Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  08:22 صبح ۱۳۹۳/۴/۱۵
تعداد بازدید  :  304
Print
   
برگردان

علیرضا لطفی

                                          

برگردان

                                                                                                                            

                                                                                                                          

     علیرضا لطفی

 

     چند ماه است که نتوانسته ام او را ببینم.چند هفته ای به تلفن هایم جواب هم نمی داد. قبل از آن که بتواند برای اولین بار خودش را ببیند به یکی ازپیامک هایم جواب داد، بعد از آن شروع کردیم به حرف زدن. قرارمان این شدکه ببینیم می شود یا نه. هنوز حرف دیگری به میان نیامده.

    می گوید: «چیکارداشتی؟»

   «می خواستم حالت روبپرسم.»

   «خب، همین؟»

   «نه. یه چیزی هست...»

   «نمی خواد دوباره شروع کنی.خیلی خسته ام. می دونی که، خوابم به هم ریخته. حالاوقتی راه می رم هم کابوس می بینم.»

   «متاسفم.»

   «آره، می دونم. حالاچیکار می کنی؟»

   «نمی دونم. شایدرفتم کرمان. وضع پیچیده ایه.»

   «نمی خواد نگران من باشی. به هر حال اتفاق میفته.»

  جواب نمی دهد، فقط صدای  نفس های  لرزانش را می شنوم.

   «پس تو هم به اون فکر می کنی؟»

   می گوید: «بیشتر وقت ها خودش می یاد سراغم. یه جورهایی سورپرایزم می کنه.»

   «می شه ببینمت؟»

   «ترجیح می دم این کار رو نکنی. اجازه بده همه چیز درست پیش بره.»

   «درست!؟ تو فکر می کنی چیزی به اسم قانون خط نخورده زندگی هم هست.»

   «نمی خوام تو این شرایط این طور فکرکنم. باور من جور دیگه ایه.»

   می گویم: «می شه یه بار دیگه تکرار کنی؟»

   می گوید: «عذر می خوام.»

   «نه. اتفاقا جالب بود برام. باور... تازگی ها این کلمه رو زیاد استفاده می کنم. یه بار یکی از بچه ها حرف قشنگی زد، گفت آقا، شما چرا نسبی گرایی و باور رو کنار هم می گذارید؟»

   «انگار وجدانت رو ناراحت کرده؟»

   «نه. یاد اون روز افتادم که می گفتی باورهای مشروط حالت رو به هم می زنند.»

   «حالا دیگه این قدرها برام مهم نیست.»

   «می دونم. چیز دیگه ای لازم نداری؟»

    «نه. ممنون که به فکرم بودی.»

    «پس به کرمان فکرکن.»

   می گوید: «دوست نداشتم ناامیدت کنم.»

   و تلفن را قطع می کند.

   روشنایی بنز مشکی رنگی به سرعت می گذرد و بوی بنزین خنکی را توی ماشین پخش می کند. بیرون نم نمک باران می بارد و ابرهای خاکستری هوا را پوشانده. می روم توی کافه و کتم را روی پاهایم می گذارم. نور نارنجی و سفید لامپ ها، سالن را به سه بخش تقسیم می کند. دو قسمت نارنجی است و یک قسمت سفید.

   سالنکار باصورت غذا جلو می آید.

   «چی میل دارید؟»

   «یه نوشیدنی گرم با... با... تو یه لیوان تمیز باشه، لطفا.»

   «با چی فرمودید؟»

   «فعلا همین. صدای اون ضبط رو هم کم می کنی؟»

   «شرمنده ام. می دونید که، برا مهمونیه.»

   «پس یه مسکّن برام بیار.»

   «منظورتون- چیز دیگه؟»

    «نه. فقط یه آرام بخش باشه.»

   می گوید: «اگه خواستیداون پشت همه چی هست.»

    توضیح می دهم که با یک نفر قرار دارم و باید زودتر بروم.

   سالن‌کار به جوانک پشت پیشخوان چیزهایی می گوید و می رود به کارهایش برسد. از سمت راست، زن و مردی رد می شوند. زن برای یک لحظه بر می گردد و نگاهم می کند. گردن بندش با آرم صلیب شکسته و داس نیم دایره روی زنجیر بزرگی لق می خورد. پشت یکی از میزهای سالن می نشینند و مشغول صحبت می شوند.

زن، ظریفانه روی برگردان یقه اش دست می کشد. چشم هایش دو دو می زنند و گاه خودش را روی صندلی جا به جا می کند. برگردان سفید است و خط های نقطه چین شده ی سیاهی دارد. نمی دانم چرا خیره مانده ام به برگردان.

   نیما پشت صندلی می نشیند و یک شکلات به من می دهد. معمولا این شکلات ها را برای تنظیم قند خونش به همراه دارد. شیشه های عینک اش را پاک می کند و می گوید:«خب، تواین جایی. بازهم این جایی. گفته بودی دلت تنگ شده. دیگه چی؟»

   می گویم: «داری ازمن بازخواست می کنی؟»

   «نه. تو می خوای کمک کنی تا یه چیزی رو بهتر بفهمم. هیچ عجله نکن. باید سخت باشه.»

   «نمی دونم. یعنی مطمئن نیستم. آدم به خودش اطمینان داره، ولی بعدش می بینه که... می بینه که همه چی سراب بوده.»

   «بعد هم آرامشت رو از دست دادی.»

   «نه. به گمان من این یه مقوله دیگه است.»

   «چرا این طور فکر می کنی؟»

   «چون من هیچ وقت یه جا بند نبودم. سکون با روحیّه من سازگاری نداره.»

  نیما می گوید:«بیا این طور فکر کنیم. تو یه تقسیم بندی داری برا زندگیت، یه برنامه. بعد بین تو و همسرت مشکل به وجود می یاد.»

   «پس بالاخره نوبت اعتراف شد! آره. اون این جور نبود... به نظر من این یه تغییر ادراکیه. یه دختر وقتی زن می شه چه اتفاقی میفته براش؟ درونش، چی تغییر می کنه؟ من این چیزها رودرک نمی کنم.»

   «ولی تو مسئول خانومت بودی نه اتّفاقات درونیش.»

   «متاسفم نیما برات. زن من یه کدو نیست، یه چغندر نیست. حتّا وقتی خدا می گه زنان کشتزارند باز معنی ش این نمی شه که اون ها شلغم اند، یا کاهو...»

   نیما به صندلی تکیه می دهد. توی فکر است و خیره نگاهم می کند.

آرام بلند می شوم و از پشت پنجره کافه، بیرون را همه چیز بیرون را- نگاه می کنم. قطره های باران یکی یکی پایین می آیند. از شفافیت ابرها جا می خورم، و یک نوع بی اعتمادی در من به وجود می آید. این برگردان چه قدر برایم هزینه می خورد؟ چه چیزهایی در من تغییر خواهدکرد؟ درست نمی دانم. بهتراست ببینم می شود یا نه.


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال