Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  09:30 صبح ۱۳۹۰/۹/۲۸
تعداد بازدید  :  665
Print
   
جنس نگاه و فرهنگ ما ادبیات است

.
مصاحبه با دکتر اردشیر صالحپور
جنس نگاه و فرهنگ ما ادبیات است
 
اشاره: این گفتگو همزمان با برگزاری هجدهمین جشنواره تئاتر کودک و نوجوان در همدان توسط انسیه نجارزاده انجام شده است.
دکتر اردشیر صالحپور ،دکترای فلسفه هنر دارد و استاد دانشگاه، فیلمساز، بازیگر، کارگردان تئاتر و فیلم، نویسنده و پژوهشگراست. ایشان در هجدهمین جشنواره تئاتر کودک و نوجوان یکی از داوران بخش بین الملل بودند. بخت با من یار بود که دقایقی هر چند اندک با این استاد بزرگوار هم صحبت شوم و از دغدغه ها و افکارش درباره کودکان و هنر بپرسم و شما خواننده گرامی بخشی از گفتگو را پیش رو دارید که امید است استفاده لازم را از آن ببرید.
 
لطفا درباره آثاری که منحصرا درحوزه کودک دارید توضیح دهید.
من پنج یا شش نمایشنامه در حوزه کودک دارم که همه اش چاپ شده و بعضی از آنها نیز در حال اجرا هستند. علاوه بر آن در دانشگاه ادبیات کودک تدریس می کنم و همچنین مقالاتی در این زمینه دارم به هر حال همیشه یکی از دغدغه های من کودکی است که فکر می کنم منشاء حقیقت و تخیل آدمی است. این کودک، درون هر انسانی هست و به نظر من همین کودک درون هنرمند است که طبیعت حقیقی خودش را در آثار هنری تجلی می دهد.
به نظر من کودکی همیشه برای انسان لذت بخش است  و هنرمندان کسانی هستند که کودکی را با فانتزی و ویژگی های دیگر آن در خود می توانند حفظ بکنند.
 
ادبیات کودک و نوجوان از هم جداست؟
مرز بندی بین کودک و نوجوان در ادبیات هم مانند تئاتر دیده می شود. قصه ای که برای کودک می گویند با قصه ای که برای نوجوان ده دوازده ساله که در حال طی کردن گذار متفاوتی است فرق می کند. این تفاوت در تئاتر کودک هم دیده می شود.
 
آیا در آینده شاهد وجود بخشی به نام نوجوان در جشنواره خواهیم بود؟
بله قطعا. این یک پروسه ی دیگری است که در انتخاب کارها نیمی نوجوان و نیمی کودک خواهد بود که هر دو گروه را در بر بگیرد.
 
درگیری زیاد کودکان با بازی های کامپیوتری و فاصله گرفتن آنها با تجربه حسی از دنیای اطراف را چگونه پیش بینی می کنید؟
من فکر می کنم مغز کودکان دارد از اطلاعات زیادی که با یک کلیک در اختیارشان قرار می گیرد متورم می شود و کودکان را به لحاظ ذهن فربه می کند اما به لحاظ تن علیل و ناتوان. در قدیم بازی هایی که برای کودکان طراحی می شد، ضمن فعالیت فیزیکی و پروسه­ی شکل گیری تکاملی بدن و لذت جسمانی، معرفت ویژه را هم به کودک می­آموختند. مثلا در بازی "گرگم و گله می برم" یاد می گرفتند از کیان خودشان دفاع کنند، تعاون را یاد می گرفتند، مسائل بزرگسالی را هم کم کم از طریق بازی تجربه می کردند ولی الان کودکان جلوی کامپیوتر فقط یک بند انگشتشان کار می کند، مادر مرتبا از آشپزخانه غذاهای فست فودی به آنها می دهد!و تمام سرویس در اختیارشان است و بعد از مدتی دچار خلل و آسیب های روحی خواهند شد در حالی که نوع مشارکت در بازی تواماً جسم و جان با هم بوده است.
نمی خواهیم جان را فربه کنیم در قالب جسم. من مقاله ای در همین زمینه نوشته ام به نام "بازی هنر است"و دارم خصلت و خاصیت بازی ها را شرح می دهم که روح تعاون، همدلی و همراهی را به نوعی در جامعه مطرح می کند و این بازیها به تجربه حساب شده، دقیق و آگاهانه بوده و وقتی ما سمبل ها و نمادها را آنالیز می کنیم به نوعی به دریافت های حقیقی این بازی ها پی می بریم و می­فهمیم که این بازیها بی خاصیت بی­ارزش و بی­اثر نبوده بلکه بر حسب یک تجربه پداگوژیکی و تعلیم و تربیتی فراهم شده اند. من معتقدم کودک در مراحل بالاتری می تواند به این اطلاعات علمی سریع‌الوصول دسترسی پیدا کند اما مهم این است که این پروسه ی طبیعی طی شود. مثل این است که غذایی را با مایکروفر در عرض چند دقیقه بپزید یا همان غذا با دیگ های قدیمی روی چراغ به آرامی جا بیافتد و بپزد! من به آن نوع تربیت اعتقاد ندارم.
 
وظیفه کسانی که در عرصه آموزش فعالیت می کنند چیست؟
ببینید نظام تربیتی ایران کاملا حساب شده بوده آقای صادق آشورپور سه جلد کتاب راجع به بازی های کوچه و محله تدوین کرده ونشان می دهد که جامعه ما برای کلیه مراحل فرهنگی و تربیتی خود موضوع داشته است و این طور نبوده که کودکان را رها کنند. مثلا قصه ای که شب ها مادر می گفته آرزوها و آرمان ها ی او بوده و  شخصت درونی کودک را تکمیل می کرده و به نوعی ذهن او را برای برخورد با حوادث احتمالی آماده می کرده و همین طور کودک در مکتب­خانه و محیط یا کنار دایی، عمو، پدربزرگ رشد می یافته.
به نظر من در قدیم عنصری بوده که جامعه ایرانی دارد آن را از دست می دهد و آن عنصر مادربزرگ است. بی­بی ها را ما داریم از دست می دهیم. بی­بی ها قائم مقامند. حتی اگر مادر با بچه دعوا کند، بی­بی یک نقطه امنی است برای مهربانی، همه را یک جور دوست دارد؛ نوه های پسری و نوه های دختری را. مادرها دچار مشغله می شوند و جای بی­بی ها به عنوان یک پناه برای کودک خالی است. مادربزرگ نماد فرهنگ ایرانی است. بنابراین پرورش باید در کنار آموزش باشد ما پرورش را فراموش کرده ایم و کودکان ما علم می آموزند ولی معرفت نمی آموزند.
در فرهنگ ایرانی و اسلامی، علم با تزکیه معنا پیدا می کند. علم به تنهایی می شود مهارت. "علم آن است که ره کند پاک". علم باید معرفت بیاموزد. آن زمان که شما به یک تکنولوژی مسلط شوید فقط یک اپراتور می شوید در حالی که این علم باید بتواند درون شما را متنبه کند و این فلسفه تربیتی انسانی است که به آن می گوییم"معرفت"، "عرفَ"، "شناخت". تازه بعد از آن باید بصیرت پیدا کنید یعنی دید و انگاره یا نگاه پیدا کنید برای اینکه تشخیص بدهید. به نظر من اینها در نظام تربیتی بوده و الان دچار اختلال شده. ما با یک فرهنگ سنتی در مواجهه با مدرنیته دچار یک برزخی شده ایم که تلویزیون یک چیز می گوید، مدرسه یک چیز می گوید و خانه چیز دیگری. یعنی با تعارض ها درگیریم.کودکان دچار یک گونه آشفتگی شده اند.
 
با این حساب وظیفه فعالان عرصه تئاتر چیست؟
یک اصلی هست که در هنر صادق است به خصوص تئاتر و آن "مخاطب شناسی" است. بئار، نظریه پرداز ادبی، راجع به شعر می گوید:"مرا خوشتر آنکه خوک چرانی باشم و خوکان به زبانم آشنا تا آنکه شعر بسرایم و خلق زبانم را نفهمند". اگر گروه تولید کننده و هنرمند مخاطب رانشناسد و زبان مناسب را نتواند پیدا کند در اولین اصل خودش که "ارتباط" است ناتوان و ضعیف مانده است. بنابراین اولین میخ را به تابوت خودش کوبیده!
خود باباطاهر همشهری شما جمله ای دارد که خیلی زیباست :"چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی "این اصل دیالکتیک است. پس ارتباط باید دو جانبه باشد. بنا نیست ما بیاییم روی صحنه وقت ملت را بگیریم یک چیزی بگوییم و بعد رها کنیم و برویم! باید تعامل باشد یعنی ارتباط دو جانبه. مهم این است که در ابتدا این ارتباط را برقرار کنید در غیر این صورت در اول راه احتمال شکست بیشتر خواهد بود.
باید بدانید برای چه کسی می خواهید حرف بزنید. مولوی، فلسفی حرف می زند ولی تشخیص می دهد که با کودک باید کودکانه حرف زد. بنابراین همه گروه های نمایشی باید ابتدا مخاطبان خودشان را بشناسند و بعد طرحشان را اجرا کنند.
 
بعد از مخاطب شناسی چه باید کرد؟
هر کاری تکنیک خودش را طلب می کند. بستگی دارد شما چه می خواهید. پس از اینکه مخاطب را شناختید به تناسب مخاطب عمل می کنید و طرح و پلان را تعریف می کنید. یعنی چگونه می خواهید این ارتباط را که معتقدید، به آن برسید و فرایند شناخت شما چگونه تحول پیدا می کند. تازه بعد از آن اول دردسرهای شماست! این شروع کار است. باید شروع کنید به بررسی اینکه چگونه اهداف را محقق کنید و به پوست و خون بازیگر آن را تبدیل کنید و به حس او. این دیگر ارتباط و هوشمندی زنده است.
"مکان"در مخاطب شناسی نقش موثری دارد. این که شما در چه مکانی می خواهید اجرا داشته باشید یعنی شناخت مکان اولین مرحله است. سالن های بلک باکس، سالن های گرد یا غیره هر یک متفاوتند. بعد اینکه زاویه بالا یا زاویه پایین بودن بازی مهم است. تماشاگر موجودی است که به قول خودش علیرغم همه گرفتاری ها می آید پولی می دهد و وقتش را در اختیار شما می گذارد، در انفعالی ترین وضع قرار می گیرد و به شما می گوید هر بلایی می خواهی سر من بیاور! و این یک فرصت طلایی است! مگر در زندگی عادی جرات می کنید به کسی بگویید بیا بنشین و من را نگاه کن!؟
تماشاگر به میل خودش در یک حالت انفعالی قرار می گیرد و شما می توانید هم یک گرگ از او بسازید، هم یک بره! او را بمباران حسی می کنید، به صندلی میخ کوبش می کنید و در او غلیان و هیجان ایجاد می کنید، اشکش را جاری می کنید یا روده برش می کنید. تئاتر این فرصت طلایی را در اختیار دارد درست مثل زندگی است، زندگی هم فرصت است و تکرار هم نمی شود. بنابراین اگر نتوانید تماشاگر را از آن خود کنید از دستت رفته و برگرداندنش مشکل است. اگر او را از آن خود کنید فردا هم برمی گردد و چند نفر را هم با خودش می آورد تازه پول بیشتری هم می دهد! همه اینها با اصول و بعد با تجربه به دست می آید.
شما اول باید شگفتی ایجاد کنید. تئاتر در وهله اول یک تفریح است و مخاطب نمی آید که عقوبت شود حال چه بهتر که این تفریح آموزشی و ارزشی باشد ولی در وحله اول باید لذت ایجاد کند یا شما را به کاتارسیس و پالودگی ذهن برساند. به نظر من این ها همه مزایای تئاتر است ضمن اینکه تئاتر شمارا در یک نقد اجتماعی قرار می دهد. چرا شکسپیر می گوید تئاتر آیینه طبیعت است؟ زیرا چیزهایی را که شما نمی بینید در آیینه خودش منعکس می کند. بنابراین برای هر لحظه ی تماشاگر باید فکر کنید. این هوشمندی است که بدانید در هر لحظه چه اتفاقی می خواهد بیافتد. از این بابت تئاتر موقعیت ویژه ای است که باید به تمام لحظات آن فکر کنید از نور و رنگ و موسیقی و حال و هوا و هر آنچه که فکر می کنید شما به آن نیاز دارید. در غیر این صورت تماشاگر ممکن است منفعل شود، دور شود و در نهایت از دست برود.
مهم تر از همه این است که درام و چینش حوادث طی روابط علت و معلولی در یک زمان و مکان معین اتفاق افتد. نمی شود آسمان ریسمان بافت! حادثه باید باور پذیر باشد و مخاطب آن را قبول کند.
 
به نظر می رسد بعضی از تئاتر های ایرانی "روایت زده" هستند یعنی آنقدر درگیر نقل روایت می شوند که ارتباط با مخاطبشان را از دست می دهند، نظر شما چیست؟
ببینید ما یک ملتی هستیم با فرهنگ شفاهی. فرهنگ ما فرهنگ روایی است و هم قصه را دوست داریم هم شنیدنش را. ادبیات ما ادبیات گفتاری است که البته شنیدن خود به تنهایی لذت هم دارد. اگر بخواهم مدیوم ایرانی را تعریف کنم می گویم شعر. از هر ده ایرانی نه نفر شاعر است! و آن یک نفر هم شعرهای بقیه را حفظ می کند!! ذوق و قریحه فرهنگ ایرانی اینگونه است. می دانید که ما سه هزار شاعر صاحب دیوان داریم؟
قله ادبیات انگلیس فقط شکسپیر است و ادبیات آن مدیون اوست. و ما چه؟خیام، فردوسی، حافظ، منوچهری، مولوی، سعدی، باباطاهر،.. هر کدام یک قله اند. در هیچ ملتی به اندازه ایران این همه شعرو شاعری وجود ندارد.به همین دلیل همیشه می خواهیم بدانیم داستان چیست، طرح چیست. تئاتر و کلیه هنرها "داستان گو" هستند؛ نقاشی با رنگ، عکاسی با نور، و معماری با حجم و هر کدام از هنرها داستانی دارند، قصه گو هستند. قدیمی ترین ژانری که بشر در تاریخ ادبیات به آن رسید قصه گویی است، روایت است. ما پیش از این ژانر هنری نداریم. می گویند تئاتر چگونه به وجود آمد؟ یک انسان که با حیوان درنده ای برخورد داشته برای اهالی تعریف می کند چه دیده است. ایما، پانتومیم، حرکت و بعد روایت. به نظر من در تئاتر ایرانی، قصه باید شما را راحت کند که چه می خواهد بگوید، موضوع چیست، آخر آن چیست؟
شما به دنبال سرنوشت هستید. یک متنی از یک فرنگی می‌خواندم که می گفت ایرانی ها همیشه دوست دارند قصه بشنوند و لذت ببرند در حالی که تئاتر یونان بیشتر عمل گراست. جنس نگاه و فرهنگ ما ادبیات است. به نظر من ادبیات را نمی شود انکار کرد و قطعا تئاتر ایرانی باید بتواند به نوعی طرح داستان را ارائه دهد و خیال تماشاگر ایرانی را راحت کند که موضوع چیست! مثلا در بخش اول باید بتواند فوندانسیون قصه را ایجاد کند، سپس حرکت کند و پلان را بچیند. حالا چگونه گفتن هم مهم است؛ زیبا و ماندگار گفتن. رستم و سهراب را شما بارها می شنوید داستان را هم می دانید اما یک اجرا می بینید که انگار اولین بار است با آن برخورد می کنید. اینگونه باید گفت...

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال