10468
  ۱۳۸۹/۱۱/۱۷
شعر به یاد امام(ره) 151 تا 160
اندوه گرفته خانه­هامان بی تو غربت زده آشیانه­هامان بی تو
   
 شماره : 151
 میرهاشم میری
اندوه گرفته خانه­هامان بی تو
غربت زده آشیانه­هامان بی تو
در دیده­ی ما شعله­ی شیون پیداست
پژمرده گل ترانه­هامان بی تو
 
 
 
 
 
 
 شماره : 152
 سیاوش دیهیمی
ماییم و بی حضور تو شبها گریستن
با داغ تاب سوز تو تنها گریستن
 
دل سوخته چون شمع به ایام درد و داغ
آتش به سر نهادن و شب را گریستن
 
بر زانوی فراق سر غم گذاشتن
با قامت دو تای تمنا گریستن
 
دریا شدن، به موج نشستن، به سر زدن
در خیز و تاب و شیون و غوغا گریستن
 
فریاد بر کشیدن از جور روزگار
از دست بی وفایی دنیا گریستن
 
در آتش فراق دمادم گداختن
در مویه ملال سراپا گریستن
 
پرسیدن  تو را ز نسیم و گل و درخت
در باغ، بی حضور تو هرجا گریستن
 
چون موج، سر به صخره اندوه کوفتن
بی تاب پا کشیدن و دریا گریستن
 
چون گردباد، سر به بیابان گذاشتن
چون ابر نوبهار به صحرا گریستن
 
با خاکیان نشستن و در ناله آمدن 
با عرشیان عالم بالا گریستن
 
خاکم به سر زداغ تو این باورم نبود
برشانه سر نهادن و غم را گریستن
 
خفتند اختران و خبر می رسد ز صبح
یعنی سحر بدون تو تنها گریستن.
 
 
 
 
 
 
 
 شماره : 153
 افشین علاء
دیدنش فتنه ها به دل می کرد
صورتش ماه را خجل می کرد
گر که می دید روی او بی شک
گل سرش را به زیر گِل می کرد
آفتابی که در نگاهش بود
چشم خورشید را کسل می کرد
گریه یا خنده، اشک یا فریاد
با نگاهش مرا دودل می کرد
«او چو خورشید بود و من فانوس
حالت قطره بود و اقیانوس»
تا که لب را به گفته وا می کرد
شور و حالی دگر به پا می کرد
چشم دل باز کردم و دیدم
تار و پودش خدا خدا می کرد
او همان آفتاب تابان بود
یا که چشمان من خطا می کرد؟
مولوی هم اگر در آنجا بود
دامن شمس را رها می کرد . . .
«او چو خورشید بود و من فانوس
حالت قطه بود و اقیانوس»
 
 
 
 شماره : 154
 زنده یاد حسن حسینی
هلا ! رو.ز و شب فانی چشم تو
دلم شد چراغانی چشم تو
به مهمان شراب عطش می دهد
شگفت است مهمانی چشم تو
بنا را بر اصل خماری نهاد
ز روز ازل بانی چشم تو
پر از مثنوی های رندانه است
شب شعر عرفانی چشم تو
تویی قطب روحانی جان من
منم سالک فانی چشم تو
دلم نیمه شب ها قدم می زند
در آفاق بارانی چشم تو
شفا می دهد آشکارا به دل
اشارات پنهانی چشم تو
هلا ! توشه­ی راه دریادلان
مفاهیم طوفانی چشم تو
مرا جذب آیین آیینه کرد
کرامات نورانی چشم تو
از این پس مرید نگاه توام
به آیات قرآنی چشم تو
 
 
 
 
 
 
 
 شماره : 155
 صادق رحمانی
از وسعت باغ تا صفا را بردی
با خویش عصای دست ما را بردی  
ای مرگ خدای عشق مرگت بدهد
این گونه چرا امام ما را بردی
 
 
 
 
 
 
   شماره : 156
 چشم در چشم آفتاب
 علی معلم دامغانی  
مفت حیرت سبقان سیلی الفت کاری است
رخ مأنوس­ترین آینه­ها زنگاری است
حسن خون می مزد و عشق نمک می­ریزد
 شش جهت زخم بر این هفت فلک می­ریزد
خستگان پاس حیا، دعوی راحت دارند
 خنده ها گر برسی بوی جراحت دارند
محض زخم است شکرخند گل اما تازه است
بوسه تا غنچه دهانی بدرد خمیازه است
گرچه ناسورترین لاله ایاغی دارد
 نشنیدیم کسی را که دماغی دارد
جوش داغ است چمن، رخت شقایق نیلی است
لاله سرخ است نه از باده که سرخ از سیلی است
گر شمیم است در این بادیه شومش یابی  
ور نسیم است به یک عشوه سمومش یابی
دوش ناموس غمش گفت نوا بنمایید
لاف دعوی بگذارید و گوا بنمایید
عشق داوی است که بر نرد قلندر بازند
دنیی و عقبی وپیوند و سر وزر بازند
گریه باجی است که از نقد کرامت گیرند
دیت از قاتل و از کشته غرامت گیرند
جوش جور است، یلی هفت خطی می جوییم
لایق لجه تقدیر بطی می جویم
غیرت بت شکنش گفت که آتش بنمای
تا خط جور حریفم می بی غش بنمای
هله با ماه در این پرده رسیلی خواهم
همچو دف آینه را رنجه سیلی خواهم
 *
مفت حیرت سبقان سیلی الفت کاری است
رخ مأنوس ترین آینه­ها زنگاری است
حسن خون می مزد و عشق نمک می­ریزد
شش جهت زخم بر این هفت فلک می­ریزد
زین سبق وحشت سیماب ظریفان را بس
عبرت آینه مهتاب حریفان را بس
ای نسیم سحر از بادیه ، مجنون برخیز
ای شمیم جگر از چاه نفس، خون برخیز
ای نشاط گل شبگیر نیازی گل کن
ای شب گریه مستانه، گدازی گل کن
ای شرار دل افروخته در بسمل گیر
ای گداز نفس سوخته در محمل گیر
ای سحر شادی شب روز وداع است امروز
بی تو بازار جهان هیچ متاع است امروز
بار می­بندی و داغ از سفر اینک ماییم
بی تو از بار فرو بسته تر اینک ماییم
ای رفیقان سفر این ره پرخون چون است؟
غم یک لیلی و صد طایفه مجنون چون است؟
هله! حنظل شکن ای چشم غبار آلوده
یا تو بیدار شو ای بخت خمار آلوده
ای کبود شب وادی، یله در خون بی تو
خفته در آغل گرگان، گله درخون بی تو
ای دلت جوشن ایمان یلان در ناورد
وی دعایت سپر زنده دلان در ناورد
آفتابا شب محنت، مه این صحرا باش
هله گر ماه نه ای در شب ما شعرا باش.
 
 
 
 
 
 
 
 شماره : 157
 مژگان رجایی
در سوگ تو از ترانه خون می جوشد
از زمزمه زمانه خون می جوشد
تا در دل خاک آرمیدی ای گل
از دیده هرجوانه خون می جوشد
 
 
 
 
 
 
 
 
   شماره : 158
   زکریا اخلاقی
خرقه پوشان به وجود تو مباهات کنند
ذکر خیر تو در آنسوی سماوات کنند
پارسایان سفر کرده در آفاق شهود
در نسیم صلوات تو مناجات کنند
پیش آیینه پیشانی تو هر شب و روز
ماه و خورشید تقاضای ملاقات کنند
پی به یک غمزه اشراقی چشمت نبرند
گرچه صد مرحله تحصیل اشارات کنند
بعد از این حکمتیان نیز به سر فصل حیات
عشق را با نفس سبز تو اثبات کنند
قدسیان چون زتماشای تو فارغ گردند
عطر انفاس تو را هدیه و سوغات کنند
بعد از این شرط نخستین سلوک این باشد
که خط سیر نگاه تو مراعات کنند
 
 
 
 
 
 
 
 
  شماره : 159
 "با قاب عكس روبه­رو"
  مهدي دهقان نيّري
 
درد و دلي با حضرت امام خميني (ره)
روبه­روي من نشسته­اي و آه مي­كشم
روي لحظه­هاي عاشقم، نگاه مي­كشم
تو به هيچ كسشبيه نيستي، به هيچ كس
بي تو من فقط نشسته­ام، گناه مي­كشم؟
گردوخاك­روي شيشه­راكه­مبهم­است، من
پاك مي­كنم و آه پشتِ آه مي­كشم
بعدِ ناگهانْ ستاره­اي كه پاك مي­شود
دست مي­برم به آسمان و ماه مي­كشم
لرزشي گرفته ذوقم از تموّج نگاه
هي مرتّب اشتباه، اشتباه مي­كشم
خنده­ام گرفته از خودم كه چند مرتبه
چشم­هاي آبي تو را سياه مي­كشم
«نيّري» به­جاي چشم­هاي آبيش دگر
يك سپيده، آفتاب را گواه مي­كشم.
 
 
 شماره : 160
 محمدكاظم كاظمي
مباد آسمان بي تو خالي بماند
و اين چشمه دور از زلالي بماند
مبادا پس از دست­هايت ده ما
گرفتار افسرده حالي بماند
چه مي شد اگر كدخدا برنمي­گشت
و مي­شد كنار اهالي بماند
يقين دارم اين را كه خواهيم ماندن
اگر كاسه هامان سفالي بماند
ولي بيمناكم از آن گونه روزي
كه با ما فقط بي خيالي بماند
چه ننگي است مردان ده را كه فردا
نماند ده و خشكسالي بماند
درختان ما سبز گردد بپوسد
و زنبيل همسايه خالي بماند
مباد آسمان بي تو آري مبادا
گرفتار افسرده حالي بماند
 
 
©2019 HozehHonari. All Rights Reserved