Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  17:25 عصر ۱۳۹۰/۱۲/۲۴
تعداد بازدید  :  599
Print
   
نان

سید مهرداد موسویان
نان
سید مهرداد موسویان
اصغر داد كشيد :جيره تمام شد. فاتحه.     
نان خشكها را ريختیم توي گونی.     
شب گرسنه بودم و ماشين جيره نيامده بود. گفتم: فردا ماشين جيره ميرسه.....
فردا ظهر سرم درد ميكرد. اصغر سرش را آورد توي سنگر و پرسيد: ممد ماشين جيره نيامده؟
-          نه مرديم از گرسنگي. من به جهنم اين مرتضي بدبخت زندگيش به خوردن بنده.
-          چاره­اي نيست. گوني نان­خشك­ها را بيار.
گوني را توي سفره خالي كرد. نان­هاي سالم را از نان­هاي كفره­زده جدا كرديم و کپکی­ها را ريختيم توي گوني.
فردا باز اصغر سرش را كرد توي سنگر و پرسيد: ممد ماشين جيره نيامد؟
همه به گوني نان­خشك نگاه كرديم.
اين­بار با دقت بيشتري كپکها را تراشيديم و ريختيم توي گوني.
روز بعد اصغر آمد و سرش را کرد توی سنگر.
اینبار که گوني را توي سفره خالي كرديم، هيچ چيزي توي گوني برنگشت.
 
 


 
کاسبی
سید مهرداد موسویان
 
گدا دستش را دراز کرد و سکه را زیر کتش پنهان کرد.
بعد خودش را این ور و آن ور کرد و دوباره. اما بالاخره بلند شد و به سمت دستشویی رستوران روبرو رفت.
وقتی برگشت، برف می­بارید.
مردی از رستوران بیرون زد و رو به آسمان گفت الهی شکرت.
نفر بعدی که بیرون آمد، رو به آسمان گفت: عجب! یک ربع پیش آفتاب بود که.
بعد روسریش را جلو کشید.
بعدی، هنوز بیرون نیامده، به آسمان نگاه کرد و گفت بالاخره شروع شد. لعنتی!
نفر بعدی به آسمان نگاه نکرد.
زمزم، نفر بعدی را گدا نتوانست بشنود.
نفر بعدی با موبایلش گفت که برف عاشقانه­ای میباره، کاش....
برف که تمام شد، گدا یادش افتاد که امروز چیزی کاسب نشده، اما بعد توجهش را کسی جلب کرد که از رستوران بیرون آمد و راجع به آفتاب نظرش را بلند گفت.
 


 
دنیا
سید مهرداد موسویان
 
ذرت­ها را گذاشت توی دستگاه. صدای بیپ دستگاه بلند شد. ذرت­ها را برداشت.
 چند ذرت پف نکرده بودند. کاسه را به دستگاه برگرداند و گوووووو. صدای بیپ که بلند شد، چند ذرت بسته، هنوز باز نشده بودند.
کاسه را به دستگاه برگرداند.
بوی سوخته­ که بلند شد، دستگاه را خاموش کرد، این بار قبلی­ها سیاه شده بودند اما ذرتهای بسته باز نشده بودند.
او ذرتهای بسته را جدا و بقیه را دور ریخت. ذرتهای بسته درست شبیه ذرت خام بودند.
یکیشان را برداشت و لای دندانش فشار داد، و ابروهایش درهم رفت. او دوباره ذرتهای سفت را توی دستگاه گذاشت و بارها و بارها امتحان کرد، حالا مدت­هاست او هر صبح دستگاه را روشن میکند و شب خاموش، قبل از خواب هم هرچند ذرت را امتحان میکند و ذرت­ها دندانش را به درد می­اندازند، بدون اینکه اثری از حرارت وجود داشته باشد.
 


 
اتوبوس خط واحد
سید مهرداد موسویان
 
دیروز، اتوبوس شرکت واحد راه افتاده بود. قسمت خانم­ها شلوغ و قسمت مردانه خالی بود. زنهای ایستاده به صندلیهای خالی قسمت مردانه زل زده بودند. در یکی از ایستگاه­ها زنی سوار شد و بدون معطلی وارد قسمت مردانه شد و روی اولین صندلی تک­نفری نشست. دو مرد جوانی که موازی زن نشسته بودند، به زن نگاه کردند.
مردی عینکی به آن دو گفت: شما هم بیایید بشینید اینجا که اون خانومای سرپا، بشینند.   
نفر جلویی که کتاب قوانین حقوق و مالکیت میخواند، سر بلند کرد و به مرد و دوجوان خیره شد.
حالا یک ردیف قسمت مردانه کاملا زنانه شده بود. دو جوان، روبروی پیرمردی نشستند و او از اجحاف مردان به زنان در طول تاریخ و از خیلی چیزهای دیگر میگفت اما کسی به حرف­های او توجهی نمی­کرد و مرد عینکی نگاهش را از چهره­ی زنهایی که حالا روبرویش نشسته بودند به نوبت عوض میکرد.
امروز اتوبوس شرکت واحد راه افتاد و هم قسمت خانم­ها شلوغ بود و هم قسمت مردانه پر. ایستگاه اول که اتوبوس ایستاد، از در قسمت مردانه سه نفر مرد سوار میشوند، یکیشان همانی است که یک کتاب قطور قوانین و حقوق و مالکیت را توی دستش می­گیرد. آنها به محض سوار شدن، به چند ردیف ته قسمت مردانه رانده میشوند و با ابروهای درهم و قیافه­های کج و کوله به صندلیهای قسمت مردانه­ای خیره می­شوند که توسط چند زن پر شده است.
همچنان همان پیرمرد دیروزی روی صندلی اش که یک ردیف با صندلی دیروزی تفاوت دارد، نشسته و راجع به اجحاف تاریخی مردان به زنان با چند نفر که اتفاقا به دهان او مدت­هاست خیره هستند، صحبت میکند.
 


 
برگشتي
سید مهرداد موسویان
 
داد زد: بسیجیا دزدن مواظب جیبهاتان باشید برادرا.
 کش عينک را روی بانداژ زخم سرش گره زده بود.
 گفتم: هر كي سرش تركش خورد شهيد شد، تو ازبس جنست خرابه.
-          اتفاقا بنده هم رفتم اما برگشتم.
راه افتاد صادق دوید و دستش را چسبید.
-   اي بابا، گفتن نداره كه، با صورت افتادم زمين. دو تا فرشته پروازم دادند بالا. همه‌تان را ديدم، تو داشتي اون پشت طهارت میگرفتی، يه خورده بالاتر، يكی آمد، دستش را گذاشت روي سينه‌­ام گفت، مادرش راضي نيس، برش گردانيد، ازون بالا ما را كوبيدند زمين. برگشتیم.
استغفار کردم.
-         اين دو هفته ننه با كلي التماس راضی شد.
 رفته بود.
صداي انفجار. دویدیم بیرون.
به پشت افتاده بود، جایی که تركش خورده بود باز هم سوراخ شده بود و خون باند و موها را سرخ کرده و چك­چك مي‌ريخت روي زمين. گفتم: توروخدا برش گردانيد تو روخدا.
 
 
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال