29923
  ۱۳۹۰/۱۰/۱۰
غزل
بوی بهار و سیب
   
بوی بهار و سیب
مژده خرم­دّره
 
از راه می­رسی که دلم را تکان می­دهی
بعد این شکسته را به جماعت نشان می­دهی
 
می­سوزدم گلایه و حرفی نمی­زنم
لبخند می­زنم که به قلبم امان دهی
 
پرواز را به­خاطر خود می­سپارم و
یک لحظه نیستی که به من آسمان دهی
 
بوی بهار و سیب ندارد هوای تو
ها می­کنی و باز به قلبم خزان می­دهی
 
حقّم نبود جای دل صاف و ساده­ام
یک دل پُر از فریب چو رنگین­کمان دهی
 
بیست و دو سالگیِ مرا پیر کرده­ای
من می­روم که باز دلت را به آن دهی
 
می‌لرزد از صدای تو تنهایی دلم
فریاد می­زنی که خودت را نشان دهی
 
ای کاش آنکه در دل من پرسه می­زند
این بار در دلم، تهِ آوار جان دهی
©2020 HozehHonari. All Rights Reserved