Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  08:29 صبح ۱۳۹۳/۴/۱۵
تعداد بازدید  :  249
Print
   
نفی سبیل

سید مهرداد موسویان

نفی سبیل

سید مهرداد موسویان

سرهنگ عراقی، ساعد، پک عمیقی به سیگار وینستون لای دو انگشتش زد و آن‌را انداخت زیر پوتین‌هاش و با پاشنه­ له‌اش کرد. سرباز عراقی در آهنی پشت سر سرهنگ را قفل کرد و برایش پا چسباند. سرهنگ  نفسش را با صدا بیرون داد و عرق از پیشانی­اش گرفت، بعد کف دست‌هایش را رو به صورتش باز کرد و به خیسی آن خیره شد. آفتاب، آسفالت کف را نرم کرده بود.

سرهنگ پشت میزش که نشست، منشی اتاق با سینی و یک بطری و لیوان وارد شد. سرهنگ لبخند زد و گفت: «دیدی تو بردی، امروز هم از رو نرفت.»

بعد به صورت منشی که داشت لیوان را پر می­کرد، خیره شد.

  • چته؟
  • خوبم قربان!

    سرهنگ لیوان را از روی میز برداشت.

  • مگه نگفتم بطری نصفه بیار؟ می‌خوای معده­ام باز خونریزی کنه؟

    منشی با دهانی باز چند لحظه مکث کرد و بعد گفت: «آخه جناب سرهنگ! دفه­ی قبل که نصف آوردم، سه بار دیگه گفتی بازم بیار، از هر بار بیشتر خوردین.»

    سرهنگ به بطری نگاه کرد و بعد دستش را روی شکم برآمده­اش گذاشت و گفت: «ببر نصفش کن».

    منشی به طرف میز آمد.

  • پسته­ش کو؟

    منشی از اتاق بیرون رفت و با بطری نصفه و یک ظرف پر از پسته برگشت.

     سرهنگ پسته­ی دهن بازی را از داخل ظرف برداشت.

  • ناکث داشت امروز می­مرد، چند روزه؟ حساب روزهاش از دستم درآمده، خسته­ام کرده.

    منشی سرش را انداخت پایین.

  • اصلاً نی‌مدانم کجاش را بشکنم، جان سختیه لامصب!

    سرهنگ قاه‌قاه خندید.

  • نمی‌خوریتو؟
  • نه جناب سرهنگ!
  • چته امروز؟
  • سرهنگ یه بازرس داره میاد.

    سرهنگ لیوان را روی سینی گذاشت و گفت: «از بغداد؟»

  • نه جناب سرهنگ. از سازمان ملل، بهتون گفته بودم.

    سرهنگ از جایش بلند شد و پرسید:

  • کی؟
  • زنگ زده‌ن گفتن تا یک ساعت دیگه می‌رسه.

    سرهنگ دستش را مشت کرد و گفت:

  • لعنتیا!

    منشی کمی به در نزدیک­تر شد و همان­جا ایستاد. سرهنگ دستش را روی سبیلش گذاشت و یکی از تارهاش را کند. او از پشت میز بیرون آمد و مچ دستش را با آن یکی دست گرفت.

  • من بهتون گفته بودم.
  • غلط کرده، مگه کاری از دستشون برمیاد؟
  • گزارش سازمان ملل، بازتاب جهانی داره، برای همین بغداد اون‌قدر حساس بود.

    سرهنگ تند به منشی خیره شد و گفت:

  • شیخو ببینه برام خیلی بد میشه، خیلی.
  • باید قایمش کنیم، جناب سرهنگ.

    سرهنگ دستش را روی سبیلش گذاشت و یک تار سبیلش را گرفت.

  • احمق! اینا با لیست میان.
  • بالاخره یه راهی هست، باید یه کاری کنیم، نتونه ببیندش.

    سرهنگ محکم به پایه­ی میز کوبید.

  • بده که مرکز سرهنگ خودش رو به سازما... .
  • قبلاً گفته بودن با اسرای توی لیست تا یک ماهی کاری نداشته باشین، خیلی گندکاری شد.

     سرهنگ چیزهایی زیر لب با خودش گفت و یکی دیگر از تارهای سبیلش را گرفت.

  • بدم حالا الان لباساش و تمیز کنن و زخماشو؟
  • یالا دیگه، یالا.
  • باهاش حرف بزنم که چیزی نگه.
  • راضی نمی‌شه، چقره و لجوج.
  • تهدیدش می‌کنم.

    سرهنگ تار سبیلی را کند و به آن نگاه کرد.

  • خره! ازین بدتر می­تونی سرش بیاری که من اورده­ام؟
  • خودتون باهاش صحبت کنید، می‌شه نرمش کرد.

    سرهنگ با حرکتی تند، برگشت سر میزش، منشی از اتاق سرهنگ بیرون رفت.

  • در رو ببند.

    منشی برگشت تا در را ببندد. او سرش را توی اتاق کرد و گفت:

  • بد میشه، یه جوری راضیش کنید.

    سرهنگ سرش را گذاشت روی میزش.

    نیم ساعت بعد، سرهنگ لباسش را مرتب کرد، کفشش را واکس زد و موهایش را که شسته بود، رو به بالا شانه زد. او چندبار منشی را صدا زد، اما بعد بی‌آنکه چیزی از او بخواهد، مرخصش کرد.

    او چندبار تا نزدیکی­های اسیرش رفت؛ اما دوباره به دفترش برگشت و او را ندید.

    ماشین­های سازمان ملل وارد اردوگاه اسرا شدند و او وارد حیاط شد و به سمت ماشین‌ها رفت. یک مرد موبور و آستین‌کوتاه، با کراوات آبی و یک مرد سیه چرده­ی قدبلند از ماشین اول پیاده شدند. سرهنگ راه به راه عرق صورتش را خشک می‌کرد.

     چند دقیقه­ی بعد، بازرس­های سازمان ملل داخل اتاق سرهنگ پذیرایی شدند و بعد به سمت سوله­ی اسرا راه افتادند.

    در که باز شد، ابتدا سرهنگ وارد سوله شد و پشت سر او بازرس ویژه و یک مترجم و بعد منشی و چند سرباز. سرهنگ از اسرا خواست تا درجا روی زمین بنشینند و بعد شروع به صحبت کرد.

    سر آخر هم جمله­ای گفت که خیلی محکم ادا نشد: «هر مشکل و اذیتی را بدون ترس، با نماینده‌ی سازمان ملل مطرح کنید.»

    بعد چشم چرخاند که شیخ را بین اسرا پیدا کند. بازرس راه افتاد بین اسرا و مترجم هم پشت سرش. سرهنگ هم پشت سرشان.

    بازرس از نفر اول پرسید: «بزرگ و سرپرست شما کیه؟»

    سرهنگ به دهان اسیر چشم دوخت.

  • شیخ ابوترابیه.

    سرهنگ به چشم‌های اسیر خیره شد و سرش را تکان داد.

    بازرس شروع کرد به سؤالاتی از اسیر.

    بعد سرش را بلند کرد و به سرهنگ گفت: «شیخ ابوترابی را می‌خوام ببینم. صداش کنید لطفاً!» و مترجم برای سرهنگ ترجمه کرد.

    سرهنگ گفت: «همین‌جا بین اسراست» و بعد به منشی نگاه کرد.

    مترجم برای منشی ترجمه کرد.

    منشی گفت: «حال خوبی نداشته، بیمارستانه».

    بازرس دوباره به کار خودش مشغول شد. سرهنگ نفسش را با صدا بیرون داد. بازرس هر چند نفر را که رد می­کرد، مکثی می­کرد و شروع به پرس‌وجو و صحبت می­کرد. خیلی زود بازرس دست از کار کشید و گفت: «شیخ ابوترابی آمد؟»

    مترجم گفت: «بیمارستانه».

    بازرس رو به سرهنگ کرد و گفت: «بریم بیمارستان».

    سرهنگ، عرق پیشانی‌اش ­را با دستمال قرمزرنگ توی دستش پاک کرد.

    منشی پیش افتاد و سرهنگ به بازرس گفت: «بفرمایید».

    بازرس پشت سر منشی راه افتاد و سرهنگ و سربازها پشت سرشان. داخل حیاط، سرهنگ به بازرس گفت: «خسته هستید، بفرمایید استراحتی کنید و پذیرایی».

    بازرس به مترجم نگاه کرد و بعد به ساعتش، بعد به سرهنگ گفت: «بیمارستان؟»

    سرهنگ سرش را خاراند و به منشی خیره شد. نوک انگشت­هایش خیس شد. سرهنگ رو به بیمارستان حرکت کرد. منشی همان‌جا ایستاد. جلوی بیمارستان، دو سرباز برای سرهنگ پاچسباندند و به بازرس نگاه کردند. بازرس وارد یک اتاق مستطیل‌شکلِ 5 تخته شد. سرهنگ از دکتری که روپوش سفیدی به تن کرده بود پرسید: «کجاس؟»

    دکتر به آخرین تخت اشاره کرد و به انگلیسی به بازرس خوش­آمد گفت. بازرس لبخند زد و با دکتر دست داد و از او چیزهایی پرسید. سرهنگ زودتر بالای سر شیخ رسید و به چشم­های او خیره شد. شیخ سرش را از او گرداند. بازرس به سمت تخت آخر آمد و مترجم هم دنبالش. بازرس پرسید: «توان حرف زدن داری؟»

    مترجم ترجمه کرد. شیخ سرش را تکان داد.

  • من نماینده­ی سازمان ملل هستم. از کشور انگلستان. چرا توی بیمارستان هستی؟

    سرهنگ سرش را انداخت پایین و یکی از تارهای سبیلش را کند. شیخ گفت: «به‌خاطر کهولت سن، مریض هستم.»

    سرهنگ یک تار دیگری از سبیلش را کند.

  • شکایتی از وضع اردوگاه ندارید؟ از بودن این‌جا راضی هستین؟

    لباس سرهنگ خیس خیس شده بود و بوی بدی می­داد. شیخ به چشم‌های سرهنگ خیره شد و گفت:

    «ان‌شالله که همه به زودی با پیروزی اسلام به خانه­هامان برمی‌گردیم».

    مترجم ترجمه کرد. سرهنگ یک تار دیگر سبیلش را کند و از تخت دور شد. بازرس از شیخ خداحافظی کرد و به دنبال سرهنگ راه افتاد. منشی جلوی در بیمارستان ایستاده بود و تا سرهنگ از بیمارستان خارج شد، دنبال سرش دوید.

    بازرس چند جای دیگر اردوگاه را هم قبل از رفتن وارسی کرد. سرهنگ رنگش تیره‌تر شده بود و هیچ حرفی نمی­زد. منشی به سرهنگ گفت: «خراب کاری شد؟»

    سرهنگ یک تار دیگر سبیلش را کند. هوا تاریک شده بود. سرهنگ به تخت اسیر حرکت کرد. او باز هم مثل هر باری که سرهنگ را می‌دید، چشمش را بست و رویش را گرداند.

  • هی! چرا بهش نگفتی شکنجه­ت می‌دادم؟

    اسیر جوابی نداد. سرهنگ دستش را زیر چانه­ی شیخ برد و رو به خودش برگرداند و دوباره سؤالش را با صدای نرم‌تری پرسید. اسیر چیزی نگفت.

  • بالاخره من ان‌قدر می­شینم تا بهم بگی.

شیخ گفت: «قائده‌ی نفی سبیل می‌فهمی یعنی چی؟»

سرهنگ یک تار سبیلش را کند و به علامت نفی، سر تکان داد.

شیخ گفت: «اعوذبالله من الشیطان الرجیم. لن یجعل الله للکافرین علی المسلمین سبیلا. صدق الله علی العظیم. حالا من بیام بدگویی تو رو به یه نامسلمانی که معلوم نیست از کجای دنیا آمده، بکنم؟»

 


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال