Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  10:41 صبح ۱۳۹۲/۱/۳۱
تعداد بازدید  :  544
Print
   
«دلتنگی»

طیبه حمیدی ‌نور
 
ده سال گذشته است. خیلی وقت ها آلبوم ها را می ریزم روی زمین، عکس ها را زیر و رو می کنم. پیدا نمی شود. عکس تک نفره که نه، حتی یک عکس دسته جمعی که بشود او را میان جمعیت یافت. نیست، می دانم. عکس نمی انداخت. می گفت: «خوش عکس نیستم.» شاید هیچ وقت خودش را خوب توی آینه ندیده بود. آذر همیشه می گفت: «راحله؛ چشمهای گربه را دیده ای؟» می گفت: «چشمهای تو مثل چشم گربه هاست. همانطوری برق می زند.» راحله می گفت: «چشم های من که سیاه اند!» آذر می گفت: «سیاه، برق سیاه می زنند.» راحله می گفت: «پس هیچ وقت نگاه تان نمی کنم، برق می گیردتان.» و سرمستانه خنده سر می داد و ما خیره می ماندیم به ردیف مرواریدهای سفید توی دهانش.
آذر می گوید: «دل بکن از این عکس ها!» از آن سوی اتاق و از لابه لای دودهای سرگردان نگاهم می کند. می خواهم بگویم: «آذر؟ همان جا که هستی بمان، روی تراس نرو!» زبان نمی چرخد. می گویم: «آذر یادت هست؟ راحله همیشه می ایستاد آن سوی دوربین و به ما ژست گرفته ها لبخند می زد، کسی چه می داند؟ شاید آن چیزی که ما را در این عکس ها خشکانده است برق نگاه راحله باشد! مثل اینکه پلک هایش را به هم کوبانده و از ما عکس گرفته است.» آذر دست هایش را مشت می کند و کش می دهد در امتداد شانه هایش، انگار که بخواهد دیوارهای تنگ اتاق را از خودش دور و دورتر کند، می گوید: «خوابگاه جای ماندن نیست.» و پاکشان می رود تا تراس.
نگاهش می کنم. یله بر نرده های تراس دود سیگارش را فوت می کند به سمت آسمان. هزار بار پرسیده ام و هر بار گفته است: «فقط سیگار.» اما آن لب های کبود و پلک های نیمه باز چیز دیگری می گویند.
دلم می خواهد بروم روی تراس، دست بیاندازم دور کمر آذر. محکم او را بغل بگیرم، آن قدر محکم که دیگر نتواند تاب بخورد. داد می زنم: «تاب نخور آذر! آنجا ارتفاع زیاد است، خطر دارد.» چرا آذر صدای مرا نمی شنود؟! جیغ می کشد و صدایش کش می آید توی سرم. آهسته تر می گویم: «می دانی آذر؟ گاهی من نیز هوس می کردم کامی بگیرم. دور از چشم تو، پنهانی، می رفتم سر وقت زیر سیگاری ات، به ته سیگارهای خاموش پُک می زدم. می ترسیدم. مثل کودکی که بی اجازه به اسباب بزرگترها دست می زند و نبض لبهام تا دقایقی پس از آن می زد، مثل این که ته سیگارها داغ بوده باشند.» هنوز امّا نکشیده ام. لبریز شدن زمان می برد. آذر گفت: «چیزی شبیه به یک فنجان چای درونم لبریز شده است.» و از همان روز سیگار کشید. بعد هم هر چه به کف دست های من خیره نگاه کرد، چیز تازه ای ندید. آن وقت ها دست ما را همیشه زود پس می زد و دست راحله را که می گرفت دیگر دل نمی کند، می گفت: « راحله؛ این خط های دست تو مرا ذلّه می کنند، چقدر پیچ و تاب دارند.» راحله خوشش می آمد که آذر حرف بزند، دست می گذاشت زیر چانه اش و دستش را می سپرد به دست آذر. آذر می توانست به اندازه یک کتاب درباره خط های دست راحله حرف بزند. راحله امّا هیچ کدام از آن حرف ها را نمی شنید. فقط بی صدا نگاه می کرد. مثل زنگ های آخر که دیگر حرف معلم ها را نمی شنید. بی قرار می شد. چشمان سیاهش مثل گنجشک اسیر خودشان را به در و دیوار و پنجره کلاس می کوباندند. دلش می خواست برود بیرون از مدرسه. می دانستم کجا، فهمیده بودم. به او گفتم. گفتم که می دانم. با نوک پا ضرب گرفته بود روی پایم. پایم آویزان مانده بود از نیمکت و سر گذاشته بودم روی میز. زنگ آخر بود. راحله با نوک پایش یکنواخت و پی در پی می کوبید به پایم. پایم تاب می خورد. چیزی نمی گفتم. مدتی طولانی ضربه زد، بعد برگشت و نگاهم کرد. من هم نگاهش کردم. برای چند لحظه بی قراری فراموشش شد و لبخند زد، گفت: «چقدر صبوری!» از حرفش خوشم آمد. خودم را سراندم روی نیمکت و به او نزدیک تر شدم. روی کاغذ برایش نوشتم:«راحله؛ دیروز کوچه «نیم متری» دیدمت که سوار آن ماشین سفید شدی.» چیزی نگفت. پایم را دوباره به بازی گرفت. نوشتم: «هر روز می بینمت که سوار می شوی.»
زنگ که خورد راحله دستم را گرفت و رفتیم کوچه باریک پشت مدرسه. ماشین سفیدآنجا بود. راحله سوار شد و برایم دست تکان داد. گفته بود: «بین خودمان بماند.»
بین خودمان ماند. چیزی نگفتم. حتی وقتی که راحله دیگر مدرسه نیامد، باز هم حرفی نزدم. دستان سرد و لرزان مادرش هم دهانم را باز نکرد. وقتی که با آن پوست مهتابی و چتری های بور دستم را میان دست های سردش گرفته بود، دلم برایش سوخت. می گفت: «مگر راحله دوست تو نبود؟ اگر چیزی می دانی به من بگو.» اشک موج می زد توی چشم های آبی اش، راحله اما هیچ شبیه این مادر چشم آبی نبود. راحله به هیچ کس شبیه نبود. نه حتی به تنها برادر کوچکترش که او هم چشمانی به رنگ افق دریاها داشت. افق دریا؛ وقتی که آسمان گرفته و بی خورشید است.
همین تفاوت ها سرمنشاء سؤظن همیشگی ما بود و آن زن. زنی که پای ثابت تمام فال دست های راحله بود و آذر همیشه راحله را از او برحذر می داشت. زنی بلند بالا، سیاه چشم و اثیری.
راحله که رفت، حرف ها زیاد شد.
پدر راحله گاهی که دلش می گرفت می آمد مدرسه و برای ما چیزهایی می گفت. یک بار تعریف کرده بود: «جنگ که شد راحله را بردم شیراز، گذاشتم پیش عمه اش، آن وقت ها راحله شیر خواره بود.»
هشت سال بعد پدر برگشته بود به دنبال راحله و آذر همه حرفش این بود که: «پس در این هشت سال مادر چشم آبی کجا بوده است؟» آن وقت پای آن زن را به میان می کشید. زنی که چشمانش برق سیاه می زدند و دندان هایی به سفیدی برف داشت.
کم کم، وقتی که دیگر عادت کرد به جای کلمه زن، بگوید: «مادر واقعی راحله» ما نیز باور کردیم که راحله و مادر واقعی اش سرنوشتی شبیه به هم داشته اند.
آذر می گفت و ما باور می کردیم. می گفت: «مادر واقعی راحله، زن زیبای شیرازی، سال ها پیش از این، همان سال های جنگ، پدر راحله را ترک کرده و با مرد دیگری گریخته است.» باور می کردیم. می گفت، پدر راحله عکس هایی از یک دریاچه به او نشان داده است، دریاچه ای که بر ساحل آن، زنی با چشمان سیاه و گردن کج به دریچه تاریک دوربین لبخند می زده است. باور می کردیم. می گفت: «در آن هشت سال، هر بار که پیکر نیمه جان پدر راحله را از آبهای دریاچه بیرون کشیده اند کمی بعد او دوباره خودش را به دریاچه انداخته است.» باور می کردیم. گفت:«راحله برای همیشه رفته است و دیگر بازگشتی برای او نیست.» باور کردیم و بر باور خود پافشاری کردیم. آن قدر که حتی سال ها بعد، زمانی که راحله را در خیابان های شهر می دیدم که در میان مردم راه می رفت، گاهی شانه به شانه مردی بود و بعدها کودکی را در آغوش می گرفت که چشمان درشت و کشیده اش دو قطره براق از دریا بودند، باز هم بر باور خود ایستادگی می کردم. باوری که لابه لای این عکس ها هم ریشه دوانده است. بیخود نبود که آذر همیشه می گفت: «دنبال چیزی که نیست نگرد.» پیدا نمی شود. عکس تک نفره که نه، حتی یک عکس دسته جمعی که بشود راحله را میان جمعیت یافت.
آذر هنوز روی تراس است. می بینم اش. شب ها حتی آنجاست. بی خواب که می شوم می آید روی تراس و یله بر نرده ها تاب می خورد. دایره سرخ و کوچک سیگارش در آن تاریکی پیداست. سیگار تاب می خورد. اتاق تاب می خورد. آذر تاب می خورد. دلم بیرون از سینه ام می زند، مثل اینکه پرنده کوچکی زیر لباسم گیر افتاده باشد. جیغ آذر کشیده می شود توی راهروها و می رسد پشت در اتاق. در از هجوم چیزی باز می شود. چیزی که پایه های تخت را می لرزاند و مرا از جا می پراند، آن وقت می نشینم روی تخت و به آذر فکر می کنم، به این که ده روز پیش ایستاده بود روی تراس و سیگار می کشید. از آخرین باری که به خانه شان سرزده بود ماه ها می گذشت. بعد از آن دعوای سخت که درخانه راه انداخته بود، آن روزها کمی آرام تر بود. آخرین بار تیغ اصلاح را مالانده بود روی دستش و تهدید کرده بود اگر کسی یک قدم دیگر جلو برود رگش را می زند، آن وقت برگشته بود خوابگاه و دیگر به خانه نرفته بود. وقتی که آمدند دنبال جنازه اش مادرش گریه نمی کرد، می گفت: «گریه هایم را همان موقع که از خانه رفت، کردم.» دانسته بود که دیگر آذر را نمی بیند.
آذر بیمار بود. گاهی سعی می کرد از چیزی برای من حرف بزند. از یک بیماری مزمن. از مرض نرمی که مثل خون زیر پوست آدم راه می رود، توی چشم اشک می شود و در گلو هق هق می کند. می گفت: «اوایل خوب است. می گیرد و ول می کند. هی می گیرد و هی ول می کند، اما کم کم، ریشه که دواند، چنگ که انداخت به گلو، گاهی تا مرز خفگی هم پیش می رود.»
آن روز آذر هر چقدر که می خواست سیگار کشید. قبل تر ها از حد که می گذراند باقی سیگارها را مخفی می کردم. اتاق را به هم می ریخت. جیغ می کشید. عکس ها را زیر پا لگدمال می کرد. نعره می زد. التماس می کرد. پاکت سیگارش را می خواست. همان پاکت را می خواست. نه هیچ پاکت دیگری، فقط همان را می خواست. فحش می داد. دست به یقه می شدیم. مهم نبود. فکرش هم به دودکش بخاری نمی رسید. از خوابگاه می زد بیرون. آرام که می شد خودش بر می گشت. کز می کرد گوشه تخت و زل می زد به هیچ، تمام شب خیره نگاهش می کرد تا اینکه پرده شفاف لرزانی چشمانش را می پوشاند، پرده ای که لحظه ای بعد فرو می ریخت و بر گونه هایش راه باز می کرد. گریه تسکین اش می داد. آرام می شد، آن وقت می خزید زیر پتو و تا ظهر خرناس می کشید. همیشه همین طور بود. همیشه همین طور تمام می شد، به جز آن روز که آذر خودش را از روی تراس پایین انداخت.
گاهی فکر می کنم بیماری آذر واگیر داشته است. عصرها وقتی که نسیم از پنجره می وزد توی اتاق و پرده توری را سبک می برد بالا، چیزی در گلویم گیر می کند. جسم گرد و کوچکی که نه هر چه قورت می دهم پایین می رود و نه انگشت که می اندازم بالا می آید، آن وقت هوس می کنم بروم روی تراس، بایستم در نسیم و یک دل سیر سیگار بکشم.

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال