Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  12:16 عصر ۱۳۹۲/۵/۱۲
تعداد بازدید  :  498
Print
   
یک قرص ارامش

فرحناز قاسمی فتح

 

یک قرص ارامش

 

مامان لیوان اب را سر کشید و با صورتی جمع کرده گفت: «چقدر تلخ بود،خدا میدونه کی از این وضع راحت میشیم.»

مثل همیشه موقع امدن اقای صمدی که میشود باید با اعصاب فولادی اماده شنیدن بوقهایش باشیم،ان هم نه یکی دوتا انقدر ممتد تا یکی بیاید و در را برایش باز کند.

زهره با سینی چای امد توی حال و صدایش را صاف کرد تا پشت بند حرف را بگیرد. سینی را که زمین گذاشت استکانها کنار قندان خالی لزیده بودند و چند قطره ای چای پاشیده بود توی سینی. عزیز ابرو هایش را توی هم کشید و نگاهی درهم به زهره کرد که: «اخه مادر،اگه موقع خواستگاریت اینطوری چایی بیاری طرف میپره که،میگن بد سلیقه ست.»

تخت درازکش شد،ابجی انگار از من خجالت کشید لب و لوچه اش را اویزان کرد و گفت: «راستی  عزیز!پس‏اندازمونو برای کدوم کار گذاشتی؟» عزیز سینی را با دست  پس زد و قندی را ( نمی) کرد و گذاشت روی زبانش،کنارش نشستم و پتو را تا روی شانه هایش بالا کشیدم اه بلندی بیرون داد و گفت: «از قانون هم نمیترسه بی پدر ،انقدر رفته پاسگاه عادت کرده ،انگاری خوشش میاد.»

بادی به دماغم انداختم و همانطور نشسته جابجا شدم سینه ام را صاف کردم و یکی از استکانها را با هورت صدا داری سر کشیدم و زیر چشمی نگاهی به چهره ی چروکیده ی عزیز کردم،توی فکر بود می دانستم مثل همیشه به خودش میگفت: «اگه سایه ی مرد بالای سرم بود یه مردم ازار مثل صمدی برامون شاخ وشونه نمی کشید! بعد مجبور نبودم هر روز به شهرداری بروم و التماس کنم.»
                                                                                                             

استکان را نصفه کنار قندان گذاشتم و صدایم را پر تر کردم: «این چیه شربته!؟» زهره کلاف کاموایش را زد زیر بغلش و رفت چمباتمه تکیه زد به پشتی! مادر سرش را چرخاند و پرزهای پتو را که وسط انگشتهایش قل میخورد گذاشت کنار قندان خالی و غرولند کنان گفت: «حالا چرا کشتی هات غرق شده! بچه ها هم بچه های قدیم!» زهره چنان قیافه ی ماتم زده اش را عوض کرد که انگار یکی دیگست. خندید و نخ خاکستری را پیچید دور میل بافتنی اش. همانطور که سرش پایین بود گفت: «راستی عزیز دیروز که رفته بودی سر بساط، زن صمدی چند تا کیسه ی بزرگ اشغالاشونو انداخت در خونه ما، انگاری دیشب مهمون داشتن چون  حسابی ریخت و پاش کرده بودند. راستش از شر بازیش ترسیدم به اصغر اقای رفتگر گفتم رفت در خونشون. نمیدونی چه دعوایی شد! همش بهانه اش اینه که اگه سطل زباله سر کوچه بزارن این همه دعوا نمیشه.» مادر نیم خیز شد که: «غلط کرده زور گو،مگه فقط خودش خونه زندگی داره!؟حالا خوبه شوهرش سد معبریه بره درخواست بده!» زهره ابروهایش را بالا داد ،انگار از توجه عزیز خوشش امده باشد ادامه داد: «خودم جوابشو دادم تازه سر و صدای اصغر اقا بد جوری دراومد.همه ی همسایه ها  هم طرفشو گرفتن.»

دوباره پرسید: «عزیز پس اندازمونو چی کارش میکنی؟!» اخمی بهش کردم و سینی چایی را برداشتم و بردم گذاشتم جلو ی  در اشپز خانه،شیطنتم گل کرد که «وظیفه ی زهرست تو چرا دست میزنی؟» از فکری که به سرم زده بود خجالت کشیدم،خب عزیز هم یه زن است ولی کار مردانه را گردن گرفته و خرج خانه را میدهد،از وقتی بابا رفته من و عزیز سر بساطش می شینیم،خوب درامدی نداریم.

با هر بد بختی شده درس میخوانم تا اینده ام اینطور نباشد.چند بار جنسهای قسطی مان را یکی مثل صمدی برده، عزیز میگفت: «تقصیر ما که نیست کاش جایی،مغازه ای،وامی،چیزی که دستمونو بگیره به ادمهایی مثل ما میدادن اونوقت دیگه مجبور نبودیم به خاطر دراوردن یه لقمه نون بخور و نمیر هر دقیقه کیسه مان را برداریم و فرار کنیم.»

سینی را از کنار زهره برداشتم و بردم گذاشتم توی ظرفشویی، شیر اب مثل همیشه چکه میکرد انها را شستم و سه تا چایی داغ ریختم ، رفتم وسط بحث عزیز و زهره،گفتم: «بیچاره اصغر اقا حق داره پیره مرد به زور کوچه رو تمیز میکنه،ادمای مثل اون وقت استراحتشونه، اخه بنده خدا مجبوره با این سن هنوز کار کنه!»

عزیز یه هزار تومنی از زیر پتویش به طرفم پرت کرد: «اینو بگیر هر ماه همسایه ها یه کمکی بهش میکنن» زهره به عزیز نگاه کرد وگفت: «پس خودمون؟!» مشتی به پایش کوبیدم و گفتم: «نباید پیش همسایه ها کم بیاریم که!» مامان پاشد چادر گلدار سفید دور کمرش را باز کرد. زهره هول کرد و گفت: «عزیز جان نمیخوای بری سر بساط که ؟!» عزیز دستهایش را قفل کرد روی کلیه هایش و با صدای خشداری که داد میزد سرماخورده گفت: «از کجا بیاریم بخوریم؟ اجاره خانه دو ماهه عقب افتاده ،پول جنسها و دارو هامو قرض کردم،قبض ها مونده ،دستی بدهکارم،رضا هم  برای مدرسه اش کفش میخواد ،تو هم  که باید دو تیکه  لباس خوب بپوشی تا پیش خواستگارهات ابرومون نره.»

عزیز چایی زیر پایش را نگاهی انداخت و نشست،زهره قیافه اش باز اویزان شد و گونه هایش خیس،راستش دلم خیلی سوخت! از پنجره اسمان پیدا بود،ابی و ابر گرفته،گاهی هم افتاب ضعیفی به سفیدی برفکهای توی حیاط میزد.

خانه مان زیاد گرم نیست با این بخاری قراضه که همش ادا در می اورد.این یه اتاق رو هم به زور گرم میکند.همه توی فکر و ماتم بودیم که راه چاره ای برای نرفتن عزیز پیدا کنیم تا خوب شود .

جرات نمیکردم بگویم زهره را با خودم ببرم سر بساط! میدانم زهره هم توی همین فکر بود.صدای فرو ریختن شیشه اشپز خانه همه مان را از جا پراند ! زهره داد زد چی بود عزیز سنگ را از کف اتاق برداشت.دمپایی پوشیدم و پریدم لب پنجره یه تیزی کف پایم فرو رفت از هولم اهمیت ندادم و خودم را به پنجره رساندم داد زدم : «پسر صمدی!پسر صمدی!» مادر روی سینه اش کوفت و داد زد: «الهی خیر نبینن!» و صدای هق هق زهره توی خانه پیچید.

 

 

 

 فرحناز قاسمی فتح

 


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال