Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  17:39 عصر ۱۳۹۱/۱/۲۳
تعداد بازدید  :  378
Print
   
جمع خوانی هوگو

اعضای خانه فیلم
فیلمی برای تمامی اعضای خانواده
 
تاج بخش
نباید گول نام اسکورسیزی بزرگ و رنگ و لعاب ظاهری فیلم را خورد. نخستین تجربه اسکورسیزی در فضای فانتزی که تقلیدی از فیلم برتون بنظر می رسد، موفق نیست. «هوگو» نه تنها فیلم کاملی نیست بلکه قابل قبول هم نیست. به این دلیل که درمورد سه سوژه مختلف صحبت می کند، آن هم به شکلی بسیار بی نظم.
سوژه اول پسرکی مستعد است که در لایه های پنهان اجتماع (توی دیوارها!) زندگی می کند و کسی او را در نمی یابد و نمی پرورد. سوژه دوم قانونی ناتوان است که نمی تواند حتی به خودش سامان بدهد (زندگی ازهم گسیخته افسر مافوق) و تنها کارش گیردادن به دزدهای خردسال نان و شیرینی است و درواقع زورش به بیش از این هم نمی رسد. سوژه سوم نیز نابغه ای است که خود را در گذشته گم کرده است (جرج میلیس).
حرف زدن در مورد چند سوژه اشکالی ندارد به شرطی که این سوژه ها ارتباط واقعی داشته باشند و هرکدام نیز به فرجام برسند اما این سه خط روابط منطقی ندارند و به زور اتفاق به هم سنجاق شده اند و سرانجامِ درستی هم ندارند. مثلا مشخص نمی شود پسرک چه استعدادهایی دارد؟ تعمیر وسایل مکانیکی آن هم به خاطر اتمام کار پدرش؟! یا ادبیات؟ یا فیلم؟ روبات نه در زندگی پیرمرد و نه در زندگی پسرک نقش کلیدی ندارد و فقط بهانه ایست تا پسرک را به مغازۀ پبرمرد بکشاند. پلیس لنگی که خود قربانی جنگ است، بی هیچ دلیلی و در طرفه العینی با پسرک صلح می کند (در پایان فیلم درمورد پای مصنوعی اش به نامزدش می گوید: پسره طراحیش کرده، اصلا جیر جیر نمی کنه) و با عشقش (دختر گلفروش) تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی می کند. تنها خط منسجم داستانی، ماجرای زن و شوهر پیری است که در اواخر عمر ازنو زنده می شوند و به عشق جوانی (جان بخشیدن به رویاها به وسیله شعبده بازی یا ساخت فیلم) بر می گردند.
شخصیت اصلی فیلم پرداخته نشده است. هدف هوگو از بازسازی رباط چیست؟ («تو نمی فهمی! فکر می کردم اگه بتونم درستش کنم دیگه اینقدر تنها نمی مونم») مگر می شود باب بازسازی ربات به زندگی اجتماعی دست یافت؟! (پسرک... پیامی که از پدرش دریافت کرد، مسیر زندگی اش را روشن کرد و او را تا خانه اش راهنمایی کرد). هوگو اگر هم رباط را راه می انداخت و نقاشی (موشکی که در کره ماه فرو رفته) را به دست می آورد، بدون آشناییِ اتفاقی با دخترک (ایزابل) نمی توانست به هدف نهایی برسد. راستی! هدف نهایی فیلم چیست؟ خانواده؟ رسیدن به پیرمردی که زمانی فیلم می ساخته و برگرداندن او به عرصه برای هوگو خانواده می شود؟!
فیلمساز وارد جزئیاتی می شود که به فیلم ربطی ندارد و فقط فیلم را شلوغ می کند. مثلا زن و مرد میانسالی که نمی دانند چگونه با هم دوست شوند و یا پلیسی که نمی تواند به دختر مورد علاقه اش نزدیک شود.
از زبان داییِ هوگو دیالوگی را می شنویم که با شخصیت دائم الخمرش کاملا متضاد است: «زمان برای من شصت ثانیه در دقیقه و شصت دقیقه در ساعته. زمان همه چیزه! همه چیز!» (وسیله امرار معاش بودن زمان برای دایی، این دیالوگ را توجیه می کند. حرفم را پس می گیرم!). یا دیالوگ زن میانسال در ایستگاه قطار: «فنجون قهوه مثل هر چیز دیگه باید در زمان مناسبش اتفاق بیافته» اگر در جای خودش بیان شود بسیار زیبا و حکیمانه است (مثل فنجان قهوه!) اما در این فیلم وصله ناجور است.
زمان زیادی از فیلم صرف تعقیب و گریز و درگیری هوگو با پلیس می شود که نه تنها نقشی در پیشبرد داستان ندارد، بلکه بیننده را آزار می دهد. خوواب های آشفته هوگو خیلی دیر و وقتی پدیدار می شوند که اطلاعاتشان لو رفته است (هوگو در تنهایی به روبات تبدیل می شود- تقلیدی ناشیانه از ادوارد دست قیچی- و یا اینکه ممکن است هوگو بخاطر کشف رمز روبات متلاشی شود). ایجاد شباهت بین هوگو و هارول لوید (آویزان شدن از عقربه ساعت) چه کدی به بیننده می دهد؟ تولد یک هارولد لوید جدید؟!
زندگی پیرمرد (جورج میلیس) جذاب است. فیلمساز می توانست او را نحور قرار دهد و دخترک ماجراجو را (که در فیلم نقشی جز همراهی هوگو ندارد) وسیله کاوش بیننده در گذشته پیرمرد قرار دهد، فضا را از عناصر اضافی خالی کند و فیلم را در نود دقیقه جمع کند و در یک فیلم نود دقیقه ای دیگر به رابطه هوگو با پلیس بپردازد. در این صورت شاهد فیلم نوستالوژیکی پیرامون تحقق رویاهای انسان در ادبیات و این فیلم بودیم.
 
ترجمه: انسیه نجارزاده
درطی فعالیت­های فوق­العاده مارتین اسکورسیزی، کارگردان موفق آکادمی اسکار، با فیلم های به­یادماندنی اش، دیدگاه منحصربه فردش را حیات می بخشد. «هیوگو» سفر متحیرکننده پسری باهوش و مبتکر است که در پی گشودن رازی است که از پدر بجا مانده و این راز، او و اطرافیانش را منقلب می کند و در آخر مکان امنی را که می توان خانه نامید، برای او آشکار می کند. این فیلم براساس رمان «آفرینش هیوگو رابرت» نوشته بریان سلزنیک ساخته شده است. در این جشن فصلی، یک قصه گوی افسانه ای شما را دعوت می کند تا با نخستین فیلم سه بعدی اش در سفری مهیج به سرزمین جادویی با او همراه باشید.
بنا بر آمار سایت «راتن تومیتوز»، از میان 188 بازبینی فیلم «هیوگو»، 177تای آن مثبت بوده و با امتیاز 95درصدی، گواهی «جدید» را به خود اختصاص داده است.
پسری که به خانواده نیاز دارد و پیرمردی که نیاز دارد گذشته اش را بازیابد. اسکورسیزی تا آنجا که می توانسته با همکاری رابرت ریچاردسون (فیلم بردار این اثر) فیلم را از زاویه دید کودکان تهیه کرده است. وی تکنیک سه بعدی ر اتنها برای جذابیت سکانس ها استفاده نکرده بلکه واقعیتزندگی روزمره هیوگو را که در پناهگاه مرموزی در ایستگاه راه آهن زندگی می کند، به تصویر درآورده است.
آزا باترفیلد، فرزند ژاکلین فاروسم باترفیلد، متولد 1997 در لندن، بازیگر نقش هیوگوست. وی از 8سالگی بازیگر حرفه ای بوده است. اگرچه وقتش با بازیگری پر است اما اجازه نمی دهد که شغلش بر تمام جنبه های زندگی اش غلبه کند. او از رفتن به مدرسه، ملاقات با دوستان، نواختن پیانو، ورزش اسکواش و نگهداری از گربه هایش لذت می برد. آزا باترفیلد همانقدر که از بازی کامپیوتری لذت می برد از مطالعه نیز لذت می برد و کمتر پیش می آید که مطالعه یک کتاب خوب بیشتر از یک هفته طول بکشد.
منابع: rotten tomatoes.com
The new Yorker.com
 
افروز جعفری نور
هنگامی که مارتین اسکورسیزی تصمیم گرفت فیلمی بسازد که تمام اعضای خانواده بتوانند در کنار هم آن را تماشا کرده و لذت ببرند، بهترین پیام را برای کودکان امروز و بزرگ سالان کودک صفت برگزید: زندگی هدفمند.
اگر سن هیجانی کره زمین را درنظر بگیریم اکثریت مطلق با کودکان است و هر نسلی پیش از آنکه خود بزرگ شود، نسلی دیگر از کودکان را به دنیا می آورد و این است که مسائل و مشکلات بشر هیچ وقت تمام نشده است.همه یک عمر زندگی می کنند اما نمی دانند چرا؟ و جایگاهشان در این زندگی بزرگ ماشینی کجاست؟
هوگو کودکی است که یکی از بزرگترین درسها را در چند جمله به همسالان و غیرهم سالان خود می دهد: هر یک از ما برای کار و منظوری درنظر گرفته شده و اگر آن را درنیابیم قطعه یا دستگاهی خراب و بی فایده ایم.
اسکورسیزی خود یکی از بزرگانی است که هدف وجودی خود خود را در این دنیا به خوبی درک کرده است و از سینما بهترین استفاده را می کند تا جور دیگر دیدن را به ما بیاموزد. در این فیلم هم او به واسطه رسالت خود مارا به گذشته ای که ندیده ایم می برد تا راه درازی را که سینما طی کرده به ما نشامن دهد و بگوید که سینما و سینماگران هم از ابتدا برایهدف مشخصی بوجود آمدند و هرگاه این هدف فراموش شود قطعاتی از ماشین هستی از کار می افتد.
 
ذكريا هنري روشن
فيلم هوگو ساختْ مارتين اسكورسيزي، كه حاكي از سرگذشت خود اوست، فيلمي سه­بعدي استكه با استفاده از روش هاي كامژيوتري ساخته شده است. اين فيلم كه در راستاي جنبشي است كهع اين سالها سينماي غرب را برآن داشته تا درنگي كنند در سينماي دهه هاي ابتدايي سينما.
فيلم هوگو هم از همينگونه فيلمهاست. اين فيلم سرگذشت ژرژ ميليس، سازنده نخستين استوديوي سينماي جهان است كه فيلم معروف او، سفر به ماه، را در هوگو مي بينيم. در صحنه هاي ابتدايي فيلم با چرخ دنده هايي مكانيكي روبرو مي شويم كه كوچكترين و بزرگترين چرخ دهنده ها همديگر را به هركت در مي آورند كه حكايت جامعه اي است كه چرخه اقتصاد و تعامل و تبادل بوجودآورنده يك سيستم بزرگ است.
در نخستين نماي فيلم، شهر پاريس را از بالا مي بينيم كه در آن سرعت جريان دارد *** ارمغان تكنولوژي و پيشرفت است. هوگو كه از ژشت يك ساعت كه درواقع نمادي از زماني است كه بر مردم مي گذرد، هميشه دزدكي و دور از چشم ديگران نظاره گر است. سوداي او تعمير آدمي آهني است. او فكر مي كند با تعمير اين آدم آهني پيام پدرش را، كه حالا او را از دست داده، دريافت مي كند و در كش و قوس اتفاقات و آشنايي با دخترخوانده جرج ميليس بالاخره متوجه مي شود اين آدم آهني را راه بياندازد و در نهايت متوجه مي شود كه مخترع اين آدم آهني همان پيرمرد بداخلاق است.
 
مجتبی اشتری
اسکورسیزی درفیلم نامه خود از گفته انیشتن، الهام گرفته است که انتهای عصر تکنولوژی انسانها ختم به این می شود که انسانها به دوران ما قبل تاریخ بر می گردند و به جای تانک و توپ و هواپیما در هنگام جنگ، با چماق و چوب با یکدیگر می جنگند و لباس های آنها هم همانند لباس غارنشینان ما قبل تاریخ خواهد شد؛ برهنه و بدون استفاده از هیچ پارچه ای.
در سکانس اولیه فیلم، پسری به نام هوگو می بینیم که از درون محل زندگی خود (برج ساعت پاریس فرانسه) مردم را می نگرد، اما دیدن هوگو با دیدن سایر مردم دنیا فرق می کند. او مردمان شهر را می بیند که هر کدام مشغول کاری هستند؛ مشغول بازیگری خود در این دنیا. هوگو با تفکر بچه گانه ولی روح بزرگ خود از آنجا شهر و مردمان شهر را می بیند. هوگو در تنهايي خود اكتشافات عارفانه‏اي دارد! از آن جمله هستند که این دنیا مانند یک ماشین مکانیکی است و قطعه اضافی هم ندارد و من هم که دارم شهر را می نگرم، خداوند مقدر فرموده است که الان اینجا باشم.
P.O.V معرکه و بسیار متبحرانۀ کارگردان از داخل برج بی نظیر است. دوباره داناي كل از داخل لنز دوربین مارتین اسکورسیزی دنیار را می نگرد و با ما انسانها حرفهایی دارد. او می گوید که با یکدیگر مهربان باشید، با حیوانات مهربان باشید، به یکدیگر تهمت دزدی نزنید. هیچ دزدی در این عالم وجود ندارد و دزدی یک فرد، ناشی از نیاز او می باشد و اگر نیاز های یک فرد را برطرف کنید او دست به دزدی نمی زند، به یکدیگر عشق بورزید و شاد باشد که من شادی را برای شما آفریدم. با طبیعت مهربان باشید، من همگی انسانها را دوست دارم چه خوب و چه بد. به بچه های کوچکتر مجال زندگی بدهید، تمام زندگی متعلق به بزرگتر ها نیست بچه های کوچکتر را از نظر معنوی زیر پای خود له نکنید.
مارتین اسکورسیزی با کلید آدم مکانیکی که انتهای آن به شکل قلب طراحی شده است می خواهد بگوید که آدم مکانیکی دنیا که همان زندگی بشریت است فقط و فقط با کلید عشق باز می شود و خودمان را مشغول و معطل چیز های دیگر نکنیم.
در سکانس نهایی می بینیم که تمام وقایع فیلم توسط دخترخوانده پیر مرد اسباب بازی فروش (ایزابل) نوشته شده است و راوی، دختر خوانده می باشد. در این سکانس می بینیم که تمام معشوقه های فیلم به یکدیگر می رسند و یا دوباره عشق آنها فوران می کند: پیر مرد اسباب بازی فروش (میلیس) با زن خود که او نیز از هنر پیشه های قدیمی بوده است، پلیس با زن گل فروش و پیرمرد داخل ایستگاه با پیر زن، در ضیافتی که بخاطر ک عمر فداکاری و پیشکسوتی ( در هنر سینمای قدیم ) ژرژ میلیس (پیرمرد اسباب بازی فروش) برپاشده است .
در پلانی از این سکانس ، پیر مرد و پیر زن را می بینیم که دو سگ خود را بغل گرفته اند و آنها را نوازش می کنند.
مرد اسباب بازی فروش در ابتدا شعبده باز سیرک بوده است (به همراه همسر خود) و بعدها به این فکر می افتد که استودیوی فیلبرداری با خرج خودش بنا کند و تمام زندگی خود را می فروشد تا به اتفاق همسرش استودیوی فیلمبرداری بسازد. مرد خود بازیگر نقش اولین فیلم بلند خود می شود و همسر او نیز در نقش دوم فیلم های او به ایفای نقش می پردازد و اولین تروکاژها (حقه های سینمایی) را خلق می کند. اولین جلوه های ویژه را در سینما پایه گذاری می کند و او کارگردان کارهای خودش نیز می باشد. مرد اسباب بازی فروش که در ابتدا در سیرکی به شغل شعبده بازی مشغول بوده است تمام پولی را که از این راه به دست آورده بود صرف ساخت نخستین استودیوی فیلمبرداری جهان می کند و می گوید با شروع جنگ جهانی اول، دیگر مردم وقت نداشتند به دنبال سینما بروند (سکانس ملودرام فیلم) و با شروع جنگ، کار او کساد می شود و استودیوی فیلمبرداری او بدون مصرف باقی می ماند وی بعد از جنگ جهانی دوم سعی می کند استودیو و تمام لوازمش را به موزه تبدیل کند ولی هیچ کس از پیشنهاد او استقبال نمی کند و استودیو و آکسسوارهای داخل آن بعد از مدتی به ویرانه تبدیل می شود. مرد اسباب بازی فروش در دوران فیلم سازی اش با ابتکار خود دست به ساخت دکورهایی می زند که اکنون شیوه ساخت این دکور ها بعد از سالها از تاریخ سینما باز در عصر تکنولوژی در هالیوود استفاده می شود.
در سکانسی از فیلم، هوگو و ایزابل که در کتابخانه بزرگ پاریس مشغول به مطالعه ماجراجویانه خود هستند، با کتابی روبرو می شوند که تاریخ سینمای جهان را در خود دارد و در انتهای کتاب، عکس مرد اسباب بازی فروش (یا همان پدر خوانده ایزابل) را می بینیم و با مردی در کتابخانه آشنا می شوند که نویسنده کتاب بوده است و به طور اتفاقی به دختر می گوید که این عکس را می شناسید و ایزابل در جواب می گوید که این عکس پدر خوانده من می باشد و مرد نویسنده کتاب با کمال تعجب می گوید که فکر می کرده این مرد (یعنی مرد اسباب بازی فروش، یعنی ژرژ ملیس) مرده است و مرد نویسنده به اتفاق هوگو و ایزابل به خانه ژرژ ملیس، بازیگر پیشکسوت قدیمی سینما می رود و به ناچار مرد اسباب بازی فروش از زندگی خود را برای آنها بازگو می کند و مرد نویسنده به محض ورود به خانه ژرژ ملیس ، زن او را نیز می شناسد که او بازیگر قدیمی سینما بوده است.
در سکانسی از فیلم مرد نويسنده شروع می کند به تقدیر از مرد اسباب بازی فروش ( کارگردان پیشکسوت قدیمی ) و او را در مجلسی مورد تقدیر و ستایش قرار می دهد و مرد اسباب بازی فروش در آن مراسم از هوگو و همسرش قدردانی می کند و می گوید که هوگو باعث شده است که دوباره جان بگیرد و همه اینها را مرهون، هوگو می داند. مرد هنر پیشه دوباره زندگی سینمایی خود را در پرده سینمایی تالار مراسم ، برای مردم بازگو می کند و اولین جایزه آکادمی سینمایی به مرد اسباب بازی فروش تعلق می گیرد و این مقدمه ای می شود برای جایزه اسکار و این جایزه جای خود را در سینمای آمریکا ( بعد ها سینما جهان ) برای تقدیر از برترین های سینما باز می کند .
به سکانسهای فیلم بر می گردیم. آدم مکانیکی که یکی از اختراعات ژرژ ملیس برای کار شعبده بازی خود بود ، بعد از خدا حافظی از شعبده بازی آن را به موزه تحویل داده و کلید آن را به دختر خوانده اش ایزابل می دهد. پدر هوگو یک ساعت ساز و طراح ساعت بوده که آدم مکانیکی را از موزه تحویل می گیرد تا آن را تعمير كند اما بر اثر حتدثه اي جان مي بازد. هوگو بدون سرپرست می ماند با یک آدم مکانیکی که از پدرش به ارث برده و دفترچه فنی پدرش .
این دفترچه، شامل طراحیهاي فنی پدرش است که به دست هوگو افتاده بود و هوگو بعد از مرگ با دائی دائم الخمر خود زندگی می کند و به ناچار با آدم مکانیکی پدرش به همراه دایيش به خانه جدید خود که در داخل برج ساعت بزرگ پاریس بود رهسپار می شود. دایی کوک کردن ساعت برج و همین طور تعمیرات آن را به هوگو می سپارد و می رود و هوگو می داند که اگر احیانا ساعت خراب شود دوباره سرو کله دایی پیدا می شود.
دایی هوگو نیز در جریان یک ماهیگیری در حالیکه مست بوده به درون دریا می افتد و غرق می شود . در سکانس های از این فیلم که پلیس یک پای ناقص شده در جنگ دارد از موقعی که هوگو از کلوچه های داخل مغازه ایستگاه قطار کلوچه بر می داشت، به دنبال او می باشد . در سکانسی از فیلم بالاخره ناگهان مرد اسباب بازی فروش با ایزابل سر می رسد و می گوید که هوگو پسرخوانده او می باشد و از آن به بعد ژرژ ملیس پدر خواندگی هوگو را قبول می کند.
مریم خندان
هیوگو، آخرین ساخته مارتین اسکورسیزی، از شاهکارهای تاریخ سینمای جهان است. بدون درنظر گرفتن آراء منتقدان، تاثیر گذاری این فیلم بر ذهن و اندیشه آنقدر گیرا و شدید است که می توان گفت کلکسیونی است از تمام شگردهای فنی و محتوایی؛ جلوه های ویژه بصری، نوع تصویربرداری، نور، رنگ، بازی و همچنین برجسته ترین ویژگی های انسانی و روابط فیمابین انسانها.
اتفاقات این فیلم در ایستگاه قطاری روایت می شود. این ایستگاه اجتماع کوچکی که در آن بسیاری از تعاملات انسانی رخ می دهد: تنفر، تعقیب و گریز، دروغ، عشق و... ؛ چیزی که در ایستگاههای قطار و مترو اتفاق نمی افتد. امروزه این مکانها جاهای بی هویتی هستند که عده ای انسان فقط در آن آمد و شد می کنند. تمام آدمهای به ظاهر سرد و بی احساس فیلم کم کم چهره عوض می کنند؛ ماسکهای اولیه خود را بر می دارند و انسانی معمولی، غمگین ولی با احساس را به نمایش می گذارند.
اسکورسیزی با نمایش داستان زندگی «میلیس» و هیوگو درواقع دوران کودکی و جوانی خود را به تصویر کشیده و ادای دینی کرده به سینمایی که با وجود کمبود امکانات فنی، تاثیری شگرف بر روند سینمای کنونی جهان داشته است.

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال