Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  11:58 صبح ۱۳۹۰/۴/۱۱
تعداد بازدید  :  743
Print
   
غواصی که شنا نمی دانست

شلپ، آب دایره وار روی سطح شط بالا جست و نامنظم به اطراف پاشید، پسری که توی آب پریده بود، داشت دست و پا می¬زد و بالا و پایین می¬شد، چند ثانیه زیر آب می¬رفت و آب تا میخواست لحظه ای به آرامش برسد
 
غواصی که شنا نمی­ دانست
 
سید مهرداد موسویان
 
شلپ، آب دایره­وار روی سطح شط بالا جست و نامنظم به اطراف پاشید، پسری که توی آب پریده بود، داشت دست و پا می­زد و بالا و پایین می­شد، چند ثانیه زیر آب می­رفت و آب تا میخواست لحظه ای به آرامش برسد، پسر خودش را هل می­داد روی آب و با ولع نفس می­گرفت و از نو.
-            حاجی حاجی نبی افتاده توی شط
مرد دفتر بزرگ توی دستش را ول کرد روی خاک ها و داد زد یا ابالفضل و دوید.
خورشید تازه از پشت تپه های روبروی شط نوک زده بود اما به سرعت بالا می­آمد. آفتاب با شعاع کم رمقی، شط را روشن تر از گرگ و میش قبل از طلوع کرده بود. مرد سی و چند ساله، با لباس کوماندویی، ریشی نامنظم و بلند پشت به شط، گروهانش با لباسهای غواصی یک دست مشکی مقابل شط ایستاده بودند و هیچ کدام توجهی به بازی شط و آفتاب نداشتند. مرد با حرکت دست و تحکم نظامی برای گروهان صحبت میکرد.
"محکم می­گم، این پنبه را از گوش هات درار، داوطلب کار مشکلی شدی، شل باشی خونت از کیسه ات رفته. بیا، ببین دهنه اش چقدره؟"
با دست به شط اشاره کرد و کمی سکوتش را ادامه داد.
"هماهنگ و با سرعت، همه با هم شیرجه می­زنند و همه با هم اون طرف از شط بیرون می­آیید. نبینم کسی جا بمونه، اسمش را خط می­زنم، خدا میدانه خط می­زنم، نیایی گریه زاری کنی. امروز که نه، باید برم، از فردا خودم هم لباس غواصی می­پوشم و باهاتون شنا می­کنم. سوال؟ همه گرفتین؟" "وای به حال کسی که بخواد از زی تمرین دربرهف عملیات نمی­برمش، سه ماه اینجا زحمت بکشی، بعد ببینی اسمت خط خورده، خدا می­دانه که نمیبرم، فکر نکن عملیات یک شبه، جهاد از امروز شروع شده، عملیات از همین الانه، ثمره اش چند ساعته آخره"
باز هم سکوت لحظاتی برقرار شد.
" بسیار خوب، آن طرف هم من به چند طرف از برادرا سپردهام، بیرون که آمدی، رویتان پتو می­اندازند، شوکولاتی هم هست که باید بخوری بیهوش نشی، وسط کار جای مکث نیست، خواستی هر کاری بکنی، بخوابی، بیهوش بشی، خستگی بگیری یا غیره، اون طرف توی خشکی، خودت را برسان به خشکی، حتی اگه خواستی خفه بشی هم خودت را برسان به خشکی و بعد، وسط شط ممنوعه"
صدای خنده­ی گروهان بلند شد.
" گروهان در اختیار برادر عظیمی"
فرمانده به سمت ماشین تویوتای گل مالی شده راه افتاد. پشت س او هم یکی از گروهان غواصی جدا شد و چند قدمی تویوتا به فرمانده رسید.
-            یک عرضی داشتم
هنوز جملات اول نیرو و فرمانده کامل رد و بدل نشده بود که صدای پریدن گروهان توی شط بلند شد و سر هر دو به سمت شط برگشت. فرمانده به صورت بدون مو سرخ و سفید نیرویش خیره شد و جواب داد:
-            اون طرف کارش سخته، باید بچه ها را از آب بکشی بیرون، شما زورت نمیرسه، نمیش.
-            ام حاجی می­تونم، از سختی نمی­ترسم.
-            خب پس بپر توی آب با بچه ها شنا کن
-            ام ام از آب...
-            باشه برو اون طرف، اگه از کارت راضی نباشم، نگهت نمی­دارم، باید بری عقب.
چشم های پسر درخشید و سرش را تکان داد.
-            چند سالته؟
-            ام سیزده سال
-            من که فکر نمیکنم از عهده ی این کار بربیایی، زورت به اینا نمی­رسه، طرف مثه مرده اون طرف شط بیجون میشه، باید بکشیش بیرون، اسمت چی بود؟
-            نبی
-            نبی جان فکر نکنم مال این قسمت باشی، بگرد برو عقب.
......................
آفتاب وسط آسمان بود. نیروهای لب شط، منتظر غواص ها بودند، رنگ صورت و دستشان سیاه شده بود، سیاه نه مثل رنگ سیاه پوستها، سبزتر.
-            نبی الانه که برسند، تو حواست فقط به مرتضی باشه، اون بار می­خواست خفه شه، اون طرف تر، آها.
و با دست به سمت چپ اشاره کرد و نبی جابجا شد.
-            همیشه نفر سوم از راست، توی آب می­پره، وزنش زیاده نفسش .....
-            چشم
-            این سه ماهه از کمر افتادیم خدا شاهده.
نبی به سیاهی­هایی که زیر سطح آب به خشکی نزدیک می­شدند، خیره شد.
-            کاش روز اول من هم رفته بودم قاطی غواص­ها، اقلا اون وسط خفه می­شدم و تمام.
نبی خندید و جوابی نداد.
- والا بخدا، مگه هی این در اون در نمی­زنیم برا شهادت، خوب یه خورده زودتر
نبی گفت رسیدند و شلپ شلپ دوید توی آب، نبی از نفرات اول رد شد. و داد زد مرتضی؟ مرتضی؟ بالاخره سر وقت یکی از غواص هایی که توی آب بی حرکت شده بود، رسید و دولا شد، دست غواص را بالا آورد، گردن خودش را زیر بغل غواص خم کرد و زور زد. او سعی کرد درست مثل یک کشتی گیر غواص را از آب بکندش.
--------------------
آفتاب وسط آسمان بود، گروهان غواصی، لباس نظامی خاکی به تن داشتند و به صورت ستونی روبروی چادر فرماندهی صف کشیده بودند. در چادر فرماندهی با طناب طوری رو به بالا بسته شده بود که میزی که نصفش داخل و نصفش بیرون بود را نپوشاند. سربازی پشت میز، یک دفتر بزرگ را مقابلش باز کرده بود و فرمانده هم کنار میز روی صندلی نشسته بود. سرباز روی میز خم شد و خودکار توی دستش بیشتر او را شبیه میرزا بنویس­ها کرد تا یک نظامی.
-            اسمت را بگو
فرمانده با یکی از نیروها بحث میکرد و صدایش بالا رفت.
-            از صبح چی کار میکردی پس؟
-            دیشب نگهبان بودم
-            چه ربطی داره؟ از صبح چی کار میکردی؟
-            حاجی...
-            مگه خودم اعلام نکردم امروز روز حرکته؟ باید بیام تک تک بگم؟ مگه نگفتم لباس­های غواصی رو تحویل صمد بدین؟ نکنه خیال کردی داریم میریم گردش علمی؟ عملیاته می­فهمی؟
سرباز پشت میز به صورت سیاه سوخته و تکیده ی نفر بعدی نگاه کرد.
-            اسمت؟
-            نبی
-            فاميل؟
-            بهرامي
سرباز دوباره به  صورت بدون مو و صاف و قد كوتاه نبي نگاه كرد.
-            چند سالته ؟-13 سال.
سرباز به فرمانده نگاه کرد و  فرمانده سرش را از نیروی مخاطبش به سمت نبي كج كرد.
-            به به اقا نبي. نبي جان شما آماده شدي بگو تا با چند نفر بايد بري گروهان پشتيباني.
-            نبي چشمش را گشاد كرد و پرسيد گروهان پشتيباني برا چي؟
فرمانده دوباره سربرگرداند و گفت شما برو آقا، برو ببینم، و بعد به نبی گفت:
-            براي اينكه دستوره
-            من چند ماهه دارم زحمت ميكشم.
-            بله اجرت با خدا...............
-            آقا مگه با شما نیستم، برو نایست.
 نیرو بدون اینکه به صورت فرمانده نگاه کند، راه افتاد. نبی گفت:
-            منم بايد بيام ،‌مگه فرق من با بقيه چيه؟
-            فرق شما؟
فرمانده به فکر فرو رفت، نبی چهره اش باز شد که فرمانده چیزی به ذهنش رسید و دهانش را جنباند.
-            مگه شش ماه پیش خودت بهم نگفتی از آب می­ترسی؟
-            من؟
-            بله
-            نه، من کی گفتم می­ترسم؟
-            پس بیا الان بپر توی شط.
نبی به لبخند سرباز پشت میز نگاه کرد و اخمش توی هم رفت.
-            ام شنا بلد نیستم.
-            خوب همین، برمیگردی پشتیبانی، هر وقت شنا بلد شدی میایی با ما عملیات.
سرباز پشت میز گفت نفر بعدی آقا، اسم؟
نبی از جایش جم نخورد.
-            یعنی فقط مشکل من همینه حاجی؟
-            بله
سرباز گفت: بعدی آقا، وقت نگیر بفرما، کار داریم.
-            پس اگه شنا بلد بودم منو با خودتون می­بردین؟
-            حتما بزرگوار، حتما عملیات بعدی که شنا یاد گرفتی، شما بیا وایستا جای من، بفرمایید که نفر بعدی معطل نشه.
-            حاجی راهی نداره؟
سرباز اخم و پیله اش را ریخته بود و زل زده بود به صورت نبی.
-            حاجی توروخدا
حاجی لبهایش را روی هم فشار داد و پره ی بینی اش لرزید و در حین بلند شدن گفت: لااله الا الله و به سمت چادرهای پشتی راه افتاد.
- آقا برو دو ساعته علافمون کردی، اسم؟ بیا جلو شما، بیا.
نبی از صف بیرون آمد، بغض گلویش را فشار می­داد. حجت از ته صف جدا شد و دوید پشت سر نبی.
-            چی میگن؟
-            میگن نیا، برو عقب
-            عین خودمی پس.
-            شماچرا؟
-            من اصلا نمیتونم، یه ترقه کنارم بترکه، ضربان قلبم میره بالا. تپش قلب دارم.
-            اما من می­تونم برم. خیلی زحمت کشیدیم این چند ماهه.
-            هه توفیق میخواد.
حجت این را که گفت به دهان نبی نگاه کرد که خنده اش را ببیند اما نبی قیافه اش گرفته تر شد و روی خاک ها نشست. سرش را کرد لای دو زانویش و شروع کرد با خاک­ها زیر پایش بازی کردن. حجت هم نشست.
-راهی نیست نبی جان خودت را اذیت نکن دیگه.
نبی آهی کشید.
- چطوری یاد نگرفتی تاحالا؟
نبی لبش را ورچید و پرسید:
- شما چجوری یاد گرفتی؟
- من رو آقای خدابیامرزم می­برد استخر، یادش به خیر همون بار اول انداختم توی چهارمتری ، داشتم خفه میشدم.
- خوش به حالت
- ای اقا چی چی و خوش به حالت
حجت برای نبی از زندگی خودش تعریف کرد و درد دل کرد، نبی خاک های زیرش را آرام آرام کنار می­زد بدون اینکه حرفی بزند.
-            خوب دیگه پاشو بریم، سرت را دردآوردم
-            نه شما برو، من می­شینم
-            خب پس .
حجت بلند شد و نبی همچنان خاک بازی می­کرد.چند ساعت بعد آفتاب از وسط آسمان گذشته بود. نبی در به در دنبال حجت می­گشت.
-            اون طرف.
حجت در آهنی و زنگ زده ی دستشویی را باز کرد و نبی را دید که توی دستش یک طناب بلند و قطور گرفته.
حجت لب و لوچه اش را بالا داد و پرسید: این طناب دیگه چیه؟ نکنه خودت رو؟
-            آقا حجت
-            جان آقا حجت
-            یه کاری برام میکنی؟
-            تا چی باشه
-            بیا لب   شط تا بهت بگم.
حجت دنبال نبی راه افتاد، نبی طناب را چند دور پیچید به کمرش و محکم گره زد، یک طرف دیگرش را هم داد دست حجت.
-            اقا من می­پرم توی شط، شما هر وقت دیدی من رفتم زیر آب و بالا نمیام، بکشم بالا، نمیرم اون زیر یه وقتی.
حجت زد زیر خنده، خنده اش که طولانی شد، نبی اخم کرد و گفت بسه دیگه، دیروقته.
-            میخوای چه کار کنی؟
-            آخه حاجی گفته شنا بلد نیستی نیا.
-            خودم شنیدم، این طوری که نمی­شه
-            میشه، میرم سراغ یکی دیگه.
-            وایستا، قهر نکن
شلپ آب دایره وار به این طرف و آن طرف پاشیده شد. نبی بالا آمد و شروع به دست و پازدن کردن. بالا و پایین می­شد و فرو می­رفت و دوباره خودش را روی آب هل می­داد و نفس می­کشید.
حجت خنده اش گرفته بود اما همزمان حواسش به طناب توی دستش بود. چند نفر هم دور حجت را گرفتند و شروع کردند به تماشای نبی.
-            کیه؟ نبیه؟
-            خل شده؟
-            یه کم اذیتش کن بذار آب بخوره.
-            نه اقا خطرناکه، بچه ی بیستیه.
صدای خنده لب شط را برداشت. طنابی که از دست حجت رها شده بود، کاملا داخل آب فرو رفته بود و معلوم نبود کجا اوفتاده. حجت دوید دنبال فرمانده، فرمانده داشت با معاونش عظیمی راجع به نقل و انتقال به منطقه صحبت می­کرد.
- حاجی حاجی نبی افتاده توی شط.
فرمانده دفتر و دستکش را ول کرد روی خاک ها و گفت یاابالفضل و دوید، حجت هم دوید، چند متری مانده به شط حاجی قدم­هایش را آهسته کرد و با تندی به صورت حجت که ریز یک لبخند به لبش نشسته بود خیره شد.
حجت با دست­پاچگی به نبی که داشت وسط شط درجا دوچرخه می­زد اشاره کرد و گفت :
-یاد گرفته حاجی، یاد گرفته
حاجی رسیده بود به شط، نبی با خنده داد کشید:
-            الوعده وفا حاجی.
حاجی باز هم به تندی به حجت خیره شد و گفت: این که بلد نبود، از کی یاد گرفته؟
حاجی به سمت چادرش راه افتاد، آفتاب داشت غروب می­کرد. حجت هم دفتر حاجی رابرداشته بود و دنبال فرمانده می­رفت.
-            حاجی می­بریش؟
عظیمی معاون فرمانده از دور به سمتشان می­آمد. حجت سلام داد، عظیمی گفت، حاجی این نبی چی می­گه؟ میگه حاجی گفته اسم من را هم اضافه کن، میگه گفته حاجی بهم قول داده.
حجت گفت راست میگه، حاجی بهش قول... حاجی به صورت حجت براق شد و حجت حرفش را برید. عظیمی گفت بچه ی 13 ساله را مگر میشه برد عملیات؟ مگه نبردیم؟ مگه ندیدیم؟ جوری میشه مرد گنده اش آرزوی مرگ میکنه، میگه خدا کنه یه تیری ترکشی بیاد بخوره من برم عقب این هول و ولا را نبینم، این که همش 13 ساله شه، جلوی دست و پامان را میگیره، اقلا یک نیرو بخاطرش فلج میشه.
حجت میگوید اما حاجی خودش قول داد.
---------
شب است، آفتاب ساعت هاست که غروب کرده و شط قیرگون و ظلمانی شده. عملیات تازه شروع شده و نفرات گروهان غواصی تازه از آب درآمده اند، نفس هایشان به شماره افتاده.
عظیمی میگوید، مرتضی کجاس؟ پیداش کنید ببینید رد شده از آب یا آبش برده، نبی نبی چی؟
هر دو طرف جاده را آب گرفته، ‌راه باريكي فقط به اندازه­ي يك قدم از آب بيرون است كه با همان قدم پاها
تا ساق توي گل فرو ميرود و وقتي كه درمي­آيد جايش را به سرعت آب پر ميكند. فرمانده، عظیمی را پیدا می­کند و می­گوید، چاره ای نیست شروع کنیم. عظیمی با صدای بلند و خش دارش داد می­کشد گورهااااان حمله.
خودش به زحمت روی همین راه باریک شروع میکند به دویدن. پانصد قدم جلوتر خمپاره ي اول دومتري گروهان به اندازه ی يك سطل آب را به صورت فرمانده مي­پاشد. چند لحظه ي بعد دومي و آتش ممتد شروع ميشود.هيچ كس راه پيش و پس ندارد. روي گل ها خپ كرده اند و تنفگ هاي بعضي ها توي گل فرو رفته. حاجي داد ميكشد، ادامه بدید، راه بيافتيد و زير آتش چند قدمی ميدود.
اولين فرياد از پشت ، بدن­ها را ميلرزاند. عظیمی به بغل دستي­اش ميگويد يكي پريد.
راه عريض تر شده و اين طرف و آنطرف سنگ و صخره ها از آب بيرون است. نيرو ها توي آب مي­دوند و پشت سنگ ها پناه مي­گيرند. بوي لجن فضا را پر کرده است.
فرمانده با دوربين ديد در شبش نگاه مي­كند. داد ميكشد كسي پناه نگيرد چند قدم ديگر پاسگاه­شان است، بايد خودمان را برسانيم به پاسگاه. هرچي وايسيد بدتره. خمپاره صداي حاجي را لابلاي سوز سرد شبانه ي ساحلي گم ميكند. استيصال حاكم است. فرمانده ی دسته از عظیمی می­پرسد، چی کار باید بکنیم؟
- عقلم به جایی قد نمیده، لابد حاجی میگه، با این وضعیت اگه حاجی تیر بخوره، بدبختیه، دورش را پر کنید، مواظبش باشید.
كسي از جايش جم نميخورد. صدای خمپاره ها و فریادهای بعدی لحظه به لحظه شرایط را بدتر می­کند، چشم های فرمانده سرخ و گشاد شده و لبش راگاز میگیرد و دوباره دوربین را روی چشمش می­گذارد. به پاسگاه نگاه میکند و زیر لب چیزی می­گوید. 
-            عظیمی، عظیمی
عظیمی خودش را به فرمانده می­رساند.
-            نیروها خپ کرده اند، این طوری قتل عام میشیم، این جوری بهتره برگردیم.
-            حاجی کسی نا نداره برگرده، همه رو آب می­بره.
چاره چیه؟ اگه یه هو حمله نکنیم، این خمپاره ها، تیراندازی از پاسگاه درومان میکنند، یه دفعه هم که با این شرایط نمیشه حمله کرد، همه رفتن توی لاک خودشان.
دوباره فرمانده دوربینش را بلند میکند  كه يكي مثل برق از كنارشان مي­دود و مي­پرد بالاي يكي از سنگ هايي كه از توي آب سر بالا كرده. فرمانده دوربين را روي سينه اش مي­اندازد و به او که روی سنگ است خیره می­شود.
عظیمی میگوید، چیکار میکنی؟
حاجی میگوید، این که نبیه، بیا پایین پسر الان میزنندت.
نبی فریاد می­کشد: برا چي ايستادي بسيجي،‌ همونجا وانستا و همان طور كه دستش را رو به جلو مي­گيرد ، ميگويد مگر نميبني عزيز زهرا منتظرت ايستاده، بدو اخوي، نذار خمپاره ها زمين گيرت كنن. بدو. فریاد می­کشد الله اکبر، و خودش می­دود، فرمانده و عظمی هم. ولوله می­افتد. مو به تن بدن تک تک افراد سیخ شده است. همه بلند می­شوند و بدنه ی گروهان مثل کشتی ای تند رو شروع به حرکت می­کند. صدای الله اکبر به صدای خمپاره ها می­چربد.

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال