Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  12:35 عصر ۱۳۹۰/۵/۱۸
تعداد بازدید  :  627
Print
   
گاهی از این اتفاق‌ها می‌افتد

علی‌رضا لطفی
گاهی از این اتفاق‌ها می‌افتد
علی‌رضا لطفی
 
نیما و مرد لباس سرهم‌آبی درست در ورودی پارک بود که به هم رسیدند. جلوی آن‌ها دو پلّه بود و دو چراغ گازی بالا سرشان آن پایین را روشن می‌کرد. نیما گفت: «بفرمایید.»
مرد لباس سرهم‌آبی همین‌طور که می‌رفت، گفت: «چقدر دیر شده.»
هر دو با هم از پله‌ها بالا آمدند و از روشنایی‌ها گذشتند.
نیما گفت: «آخرین باری که اومدم این‌جا یه سال پیش بود.»
مرد لباس سرهم‌آبی گفت: «فکر کنم می‌شناسمت»
نیما گفت: «دوستام همه منتظرند غیر یکی‌شون.»
مرد لباس سرهم‌آبی گفت: «آدم دلش می‌گیره. اصلاً نمی‌دونم چرا این‌طوری شده.»
پس از این حرف بود که نیما به طرف راست پیچید و از هم جدا شدند.
از دور، سارا و وحید در زیر درخت کاج و نیمکتی که چتر درخت بالا سر آن بود، دیده می‌شدند. سارا گوشه‌ای از نیمکت نشسته بود، و وحید آرام دستش را بر تنه‌ی درخت می‌کشید، برفی که روی شانه‌هایش بود تکانده و گوشه‌ی دیگر نیمکت نشست و پایش را روی پای دیگرش انداخت. نیما به آن‌ها نزدیک شد و گفت: «سلام بچه‌ها.»
وحید و سارا از روی نیمکت برخاستند. وحید همین‌طور که با نیما دست می‌داد، گفت: «بچّه خودتی.»
سارا به آرامی ‌پوزخند زد.
وحید با دستش به وسط نیمکت اشاره کرد و نیما در بین آن‌ها نشست.
سارا گفت: «چیزی که می‌خواستی رو برات آوردم.»
تلفن‌های همراهشان را روشن کردند. تلفن همراه در دست راست سارا بود و خودش را روی صندلی جابه‌جا کرد. در آن‌وقت شب، نور تلفن‌های همراه صورت سارا و نیما را روشن کرده بود.
- بازش کردی.
- ولی یه چیز دیگه هم بود.
- خب، خیلی چیزا نیستن ... اسمت چیه؟
نیما گفت: «برادران کارامازف.»
به طرف وحید برگشت که کلاه به سبک ملوانی‌اش را روی صورتش کشیده بود.
- می‌دونی؟ قضیه‌ی افشین این‌طور نبود که ... درسته. ما رو انداخته بودن پاوه، ولی افشین ابداً حرفی نداشت تا این‌که زد و پدربزرگش مرحوم شد. بهش مرخصی نمی‌دادن مجبور شد فرار کنه.
- ولی شنیده‌ها یه چیز دیگه‌ای میگن ... این‌ چیزا اصلاً مهم نیست.
-  چی؟
- بله جناب ستوان. توم بهتره اینقده کش ندی. می‌خوای بدونی میتراجون از اون موقع چه حالی داره؟ بهت می‌گم. اون، روزی دوتا آرام‌بخش می‌خوره. هر چیم از دهنش می‌یاد بار تو و اون پسره می‌کنه.
- غلطای زیادی ... .
- حرف دهنت رو بفهم. شما همه‌تون سر و ته یه کرباسید.
نیما لحظه‌ای سکوت کرد. تلفن همراهش را بست و رو به وحید گفت: «خودت چیکار می‌کنی؟» وحید همان‌طور بی‌حرکت از زیر کلاه جواب داد: «دانشگاه. بعدم برق‌کشی با آقاناصر
- هنوز تسویه نکردی؟
- تسویه کیلو چنده؟ اگه همون اول رفته بودم حالا کلّّی جلو بودم ... یادته؟ قدیما چقده شیطونی می‌کردیم.
نیما گفت:‌ «کاش یه کار بهتری می‌کردی. واقعاً می‌گم.»
وحید کلاه سبک ملوانی‌اش را بالا داد و گفت: «خب دیگه. ازش خوشم اومده.» و پس از این جمله لبخند زد.
سارا برنامه‌های تلفن همراهش را بست و آن‌را روی خاموشی موقت گذاشت.
نیما به عقربه‌های ساعتش نگاه کرد. شبی پرسوز و برفی بود. دانه‌های ریز برف، آرام در هوا چرخ می‌خورد و نرم پایین می‌آمد. تنه‌ی زبر درخت، پوسته‌پوسته شده و بر روی قسمتی از آن کلمه‌‌ی «وعده‌گاه» به شکل ناموزونی کنده شده بود.
نیما گفت: «میترا اگه راستی راستی می‌خواست همه چیزو بدونه حتماً میومد سر قرار.»
سارا گفت: «اون خیلی ترسیده.»
- نه. گفتم که ... قضیه اصلاً این‌طور نیست. اون فقط فرار کرده.
سارا گفت: «می‌خوای چی بگی؟ ما رو کشوندی این‌جا که چیکار؟ می‌خوای بگی تو بی‌گناهی ... هه! تو بهترین دوست افشین بودی؛ نبودی؟ با هم یه‌جا خدمت می‌کردین؛ نمی‌کردین؟ آخ که می‌دونی چقدر دلم می‌خواست خودم خفه‌ت کنم.»
نیما چند بار جیب‌های شلوارش را وارسی کرد. از جیب پیراهن راه‌راه سیاه و سفیدش بسته‌ی سیگار را درآورد و سیگاری از آن بیرون کشید. سیگار را لای انگشت‌هایش گرفت و بالا برد، امّا پس از لحظه‌ای پایین آورد. گفت: «مث این‌که من نبودم خیلی چیزا عوض شده.» به وحید نگاه کرد. او بی‌هیچ حرکتی زل زده بود به آسمان و دانه‌های برف که پایین می‌آمد و کم و زیاد می‌شد.
- تو نظرت درباره‌ی من چیه؟ راحت باش. بگو.
- خود تو ناراحت نکن. نمی‌دونم. این چیزا خیلی عادی شده.
نیما گفت: «نه. من ناراحت نیستم. سارا می‌خواد منو خفه کنه. تواَم که حتماً منو بکشی. همه چی چقدر عالیه.»
 برای دقایقی هر سه ساکت شدند. نیما از روی نیمکت برخاست و دو قدم جلو رفت. سیگارش را روشن کرد و دود آن‌را با سر صبر به بیرون پس داد. به نیمکت روبه‌رویی‌اش نگاه کرد. نیمکت، زیر درخت چنار بود. سارا به کیف‌دستی‌اش که روی پاهایش گذاشته بود نگاه می‌کرد و دست راستش روی آن می‌جنبید.
وحید مِن و مِن کرد و گفت: «من اومدم فقط خودتو ببینم ... نه. جدّی می‌گم. خودتو ناراحت نکن. می‌خواستم بدونی که... .» حرفش را ادامه نداد.چندبار دهانش را باز کرد، ولی صدایی از آن خارج نشد.
نیما گفت: «که چی؟ که همه چی عوض شده. که من یه احمق عوضی‌ام ... فکر کنم حرفاتونو زدین و دیگه می‌تونید برید.»
سارا بلند شد. دسته‌ی کیفش را سُر داد و روی خمیدگی دستش جا داد. زیرچشمی ‌به نیما نگاه کرد. پارک ساکت و خلوت بود. برف قطع شده بود، امّا سوز سردی در هوا جولان می‌داد و برف‌های نشسته بر درخت چنار را به این سو و آن سو می‌کشاند.
سارا گفت: «متأسفم آقانیما. فکر می‌کردم از خودت دفاع کنی. حدّاقلش این‌که دوست تو بود. حالا همه چی از هم پاشیده ... مث یه روز روشن بود، تاریک شده، یخ زده. حتی معلوم نیست فردا نوبه‌ی کی باشه.»
نیما گفت: «خب آره. همیشه حرف یکی دیگه بود. عجیب بود. این لعنتی رو همیشه می‌دونستم و همیشه می‌خواستم فکر کنم که نمی‌دونم.»
سارا بی آن‌که چیزی بگوید دوباره نشست، و این وحید بود که به سارا نگاه کرد. نیما از سیگار کام می‌گرفت و به نقطه‌ای ناپیدا نگاه می‌کرد. برای چند ثانیه، نور نقره‌ای‌رنگ ماه بر روی اندک برف نشسته بر زمین کشیده شد، و بعد دوباره پشت ابرها رفت. نسیم بلورهای برف را به این سو آن سو می‌کشاند، پایین می‌آورد و روی چمن‌زار پارک و چاله‌های چرک‌آلوده و گِلی می‌نشاند. هنوز چمن‌زار خودش را سبز تیره نگه داشته بود، چند نقطه‌ای هم از بین رفته و به سطح تیره ی خاک رسیده بود.
مرد لباس سرهم‌آبی از بالا به آن‌ها نزدیک شد. گفت: «امشب هوا خیلی سرد شده.»
وحید گفت: «بله آقا. امشب خیلی سرد شده.»
مرد لباس سرهم‌آبی درحالی‌که می‌رفت به آن‌ها نگاه کرد.
-         نمی‌دونم. شایدم سرما خوردن. آدم چی می‌تونه بگه؟
همین‌طورکه می‌رفت، دست‌هایش را در جیب گذاشته بود و لب‌های ترک‌خورده‌اش می‌لرزیدند. ماه همچنان پشت ابر بود. سایه‌ی کمرنگ چهارم روی زمین افتاده بود و از پشت سر، مرد لباس سرهم‌آبی را دنبال می‌کرد.
سارا گفت: «من می‌تونستم. من بهانه‌ی کافی رو داشتم؛ ولی تو حتی از خودت دفاع هم نکردی. این منصفانه نیست.»
نیما به سارا نگاه کرد.
- همه‌ش دروغ بود. از همون اوّلش معلوم بود ... تو برا خودت اومدی. چون می‌ترسیدی، نگران خودت بودی. می‌خواستی چیزی رو ثابت کنی که خودتم باورش نداشتی. آدم باورش نمی‌شه. گول‌زدن میترا، گول‌زدن همه ... حالم از همه‌تون به هم می‌خوره. از این‌همه خودخواهی‌تون.
سارا گفت: «چی شده؟ داری از خودت تعریف می‌کنی.»
نیما رویش را برگرداند و پُک آرامی ‌به سیگارش زد. بلورهای برف، دانه‌دانه بر سر مرد لباس سرهم‌آبی نشسته بود. از پشت سرش، کُرک‌های ریز برف در هوا چرخ می‌خورد و نرم پایین می‌آمدند. مرد خم شد، دسته‌ی فرقون پر از خاشاک و برگ را به دست گرفت و با تق‌توق به راه افتاد.
نیما زیر لب گفت: «تو این گل و شل زده به سرش.»
- چی می‌گی؟
- هیچی. آقاهه می‌گفت هوا سرد شده.
- خب معلومه که سرد شده.
- می‌شه خفه شی. دارم از دست شما بالا می‌یارم.
سارا گفت: «چیزی نیست جناب ستوان. آدما فراموش کارن. خیلی زود همه چی یادشون می‌ره.»
نیما ضربه‌ای به پشت سیگارش زد. خاکستر سیگار از کمر ترک برداشت و نور قرمز و گداخته‌ی آن پیدا شد. سیگار تقریباً به نیمه رسیده بود و نرم‌نرمک می‌سوخت.
وحید چشم‌هایش را بست و سرش را به چپ و راست تکان داد.
- نمی‌دونم ... یعنی آخر و عاقبت افشین چی می‌شه؟
- هه! می‌خواستی چی بشه؟ اول دلشون می‌سوزه. بعدشم یادشون میره، انگار بگیر که نبوده.
وحید نفس عمیقی کشید و چشم‌هایش را باز کرد. گفت: «این‌جا یه وقتی یه لعنتی خوب بود. حالا فقط داره برف می‌یاد.»
سارا گفت:‌ «این‌که خیلی‌ هم خوبه. خودشم برای همیشه راحت میشه.»
همین‌طوربه نیما که پشتش به آن‌ها بود نگاه می‌کرد، نیشخند زد.
- اون‌وقت بعضی‌ها رو عذاب‌وجدان ول نمی‌کنه و روزی هزاربار آرزوی مرگ می‌کنن. تازه اون‌وقته که دلشون می‌خواد همه چی یادشون بره.
وحید گفت: «بس کن دیگه.»
نیما گفت: «بذار راحت باشه، بذار خودشو خالی کنه هنوز خیلی حرفا مونده.»
- این یکیو راست گفتی خیلی مونده ... بیچاه میتراجون.
وحید گفت: «من می‌رم. من دیگه تحمّلشو ندارم. شما به گوشت مرده ی افشین هم رحم نمی‌کنین.»
از روی نیمکت برخاست. لحظه‌ای به سارا نگاه کرد و آن‌گاه به راه افتاد. نیما سیگارش را میان برف و گل‌ولای انداخت. سیگار جز کرد و خاموش شد. دستش را دراز کرد و از پشت سر، مچ دست وحید را گرفت.
- بهتره بشینی. تا من نگفتم کسی حق نداره از این‌جا بره.
وحید گفت: «ولی من می‌رم. می‌خوام ببینم کی جلو منو می‌گیره.»
و دستش را از دست نیما بیرون کشید. نیما یقه‌ی وحید را چسبید، او را به طرف درخت کاج برگرداند. هر دو عقب‌عقب رفتند. وحید اوّل به نیمکت و بعد به درخت خورد. درخت لرزید و برف‌های درخت به سر و صورت هر سه پایین آمد. سارا جیغ خفه‌ای زد.
وحید برّ و برّ به نیما نگاه کرد. گفت: «هرچی بین ما بود، دیگه تموم شد.»
- نه. امشب باید معلوم بشه خائن کی بوده ... امشب باید تا آخرش... .
- چی می‌گی؟ یقه‌م رو ول کن.
سارا گفت: «خدای من! داری چیکار می‌کنی؟ باورم نمی‌شه.»
نیما، وحید را رها کرد، به طرف سارا برگشت. گفت:‌ «راست می‌گی یا دروغ؟ ... الان کجاست؟ این حرفای پشت سرش داره از کجا می‌یاد؟ چی شد که یه دفعه همه عوض شده‌ن؟ کی این کارو با افشین کرده؟»
سارا گفت: «تو دلت از جای دیگه‌ای سوخته جناب ستوان.»
نیما به سارا نگاه کرد. گفت: «پس تو بودی.»
سارا گفت: «دیگه دلم می‌خواد از دست تو بزنم زیر گریه.»
- مگه چیکارت کرده بود؟ می‌خواستی چی رو ثابت کنی ... که یعنی تو خیلی آدم درستی و می‌تونی درباره‌ی مردم قضاوت کنی؟ چی بود سارا؟ چی بود؟
سارا نیشخند زد، گفت: «خب، همه‌ش همین بود. حالا می‌تونیم به سینه‌ی همدیگه مدال وفاداری بزنیم.»
نیما گفت: «ولی تو مهمش کردی؛ تقریباً مطمئنم.»
- یعنی مهم نیست؟
وحید یقه‌اش را درست کرد و راست ایستاد. گفت:‌ «دیگه برا من هیچی مهم نیست.» خودش را از نیما و سارا جدا کرد و کم‌کم دور شد.
نیما صدایش را بلند کرد و گفت: « افشین دیر یا زود برمی‌گرده. اون‌وقت می‌خواید بهش چی بگید؟ می‌خواید چیکار کنید؟ اصلاً چی دارید که بگید؟»
سارا اوّل به وحید و بعد به نیما نگاه کرد. گفت: «می‌دونید می‌خوام چی بگم؟ شما هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت بزرگ نمی‌شید.»
وحید لحظه‌ای ایستاد و دستش را روی صورتش کشید.کلاه را از سرش برداشت و به آرامی‌دور شد. نیما با ابروهای گره‌خورده به روبه‌رو زل زده بود. دود سفیدرنگی از میان تپّه‌ی خاشاک و برگ‌های خشک روی هم افتاده، آرام موج می‌زد و از مقابل دانه‌های برف که پایین می‌آمدند، بالا می‌رفت. آن سوتر، چند ردیف درخت بود و مرد لباس سرهم‌آبی کنار تپه‌ی برگ‌ها، در گوشه‌ی محوطه‌ای باز ایستاده بود و به دوردستِ دوردست نگاه می‌کرد.
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال