Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  08:54 صبح ۱۳۹۲/۱۱/۲۶
تعداد بازدید  :  404
Print
   
تولد بابا

نويسنده : افروز جعفرى نور

تولد بابا

 

نويسنده : افروز جعفرى نور

 

خارجى- نماى متوسط از پنجره پذيرايى طبقه دوم يك خانه معمولى - روز

صداى جشن تولد در خانه به گوش مى رسد.

 

خارجى- نمايى از بالا از خانه رو به رو كه حياط دار و يك طبقه است- روز

سر و صداى مهمانهاى جشن روى اين نما هم چند لحظه شنيده مى شود و ناگهان قطع شده ، صداى شيون زنها به جاى آن به گوش مى رسد. هم زمان با حركت رو به جلوى دوربين كم كم چندين جفت كفشهاى پراكنده كه حاكى از ورود سراسيمه مهمانان به خانه است در حياط ديده شده صداى گريه و زارى بلندتر به گوش مى رسد. فقط مژده دختر پنج ساله صاحبخانه در حياط ايستاده و به كفشها نگاه مى كند و براى رفتن به خانه ترديد دارد. 

 

خارجى- همان كوچه -  روز

درهاى باز هردو خانه روبروى هم ديده مى شود. زنى با چادر سياه بيرون خانه اى كه جشن تولد بود مهمانهايش را كه سوار ماشين شده اند بدرقه كرده و سراسيمه به خانه روبرو مى رود.

 

خارجى - كوچه - روز

چند لحظه كوچه خالى ديده مى شود تا اينكه مژده آرام از خانه بيرون آمده و به در آهنى تكيه مى زند. باد موهايش را پريشان مى كند و چهره معصومش را كه غرق غم است غمگين تر نشان مى دهد. چشمهاى سياهش به نقطه نامعلومى خيره شده و متوجه نمى شود كه دوستش فروغ از خانه روبرو بيرون آمده و او را نگاه مى كند. فروغ كه شش ساله و باهوشتر و زيباتر به نظر مى رسد با همان لباسهاى جشن تولدش و موهاى آراسته در حاليكه بادكنك زرد رنگ بزرگى را در دست دارد ايستاده و مژده را نگاه مى كند. در چهره اش حالتى از ناراحتى، نگرانى و ترديد ديده مى شود. بعد از چند لحظه آرام به طرف مژده رفته و دستش را كه بادكنك در آن است به طرف او دراز مى كند. مژده كه متوجه او شده سرش را آرام تكان داده و نمى پذيرد. فروغ مكثى كرده و بدون آنكه حرفى بزند دست مژده را گرفته و مى خواهد نخ بادكنك را در دست او بگذارد كه ناگهان باد آن را از دستشان ربوده و به آسمان مى برد. هردو جا خورده و باهم سرشان را بلند كرده و به آسمان و پرواز بادكنك خيره مى شوند. 

مژده ( با همان نگاه رو به آسمان): "مامانم ميگه بابام رفته آسمون پيش خدا."

فروغ( نگاهش را از آسمان برداشته و به مژده نگاه مى كند و با خوشحالى از اينكه دوست غمگينش به حرف آمده): " مامان منم ميگه بچه ها از آسمون ميان، از پيش خدا، به خاطر همينم براشون جشن تولد ميگيرن."

مژده با تبسمى به او نگاه مى كند اما چشمهاى فروغ نشان مى دهد از حرف خودش به فكر فرو رفته و متوجه نگاه غمگين مژده نيست. ناگهان فروغ به خود آمده و لبخند مى زند. 

فروغ( ذوق زده) : " الان خدا براى بابات تولد ميگيره. بيا ما هم بريم!"

مژده (با لبخندى كه نشان مى دهد كه نمى فهمد اما برايش جالب است): " كجا بريم؟"

فروغ دست او را گرفته و دوان دوان  به خانه خودشان مى برد.

 

خارجى- حياط خانه مژده - روز

مادر مژده با لباس سياه و چشمهاى سرخ ، پريشان حال، از در ورودى كه كفشها جلويش جمع شده  خارج شده و به ديوار حياط تكيه مى دهد. سرش را با خستگى رو به عقب برده و آه عميقى كشيده و به نقطه نامعلومى خيره مى شود. آسمان آبى در پس زمينه و شاخ و برگ مودار كه در باد تكان مى خورند در تيررس نگاه اوست. بادكنك قرمزى در آسمان به پرواز در مى آيد و پشت سر آن دو سه بادكنك خوشرنگ ديگر ديده مى شود. نگاه مادر مژده بدون آنكه خودش متوجه باشد آنها را دنبال مى كند اما با سر و صداى بچه ها به خود آمده و با تعجب نگاهش را به طرف آنها مى گرداند.

 

خارجى - نماى دور از پايين از پشت بام خانه فروغ - روز

فروغ و مژده روى پشت بام خانه روبرو كه دوطبقه و مشرف به كوچه است ديده مى شوند. دسته اى بادكنك رنگارنگ كه به چوبى بسته شده در دست   فروغ است و بچه ها يكى يكى آنها را در آسمان رها مى كنند و همزمان شادى مى كنند و سرود تولد مى خوانند. با پرواز آخرين بادكنك مژده رو به آسمان فرياد مى زند:

" بابا جون ، تولدت مبارك!"

دخترها باهم دست مى زنند و بعد دستهاى كوچكشان را رو به آسمان تكان مى دهند. نماى نزديكى از دستهايشان در زمينه آسمان با حركت آهسته همراه با موسيقى ديده مى شود.

 

خارجى - حياط خانه مژده- روز

چهره مادر مژده با اشك و لبخند محو تماشاى بچه هاست و ديگر پريشان به نظر نمى رسد.

 



نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال