42458
  ۱۳۹۱/۳/۲۵
هرکدام چیزی جاگذاشتیم
داستان
   
هرکدام چیزی جاگذاشتیم
سیدحسین موسوی
 
باران که می بارد، صدای تلوزیون را بیشترمی کنم. رعد و برق که می زند باز هم بیشترمی کنم. زنم از توی آشپزخانه داد می زند: «کمش کن»
می گویم: «بیا، سریالی که دوست داری»
می دانم که دوست ندارد. فقط برای اینکه صدایش را کم نکرده باشم این را گفتم. توی فیلم همه دارند دروغ می گویند. مرد می گوید: «همه اش به تو فکرمی کنم.» زن می گوید:«برعکس من»
چقدرآبکی! چقدرتوی این فیلم ها، حال به هم زن دیالوگ می گویند. همه دکتر شخصی دارند. همه روی مبل می نشینند. کرایه تاکسی را نپرسیده می دهند و هیچ وقت بقیه اش را پس نمی گیرند. همه قهوه می خورند. سر میز شام دعوا می افتد و آن همه غذای دهن آب کن تا آخر خورده نمی شود و با همان دو قاشق اول هرکدام از شخصیتها قهر می کنند و می روند توی اتاقشان...
زنم چایی می آورد. می گوید: «ناخن هایت رانخور...هزاربار.»
می گویم: « همه اش به تو فکر می کنم عزیزم.»
می گوید: «لوس!...»
می خندم. می آید پایم را برمی دارد و جابجایش می کند. کنارم می نشیند. یک حبه قند توی دهانم می گذارد. موبایلم زنگ می زند. صفحه اش را نگاه می کنم. زنم سرش را دراز می کند. بالپ بادکرده می گویم: «خواهرشوهرته!»
می گوید: «اَه...اَه...» و قیافه اش را ترش می کند.
-«الو، سلام...»
-«الو، داداش... پاشوبیا، ارواح خاک بابا زود بیا.»
-«چی شده بلور...چراگریه می کنی؟!»
-«کریم دوباره قاتی کرده... نپرس، فقط بیا.»
-«الو...الو...»
بوق بوق بوق. پا می شوم و لِی لِی کنان می دوم طرف چوب لباسی.  پای مصنوعی ام را می گذارم و لباس هایم را می پوشم.
زنم چشم هاش گشاد شده. هی می پرسد: «ها...چی شده؟!»
می گویم: «هیچی...کریم باز جَوگیر شده.»
می دوم سمت در. زنم می گوید:«عصات.»
توجهی نمی کنم. فقط فرصت می کند یک پالتو روی دوشم بیندازد...
 
    از تاکسی که پیاده می شوم یک اسکناس توی دست راننده می گذارم و بقیه اش را نگرفته، تند می روم. راننده چند تا بوق می زند...
توی کوچه که می رسم، در حیاط باز است. بلور سری توی کوچه می کشد و مراکه می بیند می دود طرفم. دستم را می گیرد و می کشد: «بیا داداش... خاک به سرم...»
می گویم: «نکش خواهر... دارم می افتم.»
توی حیاط که می رویم تاریک است. باران زده و لامپش را ترکانده.
می روم ته حیاط. کریم توی سنگر نشسته خیس ِخیس. می لزرد و همان جاچمباته زده.
می گویم: «چرازنگ نزدی دکترش؟»
بلور می گوید: «که چه؟...اگرخوب شدنی بود این همه سال شده بود.»
می گویم: «حالا آبغوره نگیر... برو دو تا پتو بیاور.»
ازپله ها می رود بالا. هق هق کنان. می گویم: «باز گریه می کند!...انگارفقط این شوهرش دیوانه است.»
می روم توی سنگر. می گویم: «یک کم مهربان بنشین ماهم جا بشویم.»
تکانی به خود نمی دهد. می گویم: «مهمان برایت آمده...یک تکانی به خودت بده.»
سرش را از روی گونی شن برمی دارد: «آمدی سیروس؟... رفته بودی پی آب؟!»
می گویم: «آره... نگاه کن مثل موش آب کشیده شده ام.»
قد و بالایم را نگاه می کند و بعد باران را. بلند می خندد. سرش را توی بغل می گیرم. آسمان رعد می زند. تنم مور مورمی شود. بلور پتوها رابغل کرده ویک وری ازپله هاپایین می آید.می گوید:«داداش تودیگرچرا؟!»
پتوها را از دستش می گیرم و می گویم:«امشب ما می رویم کله قندی...خبری شد صدایت می کنیم.» باز ایستاده و نگاهم می کند. یکی از میوه های کاج را که کریم از آنها به جای نارنجک استفاده می کند، به طرفش پرتاب می کنم. روسری اش را روی دهانش می گیرد و بُق کرده می رود.
کریم می گوید: «سیروس... هوای سنگر عجب سوز دارد!»
پتو را روی دوشش می اندازم و می گویم: «پدرصلواتی جای آدمی زادکه نیامده ای... یک نگاهی به خودت بینداز.»
سر و وضعش را نگاه می کند. می خندد. دوسه تادندانی که برایش باقی مانده می افتد بیرون. می گویم: «هه،هه.. بخند... فردا صدایش در می آید.»
آن اوایل که کریم این سنگر را توی حیاطش درست کرد، از روزنامه آمدند خبر درست کردند. تیتر زدند: «هنوزتوی خانه های این شهر بوی جبهه ها می آید!»
رئیس روسا آمدندبه دیدن. به به وچه چه! تجلیل کردند از کریم بخاطر ابتکارش. کریم توی دلش قندآب شد. دعوتشان می کرد توی سنگر به صرف چای و خرما. نمی دانستند که کریم حال خودش نیست. خبر نداشتند که جا و مکانش شده و همه وقت همین جا می خوابد. می گفتند: «چه خوش ذوقی حاجی، پس از این همه سال!»
کسی از دل بلور خبر نداشت. از جگر این مادر مرده.
بعدها همسایه ها صدایشان در آمد. رفتند کلانتری شکایت. از سر و صدای این خانه. از دسته گل هایی که این به آب می داد. از صدای نارنجک دستی هایی که نیمه شب محله را می لرزاند.
دوا درمان چاره ساز نشده این همه سال. بلور دوای دردش را پیدا کرده. «مدارا». لی لی به لالایش می گذارد. می شود بی سیم چی اش. تدارکات چی اش. امدادگرش. برانکاردش. جنازه اش...
شب هایی که حالش زیاد بدشود، دست به دامان من می شود. بلوراز آن شب که خبرندارد. از آن شب جهنم. از آن شب تاریک...
 
     من و تیمور و کریم نشسته ایم پشت تخته سنگی. فرمانده دسته با اشاره می گوید سرم رابخوابانم. پایین تر می آیم. تیربارچی پرنده رامی زند. تیمورمی گوید:«کبوترهایم برای کریم...موتورم برای تو.»
می گویم:«انگشترت رابده...سرکه نقد به از حلوای نسیه.»
چیزی نمی گوید.آن رادرمی آورد و توی دستم می گذارد. می گویم:«شوخی کردم بابا...»نمی گذارد مشتم را بازکنم. می گوید: «دیگربه دردم نمی خورد.»
کریم می گوید: «به خدا دست خودم نیست... ترس به جانم افتاده... پاهایم راببین.» می خندم. می گوید: «نه اینکه خودت نترسیده ای.»
تیمور می گوید: «ترس توی معرکه کفاره گناه است.»
یکی آن طرف تر سرش را بالا می آورد. تیر می نشیندتوی پیشانی اش. چندنفری نیم خیز می شوند بروند کمک. فرمانده داد می زند: «بنشینید...چه کسی گفت بلند شوید؟» دوباره نشستند.
لجمان گرفته ازاین همه انتظار. خون جلوی چشم ها را گرفته. روی ارتفاعات رانگاه می کنیم. فرمان حمله که می دهند، همه بالا می کشند. مثل تیر از کمان جسته . آتش تیربار توی سر وسینه بچه ها می نشیند. دستور توقف می دهند. می رویم پشت تخته سنگ ها. کریم دست راست من است و تیمور چند قدم بالاتر. توپ صد و پنج می افتد توی بچه ها. نزدیک همان جایی که تیمور بود. انفجار او را بالا می برد و می کوبد روی سنگ ها. بعدچندتا قِل می خورد روبه پایین. کمرش دونیم شده و فقط به دوتکه استخوان بند است. نیمه جان سرش را می چرخاند و نگاهی به خودش می اندازد. فریاد می زند: «یاحسین!...به من تیر خلاص بزنید... به من تیر خلاص...» بعد سرش می افتد و توی خون خودش غلت می خورد.
بچه ها هیجان زده از تپه بالا می روند. فرمانده عصبانی داد می زند: «نروید...» ماهم می دویم روبه تیمور. کریم می رود و پاهایش را می گیرد و او را می کشد پشت تخته سنگی. تیمورکه بالاتنه و پایین تنه اش به پوست و استخوانی بندبودند از هم کاملاً جدا می شود. حالادیگرتیمور دوتا شده. کریم توی سر خودش می زند و جیغ می کشد. یک انفجار سنگین ما را تکان می دهد. من از هوش می روم. دیگرچیزی نمی فهمم تا اینکه صدای هلیکوپترهای هوانیروز به گوش می خورد...
توی بیمارستان مریوان چشم باز می کنم. کریم را طرف دیگر اتاق می بینم که گوش ها وچشم هایش رابسته اند. سرم را کمی بالا می آورم. پایم را که می بینم دوباره از هوش می روم.
 
...حالاکه نگاه می کنم چقدر از آن روزها گذشته! نگاه می کنم به کریم. به چین و شکن های صورتش. به موهای ریخته و سفیدش. من توی آن جبهه پایم را جاگذاشتم، کریم عقلش را. محکم بغلش می کنم مبادا همین داشته هایم را هم از دست بدهم. سر می چرخانم و توی پنجره بلور را می بینم که دارد نگاهمان می کند. لبخندی می زنم تا دلش قرص شود.
آسمان را نگاه می کنم. دل پُری دارد امشب! تاصبح می بارد. زیر بغل کریم را می گیرم و می گویم: «پاشو برویم... برای امشب کافی است.» نمی آید. بیشتر زور میزنم تا بلندش کنم. دل نمی کند که نمی کند...
 
هرگونه نقل و استفاده از مطالب این سایت، تنها با ذکر منبع مجاز می‌باشد.
©2020 HozehHonari. All Rights Reserved