Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  19:40 عصر ۱۳۹۰/۱۲/۱۴
تعداد بازدید  :  1053
Print
   
گفتگو با محمد آزرم

شعر امروز ایران بازی‌ای که خود را می‌سازد و اداره می‌کند
رو در رو با محمد آزرم، پیرامون شعر امروز ایران
بازی‌ای که خود را می‌سازد و اداره می‌کند
 
گفت‌وگو: تیمور آقامحمدی
 
اشاره: محمد آزرم متولد 1349 تهران است. وي از سال 1371 به طور حرفه‌اي فعاليت‌هاي ادبي خود را در مطبوعات آغاز كرد. آزرم تاكنون كتاب «عكس‌هاي منتشر نشده» (گزيده‌شعرهاي 72 تا 76) و كتاب «اسمش همين است محمد آزرم» (گزيده‌شعرهاي 76 تا 81) را در حوزه‌ی شعر تجربي منتشر كرده است و كتابي از او به نام «ساج» در انتظار دريافت مجوز است. از او مقالات متعددي در دهه‌ی اخير در نشريات معتبر، روزنامه‌هاي پرتيراژ و سايت‌هاي اينترنتي در زمينه‌ی تئوري ادبي به چاپ رسيده، از جمله: نظريه‌پردازي شعر «متفاوط» به‌عنوان موقعيت جديدي در شعر نوشتاري، خوانش انتقادي شعر پس از نيما به‌ويژه چهره‌هاي شاخص جريان شعر نيمايي، توضيح و تبيين مفهوم پرفرمنس يا اجرا در نوشتار، كاوشي در انواع ژانرهاي تكنولوژيك شعر از جمله هايپرتكست پوئتري، پلي‌پوئتري، هلوگرافيك پوئم، آرت بايوتكنولوژي و كارهاي تركيبي، قصه‌نويسي «متفاوط»، مفهوم نوشتار زنانه و زبان زنانه در قصه‌نويسي، كه تمامي عناوين ياد شده به صورت مقاله‌هاي تئوريك منتشر شده است.
وي تا به حال کارگاه‌هاي متعددي در زمينه‌ی بداهه‌نويسي شعر براي دانشجويان سراسر كشور و همچنين مراكز غيردولتي برگزار كرده است.
 
­­
تیمور آقامحمدی: شما حرف‌های جدیدی زیر عنوان «شعر متفاوط» مطرح کرده‌اید. چطور است بحث را از این‌جا شروع کنیم. از شعر متفاوط برایمان بگویید.
محمد آزرم: شعر «متفاوط»، نامي پارادوكسيكالبراي توضيح پارادوكس شكل‌گرفتن شعر در شرايط ثبات‌ناپذير و متغير است. «متفاوط» نامي فاقد معناي متعين، مشخص و قطعي است. نامي جعلي كه بيرون از رده‌بندي‌ها و صورت‌بندي‌ها قرار دارد، اما در تناقضي آشكار به مكاني زباني براي رده‌بندي و صورت‌بندي تبديل مي‌شود. جالب‌تر اين كه شعري را رده‌بندي مي‌كند كه از هرگونه صورت‌بندي و رده‌بندي بيرون است و بيرونمي‌ماند. درك اين موقعيت پارادوكسيكال به خودي خود تبديل به مبدا لذت‌بخشي براي ادامه‌ی اين بازي بي‌پايان زباني مي‌شود.«متفاوط» را از كلمه‌ی جعلي «تفاوط» كه در يك حركت زباني اجرايي جالب و استثنايي معناي تفاوت را همواره بهتأخير مي‌اندازد، از زبان فارسي اخذ كرده‌ام. خود «تفاوط» معادلي براي واژه‌ی جعلي «Differance»  است. من يك «م» به ابتداي اين كلمه جعلي كه بيرون از معناهايدستور زباني قرار دارد اضافه كردم و در زبان فارسي موقعيتي مكاني به آن بخشيدم. اين توضيح كه چنين امكاني و چنين خوانشي از آن در زبان فرانسه وجود ندارد، پارادوكسيته اين موقعيت زباني را به حادترين شكل ممكن مي‌رساند و براي بازي پيشنهادي من در شعرمناسب مي‌شود. در شعر «متفاوط»  فقط معناي شعر به تأخير نمي‌افتد؛ مسأله بسيار پيچيده‌تر است. وقتي ايننام وارد بازي شعر شد، بايد بتواند بنيان‌هاي نوشتن شعر و موقعيت شعربودن و مفهومژانر را هم به وضعيت خود دچار كند. شعر «متفاوط» كه پيوسته هستي خود را به چالش مي‌كشد و به تأخير مي‌اندازد، بايد بنيادي‌تر از تعويق معناهاي دستور زباني عمل كند؛ به‌واقع بايد توانايي به تأخيرانداختن همه‌ی مفاهيم، موقعيت‌هاي زبان‌شناختي وتعريف‌هاي زيباشناختي را هم داشته باشد. در اين بازي اگر نام ژانر ثابت است اما مرزهاي آن سيال‌اند، مفهوم آن مدام در حال تغيير است و همه‌ی مفاهيم و تعريف‌ها پيوسته به بازي گرفته مي‌شوند و مدام از آنچه هستند يا تصور مي‌شده باشند، تهي و از آنچه نيستند و تصور مي‌شده نباشند، سرشار مي‌شوند.
شعر «متفاوط» بازي در متني است كه مدام قراردادهاي خودش را تغيير مي‌دهد، نقض مي‌كند و به هدفي در خود تبديل مي‌شود كه متكثر است، و لذتي تعريف شده ندارد. همه چيز را تعريف و نام‌گذاري مي‌كند در حالي كه تنها خودش را ناميده و تعريف كرده و به اين خودشناسي و خودشناسايي درحالي ادامه مي‌دهد كه مرز بين «خود» و «ديگري» تعيين‌ناپذير مي‌ماند؛ نه شكل مي‌گيرد و نه محو مي‌شود. خود «ديگري» است و ديگري يك «خود» ديگر است.
 
آیا «شعر متفاوط»، یک ژانر با سازوکارهای مشخص محسوب می‌شود؟ یعنی متدی دارد که با آن بتوان به‌ جست‌وجوی این نوع شعر رفت؟
به هيچ وجه. وقتى وارد بازى‌اى شده باشيم كه خود را مى‌سازد و اداره مى‌كند چه هنگام نوشته شدن آن در جايگاه شاعر و چه هنگام خوانش آن، در جايگاهخواننده، بخشى جدانشدنى از خود بازى و همه‌ي قواعد و قراردادهاى درحال تغيير آن و شكل متكثرى كه در حال اجرا شدن است، هستيم، پس پيروى از يك خط سير مشخص يا رعايت هرگونه نظم و قاعده ثابت، يك استراتژى كاملاً منتفى شده است. حتى كوششبراى ساختن و سپس جايگزينى يك نظام ثابت و پاياى زبانى به جاى نظام‌هاى موجود درشعر، خلاقيت و «امرنو» را با شكست مواجه مى‌كند. خلاقيت و نوآورى در شعر «متفاوط»منجر به شكل گرفتن و انجام‌شدن مفاهيم با تعريف‌هايى كه از زمينه‌هاى قبلى ناشىشده‌اند، نمى‌شود. اين كنش به ساخته‌شدن مفاهيم خودساخته هر شعر در خود آن شعر منجرمى‌شود. به جريانى از مفاهيم در حال اجرا كه آغاز و پايانى ندارند و بخش جدانشدنىتغييرات پيوسته شعر محسوب مى شوند. پس در شعر «متفاوط» كلمات، عبارت‌ها، اصوات،حركت‌ها و رفتارهاى زبانى‌اى شكل مى‌گيرند و پديدار مى‌شوند كه با هيچ تعريف ثابتىمنطبق نيستند و نمى‌شوند. اين امكان، يكى از تفاوت‌هاى امر خلاق و نو در شعر «متفاوط» با تلقى از آن در شعرهاى روايى و حتى فلسفى است كه صرفاً از يك فكر ياامر فلسفى حرف مى‌زنند و اغلب، تعريف آن‌ها بيرون از خود شعر باقى مى‌ماند و چونچنين شعرهايى توانايى ساختن و نام گذاشتن بر يك مفهوم خودساخته را ندارند، بيشتر به روايت «فقدان»، غياب و نبود روى مى‌آورند و خود را در تقابل با حضور امر نو در يكدستگاه فكرى خاص با تعريف ثابت قرار مى‌دهند.
 
نمونه‌های شعر متفاوط کدام است؟
تعدادي از شعرهايي كه سال‌هاي اخير نوشته‌ام يا ساخته‌ام چنين افقي دارند. برخي در كتاب «اسمش همين است محمد آزرم» چاپ شده‌اند و تعدادي هم در كتاب جديدم «ساج» منتشر مي‌شوند. اخيراًً مقاله‌اي با موضوع آغاز و پايان در شعر نوشتم كه نمونه‌هايي از شعر متفاوط را هم بدون تاكيد بر اين اسم صرفاً از منظر موضوع مقاله توضيح دادم. البته از جايگاه خواننده‌ی شعر. از شعرهايي كه در اين مقاله مثال زدم، شعر «نامي غلط براي خواندن»، «ب»، «ج» كه شعري است با فرمي وانموده‌ از جدول متقاطع، «يك برداشت كاملاً شخصي» كه بازي انتخاب عبارت، تركيب، تغيير پياپي و حفظ كميت كلمات در فرمي ويرايشي شكل گرفته است. در كتاب «ساج» هم شعرهايي مثل «هژگوار» است كه فرم لغت‌نامه را به چالش مي‌كشد و شعرهاي ديگري كه اسم ندارند مثل يكي كه در 22 صفحه وانموده‌اي از فرم گفت‌وگو است و با ظاهري از فرم، غياب آن را نشان مي‌دهد.
 
آیا کسانی هم به این نوع نگاه، توجهی کرده‌اند؟
اگر به كنش‌ها و واكنش‌ها در قبال مقاله‌هايي كه نوشته‌ام توجه كنيد، مي‌بينيد بسياري در ابتدا با تصور الگوبرداري از اين شعر و مثلاً نوشتن شعري فوق‌آوانگارد، جذب اين ديدگاه شدند اما در عمل به معضل رسيدند و سكوت كردند يا مخالفت. مسأله‌ی مهم، نگاه انتقادي به اين ديدگاه است، تا بازي پارادوكسيكالي كه گفتم ادامه داشته باشد. چرا كه مي‌دانم همگاني‌شدن يك نظريه‌ي هنري، به پايان رسيدن آن است.
 
در پی همگانی‌شدن نیستید و به مخاطب نیز می‌اندیشید. دامنه‌ی مخاطب پیش از گسترش دارای اهمیت است؟
 مخاطب براي من بخشي از خود شعر است. جزء جدايي‌ناپذير فرم. حضور و تداوم نگاه انتقادي مهم است چون مولد ايده‌ي ساختن شعر مي‌شود. اغلب شعرخوان‌ها دنبال سليقه‌ي خودشان هستند و مي‌خواهند همين سليقه را به شعري كه مي‌خوانند و به شاعر تحميل كنند. اما مخاطب وقتي تاثيرگذار است كه چيزي به معناهاي شعر اضافه كند وگرنه صرف روخواني يا خريد كتاب نگاهي اقتصادي به بازار كتاب است. شعرم را توضيح مي‌دهم تا بتوانم در جايگاه خواننده قرار بگيرم و از اين منظر بتوانم نگاهي انتقادي به آثارم داشته باشم و معناهاي جديدي براي ان بسازم و راه‌هايي براي رسيدن به ايده‌هاي شعري جديد پيدا كنم. پس كيفيت مخاطب، مهم‌تر از كميت آن است. يك خواننده‌ي هوشمند براي شعر معناهايي مي‌سازد، كه انبوه روخواني‌ها و طبق معمول‌طلبي‌ها به روياي داشتن آن هم نمي‌رسند.
 
فکر نمی‌کنید «شعر متفاوط»، نوعی فاصله‌گذاری میان مخاطب و شاعر است؟
شعر به هر شكلي كه ظاهر شود نوشتاري، ديداري، صوتي يا اجرايي و هر شكل ديگري كه شدني باشد، فاصله‌اي است كه مخاطب فرضي با خوانش آن، دروني‌اش مي‌كند و مي‌شود مال او. ولي هرگز با آن يكي نمي‌شود. بخشي از آگاهي او مي‌شود. شعر متفاوط در هر ژانر يا بيناژانري كه ظاهر شود قطعاً با شاعر هم فاصله دارد. چطور ممكن است شعري كه مدام در حال به تعويق انداختن بنيان‌هاي مرسوم و تعريف شده است با شاعر بي‌فاصله شود.
 
بحث من بر سر متن – دیداری، شنیداری و...- است نه رسیدن.
بين مخاطب و شاعر هميشه فاصله‌اي هست اما شعر هم اين فاصله را پر نمي‌كند. وانمود به برداشتن آن مي‌كند. نكته اين جاست كه براي خواننده، شاعر چيزي بيرون از متن نيست.
 
شعر دهه‌ی هفتاد، آبستن جریانان‌های فراوان شعری بود، موفق و ناموفق. چرا به ناگاه - اگر نگوییم رکود- آرامشی عجیب بر شعر ما حاکم شد؟
اين ركود يا آرامش در غياب رسانه‌هاي تاثيرگذار اتفاق افتاده است. رسانه كه نباشد تظاهري از هنر هم ديده نمي‌شود. شعر به فعاليت خودش ادامه مي‌دهد. البته رويكردهاي ديگري هم الان طرفدار پيدا كرده مثل بيانگرايي و ساده‌نويسي و رعايت كامل موازين دستور زبان فارسي در شعر شاعراني كه گمان مي‌كنند همه‌ي صنوف اجتماع خواننده‌ي شعر آن‌ها هستند. ديده‌شدن همين شعرهاي ساده‌پسند هم به رسانه نياز دارد.
 
به ‌نظر شما شعر دهه‌ی هشتاد، ادامه‌ی دهه‌ی هفتاد است، با همان شدت تحول‌خواهی؟
شعري كه تحول‌خواه نباشد اصلاً شعر نيست. چيزي است كه از عرصه‌ي هنر بيرون است. با توجه  به سؤال قبلي معتقدم شدت و ضعفي كه از آن حرف مي‌زنيد، به وضعيت رسانه‌ها و توجه آن‌ها به شعر بستگي دارد. تحول نيازمند توضيح است. شعري كه براي توضيح خودش تريبون نداشته باشد، صدايش شنيده نمي‌شود. همين امروز اگر رسانه‌ها به شعرهاي مستقل توجه كنند، فردا مقياس شدت و ضعف تحول‌خواهي شعر در سؤال خود شما تغيير خواهد كرد.
 
چشم‌انداز دهه‌ی نود را چگونه می‌بینید؟ شعر ما به چه سمتی می‌رود؟
شعري كه من مي‌پسندم راه‌هاي خودش را مي‌رود، آن‌چه نمي‌پسندم باز كار خودش را مي‌كند. براي پيش‌بيني آينده انرژي مصرف نمي‌كنم، در عوض سعي مي‌كنم آينده‌ي دلخواهم را در شعر بسازم. شعري سيال و پيش‌بيني نشدني كه بين ژانرها در حركت است و هر زمان و در هر جايي، راهي براي حضور خودش پيدا مي‌كند.
به تجربه دريافته‌ام كه شعر در هر موقعيتي با انعطاف در تعريف خودش مي‌تواند حضور داشته باشد. عامه‌ي شعر به سمت ساده‌پسندي و سطحي‌نويسي مي روند اما به شعرهايي بايد فكر كرد كه جايي در هنر جهان داشته باشد. پرفرمنس پوئمز يا شعرهاي اجرايي، تركيب شعرهاي شنيداري و صوتي و ژانرهاي تركيبي براي در اختيار داشتن انواع شعر. شعر فقط نوشتن كلمات بر كاغذ نيست، نوشتن احساس يا تعريف‌هاي اين‌چنيني نيست. بايد فرم‌هاي براي شعر ساخت كه با فرم‌هاي روزمره در ظاهر بي‌مرز باشد. اگر مثال نمي‌زنم علت‌اش اين است كه اول بايد اجرايي شود و بعد درباره ي كيفيت‌اش حرف زد.
 
 
با گسترده‌شدن ارتباطات و سلیقه‌ها، محورهای زیباشناختی بسیاری شکل گرفته است که هریک خواهان نوع خاصی از شعر هستند، که گاه تباینی میانشان مشاهده می‌شود. این گسترش، به اندکی مخاطب نینجامیده؟
در حرف شما تكثر مخاطب مي‌بينم. تكثر ممكن است ظاهري از كثرت نداشته باشد اما نشانه‌ي قلت هم نيست. گستردگي سليقه‌ها مي‌تواند باعث شكل گرفتن گروه‌هايي با پراكندگي سليقه‌ هنري شود. اتفاقاً امر مثبتي است. فقط به كتاب شعر فكر نكنيد. كتاب رسانه‌ي مسلط عصر حاضر نيست. همين حالا سرمايه و رسانه در اختيار من بگذاريد تا به شما ثابت كنم شعرهاي مثلاً ديداري كه جايي در سنت شعري ما نداشته‌اند و مخاطب عام، فلسفه‌ي وجودي آن‌ها را نمي‌داند، در اجرايي زنده و حضوري چه جمعيتي را به سالن‌ها مي‌كشاند.
 
این‌که چرا ما دیگر قله‌ی شعری نداریم و از این‌نوع ایرادگرفتن‌ها، مربوط به این موضوع نیست؟
فرهنگ جهان با سرعت در حال ديداري شدن است. كاربرها خواننده نيستند. حداكثر بيننده‌اند. شعربه صورت كتاب و نوشتار و در وجه هنري و غيرساده‌پسند و عامه‌پسند و حمايت شده و چه و چه، اصلاً در ويترين هنري ما نيست. شعري كه بايد عامه، پسند مي‌كردند، امروز از زبان رپرها و خواننده‌هاي پاپ به گوش مي‌رسد. اگر هم به وجه هنري شعر توجه داريد كه در مقايسه با شعري كه خودش را براي مثال به صورت آرت‌بايوتكنولوژي نشان مي‌دهد و قوانين هستي را به چالش مي‌كشد، كدام قله كدام اوج؟
 
شما جزو معدود کسانی هستید که به گونه‌های مختلف شعر توجه‌کرده‌اید: دیداری، کنکریت، صوتی و... . نخست کمی درباره‌ی این‌ها صحبت کنید و دیگر این‌که گونه‌ها را به‌قصد معرفی مطرح می‌کنید یا نه طرح پیشنهادهایی در شعر فارسی است؟
در معرفي پيشنهاد هم هست همان‌طور كه انتقاد. اما اين حرف را تكرار مي‌كنم: رسانه و سرمايه در اختيارم بگذاريد تا ببينيد هر ژانري در شعر مي‌تواند در كشور ما هم شكل بگيرد. حتي چند برابر هزينه خودش را در چند اجرا برمي‌گرداند.
در مقاله‌هايي كه نوشته‌ام بيشتر مثال‌ها از ايده‌هاي خودم بوده به‌ويژه درباره‌ي پرفرمنس پوئمز و تركيب آن با هنر اتفاقي. همين‌طور شعرهاي ديداري و كانكريت. شعر فارسي در سنت هزار و صد ساله‌اش شعري عبارت‌پرداز است. صرف ادامه‌ي اين سنت كفايت هنري ندارد. فرهنگ تصويري شده‌ي جهان از شعر فرار مي‌كند و فقط وقتي به آن گوش مي‌دهد كه ابزاري براي سرگرمي‌اش باشد. سرگرمي به جاي خود بايد به ژانرهايي تركيبي فكر كرد كه ظاهري از خود زندگي باشد. جاي هر حركت تكرار شونده و روزمره را مي‌توان با شعر در ژانر مناسب عوض كرد، لااقل براي كوتاه‌ مدت.
 
ظرفیت زبان فارسی اجازه‌ی اجرای گونه‌های نوین شعر جهانی را می‌دهد؟
ظرفيت زبان فارسي از ظرفيت هيچ زبان ديگري كمتر يا بيشتر نيست. امكانات متفاوتي دارد كه مي‌توان با توجه به آن و حتي سنت حاكم بر تعريف‌هاي شعر، اجرايي شايسته از آن ارايه كرد. چرا نه؟
نكته مهم اين است كه چطور ظرفيت‌هاي زبان فارسي را با ظرفيت ديگر نظام‌هاي ارجاعي تركيب كنيم. چراكه ساختن فرم تركيبي و توان شعر ناميدن آن دشوارترين وجه است.
 
آیا نباید در این همه نوزایی، بستری عقلانی نیز فراهم آورد؟ مگر هر پدیده‌ی نویی، لذت زیباشناختی نیز به دنبال دارد؟ به‌گمانم شما نیز می‌پذیرید که هر چیز نو، لزوماً زیبا نیست.
رسانه‌اي كه اين همه بر آن تاكيد دارم هم بستر عقلاني را براي چنين كاري مي‌گستراند و هم شعر اجرايي را به نيازي روزمره براي قشر متوسط به بالا تبديل مي‌كند. نگاه اقتصادي به مقوله شعرهاي غيرمتعارف مي‌تواند كارآفرين و درآمدزا هم باشد، به شرطي كه سنت فرهنگي را ترمز آن نكنيم. در ميان‌مدت جوانان قشر متوسط به پايين هم راهي سالن‌ها و اجراهاي زنده مي‌شوند. جايي كه گردش سرمايه باشد، حاميان اقتصادي هم حضور مي‌يابند.
 
بسان دیگر هنرها که نقاشی- خط، عکاسی- نقاشی و... تجربه‌کرده‌اند، مدتی است گونه‌های ادبی نوینی در حال پیگیری است، عکس- شعر، رمان- شعر و... . نظر شما در این‌باره چیست؟
من تجربه‌هايي در زمينه شعرعكس دارم. شعرعكس بيناژانر است و مهم اين است كه به بيننده به عنوان مخاطب ياد بدهيم چطور وجوه ديدني را به عنوان امر بيانگر با كلام تركيب كند. در تركيب ژانرها اگر شعر را به عنوان ژانر با اهميت‌تر يا ژانر پايه در نظر داشته باشيم، تركيب و التقاط بايد طوري باشد كه نام شعر و تعريفي كه از شعر ارائه مي‌شود، اصل باشد. مگر اين كه اصلاً به ژانر اعتقاد نداشته باشيم و نام‌گذاري براي ما مهم نباشد. فرهنگ به شدت در حال تصويري شدن است پس نمي‌شود به نوشتن اكتفا كرد. نوشتن شعر لازم است اما در موقعيت‌هايي كه فرم شعر نيازي به ديگر نظام‌هاي ارجاعي نداشته باشد. به هيچ امكاني نبايد نه گفت اما هر امكاني را هم نبايد بي‌علت پذيرفت.
 
سراغ دغدغه‌های دیگر شما برویم. سال‌هاست دوستان ما، مطالب وبلاگ شما را دنبال می‌کنند. اصولاً شما از آن دسته از شاعران و منتقدانی هستید که این موضوع را جدی گرفته‌اید. نگاهتان به وبلاگ‌نویسی ادبی چیست؟
وبلاگ هم رسانه است اما من وبلاگ نويس نيستم چون از وبلاگ بيش‌تر به عنوان بايگاني و پرونده‌ي نظري‌ام استفاده مي‌كنم. ولي همان‌طور كه جديت نوشته‌هاي وبلاگ من توجه شما را جلب كرده است، همين جديت كاربر/ بيننده‌اي را كه اهل خواندن نيست، كسل مي‌كند يا حتي فراري مي‌دهد. وقتي نام وبلاگت در فهرست علاقه‌مندي‌هاي ساده‌پسندان نباشد، تعداد بيننده‌هايت هم كم مي‌شود. مي‌توانم بگويم وبلاگ براي من رسانه‌اي است كه با توجه به شرايط از آن استفاده مي‌كنم. اما وبلاگ‌ها و سايت‌هاي اجتماعي با قابليت‌هاي بالايي كه دارند براي شعر لازم‌اند. مي‌ماند به هم ريختن طبقه‌بندي‌ شاعران و علاقه‌مندان شعر و كاربران اتفاقي كه گذر زمان اين شرايط را عادي و تحمل‌پذير مي‌كند.
 
شاعران ما در وبلاگ‌نویسی از متن دور و گرفتار حاشیه نشده‌اند؟
تا تعريف شما از حاشيه و متن چه باشد. اگر مثال عيني بزنيد دقيق‌تر مي‌توان بحث كرد.
 
با مراجعه به وبلاگ‌های شاعران، چیزی که کم‌تر به چشم می‌آید، شعر و ادبیات است؛ تلاش برای افزایش کامنت‌ها و بازدیدها، پرداختن به مسائل غیرادبی، بی‌توجهی به زبان نوشتار، درافتادن به ورطه‌ی تکرار و ... .
موافق‌ام اما همين مسائل هم شامل مرور زمان مي‌شود. گاهي گروه مي‌شوند براي پرداختن به حاشيه‌. گروه جالبي را مي شناسم كه فقط حاشيه دارند و متني در كار نيست، يا اگر هست ارزش اين حاشيه‌ها را ندارد. اما همين حاشيه‌ها هم گاهي جنبه تبليغي دارد. مشكل اين جاست كه اين مدل تبليغات فقط جوابگوي خود حاشيه‌نشينان است.
 
نظرتان درباره‌ی نشر الکترونیک ادبیات چیست؟ به‌نظر می‌رسد به‌رغم داشتن برخی مزیت‌ها، معایب و عوارضی نیز دارد.
با شما موافق‌ام اما گاهي براي شاعر و نويسنده تنها راه همين است. سدها و موانع را برمي‌دارد و بي‌واسطه به دست مخاطب اهل‌اش مي‌رسد.
راستش عوارضي ندارد. فوق‌اش اين است كه كتاب هاي ناخواسته‌اي به ايميل شما مي‌رسد كه ضميمه را دريافت نمي‌كنيد. به همين آساني.
 
سخن پایانی؟
سخن را پاياني نيست خودتان پايان‌اش دهيد. اين هم ضرب‌المثلي براي مصاحبه‌هاي آينده.
 
 
 
هرگونه نقل و استفاده از مطالب این سایت، تنها با ذکر منبع مجاز می‌باشد.
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال