Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  08:50 صبح ۱۳۹۳/۹/۱۱
تعداد بازدید  :  255
Print
   
مهمان­ های عجیب

سید مهرداد موسویان

 

بسم الله الرحمن الرحیم

مهمانهای عجیب

 

انگشتم را به جای قاچ خورده ی سر پیرمرد روی سر خودم گذاشتم و توی لشگر فریاد كشیدم: "نترسید، ‌از این جا ضربه بزنید، ازین جا مغزش یك بار شكافته، سرش غشی است، حمله كنید". جرئت به لشگر برمیگردد.

و آفتاب بالا آمده بود و كم كم داشت قدرت را به دست میگرفت. آفتابی كه هرمش شیره ی همه چیز را می مكید و بدنها را لخت میكرد. امید داشتیم قبل از اینكه آفتاب جان بگیرد، كارشان را بسازیم و اما در این جهنم، خود و زره و كلاه، خودش یك حریف قدر بود. مردجنگی تا بخواهد، چرخی به میدان بزند، باید برگردد و آب طلب كند. امیدمان را همین جنگاور شرزه ی اولشان ناامید كرد. اكنون رنگ پریده و خسته به جنگش میروند و زخم خورده برمیگردند. میگویند كسی است به سن و سال من. عرق از کلاه تا تیره ی گردنم را خیس کرده بود و ماندگی بر سر دو راهی که بروم یا نه. میخواستم توانم را برای آخرهای نبرد ذخیره كنم. اما اگر میپیچید که گرده ی اولین جنگاور را کسی به خاک مالانده کار کمی نبود.

 اسب جوان را هی کردم تا پیرمرد را ببینم كه چطور این همه جوان را زخم زده و باز میجنگند. نكند آب را برویشان نبسته اند و برای دلخوش كردن ما پیچده كه راه آب به سمتشان بسته شده؟

راست بود. پیرمردی به سن و سال من سوار بر اسبش میدان را دور میزد و رجز میخواند. دستمالی به پیشانیش بسته بود و ابروهای سفید بلندش را از ریختن توی چشمش منع میكرد. رجز میخواند و اسمش را گفت. بدجوری بوی قدیمها پچید زیر دماغم. بدجوری. خیلی قدیمها،‌ كوچه پس كوچه و طفولیت. بازیهای جوانی و نوجوانی. فارغ از جنگ، رقصِ تیغ مشق کردن. یعنی ممکن است این یکی از همبازیهای قدیمی باشد؟

 

به سن و سال من چه خیالاتی که آدم را برنمیدارد. هیچ معلوم نیست که خیال است یا راست. خیالِ وقتی كه شیون كوچه را برداشته. ترس تمام جانم را گرفته. مغز همبازیم پاشیده روی زمین و مادرش جیغ میكشد و صورتش را میكند. پدری که سر به زیر انداخته و حرفی نمیزند. انگار که به چیزی غیر از مرگ عزیزش فکر کند. بعد به صورت مادر بچه نگاه میکند و زن میدود توی خانه. خودش نشسته و سر شكافته ی همبازیم را بالا آورده و میگوید: "تمام". میترسم خیال كنند كه من طفلكشان را از پشت بام هل داده ام. میخواهم برای مرد تعریف كنم كه چطور پسرش افتاده.

 

نمیدانستم این همبازی همان است؟ یعنی میشود بعد از این همه سال؟ خیال چه تلبیس ها که نمیکند.

 

 باید كلمات را خوب چفت و بست كنم كه جای شك و شبهه برای کسی نماند. باید از آنجایی بگویم كه لباس مهمانی به تن كرده بود. از آنجایی كه بوهای خیلی خوب از خانهشان بلند شده بود و برای من هم لقمهای آورد. از آنجایی كه مادرش حیاطشان را جارو میكشید. نه! از آنجایی باید برای پدر فرزند مردهٰ بگویم كه پسرش را ماه پیش فرستاده بود به خانهی ما. بار قبلی كه این مهمانها آمده بودند. این مهمانهای عجیب و غریب.

 

اسب را هی کردم و یاد مهمانهایی افتادم که مثل خورشید و ماه روی اسبهای بالدار از روی پشت بام میآیند و در حیاط خانهای مینشینند. ملکهایی خوش بر و رو. انقدر عجیب که آدم از دیدنشان غش کند. حالم روی اسب به تلاطم بود و اسب میفهمد که صاحبش وسط میدان چه دردی دارد. بنا میکند به چموشی که خودش را از خطر برهاند. خدا نکند اسبی بفهمد که صاحبش به جنگ شک کرده.

 

باید مرد پسرمرده را به یاد وقتی بیاندازم که پسرش اجازه گرفت تا شب را در خانهی ما بگذراند. من خوابم برد و او از شكاف در مهمانهای پدرش را دیده بود. چه دروغهایی كه برایم از مهمانها بافت و من از حسودی میخواستم بتركم كه چرا خوابم برده و این عجایب را ندیدهام. نمیدانستم که اینها را گفته یا تلبیس خیال است که مهمان ها مثل ملك بودند و اسبهای بالدارشان را هی میكردند. سمشان بر زمین میخورده،‌ جرقه میزده و بوی مشك و عنبر كوچه را برداشته. صورتهایی كه نتوانسته بهشان زل بزند. میگفت صورت یکیشان را دیده و از هیبتش نتوانسته تكان بخورد. بعد از ترس جلوی در غش كرده. اینجایش را راست میگفت و ما اذان‌خوان صبح، جلوی در پیدایش كردیم. كی حرف او را باور میكرد؟ تا اینكه بهم گفت،‌ اگر یك بار دیگر مهمانها را پدرم وعده بگیرد، نشانت میدهم. اینها را باید بگویم و اما زبانم بند رفته و مِن‌مِن میکنم و میخواهم به مرد بگویم كه چطور كارمان به پشت‌بام كشیده. اما انگار مرد اصلا حواسش به من نیست. زل زدهام به مغز بیرون زدهی همبازیم. نیم متریاش بودم كه افتاد. دیوارشان خیلی بلند بود و تا افتاد سرش قاچ شكافت. بالاخره میگویم: "میخواستیم مهمان ها را ببینیم. نشستیم لب پشت بام." وقتی كه صدای ترق تروق اسبها توی كوچه پیچید، گفتم اینها كه بالدار نیستند.  همبازی گفت: "من كی گفتم اسبهاشان بالدارند؟" مرد به استقبال مهمانها دوید توی كوچه، هنوز من ندیده بودمشان. مهمانها روی صورتشان را پوشانده بودند. بعد در پناه دیوار شدند و من دیگر چیزی ندیدم. رفیقم جلوتر رفت. مهمانها حتما باید داخل شده بودند كه یكهو افتاد. لابد غش كرد و افتاد. صدای بسته شدن درشان آمد و صدای قاچ سر رفیق. پریدم توی كوچه و پدرش در را باز كرد.

 

وقت جنگ چه خیالاتی آدم را سست میکند. اسب هم مثل من عرق کرده بود. خیال با عرق روی شقیقه قاطی شد.

 

همسایهها جمع میشوند. مادر من هم آمده و هی میگوید: "بیچاره مادرش". مهمانهای مرد هم میآیند. دلم میخواهد انگشتم را فرو كنم و ببینم آن توی سفید چه خبر است. من از سفیدی مغز رفیقم چشم میپوشم و به مهمانها چشم میدوزم. مهمانها عجیب و غریب نیستند. یك مرد و دو طفل که از ما كم سن و سال ترند.  از لای در به اسبهایشان نگاه میکنم كه بال ندارند. مرد سر پسرش را زمین میگذارد و به سمت مهمانها برمی‌گردد و طوری كه انگار با اربابش حرف میزند،‌ سر تكان میدهد و از آنها میخواهد كه به خانه برگردند. میگوید: "ببخشید، خاطرتان مكدر نشود".  مهمان جلو میآید و زانو میزند و سر رفیقم را به بغل میگیرد. من پابلندی میکنم تا بببینم مخ او به لباس مهمان چطور میماسد. مهمان، رفیق را توی بغلش فشار میدهد و با مرد حرفی میزند. همهمه نمیگذارد كه بفهمم چه میگویند. اما میفهمم كه پسر خردسالش را صدا میزند و میگوید این كشتهی توست.

 

"کشتهی تو! " خیال چه چیزهای که برای آدم زنده نمیکرد.

 

 پسر خردسال جلو میرود و او هم زانو میزند. یك اتفاقی میافتد كه توی كوچه ولوله میشود. من نمیدانم این چقدرش خواب بوده و یا نه. حالا كه پیر هستم، به همهی این تصویرها شك میكنم. اما حاضرم قسم بخورم که پیش چشمم همبازی توی بغل مهمان خردسال، زنده میشود و میگوید: "بنفسی انت یا اباعبدالله".

 

حالا این خود رفیق بود كه روی اسب نشسته و به لشگر زخم میزد؟ امکان نداشت. اینها تلبیسات ذهن است. مگر میشود کسی سرش شکافته و مغزش بیرون زده زنده شود؟

 خاطرات طفولیت دستم را از بازو خشكاند و اسب از تعلل من پا برنمیداشت. حبیب بن مظاهر رجز میخواند. اسمش را فریاد میكشید. شاید هم او یک وقتی از جایی افتاده باشد و سرش قاچ خورده و باید ضربه را از همانجا به سرش وارد کرد. این بود كه صدایم را ته حلقم انداختم و فریاد كشیدم: "سرش شكسته،‌ نترسید". انگشتم را به جای قاچ خوردن سر حبیب روی سر خودم گذاشتم و توی لشگر فریاد كشیدم: "نترسید، ‌از این جا ضربه بزنید". جرئت به لشگر برمیگردد.

 

 


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال