Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  10:53 صبح ۱۳۹۱/۱۲/۱۳
تعداد بازدید  :  599
Print
   
شریک

نویسنده: سمیه یوسفی
  
بابا سبیل های پهن اش را که تا پایین لبهایش آمده تابی می دهد، چشمهایش کاسه خون شده، رنگش به قول مامان مثل میت، ابروهایش را هفتی و هشتی کرده، چپ چپ نگاهم می کند. 
-چیه نمی شناسی، بلند شو یه چای بیار.
-آخه مردی گفتن، زنی گفتن.
می ترسم این حرف را بلند بزنم. یک نگاه به بابا یک نگاه به مامان می کنم. مامان با دست برایم خط و نشان می کشد لبهایش را باز و بسته می کند. استکان چای را توی سینی می گذارم، تا نصفه می آیم بابا چای لب سوز می خورد سماور را روشن می کنم.
-آخه زن، چه خاکی کنم سرم؟
-وقتی گیر می کنی زن دار میشی!
-کاسه کوزه هام بهم ریخت.
 همیشه بخاطر من راهمان را دور می کرد، اما این بار دستم را کشید که فکر کردم از جا کنده شد، دستهایش مثل چوب خشک بود، انگار خونی توی رگهایش نبود، عصایش مثل کفش پاشنه بلند صدا می داد. نمی دانم توی بدنش یک گرم گوشت می شود پیدا کرد؟ توی دلم خودم را فحش می دهم، می ترسم قلبم بزند بیرون، پاهایم تکان نمی خورد. ماشین ها بوق زنان از کنارمان رد می شوند.
-دیدی کاری نداشت، اندازه تو بودم یه خانوار اداره می کردم.
 -آخه آقا جون، تو اندازه من بودی می دونستی نه ضربدر هفت، می شه چند؟
پدربزرگ دستش را توی جیب کوچک جلیقه اش کرد.
-ببین کدوم یک از این کوچه هاست؟
نگاه ورق کردم، دویدم یکی یکی کوچه ها را نگاه کردم، ایستادم با دست اشاره کردم. پدربزرگ عصایش را تند تند می کوبید، خودم را به او رساندم نفسی گرفتم. یک نفر از مغازه اش بیرون آمد با یک ظرف حلبی آبی را وسط خیابان ریخت. بچه گربه ایی سیاه از توی جدول پرید بیرون.
-پیشی جون سلام، مامانت کجاست؟ بدو برو خونتون می دزدنت.
پدربزرگ بلوزم را کشید، بچه گربه پشت سر ما راه افتاده بود و میومیو می کرد. پرچم سبزی بالای در بود که مدام تکان می خورد، بچه گربه ناخن هایش را به دیوار سیمانی گیر داد، بالای دیوار نشست، خمیازه کشید.
یکی دو تا فرش توی حیاط بود و بقیه اش موکت. مورچه زردی یک تکه نان را با خودش می برد. پاهایش به پرز موکت گیر می کرد و دوباره شروع می کرد. هرکس پدربزرگ را می دید دستش را روی سینه اش می گذاشت و قدش را کمی خم می کرد. با یک پارچه کلفت سیاه حیاط نصف شده بود. رفتم نشستم کنار دیوار و پارچه را کنار زدم، ده، پانزده تا زن آن طرف بودند. هرکه می آمد چادر رنگی اش را از توی کیفش در می آورد و سجاده اش را می انداخت.
پدربزرگ دانه های درشت و گلی تسبیح را لای انگشتانش گرفته بود و لبهایش تکان می خورد، دو طرف صورتش چال بزرگی افتاده بود، لای چین های بزرگ و کوچک پیشانی اش خط نازکی از عرق راه افتاده بود. صدای صلوات که توی حیاط پیچید، مرد صاحبخانه فوتی به زغال سرخ شده کرد. دود توی حیاط پیچید.
حاج آقا شفیعی سرپا ایستاد، چند نفر به احترامش بلند شدند، بعد نشستند.
-سلام علیکم، خانمهای اون طرف با شما هستم، چند لحظه، صدام به آخریها برسه، تعداد متقاضی محله برای برپایی نماز در منزل شان زیاد شده انشاالله قرعه کشی می کنیم به اطلاعتون می رسونیم. انشاالله مشکل زمین مسجد زودتر حل بشه، به همت شما البته، مقداری پول جمع شده موقع رفتن صندوقو فراموش نکنید، خدا به مال و جونتون برکت بده.
-مگه رفتی چای بسازی؟
بابا محکم استکان را توی سینی می کوبد.
-مال چند روز پیشه؟
با نوک پا سینی را می دهد جلو.
-این موقع شبی کیه؟
مامان بلند می شود، چادرش را سرش می کند.
-کاروانسرا.
دایی کتش را روی شانه هایش انداخته، با خودش حرف می زند. سلامم را نشنیده می گیرد. صدای در چنان توی حیاط می پیچد که جفتی یا کریم از روی درخت پرواز می کنند.
-از کی شنیدی؟
مامان ابروهای نازک قهوه ایی اش را طرف من می اندازد.
-شدیم غلام حلقه به گوش آقا.
نمی دانم بابا دیگر چه گفت که دایی به قول مامان مثل گرگ تیر خورده شد.
-پاتو اندازه گلیمت دراز کن لعنت بر پدر من اگه....
پدربزرگ برگه ایی را از جیب کت سورمه ایی اش در آورد.
-نری جایی الان برمی گردم.
پدربزرگ پیش حاج آقا شفیعی رفت و برگه را به او داد و چیزهایی می گفت که حاج آقا سرش را تکان می داد و با لبخند جوابش را می داد، سه، چهار نفر دورشان جمع شدند و صلوات فرستادند.
من که نگاه بابا می کنم انگشتش را از توی دماغش بیرون می کند بین ابروهایش را چروک می اندازد، چشمهایش را ریز می کند.
-دیگه زیادیت میشه، بیشتر از مغازه توی پاساژ به ما می رسید دادیش اجاره، موندی خونه شدی خوره جونم.
دایی با دست راستش می زند روی پشه ایی که روی دست چپش نشسته، پشه زرنگتر است.
-آبجی، دو دونگ باغ یادت رفته، خونتون خدا تومن دادید، مفت نشستید اینجا.
-تو کم خوردی، بردی و دود کردی!
-نزار دهنم باز بشه، حالا شوهر تو.... الله اکبر!
چشمهای پدربزرگ فقط زیر عینکش بزرگ بود دستمال رنگ و رو رفته اش را در آورد و آب گوشه چشمش را پاک کرد.
-حاج آقا فرمودید، باید صیغه وقف بخونم؟
-مال بچه ها تعیین شده؟
- زیادی هم بردن....
پدربزرگ دستم را گرفت من را به خودش چسباند.
-حاج آقا این پسرمم هم میشه.... باهاتتون که، صحبت کردم.
پدربزرگ نگاهم کرد و خندید قند توی دلم آب شد.
-شبتون بخیر مالشه اختیارشو داره، برید مستاجرتونو جواب کنید.

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال