Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  12:07 عصر ۱۳۹۱/۹/۱۱
تعداد بازدید  :  601
Print
   
تولد یک ملت

بابک رضاپور
 
یکی از نتایج جنگ جهانی اول، نابودی تمام زیرساخت های سینمایی بود که در عرض 20سال (از سال 1895 تا سال 1913)در اروپا به وجود آمد. این زیرساخت ها شامل شرکت های کوچک فیلم سازی و سالن های پخش فیلم بود که عمدتا از فرانسه شروع شد و بعد به ایتالیا و بقیه کشورهای اروپایی سرایت پیدا کرد. جنگ اول جهانی گروه بزرگی از فیلم دوستان، فیلم سازان، بازیگران، خبرگان و اهل فن سینما مانند چاه ویل در خودش فرو برد. این افراد به ارتش احضار شده، در نبردهای خونین و بی سرانجام و در سنگرهای سرد و یخ زده و گل آلود اروپایی از بین رفتند. گفته می شود که فقط از جمعیت فرانسه قریب به 300 شاعر، نویسنده، محقق و استاد دانشگاه از بین رفت.
چنین جنگی باعث شد که تمامی ذخیره نیروی فرهنگی و فکری و انسانی اروپا عملا به کام مرگ فرو رفت. به دلیل بروز بحران اقتصادی نیز مردم آنقدر درآمد نداشتند که بتوانند هزینه رفتن به سینما را بدهند و این منجر به تعطیلی شرکت های تولیدکننده فیلم، یکی پس از دیگری شد. تجهزات مختصری که تا آن دوره نیز گردآوری شد همه به یغما رفت. در فیلم «هوگو» دیدید که حتی «میلیس» در یک حالت جنون آمیز هر آنچه را که باقی مانده بود خرد میکند و می سوازند، از سلولویئد فیلم هایش پاشنه کفش های زنانه ساخته می شود.
از طرف دیگر اما جنگ جهانی اول تاثیر زیادی در رشد سینما داشت. خیلی از کسانی که این جنگ را بیهوده و نتیجه نزاع نظام سرمایه داری میدانستند و هیچ ارزش علمی یا ایدولوژیکی برایش قائل نبودند، سوار اولین کشتی ها شدند و اروپای جنگ زده و به کام وحشت فرو رفته را به مقصد امریکا ترک کردند. این افراد که در بین آنها فیلم سازان، کارگردانان، فیلم برداران، مونتورها، بازیگران و بلاخره تعداد زیادی از عوامل فنی و دست اندرکار تولید فیلم بودند، به محض رسیدن به آمریکا خدمات خودشان را به سینمای نوظهور و در حال ترقی امریکا ارائه کردند.  آمریکایی ها ملتی خوشبخت اند چون خیلی از داشته هایشان را مفت گیر آوردند. خیلی پیشرفت های امریکایی ها عملا متعلق به ملت های دیگر است ولی توانایی عجیبی در مدیریت نیروی انسانی دارند.
این توده فراری و در جستجوی آرامش ناگهان خود را در بهشتی گمشده و آرام پیدا کرد که همه ی بزار تولید فیلم در آن محیا بود و تنها چیزی که کم داشت، نیروی انسانی بود و به این ترتیب روزهای طلایی سینمایی امریکا آغاز شد. روزهایی طلایی که تا اکنون هم استمرار پیدا کرده و قریب به یک قرن است که از این موقعیت به سود خودشان و به سود توسعه اقتصادیشان استفاده میکنند. نخستین گروه از مهاجرین سینمای امریکا را سینمایی ملی، درون زا، کم تولید، محدود و مختصر یافتند که فیلم های محدود تولیدی اش هم عمدا کپی های محلی فیلم های اروپایی بودند که تعدادی از آنها را کمپانی ادیسون و تعدادی دیگر را کمپانی دیگری به نام ادئون که از ادیسون منشعب شده بود، تولید می کردند. اما ورود این افراد توانمند منجر به شکوفایی شد. عده ای از امریکایی ها که با این مهاجرین تماس داشتند به سرعت فنونی که این افراد با خود آورده بودند فراگرفتند. به دلیل اینکه سرمایه تولید در دست امریکایی ها بود عملا هنگام آغاز فرایند تولید، فیلم سازها امریکایی بودند و عوامل، اروپایی.
دیوید واک گریفیث، فیلم سازی را قبل از جنگ جهانی اول آغاز کرده بود و تحت تاثیر مطالعات یک عکاس امریکایی به نام مایک گریج که دریافته بود امکان تحقق تصویر متحرک به شکل تلفیقی هم وجود دارد. گریج 12 دوربین در کنار پیست اسب سواری قرار داد و شاتر آنها را با نخ هایی بسیار ظریف به سمت دیگر پیست متصل کرد به طوری که با عبور اسب، نخ پاره، شاتر بشته و عکس گرفته می شد. در عکس هفتم عملا مایک گریج توانست تصویر اسبی را ثبت کند که چهار دست و پایش در هواست. این تجربه مورد توجه گریفیث جو ان قرار گرفت و بعدها در فیلم های کوتاهش سعی کرد این ایده «نما به نما» را عملیاتی کند.
گریفیث پس از دیدن نمای پایانی فیلم الیئن اسپورتر (سرقت بزرگ قطار) که در آن سارق مسلح به سمت تماشاگران شلیک میکند، از خود پرسید آیا امکان دارد به جای گرفتن یک نمای ثابت از یک موضوع ثابت، با جابجایی دوربین و گرفتن نماهای مختلف از زوایای گوناگون حس تعلیق، کشش و سوسپانس دراماتیک را در اثر افزایش داد و همان کاری را انجام داد که مایک گریج انجام داد؛ 12 عکس گرفت تا یک عکس حالت مورد نظر را القا کند.
این افکار همچنان در ذهن ادوارد گریفیس موج میزد تا اینکه روزی گریفیس با دیدن کتابچه کارتونی در دست پسرش (در گوشه برگه های این کتابچه ها که زمانی هم در ایران چاپ می شد، عکس هایی با فرم ثابت وجود داشت که با تند ورق زدنشان، توهم متحرک شدن تصویر در ذهن ایجاد می شد)، جرقه ای بزرگ در ذهنش ایجاد شد که منجر به ایده عظیمی شد که تمام سینما را دگرگون کرد و سینمای دکوپاژ شده را خلق کرد. این ایده آن این بود که به جای ثابت نگه داشتن دوربین و گرفتن تصویر متحرک از یک صحنه ثابت و ایجاد توهم حرکت با نشان داد همان تصویر ثابت با سرعت، از تقطیع نماها به نفع تعلیق و روایت داستانی استفاده کنیم.
گریفیث در آزمایشی از دو راننده خودرو فورد مدل تی (که در آن موقع ازرانترین و در عین حال عمومی ترین خودرویی بود که در امریکا تولید می شد) خواست در یک پیست روبروی هم قرار گیرند و بعد بر اساس یک دکوپاژ اولیه، نخست یک نما از صورت راننده یک گرفت بعد یک نما از صورت راننده دو گرفت و بعد یک لانگ شات از اتومبیل یک گرفت و بعد یک لانگ شات از اتومبیل دو گرفت بعد یک نما از دستان راننده یک گرفت که فرمان را چسبیده و یک نما از پای راننده دو گرفت که پدال گاز را فشار می دهد بعد یک نما از چشم راننده یک گرفت که پیست را نگاه میکند و بعد یک نما از راننده دو گرفت که مراقب پیست بود و بعد یک نما از چرخ یک گرفت و بعد یک نما از کنج ماشین دو گرفت. سپس این نماها را که در ظاهر هیچ ارتباطی باهم نداشتند به صورت موازی و ضربدری در هم مونتاژ کرد. ناگهان اتفاقی عجیبی افتاد. موقعی که این تصاویر به سرعت به نمایش درآمدند علاوه بر اینکه مونتاژ موازی خلق شد، چیزی عظیم تر هم خلق شد و آن همان هیجان سینمایی بود. دو ماشین حرکت می کنند، گرد و خاک را نشان میدهد، راستای اینها که رو به هم اند، و در پایان آزادسازی انرژی دراماتیک که دو ماشین به جای اینکه به هم برخورد کنند از کنار هم عبور می کنند.
این تجربه که بر اساس مطالعات اروپایی، تجارب اسپورتر در تدوین فیلم «سرقت بزرگ قطار»، تجربه الهام گونه گریفیث در تماشای کتابچه عکسهای متحرک پسرش و هم تجربیات خودش در فیلمسازی بود ناگهان سینمای ساده و اولیه را دچار جهشی اساسی کرد و این جهش اساسی این بود که عملا مفهوم تقطیع، دکوپاژ یا حتی تدوین را با هم خلق کرد. حالا فیلم سازها فهمیدند که می توانند با دور یا نزدیک کردن دوربین به سوژه و سوژه به دوربین و گرفتن نماهای به ظاهر منفصل ولی ذاتا متصل و ترکیب اینها با هم و همچنین گرفتن نماهای مختلف با اندازه های مختلف به ضرب اهنگها و ریتم های مختلف دست پیدا کنند. و این کشفی بزرگی بود.
در واقع هر آنچه ما امروزه به عنوان سینما می شناسیم حاصل مطالعات و تلاشهای گریفیث در لابراتور های اولیه امریکا بود؛ جایی که او سعی میکرد مفاهیم اولیه و پایه سینما را کشف کند و ایا میتوان از این ابزار استفاده بهینه تر، فرهنگی تر، هنری تر و موثرتری کرد یا نه و عملا این اتفاق افتاد. اما همچنان قانع کننده نبود یعنی این تجارب باید صورت عملیاتی پیدا می کرد. این کارها درست مثل آزمایشهایی بود که در آزمایشگاه ها انجام می شود و تا وقتی که تجربه تبدیل به محصول و محصول در بازار عرضه نشود و مورد استقبال قرار نگیرد و به سود آوری نرسد عملا همه چیز در مرحله آزمایش متوفق می شود.
گریفیث نیاز داشت که اولا ایده هایش را عملیاتی کند و دوما صورت موفقیت آمیزی داشته باشد. پدر گریفیث جزو سران جنگ داخلی و از دوستان آبراهام لینکلن به شمار می رفت. زمانی که دیوید کودک بود پدرش برای او وقایع جنگ داخلی را بارها و بارها تعریف کرده بود که در کجاها جنگیده است و کجا به پیروزی رسیدند و کجا شکست خوردند. وقتی دیوید تصمیم گرفت ایده های خلاق خودش را در ضمینه تصویر برداری، کارگردانی و تدوین عملیاتی بکند ناگهان به یاد داستان های پدرش افتاد و تصمیم گرفت فیلم نامه «تولد یک ملت» را بنویسد چون ملت یک بار در جنگ استقلال متولد شده بود اما تولد واقیعش در جنگ داخلی بود؛ جایی که توانستند توسعه و پیشرفت صنعتی را به عنوان راه و روش عمومی به همه ایالت ها تحمیل کنند.
برای ساخت این فیلم اما مشکلی بزرگ وجود داشت: کمبود روزهای آفتابی! در آن زمان برق جنبه تجمل داشت و بیشتر مردم به نیروی الکتریسته دسترسی نداشتند و در ضمن پروژکتورها قدرت این را نداشتند که بتوانند برای مدت طولانی صحنه ها را روشن نگه دارند. گریفیس تصمیم گرفت اکیپ فیلمبرداری خودش را به جایی ببرد که هم روزهای آفتابی بیشتری داشت و هم آب و هوای بهتری به نسبت شیکاگوداشت؛ لس انجلس و در اطراف شهر به دنبال جایی گشت که مناظر طبیعی آن متعدد و متفاوت باشد تا با فیلمنامه او سازش داشته باشد، مناظری مانند کوهستان، جنگل، دره، دشت و حتی منطقه شبه کویری و پس از پرس و جو متوجه شد که در 40 کیلومتری لسانجلس دره ای وجود دارد به نام هالیوود.
هالیوود جایی بود که گروه هایی از مردم کلنگ به دست در دره ها و بیشه ها دنبال طلا می گشتند. گریفیث گروهش را سوار کامیون کرد و به هالیوود رفت و ناگهان متوجه شد که بهشت گمشده خودش را پیدا کرده است، جایی که 99 درصد سال هوایش آفتابی است و در عین حال فاصله کمی با اقیانوس دارد و طبیعتش تقریبا همه گونه مناظر فیلمسازی را دارد و با شهر لسانجلس به عنوان یک کلان شهر فاصله کمی دارد پس می تواند احتیاجات آنها را می تواند برآورده کند. گریفیث دستور داد کمپی در آنجا احداث کنند؛ کمپی که دو فیلم «تولد یک ملت» و «تعصب» را در آنجا ساخت.
از آن زمان به بعد هالیوود، آن دره کوچک و محقر، سالی هزار میلیارد دلار سود نصیب امریکا می کند. به این ترتیب اولین استودیوهای فیلمسازی و اولین شهرهای سینمایی شکل گرفت و بزرگترین بنگاه فیلمسازی دنیا به نام هالیوود پدید آمد.
البته برخی ها چیزهایی که درباره گریفیث گفته می شود را خیال پردازی می دانند و معتقدند همه مطالعات در اروپا انجام شده و برای نمونه هم فیلمی دانمارکی را شاهد مثال می آورند که 5 سال پیشتر از گریفیس از نمای کلوزآپ استفاده کرده است اما واقعیت آین است که گریفیث جمع بندی نهایی را انجام داده است که بسیار مهم بود چون بر سینمایی که ما امروز میشناسیم تاثیر اصلی را گذاشته اشت. بر همین اساس می توان سینما را به دو دوره قبل از گریفیث و بعد از گریفیث تقسیم کرد همان طور که به دوره صامت و ناطق تقسیم می کنیم. سینمای بعد از گریفیث هیچ شباهتی به سینمای بعد از او ندارد. قبل گریفیث سینما تک پلانه بوده و سینما تدوین نبوده کاری که گریفیس انجام داد، تبدیل آن از کیفی به کمی بود اما بعدها و در طی فرایندهای بعدی مشخص شد تغییر کیفی به کیفی بوده و ذات پدیده را عوض کرده است و چون ذات آن عوض شد با خودش فرهنگ جدیدی را خلق کرد.

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال