Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  08:11 صبح ۱۳۹۰/۶/۲۸
تعداد بازدید  :  611
Print
   
قامت

مونا اسکندری
قامت
مونا اسکندری
با اکراه خم می‌شوم روی علی.
حتی سرش را هم زیر پتوی کثیف خاکستری رنگ سربازی برده است. با خودم می‌گویم از ترس نیش پشه‌ها حاضر است زیر پتو تب کند!
-         پاشو علی! اذان را داده‌اند! بابا نوبرش را آوردی با این خوابت!
علی از جایش جم نمی‌خورد. حوصله‌ام را سر برده است! این برنامه‌ی هر روز شده است! حاج آقا سمواتی گفت وظیفه‌ای نداری! اما من دلم می‌سوزد! بچه است و خوابش سنگین!
-         علی بیدار شو بابا! نمازت قضا می‌شود ها!
لگدی بهش می‌زنم و بلند می‌شوم.تکان نمی‌خورد.
-         مسخره‌اش را درآوردی! دیروز هم نماز صبحت قضا شد پسر! انتظار هم داری حوری‌های بهشتی شربت را با جام بیارند خدمتت!
درحالی‌که از سنگر خارج می‌شوم رو به او می‌کنم و بلند می‌گویم تا بشنود: «نخیر آقا! دیگر از این خبرها نیست... من ننه‌ات نیستم و دیگر از فردا صبح بیدارت نمی‌کنم! آخر بچه جان! تو که سیبل‌هایت سبز نشده، کجا پاشدی آمدی جبهه؟!»
وقتی برمی‌گردم، سرم محکم به طاق سنگر می‌خورد و چند مشت خاک روی سر و صورتم می‌ریزد.
-         الهی صدام خلاصت کند علی! که هرچی می‌کشم از دست توست!
سرم تیر می‌کشد و دردش می‌زند به چشمم. چشمم می‌افتد به آفتابه‌ی دستشویی صحرایی! فکری به سرم می‌زند. می‌دانم علی که بیدار شود مستقیم می‌رود دستشویی و بعد که آفتابه‌ی خالی را می‌بیند باید کلی هوار و داد کند تا یکی برود و برایش پر کند! هوا مثل همیشه دم دارد اما از سمت اروند، نسیم خنکی می‌آید. نماز جماعت تمام شده است وقتی می‌رسم به نمازخانه. تک و توک بچه‌ها بیرون می‌آیند. باباقلی، کنار در نمازخانه نشسته است و پوتین‌های واکس‌خورده را جفت می‌کند کنار هم. قبل از من، سعید خم می‌شود سر پیرمرد را می‌بوسد.
-         بازم باباجان شما؟! چرا خجالتمان می‌دهی؟
باباقلی با صدای خش‌دارش جواب می‌دهد: «دشمنت ایشاا... شرمنده! نه بابا جان! امروز کار من نبود!»
بعد همان‌طور که مشغول است با عصبانیت و ناراحتی ادامه می‌دهد: «خودم پیداش می‌کنم! می‌دانم باهاش چکار بکنم که کارم را از دستم درآورد!»
و زیر لب می‌گوید: «مگر چه کاری از دست من بر می‌آمد که توی خداشناس آمدی از دستم گرفتی؟! این حاجی که نمی‌گذارد من جم بخورم! همین مانده یکی را بفرستد عقب برایم یک عصا بیاورند... نمی‌دانند توی روستامان یلی بودم! گرگ جرات نزدیک‌شدن به گله‌ی مرا نداشت! حالا... لا اله الا الله!»
چشم می‌دوزم به چین و چروک‌های عمیق پشت گردن آفتاب‌خورده‌اش، با آن کلاه نمدی. پوتین‌هایم را در می‌آورم و کنارش روی پا می‌نشینم.
-         باباقلی!
-         جان باباقلی!
-         زحمتی برایتان داشتم!
چشم‌های باباقلی که به پوتین‌های خاک‌آلودم می‌افتد گل از گلش باز می‌شود. دست‌هایش را در ساق‌های پوتین‌هایم می‌کند و نمی‌گذارد حرفی بزنم: «بده باباجان! به خدا آن‌قدر قشنگ برایت برق بندازم از این‌ها بهتر! بگذار یک کم ثواب هم نصیبم بشود! امروز خجالت خدا نماندم! خدا دیگر نگوید قلی پس آنجا چه کاره‌ای؟»
بعد که انگار گنجی پیدا کرده باشد پوتین‌هایم را می‌چسباند به سینه‌اش و دور می‌شود. سعید دستی به شانه‌ام می‌زند و می‌گوید: «دست مریزاد کریم! خدا تو را رساند و الا تا صبح فردا پکر بود! دل‌خوشیش همین است! خدا خیرش بدهد!»
می‌روم داخل نمازخانه. بچه‌ها نشسته‌اند رو به قبله و هرکس توی حال خودش است. عکس شهدا را به ردیف زده‌اند به دو طرف دیوار نمازخانه. وقتی می‌آیم نمازخانه، حالم یک‌طور دیگر می‌شود. بیش‌تر عکس‌ها برایم آشنا هستند. دور و بر را نگاه می‌کنم تا جایی برای خودم پیدا کنم. می‌روم و کنار یکی از بچه‌های تازه‌وارد می‌نشینم. عینک ذره‌بینی روی بینی دارد. هنوز اسمش را نمی‌دانم. کتاب دعایش را جلوی صورتش گرفته است و شانه‌هایش تکان می‌خورد.
-         اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفيقَ الطّاعَةِ وَ بُعْدَ الْمَعْصِيَةِ وَ صِدْقَ النِّيَّةِ وَ عِرْفانَ الْحُرْمَةِ وَ اَكْرِمْنا بِالْهُدى وَ الاِْسْتِقامَةِ وَ سَدِّدْ اَلْسِنَتَنا بِالصَّوابِ وَ الْحِكْمَةِ وَ امْلاَْ قُلُوبَنا بِالْعِلْمِ وَ الْمَعْرِفَةِ وَ طَهِّرْ بُطُونَنا مِنَ الْحَرامِ وَ الشُّبْهَةِ... [1]
به حالش غبطه می‌خورم. سرم را کنار گوشش می‌برم و آرام می‌گویم: «اخوی! ما را هم دعا کن!»
بلند می‌شوم قامت می‌بندم.
 
***
از سنگر که می‌آیم بیرون باباقلی لبخندزنان ایستاده است. پوتین‌هایم مقابلِ درِ نمازخانه جفت شده است؛ براق و تر و تمیز! لبخند باباقلی را با لبخند جواب می‌دهم و دستم را روی سینه می‌گذارم و از دور، از او تشکر می‌کنم. تا خم می‌شوم پوتین‌ها را پایم کنم با کله پرت می‌شوم بیرون!
چهار دست و پا می‌آیم روی زمین. صدای خنده‌ی رحمتی بلند می‌شود. شن‌هایی را که کف دست‌هایم رفته‌اند می‌تکانم و بلند می‌شوم.
-هه هه! خیلی بامزه‌ای! ببینم به تدارکات نگفتی تا تو هستی تقاضای نمک نکنند؟!
بعد خودم را می‌تکانم! رحمتی چفیه‌ی دور گردنش را مرتب می‌کند و فانسقه را زیر شکم گنده‌اش جا به جا می‌کند. هنوز صورتش به‌خاطر خنده‌هایش قرمز است. یک ساعت وقت می‌خواهد تا سرخی لپ‌هایش برود. پشه‌ها صورت او را هم در امان نگذاشته‌اند و یک چشمش کمی باد کرده است.
-         کریم!
-         ها! چه مرگته؟!
-         بوی چلو مرغ میاد!
بندهای پوتینم را نمی‌بندم. ردشان می‌کنم داخل پوتین و جواب می‌دهم: «باز گرسنگی آمده سراغت، پرت و پلا می‌گویی؟! مثل آن‌وقت که رفتیم شناسایی و گم شدیم و مجبورمان کردی همه‌ی نخود و کشمش‌های جیره‌بندی را بدهیم بهت تا عقلت بیاید سرجایش! بیچاره علی که می‌ترسید از گرسنگی ما را بخوری!»
رحمتی دوباره ریسه می‌رود و هیکلش با تمام هیبت تکان می‌خورند.
-         به خدا راست می‌گویم کریم! من بوی غذاها را خوب می‌شنوم! بیش‌تر بوی عملیات‌ها را! اگر نگفتم امشب فرداست حاجی به خطمان کند و از میان ما انتخاب کند!
ضربان قلبم شدت می‌گیرد.
-         خدا از دلت بشنود رحمتی تا اجر این غواصی‌های شبانه و روزانه را که گوشت تنمان را آب کرد بگیریم!
خدا خدا می‌کنم حرف رحمتی درست در بیاید و توی این هفته بزنیم به آب.
می‌دانم همه‌ی نیروها با هر جان کندنی بود خودشان را آماده کرده‌اند. توی این دو-سه ماهه‌ی آموزشی، یک طرف موهای حاجی سفید شد؛ سید رضی هم کم خون دل نخورد. با گام‌های بلند می‌روم طرف سنگر خودمان. بچه‌ها چای دم کرده‌اند. علی هم نشسته است پای سفره. به من لبخندی می‌زند. چشم‌های میشی‌اش ریز می‌شوند. روی‌ام را با عصبانیت بر می‌گردانم و زیر لب می‌گویم: «دِ زهر هلاهل!»
جا برای ما چهار- پنج نفر کم است که رحمتی پشت سر من می‌آید داخل و تنه‌ای به من می‌زند و می‌رود کنار سفره و خودش را جا می‌کند و هن‌وهن‌کنان می‌گوید: «بچه‌ها چای من‌ را بریزید که دارم از گرسنگی می‌میرم!»
یکی جوابش را می‌دهد: «آخر سر نفهمیدیم تو با چی می‌میری! تکلیف فرشته‌ی مقرب خدا را معلوم کن! با ترکش؟ توپ تانک؟ مین؟ گرسنگی؟!»
رحمتی یک مشت نان خشک می‌ریزد حلقش و با دهان پر می‌گوید: «فقط گرسنگی نباشد با هرچی دوست دارد!»
می‌گویم: «به همین زودی‌ها ایشاا...!»
همه‌ی بچه‌ها بلند می‌گویند: «الهی آمین!»
علی شیشه مربایی که لب تا لب پر از چای  است به سمتم دراز می‌کند. با اخم و تخم آن را می‌گیرم و می‌گویم: «علی به جان مادرت ! دیگر برای نماز صبح بیدارت نمی‌کنم!»
علی همچنان لبخند می‌زند. چشمکی نثارم می‌کند و سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید: «قبل از این‌که بروم دستشویی، آفتابه را پر کردم کریم خان! کلکت نگرفت!»
 
***
 
اشک و ناله توی نمازخانه و بیرون از نمازخانه بلند شده است. حاجی روبه‌روی بچه‌ها ایستاده است و توی تاریکی صحبت می‌کند: «به خدا فرق نمی‌کند که بگوییم زمانه عوض شده است وقتی عاشورا تکرار می‌شود! وقتی قرار است شما رزمنده‌ی سیدالشهدا بشوید! وقتی قرار است دست از جان بشویید و بروید جلو! چقدر این اشک‌ها آشنا است این صدای ناله! صدای ناله‌های رفقای شهید را می‌دهید بچه‌ها! نمی‌دانم کدام‌مان برمی‌گردیم و کدام‌مان سر روی پای سیدالشهدا می‌گذاریم اما وصیت‌نامه‌هایتان را بنویسید! اگر کسی حقی بر گردنش دارد برگردد که خدا ممکن است حق الله را ببخشد اما حق‌الناس را نه... .»
همه سر در گریبان فرو کرده‌اند و بعضی چفیه‌هایشان را انداخته‌اند روی سرشان. اشک‌هایم روی دست‌هایم می‌افتند. سجده می‌روم. نمی‌دانم برمی‌گردم یا نه؟! فقط خدا از خطاهایم آگاه است: «الهی العفو! الهی العفو!»
 
***
 
باید قبل از نماز صبح راه می‌افتادیم! سید رضی گفته بود باید نماز صبح را میان راه بخوانیم شاید سرپا. چشمم می‌افتد به علی که باز زیر پتو رفته و با خیال تخت خوابیده است. برعکس بچه‌ها که معلوم است هیچ‌کدام خواب به چشمان‌شان نمی‌آید. یکی قرآن می‌خواند و یکی اسلحه‌اش را تمیز می‌کند و دیگری وصیت‌نامه‌اش را می‌نویسد. اما علی مثل روزهای دیگر سرش را زیر پتو کرده و خوابیده است.
رو به بچه‌ها می‌کنم و می‌پرسم: «علی از چه وقت است خوابیده؟! به گمانم یک ساعت دیگر باید راه بیفتیم!»
بچه‌ها نگاهم می‌کنند و شانه‌هایشان را پرت می‌کنند بالا. می‌روم سر وقتش.
-         آهای علی! چته؟! نکنه نمی‌خواهی بیایی؟ خوب است ها! جای تو محسن را می‌بریم که کلی گریه و زاری برای حاجی راه انداخت!
علی جم نمی‌خورد. حرصم می‌گیرد و محکم تکانش می‌دهم. پتو را از رویش می‌کشم.  بچه‌ها هم مثل من ماتشان برده است! علی تبدیل شده است به یک گونی خاک و یک ساک!
-         نفرینش کردی کریم؟!
چراغ قوه را دستم می‌گیرم. خون، خونم را می‌خورد. لبم را با دندان‌هایم می‌جوم. این‌چنین رودستی نخورده بودم. می‌روم سمت نیزار. ای کاش باباقلی را هم می‌آوردم. حتم دارم باباقلی هم با علی کار دارد! از هر طرف نیزار، صدای دعا و مناجات می‌آید. نور چراغ قوه‌ام می‌افتد روی صورت یکی از بچه‌ها. نمناکی صورتش شرمنده‌ام می‌کند. سریع نور چراغ را می‌اندازم پایین. از خودم خجالت می‌کشم. دلم می‌خواهد من هم بروم جای خلوتی پیدا کنم و بنشینم با خدا حرف‌های نگفته‌ام را بزنم.
صدایی آشنا به گوشم می‌رسد: «گر تو با بد بد کنی پس فرق چیست.»
جلوتر می‌روم، علی است که روی جانمازش سجده کرده است. پا کج می‌کنم و برمی‌گردم سنگر. دیگر می‌دانم نماز صبح‌ها کجا پیدایش کنم!
 
***
 
همه زمین‌گیر شده‌ایم. مثل این‌که عراقی‌ها دستمان را خوانده بودند. ستون جلوتر از ما لای گلو لای گیر افتاده‌اند. عراقی‌ها دائم برایشان نارنجک پرت می‌کنند. تیرها از همه‌جا سرازیر شده‌اند. بین خورشیدی‌ها گیر کرده‌ام.
یکی از پاهایم شکسته است و به یکی از چشم‌هایم ترکش خورده است. سرما همه‌ی وجودم را گرفته است. دندان‌هایم به شدت به‌هم می‌خورند.
علی نزدیکتر از همه به من است او هم از خورشیدی‌ها آویزان است. فین‌هایم را آب برده است، اما هر طور شده خودم را به او می‌رسانم. از هر دو گوشش خون می‌ریزد بیرون.
-         علی جان! خوبی؟! اگر مد شود، می‌توانیم برویم عقب! طاقت بیاور علی! خودم می‌برمت!
چشم‌های میشی علی، کمی باز می‌شود. نگاهم می‌کند. یک آن، صدای انفجار و تیرها قطع نمی‌شود. علی تکانی می‌خورد. دقیق می‌شوم توی صورتش. صدای خس‌خس از گلویش بلند می‌شود و خون  از حنجره‌اش فواره می‌زند. دستم را روی گلویش می‌گذارم تا شاید کمی جلوی خونریزی را بگیرم. شوری اشک‌هایم با تلخی آب رودخانه یکی می‌شوند. علی سرش را با زحمت بالا می‌گیرد و آسمان را نگاه می‌کند. بی‌اختیار من هم آسمان را نگاه می‌کنم، ستارهها و منورها را که روی آب پرتلاطم را مثل روز روشن کرده‌اند.
به علی نگاه می‌کنم به چشمانش که همه‌ی ستاره‌های خدا را در خودش جا داده است.
-         علی جان! می‌خواهم ببرمت عقب!
انگار صدایم را نمی‌شنود. رنگ و رویش پریده است. دست‌هایش را تا نزدیک گوشش بالا می‌برد و به سختی می‌گوید:« الله اکبر!»
 
 
 
 
 



[1]. دعاى حضرت مهدى صلوات‌اللّه عليه

 


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال