Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  12:55 عصر ۱۳۹۰/۳/۸
تعداد بازدید  :  663
Print
   
آستین‌های بلند

به مناسبت سوم خرداد، سالروز آزادسازی خرمشهر بچه‌ها خواب بودند. از وسطشان به زحمت خودم را بیرون کشیدم. دوتایی بازوهایم را سفت می‌چسبیدند تا خوابشان می‌برد. در اتاق را بستم. رادیو را گذاشتم لب پنجره رو به حیاط.
آستین‌های بلند
مهین سمواتی
-         به مناسبت سوم خرداد، سالروز آزادسازی خرمشهر
 
بچه‌ها خواب بودند. از وسطشان به زحمت خودم را بیرون کشیدم. دوتایی بازوهایم را سفت می‌چسبیدند تا خوابشان می‌برد. در اتاق را بستم. رادیو را گذاشتم لب پنجره رو به حیاط. بیلچه را برداشتم و رفتم سراغ باغچه، ‌دور گل‌ها را ریز شخم می‌زدم،‌ و علف‌های هرز را از ریشه بیرون می‌کشیدم مواظب بودم از وسط قطع نشوند می‌گفت «نوک بیلچه را هم به قرنفل‌ها نزن تردند زخمی‌شان می‌کنی.»
این‌ها را پارسال می‌گفت، وقتی که فرش پادری را آورده و انداخته بودم کنار باغچه و چشم دوخته بودم به دست‌های خاکی‌اش که فرز و تیز،‌ گل‌ها را بیرون می‌آورد و جابه‌جایشان می‌کرد. دانه‌های عرق روی پیشانی‌اش برق می‌زد. مثل وقتی که بنشینی پای تلویزیون و حسابی بروی توی نخ فیلم. تماشایشان می‌کردم با همان دست‌های گلی رفت و با دو تا استکان چای که گذاشته بودشان میان سینی آمد. دوربینش را هم گذاشته بود کنار استکان‌ها. نشست روبه‌رویم و در جوابم که «با دوربین،‌ چایی را شیرین کنم؟!» گفت: «دیدم با این دل گنده‌ات ژست خوبی داری... .»
لپ‌هایم را هوف باد کردم و چرق عکسم را گرفت.
آهنگی که از رادیو پخش می‌شد قطع شد و مارش نظامی که پیش‌درآمد اعلام عملیات‌های جبهه بود پیچید میان حیاط. هری انگار دیواری توی دلم فروریخت. صدای گریه‌ی مریم قاطی شد با صدای بم و آشنای گوینده: «شنوندگان عزیز! توجه فرمایید... شنوندگان عزیز توجه فرمایید... خرمشهر، شهر خون آزاد شد.»
گرمایی شیرین ریخت توی تنم و اشک به پهنای صورتم سرازیر شد. مارش نظامی ریزلرزه‌هایی به پاهایم انداخته بود و گریه‌ی مریم، قطع و وصل می‌شد. بیلچه را انداختم و دویدم طرف اتاق. امیر داشت به زور پستانک را می‌چپاند توی دهانش. مریم را بلند کردم و چرخاندم توی هوا دور سرم. اشک‌ها قاطی آب دهانش کش آمده بود پایین، مثل اشک‌های خودم که خیال کوتاه‌آمدن نداشت. امیر دست‌هایش را زده بود به کمرش و با ابروهای گره‌کرده‌ی کوچولویش نگاهمان می‌کرد. با صدای زنگ تلفن دویدم طرفش. مادر عباس بود. از شوق، صدایش می‌لرزید گفت: «شنیدی؟ خرمشهر آزاد شد. الهی قربونت برم عباس زنگ نزده؟!»
دست‌هایم شل شد و مریم از بغلم سرید پایین.
-     چرا حرف نمی‌زنی نگرانم زنگ زد زود خبرم کن،‌ ما داریم می‌ریم بیرون. همه‌ی مردم ریخته‌اند. توی کوچه و خیابان. می‌گویند جشنی به پاشد که نگو! شما هم زود بیاین.
سه روز است که از خانه بیرون نیامده‌ام. همه زنگ زده‌اند غیر از عباس. مادرش هم که زنگ می‌زند، «بله»ی بی‌حالم را که می‌شنود، مکثی می‌کند و آهی می‌کشد و دلداری‌ام می‌دهد. هی می‌روم توی اتاقش و نگاهم را می‌چرخانم روی عکس‌های دور تا دور اتاق، دو تا نخل بی‌سر توی یک خانه‌ی بی‌سقف، تانک و توپ و هواپیما. جنازه‌های لت و پار شده‌ی شهدا، یک‌دست بی‌صاحب روی زمین میان بوته‌های خار، رزمنده‌هایی که دور تا دور ایستاده‌اند و دست‌هایشان را روی شانه‌ی هم دیگر گذاشته‌اند و حتماً در همان لحظه، کسی چیزی گفته و همه با هم خندیده‌اند؛ شاید گفته‌اند سیب. پرچم‌ها و بیرق‌ها و یک دست فلزی رفته تا میان ابرها یک عکس هم هست فقط یک قطره اشک روی گونه‌ی یک کودک. پرسیدم: «چرا اشک؟»
پشت بند آه طولانی‌اش گفت: «به هزار و یک دلیل.»
یک اشک دیگر هم هست آمده از میان چروک‌های صورت یک رزمنده تا برسد به کنار لبی که به لبخند باز شده. اولین‌باری که دیدمش گفتم از لبخند ژوکوند هم گیراتر است. از این هم پرسیدم، همان جواب را داد. چندبار خواسته بودم بگویم «عباس جان! چه اصراریه همه‌ی این عکس‌ها را بزنی به در و دیوار.» نگفته‌بودم. نگاه‌های سیرنشدنی‌اش به عکس‌ها پشیمانم می‌کرد. ساعت‌ها حرف داشت از تک‌تک‌شان با این‌که خودش میان هیچ‌کدامشان نبود. صورتم را می‌گیرم میان دست‌هایم و داد می‌زنم: «عباس کجایی؟»
امیر دوان‌دوان می‌آید تو اتاق: «مامان!‌ بابا رفته جبهه عکس بگیره.»
مریم تاتی‌تاتی می‌آید تو و انگشت کوچکش را می‌گیرد به طرف عکس‌ها می گوید: «اوخ اوخ.»
عباس بود بغلش می‌کرد و مریم خودش را می‌کشید طرف گوشه‌ی اتاق.
با زنگ تلفن می‌دویم طرفش و قبل از این‌که دست امیر به گوشی برسد‌ برمی‌دارم، صدای دوست عباس است. نپرسیده می‌گوید: «حالش خوب است و جای نگرانی نیست فقط یه کم... .»
دیگر چیزی نمی‌شنوم مگر شماره‌ی بیمارستان طالقانی آبادان را که تند می‌نویسمش روی دیوار و بعد از تحمل شنیدن دوباره‌ی صدای «اشتباه گرفتید خانم» بالاخره می‌شنوم که می‌گویند توی اتاق عمل است.
 
فرش کوچک پادری را می‌آورم پهن می‌کنم کنار باغچه. می‌روم دو تا استکان چایی می‌آورم. می‌نشیند با نسیم ملایمی آستین‌های بلند، بی‌خیال کنارش تکان می‌خورند. بیلچه را که از آن روز کنار باغچه افتاده را برمی‌دارم. چندبار به زمین می‌زنم. گل‌های خشک از رویش می‌ریزد. مشغول می‌شوم خاک دور قرنفل‌ها را ریز شخم می‌زنم. خیره به دست‌هایم نگاه می‌کند. می‌دانم حواسش خیلی دورتر از این‌جاست. مریم تاتی‌تاتی می‌آید و جلویش می‌ایستد. دست‌هایش را باز می‌کند تا بغلش کند، عرق روی پیشانی‌اش برق می‌زند. امیر جلویشان می‌ایستد.
-           بابا! بگو سیب... بگو سیب... .
سیب بی‌رمق از لای لبخند اشک‌آلودش شنیده می‌شود. امیر چرق‌چرق با دوربین اسباب‌بازی‌اش عکس می‌گیرد.
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال