Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  12:58 عصر ۱۳۹۰/۶/۱۲
تعداد بازدید  :  754
Print
   
راش1ها

سرباز برگشت و گفت:«این بابا تو کارش جدیست ها، حواست باشد گاف ندهی، ساحل آخرین مرحله ی اوست
راش1ها
پویا سعیدی
سرباز برگشت و گفت:«این بابا تو کارش جدیست ها، حواست باشد گاف ندهی، ساحل آخرین مرحله ی اوست. »
تا مرد خواست چیزی بگوید، سرهنگ نشست توی ماشین. سرباز از آینه مرد را نگاه کرد. سرهنگ گفت:«راه بیافت!» مرد از روی شانه پاسگاه را نگاه  مي کرد که هرلحظه ریزتر می شد.
ماشین پلیس توی شن ها ایستاد. سرهنگ پیاده شد. سرباز قبل از پیاده شدن گفت :« فقط راستش را بگو.» هردو پیاده شدند. سرهنگ تکیه اش را داد به ماشین و باسر به مرد اشاره كرد. سرباز دستبند مرد را باز کرد. او مچ دستهایش را مالید و زل زد به دریا. سرهنگ چیزی در گوش سرباز گفت. سرباز احترام نظامی کرد، نشست توی ماشین و رفت.
سرهنگ راه افتاد سمت دریا. مرد هم. دوروبرش را نگاه کرد، هیچکس نبود. گفت:« می شود به من هم بگویید؟....چرا اینجا؟» سرهنگ ایستاده بود لب آب. جلوتر رفت و بلند تر گفت:« جناب سرهنگ؟» سرهنگ جواب نداد وخم شد، گوش ماهی به ساحل آمده ای را برداشت،دم گوشش گرفت. عرق از پیشانی مرد راه افتاد، پرسید :« ای...این کارها چه معنی ای می دهد؟» سرهنگ برگشت رو به او، گفت:« موبه مو، هرچی که اتفاق افتاده، هرچی!» خورشید ازروی شانه هایش توی چشم های مرد می رفت. مرد، دستش را سایه بان صورتش کرد و گفت :« من متهم نیستم!» سرهنگ، خم شد و با انگشت، شن های جلوی پایش را کنار داد، گوش ماهی دیگری درآورد، شن هایش را تکاند و نزدیک گوشش گرفت. گفت:« وقت زیادی نداریم....زودباش!» مرد جلو آمد، با داد که:« این یعنی چی؟ من به اندازه ی کافی بازخواست شده م این دیگر...» سرهنگ نگاهش کردو او، ساکت، انگشت اشاره ی بالا آمده اش را پایین گرفت و آرام ادامه داد:« من دلیلی برای این کارها نمی بینم.....بازجویی هارا كرده اند قبلا، من گفتم که.... اولش درجریان ماجراها بودم اما باور کنید تقصیری نداشتم....من فقط... من یک شاهد بودم. من از اولش هم.....» سرهنگ گفت :« من توی این جنگ هزار تا امثال تورا دیده م..... شماهایی که اشتباهی جنگ پیداتان شده.....مقدمه نچين،وقت من ارزشش بيشترازاين حرفهاست!» نشستند. مرد انگشت هایش را درهم قلاب کرد. پرسید:« از...من، از....از کجاش من شروع کنم؟»
-         نمی خواهم آن چرندیاتی را که توی بازجویی ها زده ای بشنوم، من حقیقت می خواهم!
-         من؟
-         شروع می کنی یا نه؟
-         من؟
-         يكبار،فقط يكبار ديگر بگو من تا... د شروع كن!
-         آخرین شب بود... درست یادم نیست کی، نزدیکی های بانه بودیم، قرار به تخلیه بود، دستور داده بودند که همه مان تخلیه کنیم...همان موقع که تازه، قطعنامه امضا شده بود و....
-         گفتم که وقت نداریم...قصه می گویی؟
-         از کجاش بگویم؟....چطوري بگويم؟ ازآن جای وحشتناک که....
قطره اي اشك گوشه ي چشمش جمع شد و راه گرفت ميان ريش هايش.پس از سکوت، سرهنگ با صدایی خشدار تر ازقبل گفت:« وقت نداریم»
-         مابرای خودمان یک گروه تشکیل داده بودیم، من، میکاییل قرایی، شروین رضایی. همه ميشناختنمان، خورد و خوراک و کشتارمان باهم بود....جانباز و شهیدشدنمان هم. یک چیزی تو مایه های همه برای یکی و اين حرف ها...شب آخر، میکاییل گفت :« گفتند اینجا خرس دارد.» ازما انکار و ازاو اصرار. حتا گفت جاش را هم بلد است. باور کنید من از اولش هم می دانستم که این قضیه به جاهای باریک می کشد....قرار شد آخر شب یکی یکی دزدکی بیاییم بیرون.
سرهنگ بلند شد. مچ دست چپش را ازپشت گرفت و سينه اش را جلو داد.شروع كرد به بالا پايين رفتن.
-         آخرین نفری که رفت، من بودم. وقتی داشتم می رفتم، دوسه نفر ته سنگر داشتند یک چیزی می خوردند، شربتی چیزی. تفنگم را برنداشتم....خواستم بردارم ترسیدم آن دوسه نفر آنتن شوند....آخه یکیشان بدجوری بهم زل زده بود. عوضش چراغ قوه را من برداشتم. وقتی رفتم پشت سنگر، میکاییل گفت:« تفنگت کو؟» گفتم:« بپا داشتم» زل زد توی چشمهام، چشمهای وق زده ای داشت، جوری نگاهم کرد انگار ارث باباش را خورده م. يك تف انداخت جلوي پام و رفت. خیلی طول کشید گمانم یکی دوساعت طول کشید رسیدیم. آن دره اسمش...اسمش....
-         مهم نیست...فقط سریع باش
-         خلاصه هرجا بود خیلی نزدیک بعثي ها بود، اصلا از آنجا چراغ مراغ هاشان معلوم بود. میکاییل گفت:« همین جا هاست» شروین گفت:« دیوانه!» و رفت نشست روی یک تخته سنگ. ضبطش را روشن کرد گرفت دم گوشش. میکاییل چراغ قوه را گرفت، رفت جلوتر.من هم راه افتادم دنبالش. سرازیری بود، می دویدم، یکهو ایستاد، خم شد و رو خاک را نگاه کرد، رسیدم بهش، گفتم:« چیزي آنجاست ؟» گفت:« رد پاست....از این طرف رفته.» انگشتش را گرفت پشت من، همانجایی که ازش آمده بودیم. گفتم:«شروین؟...» و دویدم، میکاییل هم.تا نرسیدیم نایستادیم. وقتی رسیدیم، همانجا نشسته بود و آهنگش را گوش میداد، یک چشمش را باز کرد،گفت:« به به عجب خرسی گرفتید...حالا چی کارش کنیم؟!» میکاییل گفت:« رد پاش را دیدیم...» به من نگاه کرد :«مگر نه؟» سرتکان دادم. شروین، شانه بالاانداخت و گفت:« تا ببینیم» نیم ساعتی آنجا بودیم تا این که یک صدایی آمد، مثل غرش یا همچی چیزی. میکاییل  نور چراغ قوه را انداخت توی دره، آن پشت. بعد سینه خیز رفت جلو، اسلحه ش هم باهاش بود، پرسیدم:«چیزی می بینی؟» جواب نداد. شروین بلند شد، پرسید:«چی شده؟» میکاییل گلنگدن را کشید. من سینه خیز جلو رفتم، درگوش میکاییل گفتم :« خيلي تاریک ست، چیزی دیدی مگر؟» گفت:« یک چیزی آنجاست، تو شاخه ها.»شروین هم سینه خیز آمد کنار من،ضبطش ورور مي كرد، گفتم:«خفه ش کن!» پرسيد:« دیدیدش؟» جواب ندادیم. همان موقع یک سایه نزدیک شد. میکاییل ضامن را کشید. گفتم:« صبرکن!» باز آن صدا آمد، یک چیز چاقی ازتوی شاخه ها درآمد، لنگ میزد، عین خرس،میکاییل شلیک کرد، یکی زد. افتاد. بلند شد رفت طرفش، ماهم رفتيم دنبالش، همین که رسید به خرسه، زانو زد. وقتی رسیدیم شروین گفت:« این که...» دو دستی زدم توسرم، خرس نبود، آدم بود. درست خورده بود توی مغزش،درجا مرده بود. زیر سرش پر شده بود خون....
سرهنگ نشست. اشک از چشم های مرد راه افتاده بود.چند لحظه مکث کرد و ادامه داد :
-          میکاییل همینجور زل زده بود به جسد. شروین گفت:« عراقی ست؟» من گفتم :«از کجا معلوم؟...لباسش که معلوم نمي كند» آخه زیرپوش تنش بود. گفتم:« تازه، این که شلوارش مثل چریک های خودمان است» شروین نشست زمین. جیب هایش را گشتم بلکه چیزی باشد، نبود. میکاییل همانطور قفل شده بود. شانه هایش را تکان دادم، صدایش زدم، جواب نمی داد. داد زدم:« میکاییل!» گیج گفت:«ها؟» گفتم:«تاحالا خون ندیدی؟»گفت:« این جنگ نیست» گفتم:« معلوم نیست عراقی ست یا ایرانی، تاحالا دیدیش؟»ندیده بود. گفتم:«شروین؟» گفت:«ایرانی نیست.» گفتم:«چکارش کنیم؟»
 من مي سراندمش روي زمين، شروین هم میکاییل را می کشید،یکجا که خاکش نرم بود باهزار مكافات چالش کردیم. داشت صبح میشد. برگشتیم. بین راه یکی دوبار میکاییل خواست برگردد آنجا، جلوش را گرفتیم...پاک خل شده بود. تا رسیدیم، گرگ و ميش شد. آتش خاموش شده بود. هیچکس توی سنگر نمانده بود، طبق قرار رفته بودند، جامان گذاشته بودند. شروین پوزخند زد،گفت:« مگر می شود؟ این دیگر چه وضعی ست؟» میکاییل خم شده بود سرش را انداخته بود پایین، گفتم :« بفرما، تحویل بگیر...خیالت راحت شد؟»داد زد و دوید روی تل. پشتش به ما بود. شکل یک نقطه ی سیاه شده بود از آنجا. داد زدم:« چی کار باید بکنیم؟!» جواب كه نداد شروین پی اش را گرفت.« چی کار کنیم؟!» دادزد:« نمیدانم!... نمیدانم! » چندتا تیر ول کرد تو کوه. رفتم توی سنگر. تفنگ من هم نبود، غلط نکنم کار یکی از آن سه تا ست. رفتم پایین تل ایستادم، گفتم:« ببین چی کار کردی....همه ش....» شروین گفت:« حالا که دیگر کار از کار گذشته....» ازکوره در رفتم، دادزدم :« کار از کار گذشته یعنی چی؟ ما دیشب قتل کردیم،قتل!» شروین گفت:« ای بابا بيخيال! يادت رفته كجاييم؟» گفتم:« جواب بده میکاییل!» برگشت رو به من. داد زد:«  چه غلطي كنم؟...جامان گذاشتند می فهمی؟تو این اوضاع هرکی به هرکی، ولمان کردند تو بیابان، نه آب و غذا، نه نقشه ی راه.» رفتم بالای تل ایستادم جلوش، گفتم:« کی باعثش شد؟» نزدیک بود دست به یقه شویم که شروین آمد جدامان کرد.
زل زدم به صورت میکاییل و یک تف انداختم جلوی پایم. نمیدانم اگر شروین نبود چکار می کردیم. میکاییل کیسه انفرادی اش را برداشت، گفت:« من میروم» چیزی نگفتیم. انفرادی را انداخت رو دوشش، راه پشت سنگر را گرفت که برود. شروین گفت:« کجا؟» برگشت روبه من،نگاه کرد، بد نگاه کرد بعد، رفت. هرچی شروین صدایش کرد جواب نداد. حتا رفت دنبالش ولی برنگشت.
-         به همین راحتی؟
-         پس معلوم است میکاییل را نمیشناسید...هرچی می گفتید ازش بر میآمد
-         چطور می شود که جاتان گذاشته باشند...جنگ حساب و کتاب دارد، همینطوری که....
-         نمیدانم... از اولش هم باما مشكل  داشتند.... اصلا تحویلمان نمی گرفتند
-         خب بعدچي شد؟
-         کسوف شد
-         کسوف؟
-         آره...از همانجایی که میکاییل رفته بود یک سياهي نزدیک می شد، همین که شروین رسید و نشست رو سنگی تا نفس تازه کند همه جا تاریک شد. گفت:« این دیگر محشر ست....چراغ قوه كو؟» گفتم:« با میکاییل است» گفتم:« این عجیب نیست؟» گفت:«چی؟» جواب ندادم.گفت:«کسوف چند دقیقه ست؟» نمیدانستم. گفت:« این کسوف کامل نیست...چند دقیقه بیشتر نباید بشود،نه؟» گفتم :« حرف بزن...تو تاریکی ماندن هیچ خوب نیست.» گفت:« باید بزنیم به چاک...اینجا نمی شود ماند» پرسیدم:«چطور؟» گفت:« من از اینجا می ترسم...خوف است...میدانی چرا؟.... یکطرف همه ی نوار هام ضبط شده....من نکرده ام....کسی هم نکرده چون ضبط همیشه پیش خودم است.» پرسیدم:« یعنی چی؟» گفت:« همه ی نوار هام یک طرفشان خودشان است،آهنگ ماهنگ. ولی آنطرفشان رویش ضبط شده....یک چیز هایی که من ضبط نکردم....یک صداهایی» پرسیدم:« مثلا؟» گفت :« واضح نیست....صدای حرف زدن های درهم برهم. یک چیزهای دیگری هم هست مثل صدای گربه....بعضی موقع ها وسط حرف مرف ها صدای گربه هه می آید گاهی هم فقط صداي گربه ست.» مو به تنم سیخ شده بود:« یعنی کی این کاررا کرده؟»
گفت:«اینجا جای عجیبی ست»
پرسيدم:«چند دقیقه شد بنظرت؟» خیلی تاریک بود. گفت:« آنجارا!» پرسیدم:«کجا؟» گفت :«آسمان،ستاره ها» خورشید نیست شده بود. آسمان شب بود. ماه و ستاره ها درآمده بودند.شب شده بود.
-         مگر می شود؟
-         خب شد دیگر....ما منتظر شدیم کسوف تمام شود هرچی منتظر ماندیم تمام نشد...شب بود. گفتم:« ساعت چندست؟» کمی روشن تر شده بود، می توانستیم جلومان را ببینیم. ساعتش را که نگاه کرد گفت:«یا امامزاده عبدالله!» گفتم:« ها؟» ساعتش را پرت کرد طرفم. دهانم باز ماند. عقربه های ساعت، هرسه تاشان- مثل چی می چرخیدند، ساعت معلوم نبود، فقط می چرخیدند.
-         حرفهات خیلی عجیب اند
-         اما باور کنید راست اند
یک حلقه مرغ دریایی توي آسمان چرخ می زدند. سرهنگ بلند شد. رفت كنار آب.موج تا نوک پوتین هایش آمد. دیگر نیامد. هرچه جلوتر می رفت، آب عقبتر می رفت. حالا رسیده بود جایی که آب باید تا زانوانش می بود. مرد سرش را بالا آورد،بلندشد، بریده بریده گفت:« چ...چی....چی؟» حلقه ی مرغهاي دریایی بالاسر سرهنگ جمع شدند. سرهنگ خم شد و گوش ماهی ای برداشت. برگشت به ساحل. پرنده ها رفتند و آب برگشت سرجایش. نشست. مرد پرسید:« چه....چطور.....چطور این کاررا؟.....» سرهنگ گفت:« من بازجو هستم!»
 کمی طول کشید تا نفس هایش میزان شود. بعد، از نو شروع کرد:« مجبور شدیم منتظر بمانیم تا شب تمام شود، یکی دو ساعت بعد، تازه داشت چشمهام گرم می شد که صدایی شنیدم. پرسیدم:« چی بود؟» جواب نداد. یکبار دیگر که صدازدم جواب داد:« هان؟» گفتم:« یک صدایی آمد» گفت:« ول کن...خیالاتی شده ای بگیر....» گفت:« بالاخره کار خودشان را کردند....ضبط»  گفتم:« ضبط، چی؟»  گفت:«ضبط شکسته...»، مثل بچه هااشك مي ريخت، بدجوری دوستش داشت، انگار. حدس بزنید چقدر ترسیده بودیم... من حاضربودم دادگاهی نظامی بشوم اما آنجا نباشم....صبح كه شد، راه افتادیم. از سنگر دور شدیم. من جلو می رفتم و او پشت سرم. بین راه شروین داد زد:« نه....ببین!» سریع برگشتم:« چی را؟» به آسمان اشاره کرد،گفت:« خورشید را ببین! ثابت است» « مگر می خواستی نباشد؟» « وقتی راه می آيی همینجور به آسمان هم که نگاه کنی می بینی خورشید و ابر مبر ها هم باتو مي آيند. ولی این خورشید سر جاش است، نگاه کن!...چند قدم راه برو ببين.» رفتم. راست می گفت. خورشید تکان نمی خورد. عقب می افتاد...واقعا همچی چیزهایی داشت اتفاق می افتاد. نگاهش کردم، او هم می لرزید. از روی شانه اش یک چیزی دیدم، مثل یک ساختمانی چیزی، اشاره کردم به آنجا. پیدایش که کردخنديد، گفت:« واقعا یک سنگر ست،بدو!» و دویدیم،یک نفس. نرسیده بهش من ایستادم، شروین گفت:« اینجا که....» زانو زدم. آتش خاموش شده، تکه های شکسته ی ضبط. داد زد:« آخه چطوری برگشتیم سرجای اولمان؟»
رگ های روی سر وگردن سرهنگ کلفت تر بنظر  می رسیدند و جابجا می شدند، شل وسفت، هی آهسته ومعلوم.
-         شروین زانو زده بود و گريه مي كرد. یک لحظه ایستادم و فکرکردم. نتیجه ش شد لگدی که زدم به انفرادی، به سرم زد یکهو،سریع رفتم سمتی که میکاییل رفته بود. شروین پشت سرم گفت: «صبرکن من هم بیام!» صبرنکردم. داد زد:« نرو!» رفتم. یک لحظه از روی شانه نگاهش کردم، داشت کیسه ش را پی خودش می کشید و می دوید. رسیدم به شیب. خاکش شل بود. پاشنه ی پام را گذاشتم، آن یکی پایم را هم كه گذاشتم سر خوردم، غلت زدم تا پایین،پوست پیشانیم رفت،دراز به دراز افتادم پايين شيب. شروین رسیده بود بالای سرازیری، صدایش را درست نمی شنیدم. خم شد که بیاید پایین،رفت عقب-انگار کشیده باشندش. داد می زد. انگاري دست و پا می زد. خواستم بلند شوم. نشد. صداش قطع شد. خواستم داد بزنم، عوضش آرام گفتم:« شروین....» بعد چشم هام تار شدند و بیهوش شدم. تااینکه توی بیمارستان صحرایی به هوش آمدم که گفتند بچه های شناسایی گیرم آوردند و....
سکوت کرد.سرهنگ قدم می زد. حلقه ی مرغ هاي دریایی دوباره تشکیل شده بود. سرهنگ پشتش را کرد به مرد و گفت:«تو چندبار بازجویی شدی....چرا اینقدر ضدونقیض حرف می زنی؟ چرا هربار یک چیزی می گویی؟»
-         من؟....نمی فهمم من؟ کی؟ چرا؟
-         یکبار گفتی رفته بودم سیگار بکشم برگشتم دیده م گرگ زده به سنگر، یکبار گفتی رفتید ماهی گیری با عراقی ها درگیر شدید یکبار گفتی منطقه تان مهران بوده یکدفعه فاو. تو یکی از قصه هات توی شب یکهو خورشید میآید تو یکی دیگر.....آخرش كدام راست است؟.....
چشمان مرد گشاد شدند گفت:« م...من...من هی...هی....هیچ وقت همچی حرف هایی نزدم...این درست نیست!» سرهنگ جلوتر آمد، یک مرغ دریایی نشست رو ی شانه اش، چشم در چشم مرد گفت:« مطمئنی این ها راست اند؟» با انگشت اشاره، آرام، زد به شقیقه اش. مرد سرش را توی دست هایش گرفت و به زانو افتاد. سرفه کرد. یک مرغ دریایی دیگر نشست روی آن یکی شانه ی سرهنگ. آرام گفت:« آهان!....این هارا باید زودتر به یاد می آوردی.» مرد با کف دست ها، ازدوطرف، شقیقه اش را فشار مي داد. ناله کرد:« خواهش می کنم تمامش کن، خواهش می کنم!» سرهنگ لبخند مي زد. پشت سرمرد صدای انفجار آمد. مرد داد  مي زد.پشت سرش، شن ها روي هم كپه شدند و قد كشيدند، شكل يك سنگر شدند-هنوز داشت به خودش می پیچید-شن ها به هم پيچيدند و شبيه آدم هاي نشسته،توي سنگر شدند. میکاییل و شروین هم جزوشان بودند. مرد به پیشانی افتاد رو ی شن ها. داد زد:« خواهش می کنم تمامش کن!» مرغ دریایی های دیگر، همه روی شانه های سرهنگ جمع شدند. ازتوي شن شكل خود مرد هم ظاهرشد، پشت سنگر داشت سیگار می کشید. با هرپك كه به سيگار مي زد شن ها كنار م رفتند و بيشتر شبيه خود مرد مي شد. شروین و میکاییل هم بیرون آمدند، رفتند پيش او. يكي از ابرهاي آسمان فشرده شد و شكل يك هواپيما شد.هرچه جلوتر مي آمد كاملتر مي شد.بمبي انداخت و سنگرآتش گرفت. همه چیز بصورت آهسته اتفاق می افتاد، پشت سنگر: اول میکاییل آتش گرفت و بعد شروین و آخرمرد.
مرد آرام شد، نفس نفس می زد و خیس عرق شده بود. مرغ هاي دریایی پریدندو سنگر و آدم هاي آتش گرفته،شن شدند و ريختند روي زمين. مرد هنوز روی شن ها دراز کشیده بود. سرهنگ گفت:« پاشو!» مرد، یواش بلند شد. سرهنگ دولا شد و از توی گودی ای که بدن او روی شن ها درست کرده بود گوش ماهی ای برداشت، تو هوا تکانش داد و به گوشش چسباند. مرد پرسید:« اين ها كه راست نبودند،بودند؟» سرهنگ جواب داد:« خود حقيقت اند»
-         امكان ندارد...
-         ما به این می گوییم برهوت ذهن.... یادت می آید میکاییل آخرین لحظه ها داشت چی می گفت؟
-         نه!
-         همین قضیه ی شکار خرس را. تو درست همان موقع كشته شدی. ذهن تو باور نکرد که مردی بخاطر همین براساس آخرین اطلاعاتی که از بیرون گرفته بود هی داستان ساخت، داستان هایی ناقص و قابل اصلاح
-         تو....تو کی هستی؟فرشته اي؟
-         می توانی پلیکان صدام کنی
-         اما..من...تو اين مدت... پس آن پاسگاه چي بود؟
-         تو ذهن قوي اي داري
-         نمي فهمم...من؟چطور آخر...نه،امكان ندارد...واي واقعا؟
-         بله
خطوط روي پيشاني مرد عميق شدند.نفس نفس مي زد.
-         حالا چي مي شود؟
-         بايد بروي،ديگر آماده اي
-         كجا؟
زانو زد.صورتش را پايين گرفت،عرق از روي پيشاني اش چكيد روي شن ها.سايه ي سرهنگ افتاد رويش.پرسيد:«آماده اي؟»
-         مي روم بهشت؟
-         نميدانم...بلندشو كه وقتي نمانده برايمان
سرهنگ راه افتاد.مرد بلند شد و لنگ لنگان رفت دنبالش.فاصله ي زيادي افتاد بينشان.سرهنگ هرچه جلوتر مي رفت مرغ هاي دريايي مي نشستند روي آب.هزاران مرغ دريايي سطح آب و ساحل را گرفتند.مرد ايستاده بود و اطراف را نگاه مي كرد.مرد چشمانش را بست.دريا شروع به بالا آمدن كرد.زمين روبه رويش بالا آمد وراه جلو رفتنش را بست. چهارطرفش داشتند بالا مي آمدند.صداي سرهنگ ازدور مي آمد كه مي گفت:«نرو...»حفره اي بزرگ توي دريا و ساحل كه داشتند بالا مي آمدند درست شد،مرغ هاي دريايي كشيده مي شدند توي حفره.سرهنگ هم.ديگرهيچ مرغ دريايي اي ديده نمي شد.  مرد ايستاده بود وسط.شن ها ودريا به هم چسبيدند.شن هاي دوطرف رفتند توي همديگر و سقفي خميده درست كردند.شن ها و دريا كه ديگر اثري از رنگ آبي اش نمانده بود همچنان درهم نفوذ مي كردند و شكل مي گرفتند. جريان آنقدر ادامه پيدا كرد تا فضا به اندازه ي يك اتاقك شد.ديوارها و سقف اتاقك رنگ عوض كردند وآرام آرام سبز شدند.يك پنجره ي كوچك توي ديوار معلوم شد.ازتوي زمين سه صندلي پشت همديگر درآمد. ازتوي صندلي جلويي خلبان با لباس سفيدش درآمد،شن هاي رويش ريختند و طبيعي شد قيافه اش..مرد نشست روي صندلي وسطي.ازتوي صندلي سوم سرگردي با لباس ارتشي سبز بيرون آمد،تفنگش را هم گرفته بود بغلش. صداي بلند و كشداري پيچيد.صداي هلي كوپتر.مرد چشمانش را باز كرد.سرش را تكيه داد به پنجره. چشم هايش دودو مي زدند. پايين را نگاه كرد.هلي كوپتر داشت ازروي جنگل انبوهي مي گذشت. سرگرد سرش را نزديك آورد و دادزد:«داريم نزديك مي شويم،آماده باش»
-         من صدبار گفته م...چيز بيشتري نمي دانم
-         اينجا ديگر فرق دارد...خواهيم ديد
 
1: اولین نسخه های مثبت فیلم که صدا و تصویرش هماهنگ شده، قبل از مرحله ی تدوین برای آخرین اصلاحات. به عبارت دیگر نسخه های اصلاح پذیر و یا لازم الاصلاح فیلم- قبل از تدوین.
 
 
نویسش چهارم- مرداد 90

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال