Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  13:28 عصر ۱۳۹۰/۲/۱۳
تعداد بازدید  :  692
Print
   
پنج داستانک

چهلم سید حسین موسوی مرد جوان به‌خاطر بیماری کرونیک(1) انتحار کرد. حالا او چهل شب است که آسوده می‌خوابد و خانواده‌اش نمی‌خوابند
پنج داستانک
شماره:52
چهلم
سید حسین موسوی
مرد جوان به‌خاطر بیماری کرونیک(1) انتحار کرد. حالا او چهل شب است که آسوده می‌خوابد و خانواده‌اش نمی‌خوابند.
 
1نوعی بیماری که در آن شخص بیمار، دچار بی‌خوابی دائم می‌شود.
 
 
شماره:53
اعتراف
سید حسین موسوی
مرد به سمت قفس رفت. حبه قندی را به طرف طوطی گرفت و گفت: «بگو چه کسی شیشه را شکست؟»
طوطی تکانی به خود داد. غرغر کرد. قبل از این‌که بتواند چیزی بگوید یکی از پسربچه‌ها سراسیمه جلو دوید، دو حبه قند را به طرف طوطی گرفت و گفت: «نگو!»
 
شماره:54
شور زندگی
سید حسین موسوی
از بیرون صدای بوق ماشین شنیده شد. زن به طرف پنجره دوید و بیرون را نگاه کرد. با هیجان فریاد زد: «اومدم... .»
زن به طرف در خروجی دوید. مرد که بین پذیرایی و هال روی زمین دراز کشیده بود، تعادل زن را به هم زد. زن غرولند کرد. مرد حرکتی نکرد. زن، چمدان بسته‌اش را برداشت. عینک آفتابی‌اش را به چشم زد. قبل از این‌که از خانه بیرون برود، به طرف مرد برگشت و آخرین توصیه‌هایش را تکرار کرد:
 
«تلفنو مشغول نذاری... یادت نره توی حموم و توالت مرگ موش بریزی... کیسه زباله‌ها رو بذار جلوی در... با دوستات جایی نری، اونارو خونه نمی‌آری... غذا توی یخچال هست، گرم می‌کنی و می‌خوری و کفه‌ی مرگتو می‌ذاری... .»

شماره:55
گردانی بدون قمقمه
مصطفی میرزایی پیهانی
محرمانه
با صلوات بر محمد(ص) و آل محمد (ص)
از: فرماندهی لشکر امام حسین
به: فرماندهی گردان مسلم ابن عقیل
موضوع: عملیات کربلا
هدف: فتح فرات
زمان: طبق هماهنگی قبلی بعد از شنیدن رمز
رمز: قمر بنی هاشم (ع)
***
بچه‌ها خیره به فرات با لبان خشکشان زیارت عاشورا می‌خواندند ... منتظر رمز بودند ... .
 
 
شماره:56

آخرین بار ... مادر
مصطفی میرزایی پیهانی
نه گریه نه حرفی، فقط نگاهم می‌کند... پوتینم را می‌پوشم و ساکم را برمی‌دارم. می‌بوسمش و از زیر قرآن رد می‌شوم. دنبالم نمی‌آید. در را باز می‌کنم.
پسرم ...
می‌دانستم طاقت نمی‌آورد و صدایم می‌زند ... باز همان نصیحت و حرف‌های همیشگی «خوب بخوری ... خوب بخوابی، زود برگردی، تو تنها بچه‌ی منی. حلالت نمی‌کنم اگه چیزیت بشه ... مدیونی اگه تنهام بذاری ...» می‌خندم ... .
جانم؟ مادر گلم ... .
چادرش را روی سرش جابه جا می‌کند.
سلام منو به سیدالشهدا برسون ... .
آب را می‌پاشد پشت سرم ... .
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال