Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  11:38 صبح ۱۳۹۰/۴/۲۰
تعداد بازدید  :  727
Print
   
اگر نقدکردن را به کسی یاد بدهید، انسان بودن را به وی آموخته اید

آقای روشنی‌نژاد این روزها معمولاً مشغول چه کارهایی هستید؟ طبق معمول می نویسم، نقاشی می کنم و درس می دهم.
در گفت‌وگو با بابک روشنی‌نژاد مطرح شد:
اگر نقدکردن را به کسی یاد بدهید، انسان بودن را به وی آموخته­اید
 
آقای روشنی‌نژاد این روزها معمولاً مشغول چه کارهایی هستید؟
طبق معمول می­نویسم، نقاشی می­کنم و درس می­دهم.
 
در آخرین گفتگویی که با شما داشتیم و به چاپ رسید خیلی از اوضاع فعلی همدان در مورد عدم امکان برپایی نمایشگاه گله­مند بودید و فرمودید در همدان گالری به شکل واقعی و حساب شده وجود ندارد آیا تاکنون حضرتعالی و هنرمندان دیگر همدان اقدامی در جهت بهبود وضع موجود کرده­اید؟
سؤال بسیار خوبی پرسیدید. متأسفانه ما نمی­توانیم در همدان حرفه­ای کار کنیم به‌دلیل اینکه گالری نداریم و ما که ساکن همدانیم ناچاریم در تهران گالری برپا کنیم و امرار معاش ما نیز تا اندازه­ی زیادی در تهران است.
 
شما به عنوان یک نقاش در همدان، آیا تلاشی در جهت بهبود وضع موجود و یا ایجاد یک گالری در همدان کرده­اید؟ درست نیست که ما همدانی‌ها برای دیدن و یا خرید کارهای هنرمندان همشهری خود، مجبور باشیم به پایتخت سفر کنیم. این طور نیست؟
بنده در هر جایی که مربوط به هنر نقاشی همدان بوده صحبت کرده‌ام ولی متأسفانه یا متوجه نیستند یا برایشان مهم نیست که امیدوارم مورد اول درست باشد. ما نمی­توانیم کارهایمان را در سالن شهرداری یا اداره­ی ارشاد عرضه کنیم در حالی که اصلاً در آنجا چیزی به عنوان سیستم فروش وجود ندارد یعنی گالری‌دار ندارد. مگر می­شود ما در این شهر کار بکنیم اما گالری و گالری دار نباشد!
 
با وضع موجود امکان ایجاد گالری خصوصی (حتی به وسیله خود هنرمندان شهر) وجود ندارد؟
من کسی را می­شناسیم که تصمیم به ایجاد یک گالری خصوصی گرفت، اما ادارات مربوطه آنقدر برای ایشان مشکل‌سازی کردند و همچنین عدم همکاری‌شان باعث دلسردی و انصراف ایشان شد.
 
استاد شنیده­های ما از این قرار است که مشغول ادامه­ی تحصیلات دانشگاهی در رشته­ی علوم سیاسی هستید. سیاست خود به خود در ذهن شنونده باعث تصوری خشن می­شود و اینکه جنابعالی یک هنرمند هستید. هنر، گذشته از اینکه از خشونت جداست حتی سرشار از لطافت است. چگونه این دو را در ذهن خود جای داده­اید؟
هنر مدرن که از اواخر سده­ی نوزدهم تا دهه 1960 حاکم بود هنری بود که سعی می­کرد به خود هنر بپردازد و ارتباط میان رشته­ای در آن وجود نداشت. اما هنر پنجاه سال اخیر با سایر رشته­ها ارتباط پیدا کرده، نه اینکه اربتاط نداشت بلکه این ارتباط به مراتب بیشتر شده. بنده در حال حاضر توضیحی در مورد آن خشونتی که شما گفتید ندارم اما هنر بی­تردید با مفاهیمی که در علم سیاست مطرح می­شوند (مثل قدرت و دموکراسی) ارتباط تنگاتنگی دارد و یکی از تحولات اساسی در هنر سالهای اخیر، این است که دموکراتیک­تر شده و هنر با نحوه­ی توزیع قدرت در جامعه مؤثر است. بنابراین این دو مقوله از هم خیلی دور نیستند.
 
به نظر شما این امکان وجود دارد که در دوران نزدیک به هم در حال اندیشه و یامطالعه­ی سیاسی باشید و مثلاً در همان روز بتوانید اثر هنری خلق کنید و یا حتی مطالعه­ای در زمینه­ی هنری داشته باشید؟
هنر نمی‌تواند که سیاسی نباشد؛ حتی اگر هنرمند مصرّ بر دوری جستن از سیاست باشد ممکن است مثال بزنید که در هنر فرمالیستی که فقط برایش فرم اهمیت دارد، سابقه‌ی سیاسی وجود ندارد، اما اینطور نیست یعنی آن هنر برگرفته شده از یک سلیقه­ی ذهنی است که این با وضعیت اجتماعی ارتباط دارد و به شکلی غیرمستقیم با رشته­های دیگر ارتباط پیدا می­کند. مثلاً هنر دهه­های آغازین قرن 20 هنری بود که می­خواست فارغ از دغدغه­های سیاسی و اجتماعی عمل بکند اما در عمل می­بینیم که این هنر، وجه سیاسی بسیار قابل توجهی داشته است. در آثار هنرمندان دوره‌ی مدرن که مثال شاخص آن نقاشی کرونیای پیکاسو است که در واقع اعتراضی است در برابر بمباران شهر کرونیکا به دست سربازان ژنرال فرانکو.
 
شما هنر را چگونه تعریف می­کنید؟
من تعریفی از آن ندارم. ما نمی­توانیم تعریفی بیاوریم که همه آثار هنری در 3000 سال گذشته، آن ویژگی­ها را در خود داشته باشند و ما بتوانیم آن ویژگی­ها را به عنوان تعریف آثار هنری ارائه کنیم.
نظریه پردازان هنر در این زمینه سعی بسیاری کرده­اند ولی هنوز تعریف جامع و مانعی از هنری نداریم.
 
شما در یکی از مقاله­هایتان به آن جمله­ی معروف ورسون اشاره کردید که می­گوید: حالتی به اشیاء ببخش که گویی حسرت آنجا بودن را داشته­اند. به راحتی می­شود این حالت را در کارهای شما دید.
بی­دلیل آن جمله را از ورسون وام نگرفته­ام، چنین چیزی در کارهای من وجود دارد. آن جمله در فرآیند خلق اثر هنری، بسیار مهم است یعنی معنابخشیدن به اشیاء اتفاقی که در سینمای ورسون و تارکوفسکی و نقاشی‌های ادوارد ویار رخ می­دهد. وقتی یک اتوپرتره از ونگوگ را تماشا می­کنید آن نقاشی بیش از آنکه رنگ صورت یا لباس و یا چین پیشانی را نشان دهد، نشان می­دهدکه چینپیشانی چه معنایی دارد یعنی تأکید و برجسته کردن آن کیفیت و معنا دادن به آن.
 
نقد با هنر که روح زنده­ی هر جامعه­ای است، چه رابطه­ای دارد؟
نقد نسبت به گذشته وضعیت متفاوتی پیدا کرده، نقد دیگر صرفاً جداکردن سره از ناسره یا درست از نادرست نیست. نقد دیگر تنها تحلیل نیست، بلکه تفسیر و توصیف و ... را نیز در خود جای داده. در حقیقت گفتگوکردن با اثر هنری است. نقد تبدیل شده به آفریدن امتداد اثر هنری، یعنی ادامه­ی آفرینش هنری. به همین خاطر است که امروزه تحت عنوان هنر نقد هنری از آن یاد می­شود و تبدیل شده به هنر ویژه­ی نخبگان چهره­های برجسته­ای مثل والتر بنیامین و سوزان سانتا از مهمترین چهره­های نقد هستند که آثار آنها در حقیقت یک اثر هنری است مثلاً مقاله­ی بسیار زیبای جان برجر با عنوان حرفه­ای بدوی، به خودی خود یک اثر هنری است. یعنی مقاله­ی فوق العاده خلاق و بدیعی است.
 
از صحبتهایتان این‌گونه برداشت کردم که طرف صحبت نقد، خود اثر هنری است!
در صد سال گذشته، حضور هنرمند به عنوان دارنده­ی اثر هنری، تا حدودی کمرنگ شده یعنی رد حال حاضر به جای اینکه برای درک یک اثر هنری به سراغ هنرمند بروند استراتژی خواندن و نحوه­ی قرائت متن اهمیت پیدا کرده بدلیل اینکه نظریه ادبی و نقد هنری امروز اعتقاد داردکه هنرمند به 2 دلیل اشراف کامل بر معنای آنچه آفریده است ندارد؛ بلکه به دلیل ویژگی تحریفگر زبان و دیگر آنچه در نظریه­ی فرویدمطرح شد یعنی ناخودآگاهی، یعنی بخشی از چیزی که در یک یک اثر هنری می­بینید از ضمر ناخودآگاه هنرمند بروز می­کند.
به این دو دلیل، هنرمند نمی­تواند مرجع مطلق و قابل اعتمادی برای درک معنای اثر هنری خودش باشد. امروزه برای ما چندان اهمیتی ندارد که هم عصران داوینچی چه تفسیری از کار او داشتند مهم این است که با توجه به وضعیت و شکل فعلی جامعه­ی امروزی، چه تفسیری از آن آثار داریم. برای امروز ما چه در بردارد؟ و اگر چیزی به زندگی ما علاوه بکند نشان دهنده­ی این است که آن اثر زنده است. یعنی آنقدر عمق و ژرفا دارد که سالیان سالف همچنان به عنوان یک اثر هنری ارزشمند در هنر متعالی جای داشته باشد.
 
ضرورت به وجود آمدن نقد و نقادی چه بوده است؟
شما اگر بخواهید به طور مثال به سفر بروید باید یک نقشه داشته باشید این کاری است که به ان تئوری می­گوییم. نقد یکی از شاخه­های کار تئوری است. یعنی تئوری هنر شامل تاریخ هنر نظریه ادبی، فلسفه­ی هنر، زیبایی شناسی و نقد هنری می­باشد. خیلی از وقتها کارهای را به اتمام می‌رسانیم، سپس می­خواهیم بدانیم که آیا کار را به درستی انجام داده‌ایم یا خیر. این جمله­ی فرانسیس اسپارشات شاید تا حد زیادی گویای اهمیت نقد باشد؛ شما اگر نقدکردن را به کسی یاد بدهید، انسان بودن را به وی آموخته­اید.
 
یک اثر بر پایه­ی چه اصولی نقد می­شود؟
ما روشهای گوناگونی برای نقد داریم. از جمله نقد ژورنالیستی، پژوهشی، آموزشی، روانکاوانه، فورمالیستی، فمنیستی و مارکسیستی، این‌ها شیوه­ها و نمونه­هایی هستند که براساس اینکه ناقد چه موضع­گیری فکری را انتخاب کرده، از هم جدا می­شوند.
 
موضع­گیری شما بر پایه­ی کدامیک از این شیوه­هاست؟
واقعً ما یک فرمولاسیون قطعی برای نقد نداریم هر اثر باید به شیوه­ی خاص خودش نقد شود. شما نمی­توانید به همان شیوه­ای که سینمای هیچکاک و مینیلی را نقد می­کنید، سینمای تارکوفسکی را هم نقد کنید. این دو تا جایگاه متفاوتی دارند. روش رویارویی و گفتگو با سینمای برتمن متفاوت است از سینمای جان فورد. سبک چیزی است که در دوره­ی مدرن مطرح بود. این دوره حدود 50 سال است که تمام شده. یعنی، اینکه کسی خودش را پشت یک Marketing یا سبک پنهان کند و رسمیت خود را از آن مشرب هنری اخذ بکند، بهتر است بگوییم چیزی به این شکل وجود خارجی ندارد، دوره­اش گذشته. حال ممکن است یک منتقد به طور مثال، نگاه چپی داشته باشد. ممکن است این گرایش موجود باشد اما اینکه دقیقاً یک سبک مشخص کنیم و منتقد فقط از آن الگو و سرمشق پیروی کند و اثرش را بر آن پایه نقد کند به عقیده­ی من دور از واقعیت است.
 
آیا ضروری است که برای نقد یک اثر از معیارها و ذهنیات خالق اثر هنری مطلع باشیم؟
به همان دلایلی که توضیح دادم نیازی نیست از معیارهای آن هنرمند مطلع باشیم. اما ما برای هر اثر باید بضاعت کافی داشته باشیم. نقد کار بسیار دشواری است که نیاز به آگاهی و دانش فراوان دارد.
به همین دلیل من از آن تحت عنوان هنر ویژه­ی نخبگان، یاد می­کنم. یعنی کاری است هنری که هنرمند در آن باید بر علومی مثل فلسفه و نظریه­ی ادبی و آن پنج حوزه­ی نقد مسلط باشد. همین‌طور در کنار علم ودانش باید انسان خلاقی باشد، چون اهمیت نقد، امروزه بیشتر در آفرینشگری منتقد است. اگر والتر بنیامین در حوزه­ی نقد ادبی، نویسنده­ی بسیار مشهوری است، به این دلیل است که فوق‌العاده انسان خلاقی است.
و چیزی که در کشور ما اسباب دشواری شده، این است که یک منتقد باید زبان را خوب بشناسد تا از زبان بتواند درست استفاده کند. زبان ابزا کار منتقد است. یعنی کسی که هنوز بر زبان فارسی مسلط نیست و حتی در املای واژگان دچار مشکل است نمی­تواند منتقد خوبی باشد. ما چگونه می­توانیم به توضیحات یک منتقد که از یک اثر هنری نقد می­کند اعتماد کنیم در حالی که او معنای درست آن کلمات را نمی­داند؟!
 
در یک جایی از صحبت‌های ابتداییتان از چیزی به عنوان دموکراسی در هنر نام بردید. لطفاً برای ما در این مورد بیشتر توضیح بدهید.
معمولاً گفته می­شود که هنر در نقاط اوج خود، امری غیردموکراتیک است اما هنرها وجه دموکراتیک هم دارند. در 30، 40 سال گذشته در حوزه­ی Newart یعنی هنر جدید خیلی دموکراتیک­تر از هنر مدرن شده است. یعنی آن وجه نخبه­گرا در هنر جدید کمرنگ­تر از هنر مدرن است. اما هنر یک امر الیت است وبرای فرهیخته­ها. نه اینکه هنر برای عامه­ی مردم نیست، برای عامه هم هست اما اگر یک اثر هنری پیچیده را درک نکنند، نمی­تواند دلیل این باشد که آن اثر برای مردم عامه کاربردی ندارد. این کاربری به شکلی غیرمستقیم است. می­تواند از راهی غیرمستقیم به زندگی مردم نشر پیدا کند و بر زندگی ایشان اثرگذار باشد همان‌طور که مردم کوچه و بازار نمی‌توانند یک معادله‌ی دیفرانسیلی را حل بکنند، در هنر هم همینطور است، هنر هم بدلیل پیچیدگی­هایی که دارد، مخاطب آن باید از یک بضاعت هنری بهره­مند باشد تا بتواند آن اثر هنری را درک کند. اگر توقع داشته باشیم که آثار هنری باید قابل درک برای عموم باشد، توقعی بسیار بی­جاست.
مثل این است که بنده با زبان آلمانی آشنایی نداشته باشم اما انتظار داشته باشم که نسخه­ی ترجمه نشده­ی نمایشنامه‌ی «گوته» را مطالعه کنم و بفهمم. خوب واضح است که ابتدا باید به زبان آلمانی مسلط شوم
هنر هم همین‌طور است، مثل اینکه شخصی سمفونی 6 مارلر را بشنود و چون چیزی از آن نمی­فهمد از به آن به عنوان یک موسیقی ضعیف یاد کند. خوب این واقعاً انتظار مضحکی است آن شخص ابتدا باید تقویت شنیداری پیدا کند و بهره­مند از آن دانش هنری بشود تا بعد بتواند سنفونی­ها مالمر را گوش دهد تا اجازه بیابد، برای نظر دادن در این زمینه. به این خاطر هنر امری است که مربوط به فرهیختگان است. آنجایی که هنر سعی می­کند از پیچیدگی­های خود کمتر بکند یعنی بطور مردمی­تر شود، در این صورت دموکراتیک­تر می­شود.
 
چه رابطه­ای بین نقد و شرح جوامع وجود دارد؟
خوب این خیلی سؤال مهمی است. یکی از دلایل عقب ماندگی جوامع، می­تواند عدم توجه به نقد بوده. نقد یکی از ارکان مدرنیته، و یکی از عوامل پیشرفت در تمدن مغرب زمین بوده است.
 
به نظر می­رسد که هنرمندان ایرانی چون روند تکامل هنر غرب را تجربه و درک نکرده­اند بنابراین به‌صورت تقلیدی خلق اثر می­کنند و حتی می­نویسند شما این نظریه را تا چه حدی تأیید می­کنید؟
همیشه اینطور نبوده است می­توانم نمونه­هایی از آثار ایرانی را برای شما به‌عنوان مثال بیاورم که مربوط به چند سال اخیر بوده است. مثل شعر مهدی اخوان ثالث یا سینمای سهراب شهید ثالث.
 
جایگاه نقد هنری در رسانه­های ارتباط جمعی چیست؟
نقد در سطح رسانه­های ارتباطی دنیا جایگاه بسیار مهمی دارد. حتی در بعضی موارد جایگاه منتقد از هنرمند مهم­تر می­شود. یعنی منتقد شخصیت درجه دومی نیست که بخواهد به عنوان انشعاب دنباله­ی یک اثر هنری باشد.
این مسئله سلیقه­ی شخصی بنده نیست و دارای یک پشتوانه­ی تاریخی است، یعنی چنین اتفاقی رخ داده؛ اگر گرینبرگ و هارلد رزنبرگ Harold rozenberg نبودند، جریان نقاشی مکتب نیویورک هم به آن شکل پیش نمی­رفت. آنها بودند که چهره­هایی مثل جکسون کالاک را به شمایل­ها و بت­های هنری امریکای دهه­ی پنچاه تبدیل کردند.
 
خود شما از روحیه­ی نقدپذیری برخوردار هستید؟
سعی می­کنم این‌گونه باشم اما نمی­دانم تا چه حد موفق شده­ام و لیکن طاقت شنیدن هر صحبت بیراه و بی­منطقی در مورد کارهایم را هم ندارم.
 
همه­ی نقدها که نمی­توانند موفق باشند، باید تمام آن‌ها را بشنویم تا تمایز خوب و بد پدیدار شود.
خوب من هم ادعا ندارم که کاملاً نقدپذیرم.
 
کارهای خودتان را بعد از گذشت یک مدت کوتاه به نقد می­کشید؟
به اعتقاد من هر کسی که کار هنری می­کند کار خودش را نقد می­کند حتی به شکل ناآگاهانه، حتماً باید نقدی صورت گیرد تا بتوانیم کار بعدی را از اثر قبلی بهتر ارائه کنیم. مثلاً وقتی یک فیلمساز پس از مشاهده 5 سکانس اول فیلمش متوجه ضعفی در آن می­­شود و شروع به فیلمبرداری مجدد آن 5 سکانس می­شود یعنی شما کار خود را تحلیل کرده­اید و کار ارائه شده با نظام زیبایی شناختی ذهن شما همخوانی ندارد بنابراین مشغول به بازسازی کار می­شوید.
 
تأثیر نقد را در دو اثر پشت سر هم از خود مشاهده کرده­اید؟
این اتفاقی است که مدام برای من تکرار می­شود. در حال حاضر شرایط بسیار متفاوت شده است، یعنی اگر هنرمندی موفق به نقد اثر خودش نشود تقریباً هیچ شانسی برای پیشرفت کار هنری­اش ندارد.
 
تابلوهای شما به تنهایی قادر به بازگو کردن حرف‌هایشان هستند یا نیاز به حضور شما برای ارائه توضیح از جانب خالقشان هستند؟
من واقعاً این موضوع را نمی­دانم اما چقدر خوب است اگر خود آنها بتوانند حرفشان را بزنند. ترجیح می­دهم که چیزی راجع به تابلوها نگویم اما امروزه توضیح در مورد اثر هنری عیب و ایرادی به حساب نمی­آید.
 
می­خواهم این موضوع را بدانم که آیا سعی کرده­اید آثاری ارائه کنید که اگر تنها و به دور از شما در جایی بماند، توانایی دفاع از خود را دارند؟
اینکه من موفق به اینکار شده­ام یا خیر یک طرف مسئله است و طرف دیگر آن این است که آیا چنین انتظاری از یک اثر هنری بجاست؟ نقد هنری امروز مهم شده است چرا که اعتقادی به این موضوع ندارد. یعنی می­خواهد بگوید که قرار نیست اثر هنری همه­ی حرفهای خودش را بزند بخشی از این حرفها باید از دل تفسیر بیرون بیاید. حتی در بعضی مواقع این‌طوری بهتر است، که امروزه این قضیه پررنگ­تر شده است.
یعنی نقش مدیر هنری، منتقد، نویسنده، مدیر برنامه­ها یا طرح یک هنرمند و کسانی که در پروسه­ی تولید یک اثر هنری تا انتها هستند از نقش خود هنرمند پررنگ­تر شده است. امروزه مخاطب اهمیت بسیاری پیدا کرده، براساس آن چیزی که در نظریه­ی نهادین وجود دارد؛ هر چیزی می­تواند یک اثر هنری باشد به شرط آنکه از جانب چیزی به نام یک نهاد هنری، شأن هنر بودن به آن تفویض شود. این چیزی است که در یکی از پیشرفته­ترین نظرات هنری امورزه مطرح شده است. یعنی مثلاً یک صندلی ساده را بدون هیچ تغییری، می­توانید در موزه­ی هنرهای مدرن نیویورک یا موزه­ی نیکوپلیدن یا ... قرار دهید و تبدیل به یک اثر هنری شود.
یکی از دستان من که به تازگی از پاریس برگشته بود حرف قشنگی زد، گفت: آنجا هر چیزی می­تواند هنر باشد، به شرط اینکه ارائه شود. یعنی آن معرفی دیگر بخشی از یک کار هنری شده است. کار هنری آن چیزی نیست که از زمان به‌دست گرفتن قلمو به وسیله­ی نقاش شروع شود و به محض زمین گذاشتن آن به پایان برسد. اصلاً کار هنری محدود بهاین بازمی­مانی نیست. اثر فرایند پیچیده­ای را می­بایست طی کند؛ زمانی که معرفی می­شود، درباره­اش نقد می­نویسد و ...
به همین خاطر است که امروزه دیگر اثر نمی­تواند قائم به خود و مستقل باشد.
 
پس هر کاری که در موزه­ها و گالری­ها ارائه نشود هنر نیست؟
نه من این را نگفتم. من گفتم هر چیزی می­تواند اثر هنری باشد به شرط اینکه ارائه شود اما نگفتم فقط چیزی اثر هنری است که ارائه شود.
 
گریزی هم به کارهای خودتان بزنیم؛ چرا در کارهایتان تصویری از مناظر طبیعی دیده نمی­شود؟
اصلاً درست نیست. چرا که من در هر دوره­ی زمانی نوع خاصی از نقاشی را تجربه می­کنم و دوره­ای بود هر چیز که به چشمم می­آمد را می­کشیدم، مثل طبیعت بی­جان و خیلی چیزهای دیگر.
 
یعنی در حال حاضر کار مورد علاقه­تان را انتخاب کردید که روی این مانور می­دهید؟
این کار مورد علاقه در هر دوره متفاوت است. از سال 1383 اینطوری کار می­کنم، همانطور که سال 80 مفهومی کار می­کردم و قبل از آن نقاشی انتزاعی و قبل ترژورنالیستی و ...
حوالی سال 80 یک دوره به‌صورت سری نقاشی می­کشیدم که خیلی شرقی بودند دوره‌ی بعد کاری می­کردم که به نقاشی ایرانی خیلی نزدیک بوده، اما در ابعاد خیلی برگ که خیلی برگرفته از ادبیات کهن فارسی و تا حدی نزدیک به تصویرسازی بودند. بعد از آن دوره، تغییر روشی داشتم به کارهای دوره­ی اخیر.
 
اسم یا سبک این کارهای دوره­ی اخیر شما چیست؟
سبکی به آن معنا ندارند، چهارچوبی را سراغ ندارم که دقیقاً زیر آن قرار بگیرند.
 
یعنی از چهارچوب خاصی پیروی نمی­کنید؟
نه چندان. اما از دهه‌ی 80 به این طرف، با توجه به نمایشگاه معروفی که در لندن برگزار شد و با نمایش آثار هنرمندانی مثل ژان رستن و لوسین فروید، آرام آرام رویکردی دوباره به نقاشی فیگوراتیک شکل گرفت و در دو دهه­ی اخیر هنرمندان بسیاری در سراسر جهان، بخصوص در انگلستان به این موضوع پرداخته­اند.
اگر بخواهیم کارهای دوره­ی اخیرم را به یک سبک مرتبط کنم می­توان از سبک فگوراتیک نام برد.

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال