Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  13:03 عصر ۱۳۹۱/۵/۲۴
تعداد بازدید  :  820
Print
   
"سایه"

زهرا حامی
 
- سلام
بعد ازماه ها این تنها کلمه ای بود که می گفت.
روی نزدیکترین صندلی نشست، او عادت داشت همیشه کوتاهترین راه را انتخاب کند.
-آقا. . . آقا
-بله
-چی میل دارین؟
ازمیان موهایی که ماه ها تیغ ریش تراشی به خود ندیده بودند به زحمت میشد چهره اش را تشخیص داد. حتی شاید شاگرد قهوه خانه چی بارها او را دیده بود اما نشناخت. زیر چشمانش سیاه شده بود. آن قدر لاغر شده بودکه بارانی به تنش زار میزد. لبان ساکت و بی حرکتش چهره رنجور او را تکمیل میکرد. اما او هنوز عادت کلاه سر گذاشتن را فراموش نکرده بود. سر تا پایش را که نگاه می کردی تنها کلاهش بود که مانند تافته ای جدا بافته، باوقار سر جایش نشسته بود.
جوابی نشنید. بی اعتنا به مرد به سراغ باقی مشتری هایش رفت.
بعد از این مدت تنها جایی که سراغ داشت همین قهوه خانه دور میدان بود. آمدن به اینجا و پیاده رویی که از در خانه شروع میشد، از آن کوچه تنگ می گذشت، خیابان اول، دوم و سوم را می گذارند و به میدان اصلی شهر می رسید، برایش عادت شده بود. از وقتی که یادش می آمد این قهوه خانه همیشه همین جا بود. از 8- 9 سالگی با پدرش به مغازه می رفت. کمک دست پدر بود. پدرش آرزو داشت تنها پسرش راه او را ادامه دهد. نداد. قهوه خانه سر راه بود. پدر هیچ وقت نگذاشته بود او داخل شود. همیشه به بهانه ای او را راهی میکرد. "تو برو من میام. ننه ات تنهاست. برو بگو آقاجون داره میاد. گشنس. "
برایش رفتن به آنجا آرزو بود. پدر درست نمی دانست که پای پسر از این سن به قهوه خانه باز شود. نشد.
بیشتر سوژه هایش توی مسیر همین قهوه خانه به سراغش آمدند.
الان شش ماه میشد که سایه نبود. او زندگی را در نوشتن میدید. اما سایه نه.
دلم برات خیلی تنگ میشه. آخه اونا فقط تو دانشگاه همدیگرو میدیدن. امروز که آخرین روز دانشگاس سایه نگرانه که دیگه هیچ وقت اونو نبینه.
بین همه پسرای کلاس احمد تنها کسی بودکه فکرش و رفتارش یکی بود. شخصیت احمد باعث شده بود که برای سایه همیشه قابل احترام باشد. از همه کمتر حرف میزد. پسری که همیشه بارانی دودی رنگ می پوشید. سایه هیچ وقت او را بدون کلاه ندیده بود. او حتی فکر می کرد شاید بنده خدا طاسه ونمی خواد کسی بفهمه!
مادرش آرزو داشت احمد رو توی لباس سفید دکتری ببینه. سال اولی که برای ورود به دانشگاه آزمون داد رشته بیهوشی قبول شد. فقط به عشق مادر. اما وقتی مادر دید که جان انسانها زیر دست پسرش در خطره راضی شد که احمد لباس مقدس پزشکی رو ببوسه و بذاره کنار. آخه احمد رو چه به این کارا! با دو سه بار رفتن به اتاق عمل لااقل خرج سیگارشو در میآورد. ولی دیگه تاب موندن اونجا رو نداشت.
قبول کرد ولی نمی دونست چرا. یه مراسم عقد مختصر گرفتن. توی همون خونه پدری زندگی مشترکشو با سایه شروع کرد. مادر هم بود. نزدیک سه سال میشد که پدر دیگر نبود. یه روز که با عموقاسم به جنگل رفته بودن نیش یه مار سمی اونو از پادر آورده بود. احمد هیچ وقت فکر نمیکرد که پدرش به اون بزرگی شکار یه مار بشه و بمیره. از وقتی احمد از مغازه اومد بیرون و راه خودشو پیش گرفت دل پدر دیگه هیچ وقت باهاش صاف نشد. اون درجا مرد. عموقاسم از وقتی اون صحنه رو دید دیگه با هیچکس حرف نزد. دیگه هیچکس، هیچ وقت صدای اونو نشنید. دو سال بعد از اون اتفاق عمو قاسمم مرد. اونا هیچ وقت با هم اونقدر خوب نبودن که دیدن مرگ بابا عمو رو این جوری از پادر بیاره. ولی آورد.
قطره های باران گونه های استخوانیشو نوازش میداد. سبک شده بود. حالا ساعت ها میشدکه توی قهوه خونه بی حرکت نشسته بود. حتی به هیچ چیز فکر نمیکرد. فقط زل زده بود. به هیچی. به پوچی. اون روز چقدر دل قهوه خونه چی برای اون مرد سوخته بود.
حالا درست جلوی همون بیمارستانی بود که سایه روزای آخر اونجا بود. احمد دنبال دلیلی بود که نبودن سایه رو براش توجیه کنه ولی هر چی بیشتر می گشت کمتر پیدا میکرد.
با اینکه احمد ناخواسه تن به ازدواج با سایه داده بود اما آرام بود. نه این که از سر ناچاری و اجبار پیشنهادشو قبول کرده باشه-نه- اون در اون لحظه دیگه احمد نبود دیگه خودش نبود. تماما سایه شده بود. شاید هیچ وقت به زبون نیاورد ولی واقعا سایه رو دوست داشت و حالا که نبود، احمد دیگه دستش به قلم نمی رفت. هرکس که اونو می شناخت هیچ وقت نمی تونست احمد رو بدون قلم و کاغذ و نوشتن تصور کنه. تنها مشکل سایه با احمد همین نوشتن بود. ولی اون عاشق نوشته های احمد بود. دلیل رفتن سایه قلم به دست بودن احمد نبود.
حالا سایه مرده بود و احمد دیگه سایه ای نداشت. دکترا دیگه جوابش کرده بودن. مریضیش اونو از پادرآورده بود. سایه روزهای آخر زندگیشو نتونست رو پای خودش بایسته. از اون دختر همیشه شاداب که حتی لحظه ای سر جاش بند نمیشد دیگه هیچ خبری نبود.
احمد جان من نمیخوام سربار تو باشم. من دیگه حتی نمیتونم قدم از قدم بردارم. از خودم بدم میاد. کاش هیچ وقت سراغ تو نمی اومدم. احمد من نتونستم تورو خوشبخت کنم . منو ببخش. . .
احمد اون روز هیچ جوابی به سایه نداد. سکوت احمد حالا دیگه سایه رو از تنفر احمد نسبت به خودش مطمئن کرده بود. ولی احمد ساکت بود چون نمی دونست به سایه عزیزش، کسی که آرامشی رو تو زندگیش آورده بود که تا قبل از اون هیچ وقت نداشت، چه جوابی باید بده. احمد فقط می تونست بنویسه. مدتی که سایه مریض بود احمد فقط برای او نوشت اما سایه هچ وقت فرصت خوندن اونارو پیدا نکرد.
سایه مرد. احمد با دستای خودش اونو راهی کرد. نمیدونست که آخرین آرزوی سایه رو داره برآورده میکنه. تا لحظات آخر عمرش سنگینی باری رو به دوش میکشد که کمرشو شکسته بود. نتونست عشق احمد رو نسبت به خودش از چشماش بخونه.
اونا زندگی خوبی داشتن. یعنی سایه هیچ وقت لب به اعتراض باز نکرد. احمد آنقدر در کنار سایه آرامش داشت که فقط می نوشت. اون فقط برای سایه می نوشت اما سایه هیچ وقت نفهمید. سایه تمام عشق احمد رو تو نوشتن میدید و احمد فقط برای سایه می نوشت.
صبح شده بود و احمد جلوی در بیمارستان خوابش برده بود. تموم شب رو به این فکر میکردکه چقدر از نوشتن متنفره...
-مثل اینکه مرده.
-بدنش سرده، قیافش شبیه معتاداس.
-چشماش بازه
تالحظه های آخر به دیوار جلوی خودش زل زده بود تا شاید سایۀ خودشو رو دیوار ببینه.
احمد با دستای سایه به خاک سپرده نشد. این تنها آرزوی احمد بعد از ازدواج با سایه بود...
 
هرگونه نقل و استفاده از مطالب این سایت، تنها با ذکر منبع مجاز می‌باشد.
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال