Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  19:43 عصر ۱۳۹۰/۱۲/۱۴
تعداد بازدید  :  814
Print
   
گفتگو بامحمد حسینی

داستان کوتاه ایران از تکنیکی‌ترینداستان‌های کوتاه جهان است
گپی صمیمانه با محمد حسینی درباره‌ی داستان امروز
داستان کوتاه ایران از تکنیکی‌ترینداستان‌های کوتاه جهان است
 
گفت‌وگو: تیمور آقامحمدی
 
اشاره
محمد حسینی، متولد1350 در تهران است. شغلش، ویراستاری است و این کار را از اواخر 1377 به‌طور حرفه­ای در نشر «ققنوس» شروع کرده‌ است که همچنان ادامه دارد. در سال‌های اخیر با مراکز مختلفی در زمینه‌ی ویرایش همکاری داشته است از جمله سازمان شهرداری­ها، سازمان مدیریت و برنامه­ریزی و نشرهای مختلف.
نخستین کتاب محمد حسینی، مجموعه‌شعری است مشترک با محمدحسن ارداقیان به نام و صبحی که تا همیشه سلام که در 1378 منتشر شده است. کتاب بعدی وی، ده داستان‌نویس در نقد 10 ‌نویسنده‌ی معاصر است که بنا بود کتاب درسی «هنرستان ادبیات داستانی» باشد. این کتاب که چند سالی نیز در آن‌جا برای ادبیات معاصر تدریس شد، پس از تعطیلی «هنرستان ادبیات داستانی» توسط نشر خصوصی به چاپ رسید. کتاب‌های دیگر محمد حسینی عبارتند از:
-   ریخت‌شناسی قصه­های قرآن؛ 1382، ققنوس، برنده‌ی رتبه­ی دوم پژوهش از دومین جشنواره‌ی قصه­های قرآن در میان آثار منتشرشده‌ی پس از انقلاب (از 1357 تا 1382).
-         رمانِ آبی­تر از گناه یا بر مدار هلال آن حکایت سنگین‌بار؛ 1384، نشر ققنوس.
-         یکی از همین روزها ماریا؛ 1383، نشر ققنوس.
-         نمی­توانم به تو فکر نکنم سیما؛ 1388، نشر ثالث.
-   همچنین کتابی درباره‌ی مبانی ویرایش و رمانی به نام تنها برای روجا در دست نگارش دارد.
 
تیمور آقامحمدی: بارزترین ویژگی آثار شما، توجه ویژه به نثر و زبان داستان است. چرا این‌قدر به این موضوع توجه دارید و اصلاً جایگاه نثر داستانی کجاست؟
محمد حسینی: همه چیز در خدمت داستان است و نثر نیز؛ همه چیز در حوزه­ی زبان اتفاق می­افتد، نثر چیزی است که بناست داستان ما را به دوش کشیده، روایت کند و به گوش دیگران برساند. بنابراین من ارجحیتی بین نثر و دیگر عناصر داستان نمی­بینم، اینکه اگر بگویم این داستان نثرش خوب است، پس اگر مقداری شخصیت‌پردازی‌اش ایراد داشت این را به‌خاطر آن ببخشیم، درست نیست! به هرحال نثر، همه‌چیز را منتقل می­کند. گویی که داستان، خلق ادبیات است، ادبیات به آن مثل سنتی که ما داریم، یعنی زیبا و مرتب حرف­‌زدن، سالم و عمیق سخن‌گفتن، این‌ها همه جزء ذاتی ادبیات به‌شمار می‌رود، من هرگز خودم را نخواهم بخشید اگر غلط بنویسم! طبیعی است که من به زبان اهمیت می­دهم و دلم می­خواهد بدون نقص بنویسم، ببینید همه­ی ما دچار اشتباه می­شویم، ولی هدف این است که درست بنویسیم و درست‌نویسی از نخستین ویژگی‌های یک متن مکتوب خوب است.
 
توجهی که در کتاب‌های پیشینی چون «آبی­تر از گناه» به نثر داستانی  داشته‌اید در کار اخیرتان «نمی‌توانم به تو فکر نکنم سیما» دیده نمی­شود، آیا دلیل خاصی دارد؟ به‌واقع اقتضای داستان است یا دیدگاه شما تغییر کرده که ساده­تر باشد؟
من الان مدتی است که دیدگاهم درباره‌ی داستان تغییر نکرده است. فکر می­کنم همه‌چیز در خدمت فرم یک داستان است، یعنی ما حتی راجع‌به مضمون یا نثر حرف می­زنیم به‌واقع داریم درباره‌ی فرم حرف می­زنیم؛ چون همه این‌ها جزئی از فرم هستند. در آبی­تر از گناه فرم، راوی و فضای آن داستان می­طلبید که راوی آن‌گونه حرف بزند، مسلط باشد. این‌گونه نیست که مثلاً من شیفته‌ی توانایی در نثر فارسی خودم شده باشم و بخواهم کاملاً نشان بدهم، نه! آن شخصی که دارد آن داستان را برای ما روایت می­کند، کسی است که به نثر فارسی تسلط دارد، اصلاً حرفه­اش همین است و از تمام این‌ها برای نجات خودش از مهلکه­ای که دچارش شده استفاده می­کند.
هریک از قصه‌های نمی­توانم به تو فکر کنم سیما، زبان خاصی را می­طلبید. آنچه نیاز آن فرم است به خدمتش می‌آید برای اینکه بهتر ساخته شود. شما وقتی می­خواهید در معماری، ساختمانی را بسازید که اسکلت‌بندی شود می­روید برایش تیرآهن می­آورید، اگر می­خواهید سیمانی باشد از جنس دیگری استفاده می­کنید، این‌جا نیز همین‌طور است. زبانی که داستان‌های این مجموعه می­طلبیدند این‌گونه بوده و در داستان‌های دیگر به‌ شکلی دیگر. این‌طور نیست که من به تلقی جدیدی درباره‌ی نثر داستانی رسیده باشم.
 
به‌واقع، با ساده‌شدن فرم، داستان‌ها نیز زبان ساده­تری را می­طلبد.
من واقعاً معنای سادگی و پیچیدگی را نمی­فهمم؛ ما می­خواهیم چیزی را اجرا کنیم، هدف این است که آن چیز به بهترین نحو ممکن اجرا شود، حال ممکن است ساده باشد یا پیچیده. اصل بر اجرای درست است. هرگز به این قضیه فکر نمی­کنم که ساده یا پیچیده بنویسم، مسئله این است: فرمی که در ذهن من است درست اجرا شود.
 
باتوجه به پژوهشی که درباره‌ی قصه‌های قرآنی انجام‌ داده‌اید، به‌نظر شما چه بهره‌هایی می­شود از این  قصه­ها گرفت؟
قرآن جزو متون قابل توجه مذهبی و فرهنگی ماست؛ این کتاب در طول تاریخ بارها خوانده شده است، البته به زبان عربی. بهتر است ترجمه­ها نیز خوانده شود. در فرهنگ جوامع دنیا، عمومآ ادبا، نویسندگان، هنرمندان و... متکی به فرهنگ کهن خود هستند. کتاب­های مقدس نیز در مجموعه‌ی این فرهنگ قرار می‌گیرند که در جوامع غربی بسیار از ‌آن‌ها استفاده کرده‌اند. کمابیش در طول تاریخ از منظر منابع فرهنگی از قرآن استفاده شده است.
می‌شود از نظر «شیوه­های روایت قصه» - که به گمانم به مراتب شیوه­های مدرن­تری نسبت به تورات دارد- و نیز در «جدی‌گرفتن مخاطب» استفاده کرد . نمونه‌ی خیلی خوبی که می‌شود از قصه‌های قرآن نام برد، اصحاب کهن که با رعایت آن «حفظ خط تأثیر واحد داستانی» روایت می‌شود، و نشانه‌ی این است که «به مخاطب خود توجه می‌کند»،‌ «ساده و سهل‌انگارانه با موضوع برخورد نمی‌کند». همه­ی این‌ها و بسیاری دیگر، بهره‌هایی است که می‌شود از این کتاب برد.
 
چه تفاوتی بین نویسندگان شهرستانی با تهرانی یا شهرها­ی بزرگی چون اصفهان و شیراز وجود دارد و چه راهکاری برای کم‌شدن این فاصله­ها می‌توان اندیشید؟
ما حدود 100 الی 150 تا داستان‌نویس داریم (البته باز هم داستان‌نویس­هایی داریم که روزبه‌روز دارند تلاش می­کنند، بهتر می‌نویسند و می‌خواهند توجه خوانندگان را به خودشان جلب کنند). تاکنون فکر نکرده‌ام که این 150 نفر کجا زندگی می­کنند و اهمیتی هم در این موضوع نمی­بینم. یک‌روزی خیلی مهم بود که آدم‌ها به پایتخت بیایند، اینترنت نبود، امکان ارتباط با ناشران نبود، نمی­شد به‌راحتی کتاب چاپ کرد، آن‌موقع خیلی لازم بود به پایتخت بیایند تا این روابط را برقرار کنند. این امر، شامل حال نویسندگان دوره­ی من هم می­شود، 12-10 سال قبل وضعیت این‌‌گونه بود، ولی امروز همه‌چیز تغییر کرده است! یعنی امروز یک کتابی توسط معتبرترین نشرها چاپ می­شود، بعد شما متوجه می­شوید نویسنده‌ی آن مثلاً در شهر مراغه است. چون خیلی راحت می­شود آن‌را پست کرد. امروزه به‌راحتی می‌توان از سایت‌های اینترنتی استفاده کرده، از نظرات خوانندگان مطلع شد و کار خود را اصلاح کرد. قبلاً این‌طوری نبود، در یک شهر کوچک، چهار نفر علاقه‌مند به ادبیات و دور هم جمع می‌شدند و فعالیت ادبی داشتند، طبیعی است که تکثری که کمک می­کرد به آدم‌ها پیش نمی­آمد. الان می­شود در دورافتاده­ترین روستا نشست و با تمام دوستان و علاقه‌مندان داستان‌نویس ارتباط داشت. الان 10 سال است که دیگر نمی­توان گفت تفاوت بین نویسندگان شهر و روستا وجود دارد.
ما داستان‌نویس­ها حتی اگر همدیگر را نشناسیم، دارای خاطرات مشترکی هستیم، یعنی همه‌ی ما یک‌روزی داستایفسکی، چخوف، همینگوی و... خوانده‌ایم. زمانی می­خواستیم کتاب‌های مهمی را بخوانیم که در دسترس ما نبود، دارای شیوه­های یکسان بودیم، یعنی خاطرات مشترک من با آن داستان‌نویس که درکرمان است و تا به حال ندیده‌امش، می‌تواند خیلی بیشتر از یکی از اقوامم باشد. برای همین من هرگز در شهری احساس غربت نمی­کنم، به محض اینکه جایی بروم و بخواهم آشنایی پیدا کنم و راهنمایی بگیرم، کافی است از دوتا کتاب‌فروشی بپرسم «کانون ادبیات شما کجاست؟»، «بچه­های داستان‌نویس کجا جمع می‌شوند؟» و بلافاصله می­توانیم آن‌جا دیالوگ­هایی برقرار کنیم، انگار سال‌هاست با همدیگر آشنا هستیم.
به‌گمان دیگر نیروی گریز از مرکز، کمرنگ شده است و نیازی هم نیست. من دوستان و نویسندگان درجه یکی دارم که در شیراز، اصفهان، تبریز، کرمان و مراغه هستند و دارند کار می­کنند، بُعد مسافت دیگر تأثیرگذار نیست.
 
وارد جهان داستان‌نویسی شما شویم: از روند نوشتن داستان بگویید، از کجا شروع می‌کنید و بعد چه اتفاقاتی می‌افتد؟
در داستان‌هایی که می­نویسم اول به فرم آن‌ها توجه می­کنم، این فرم به عامیانه­ترین شکل ممکن اتفاق می­افتد، یعنی مثلاً دیدن یک صحنه‌ی موج دریا، نسیمی که شاخه‌های درخت را تکان می‌دهد و ما احساس می‌کنیم همین الان خواهد افتاد ولی حتی برگی از آن نمی­افتد­ یا برعکس ممکن است نسیمی همه‌ی برگ‌های درخت را بریزد. شما با جلوه‌ای از چیزی آشنا می­شوید که قبلاً شکل دیگری بوده و الان نیست.
هرکدام از این‌ها می­تواند فرمی را به ذهن آدم بیاورد؛ بعد من رفته‌رفته در ذهنم با آن‌ها سروکله می­زنم، آدم، مضمون وحرفش را پیدا می­کنم. برای مثال، در قصه­ی اول مجموعه­ی جدیدم فرم توی ذهنم، این بود که چطور می­شود انسان، چیزی بگوید که صددرصد منظورش نباشد و مرادش چیز دیگری باشد، و مخاطب بفهمد که او چه می‌گوید. به این فکر می­کردم، موضوع و بعد شیوه‌ی بیان آن‌را پیدا کردم. البته برعکس آن نیز هست، یعنی نویسنده چیزی را می­بیند که تحت تأثیر آن، شروع می­کند به ساختن یک داستان، مثل این است که یک دکمه بخری وبعد برایش کتی بدوزی! نوع دوم، به‌ندرت، ولی به هر حال برای من نیز اتفاق افتاده است. دیدن صحنه­ای که به فکر وادارم کرده، بعد آن‌قدر با آن کلنجار رفته‌ام که با یافتن فرم مناسب، آن‌را ساخته‌ام.
من معمولاً ‌از منظر فرم به متن نزدیک می­شوم و عمیقاً اعتقاد دارم که محتوا بخشی از فرم است. اگر ما در بیان محتوا مشکل داشته باشیم، مشکل در فرم ماست.
 
داستان‌هایتان را تایپ می‌کنید یا دستی می­نویسید؟
من با قلم می­نویسم و هنوز جرأت پیدا نکرده‌ام که از خودم جرأت خط‌زدن نوشته را بگیرم؛ البته از دوستانی که تجربه‌ی تایپ‌کردن داستان داشته‌اند، شنیده‌ام که ماشین تایپ امکانات بیشتری را در اختیار نویسنده می­گذارد، حتی از آن‌هایی که مثل من وحشت داشتند. به هر حال من وقت دارم و نتوانسته­ام بر ترسم غلبه کنم و امیدوارم که روزی بتوانم تایپ کنم.
 
چقدر بازنویسی می‌کنید؟
سال‌هاست که به‌رغم همه‌ی مشکلات و بی‌وقتی‌ها، خودم را عادت داده‌ام که دست‌کم روزی یک ساعت بنویسم، حتی اگر نوشته به هیچ‌دردی نخورد!
با وسواس، نوشته­هایم را دوباره‌نویسی می­کنم؛ ولی بسته به متن متفاوت است یک متن ممکن است تا100 بار بازنویسی بخواهد، ‌ابایی ندارم. این کار را با لذت انجام می­دهم. ممکن است متن دیگری با پنج- شش بار بازنویسی، رضایتی را که می­خواهم به دست بیاورم. مواقعی هم بوده که داستان‌هایم به چاپخانه‌ی ناشر رفته، ولی جلوی چاپ‌شدنش را گرفته‌ام.
 
شغل شما، ویراستاری است. از آن‌جا که ذات ویراستاری، اهمیت‌دادن به واژه‌هاست، آیا این کار، تأثیری روی داستان‌هایتان گذاشته است؟
ویراستاری برای من شغل است، منبع درآمد است. من حتی اگر ویراستار هم نبودم برای رسیدن به نثر دلخواهم، باید متون را می­خواندم. حالا حسن ماجرا این است که توفیقی باعث می­شود که یک‌نفر مدام مطالعه کند، بعد از مدتی هم سن آدم بالا می­رود و دیگر نمی‌توان متن­های ضعیف خواند و بازنویسی کرد. ‌دیگر جسارت جوانی از بین می‌رود و می‌تواند انتخاب کند. من دیگر متن­های ضعیف را برای ویرایش قبول نمی­کنم و کارهای پخته­تر را می­بینیم و این پختگی باعث می­شود خودم هم چیزهایی یاد بگیرم؛ حتی اگر آن‌ها را به‌عنوان ویراستار نمی‌خواندم، به هرشکلی باید مطالعه‌شان می‌کردم و چیز یاد می­گرفتم.
 
چه کارهایی ویراستاری می­کنید؟
تقریباً در سابقه‌ی کاری‌ام، ویرایش هر کاری بوده، از کتاب‌های حقوق گرفته تا بیمه­های دریایی، پزشکی، تاریخی و ... . به‌ویژه دورانی که در سازمان شهرداری کار می­کردم. در آن‌جا، درباره‌ی مبلمان شهری و آتش‌نشانی نیز چندین کتاب ویرایش کردم. الان پنج سالی است که متون داستانی و مقالات ادبی برای مثلاً مجله­های که کارهای ویرایششان را به من می‌سپارند، انجام می‌دهم.
 
آیا ویرایش متون غیرادبی، لطمه­ای به توجه شما به نثر نمی‌زند؛ متن‌های حقوقی، پزشکی و... مختصات خاصی را می­طلبد، این‌ها شما را از فضای نثر داستان و زبان معیار دور نمی­کند؟ به‌هرحال شما دارید دو جهان متفاوت را تجربه می­کنید.
گفتم ویراستاری شغل است. مثلاً به کارمند بانک بگوییم که شما صبح تا ظهر با حسابداری سروکار داری، پس از داستان دور می­شوی! واقعاً این‌طور نیست. کاری که ویراستار می­کند اغلاط یک متن را تصحیح می­کند. ویراستار ناشی، اعمال سلیقه می‌کند و معمولاً‌ درگیرهایی نیز بین او با مؤلف و مترجم به­وجود می­آید. هدف این است که نثر سالمی داشته باشیم، به‌ویژه در متون علمی که نثر باید سالم و روشن باشد و لفظ به یک معنا دلالت کند. اتفاقاً خیلی به داستان شبیه است؛ چون اگر به این نثر سالم، راوی، زمان، مکان و موضوع را اضافه کنید نثر داستان پدید می‌آید. البته رندی­های خودش را دارد و گاهی باید در نثر داستان غلط بنویسید، چون مثلاً شخصی هست که بلد نیست حرف بزند، آن‌جا آن غلط‌نویسی متن شما را بی‌نقص می­کند. واقعاً تمایزی وجود ندارد؛ ولی همه­جا این‌گونه است که ویراستارها کم­کم یک ویراستارِ متخصص یک حرفه می­شوند، یکی متخصص و مشاور متون تاریخی می‌شود، یکی حقوقی و دیگری مثل من ادبی.
 
شما به طبقه­بندی داستان مردان و زنان معتقدید؟ برخی مختصاتی را برای داستان زنان در نظر می­گیرند که مثلاً زنان نگاه ویژه‌ای به نثر دارند. اصولاً جنسیت تأثیری روی کارکردهای داستانی دارد؟
زبان یک متن را راوی آن تعیین می­کند نه نویسنده. اگر این‌طور باشد همان جای پای مشهوری است که ما می­دانیم، و بارها راجع­به آن صحبت شده است و آن جای پای نویسنده‌ی ناشی است! چیزی به نام زنانه­نویسی و مردانه‌نویسی نداریم. راوی است که تعیین می­کند، باید ببینیم راوی زن و مرد از چه جایگاه و طبقه‌ی اجتماعی است و چه مضمونی را روایت می­کند، چگونه حرف می­زند، باید مثل آن‌ بنویسیم.
من قائل به داستان زنان و مردان نیستم. ما داستان داریم و نویسنده، حال این نویسنده می‌تواند زن یا مرد باشد.
 
ولی به هر حال در عمل اتفاق افتاده است.
بله! بخش عمده­ای که از ادبیاتی که توسط خانم‌ها نوشته شده، به‌علت انباشته‌شدن حرف‌های ناگفته‌ی زنان در طول تاریخ، گلایه­های خانم‌هاست. گلایه­هایشان از یک مرد است که می‌تواند پدر، برادر، شوهر، عمو، پدربزرگ و... باشد، زنان نویسنده همه‌ی سرکوب‌ها را متوجه این‌ها می­کنند و اصلاً تحلیل اجتماعی درستی نسبت به قضیه ندارند! متأسفانه نوشته‌هایشان مملو از این مسائل است که قابل درک است اما آرمانی، ایده­آل و شکل صحیح ماجرا نیست. این کار، نیازمند یک فلسفه‌ی اجتماعی است، به گمانم خلاصه‌کردن همه‌ی مشکلات خانم‌ها و نسبت‌دادن آن به پدر، برادر، پسر و آن مردی که با او سروکار دارند، ساده‌دیدن موضوع است.
 
با توجه به فراگیرشدن مجلات مجازی و وبلاگ‌های ادبی، روند نویسندگی و توجه به ادبیات امروز با 10 سال پیش چه تفاوت‌‌هایی کرده است؟
تفاوت از زمین تا آسمان است و لزوماً همه­ی آن مثبت نیست. در آن دوره، وضعیت طوری بود که باید خیلی تلاش می­کردی. من از 1377 در نشر ققنوس - که نشر بسیار معتبری است- کار می­کردم. در همان سال‌ها به من اجازه داده شد که کتاب‌هایی که قرار است در این نشر به‌چاپ برسد نظر بدهم و در تصمیم­گیری مشارکت کنم. از چند سال قبل از آن (1374) به‌طوری جدی داستان می­نوشتم، اما اولین کتاب داستانی‌ام در 1383 چاپ شد، یعنی عجله‌ای نسبت به این قضیه نداشتم. آن دشواربودن رسیدن به نشر و پخش آثار، ریاضت‌کشیدن را به ما یاد داده بود که در خلوتمان بنشینیم و کار کنیم و وقتی زمان مناسبش رسید آن‌ها را منتشر کنیم. الان آن سختی کمتر شده و این خیلی خوب است که آدم‌ها می­توانند راحتتر صدای خود را به گوش دیگران برسانند؛ اما معضل ماجرا این است که من می‌توانم هر نوشته‌ی خام و پخته­ای از خودم را در اینترنت بگذارم و دیگران بخوانند و تحسین‌هایی از سر سادگی ببینم و همین مرا ارضا کند و بگویم کارم را کردم و یک کار درست و بی‌عیب است، این 50 تا کامنت (نظر) هم پایینش هست. یک‌جورهایی باعث می‌شود به استعداد خودم خیانت کنم، نسبت به تاب و توانی که دارم، کم‌فروشی کنم.
بخش مثبت این اتفاق، برقراری راحت‌تر ارتباط و عرضه‌ی آثار استعدادهای درخشان است. بخش بد آن، عرضه‌ی راحتر نوشته‌ی خام و گرفتن تأییدهایی از سر ناآگاهی است.
 
شاید یکی از دلایل آن، بیشترشدن گستره‌ی توجه به داستان است. و این‌که فاصله‌ی بین نویسندگان پایتخت با دیگر شهرها کمتر شده و این حُسن این سال‌هاست. دلیل دیگر برگزاری جشنواره­هاست که به راحتی می­توانیم با نویسندگان خوبی ارتباط برقرار کنیم. قبلاً این امکانات نبود.
دقیقاً‌ همین­طور است. دو جلوه دارد: حُسن و قبح. مثلاً همین جشنواره­ها باعث شده که من در یکی از شهرها با دو نویسنده‌ی جوان آشنا شدم که کارشان خیلی خوب بود. به هر دوی آن‌ها گفتم اگر شما بتوانید هفت داستان دیگر به قوت این‌ها بدهید من هر دوی این کتاب‌ها را توی نشرهایی که هستم معرفی و منتشر می­کنیم. در جای دیگری که رفته بودم همین اتفاق افتاد، از نوشته‌ی یک نویسنده خوشم آمد این پیشنهاد را به او دادم او هم از عهده‌ی کارش برآمد. همه­ی این‌ها بر اساس همین جشنواره­ها شکل ‌می­گیرد، این‌که می­گویید این فاصله­ها کم شده خیلی خوب است. در روزگار ما این‌طوری نبود، عملاً‌ رسیدن دست ما به آدمی که در مطبوعات، نشریات و نشرها نفوذ داشت، کار خیلی دشواری بود. ولی آن جلوه‌های منفی و راضی‌شدن­های سریع و فریبنده­ای که گاهی اوقات وجود دارد را نمی­توان انکار کرد. آدم­هایی که توانایی نویسنده‌ی مطرح‌شدن را دارند با ساده‌گرفتن کار و در مقابلش گرفتن واکنش مثبتِ 50، 60 و100 تایی در اینترنت به ارضا می­رسند و دیگر کار را جدی نمی­گیرند و سهل‌انگارانه با موضوع برخورد می­کنند. این معضلی است که در این قضیه دیده می­شود.
 
در صحبتی که قبل از این مصاحبه با هم داشتیم گفتید که داستان‌نویسان ایران خیلی بالاتر از نویسندگان جهان هستند، می­شود بیشتر توضیح دهید؟
درباره‌ی ادبیات و هنر نمی­شود قاطعانه حرف زد و اینکه من بگویم همین است و غیر از این نیست؛ ولی با برداشتی که من نسبت به موضوع دارم درست است که من در تهران و خیابان آزادی دارم زندگی می­کنم اما واقعیت این است که اگرچه مردم جهان، داستان­های ما را نمی‌خواند اما ما که داستان‌های آنان را می‌خوانیم. ما در جریان آنچه در حوزه­ی داستان جهان اتفاق می­افتد هستیم، لاجرم آن چیزی را هم که اینجا نوشته می­شود با مقایسه‌ی با ادبیات جهان با آن برخورد می­کنیم.
در حوزه‌ی داستان‌کوتاه باتوجه به آن چیزی که در دو دهه‌ی اخیر در داستان جهان دیده می‌شود، به گمانم داستان‌نویس ایرانی نه تنها چیزی از نمونه­های شاخص ادبیات خارجی کم ندارد که در جاهای عمیق­­تر، تکنیکی­تر و انسان‌گرایانه­تری است، این سه ویژگی، داستان را شاخص می­کند. این‌را به‌راحتی می­شود دید. آن‌ها ما را نمی­خوانند، ما که داستان برجسته­ی جهان را دیده‌ایم! مگر این‌که در جایی از جهان، داستان‌نویس‌های برجسته­ای داشته باشند که به دلایلی که داستان‌نویس­های ما دیده نمی­شوند، آن‌ها نیز نادیده مانده باشند. با شاخص­هایی جهان وقتی مقایسه می­کنند، با توجه به آنچه در این سال‌ها در کشور ما اتفاق ­می‌افتد، داستان‌کوتاه ما هیچ‌چیزی از داستان جهان کم ندارد بلکه در خیلی جاها هم قوت­های بیشتری داشته است.
 
ادبیات اروپا دارای سابقه‌ی داستان‌نویسی زیادی است. آن‌ها مرحله به مرحله تجربه‌کرده‌اند تا به شکل نوین امروزی رسیده‌اند و نویسندگان شاخصی نیز داشته‌اند؛ ولی جامعه­ای مثل آمریکایی لاتین، سابقه‌ی داستانی چندانی ندارد، ولی نویسندگان جهانی دارد که جایزه‌ی نوبل هم گرفته‌اند. چرا داستان­نویس­های شرقی به‌ویژه ایران، این توفیق را نداشته‌اند؟
این یک تحلیل جامعه­شناختی می­خواهد. چیزی که دم‌دستی به ذهنم می­رسد این است که همان‌طور که همه‌ می­دانیم رمان، صدای توده‌ی مردم است؛ یعنی اشراف حرف‌هایشان را زده‌اند و حالا توده­ی مردم - قشرهای دیده‌نشده‌ی جامعه- ابزاری برای بیان حرف‌هایشان پیدا کرده‌اند. بین فرهنگ ما و فرهنگ جامعه‌ی لاتین، تفاوت عجیب و غریبی وجود دارد، آن‌‌ها ‌آدم‌های اجتماعی، تکثرگرا، شاد و اهل تقسیم‌کردن شادی‌های خود با دیگرانند. دوستانی برا من تعریف کرده‌اند که ‌آن‌ها به هر بهانه­ای دور هم جمع می­شوند بدون این‌که همدیگر را بشناسند به شادمانی می‌پردازند و ‌با هم دیالوگ برقرار می­کنند. در عین حالی که در فقر به سر می­برند و بهانه­های بزرگی برای شادمانی ندارند. آدم­های شاد و اهل گفت‌وگوی با یکدیگر هستند. این همان چیزی است که رمان دارد انجام می­دهد، همین توده‌ی مردم که چیزی برای افتخار ندارند نه فرزندان لُردند، نه کنت و نه شاهزاده.
ما به‌لحاظ جامعه­شناسی فرهنگی این‌طوری نیستیم. دلایل عدیده‌ای داریم برای اینکه به همدیگر اعتماد نکنیم، در طول تاریخ حرف همدیگر را باور نکنیم، اگر شادیم شادی خودمان را به دیگران نشان ندهیم، انزوا جزء ذاتی فرهنگ ما شده است. به دلایل مختلف ما انسان­های منزوی و گوشه­گیری هستیم که این‌ها نقطه‌ی مقابل رمان است. برای همین است که وقتی راجع­به داستان­های کوتاه حرف­ می­زنیم می­گویم داستان‌های ما درخشان است و چیزی کم نداریم اما ابداً درباره‌ی رمان چنین ادعایی ندارم؛ به‌گمانم بعد از بوف‌کور کار قابل توجهی در حوزه‌ی رمان انجام نداده‌ایم.
 
تأثیرپذیری مثبت و منفی را چگونه می‌بینید؟ چرا برخی یک نویسنده‌ متأثر از نویسنده‌ی پیش از خود را تحسین می‌کنند ولی یک نویسنده‌ی دیگر را تقبیح می‌کنند که کارش تقلیدی و رونویسی است؟
به‌واقع جواب سؤال را خودتان دادید. تأثیرپذیری به‌معنای این است که ما داریم می­خوانیم و متوجه دستاوردهای هم‌صنفان و همکاران خود هستیم، این یعنی تأثیرپذیری، یعنی شروع‌نکردن ماجرا از صفر، یعنی اگر تا این‌جا در پلکان بی­نهایت، 100 تا پیش رفته‌اند از 101 شروع‌کردن، قله­هایی که دیگران فتح کرده‌اند را به مجموعه‌ی دانش خود افزودن. این تأثیرپذیری و پیشرفت است.
آن تقلیدی که شما می­گویید، مذموم است یعنی این‌که آن 100تایی که دیگری رفته ما از اول برویم و به‌ نام خودمان بزنیم. معمولاً‌ هم چون مقلدیم عقب­تر هم می­مانیم ون به آن 100 می‌رسیم. اگر تأثیر بپذیریم یک رفتار انسانی کرده‌ایم چرا که انسان­ها متأثر از یکدیگرند و از تجربیات هم استفاده می‌کنند. اگر چیزی را عین تقلید و گرته‌برداری کنیم وارد حوزه‌های سرقت‌های ادبی شده‌ایم و به جایی نمی‌رسیم.
 
هر اثری که در جامعه نوشته می­شود و با آثار دیگر موجود، دیالوگ برقرار می‌کند، یعنی در کنار حرفی که جامعه­ای ادبی می­زند، او نیز حرفی را مطرح‌ می‌کند. حال چگونه می‌توان با گذر از تأثیرپذیری از نویسندگان دیگر، داستان متفاوتی نوشت؟ و این متفاوت‌نویسی، نیازمند داشتن زندگی متفاوت است؟
هیچ داستانی خوبِ غیرمتفاوتی در جهان وجود ندارد. هر آنچه که اتفاق می­افتد و خوب است متفاوت است. اما با بی­سوادی و بی­اطلاعی نمی­شود کار متفاوت انجام داد. باید خواند باید تحلیل کرد. وقتی تحلیل کنیم من یا شما  یا500 هزار نفر دیگر با توجه به تجربه، دانش، موقعیت و حال و هوایی که داریم، آن موضوع را از 500 هزار منظر مختلف و متفاوت می‌بینیم. اما اگر تربیت نشده و به نگاه­های کلیشه­ای عادت کرده‌ باشیم، داستان خوبی تولید نمی­کنیم تا حالا بیاییم درباره‌ی تفاوتش با دیگر متون حرف بزنیم. انبوهی از این آثار عامه‌پسند منتشر می‌شود، گاهی فکر می­کنم این­ها خواننده تربیت می­کنند، اما واقعیت این است که با سطح پایین نگه­داشتن دیدگاه مردم، خیانتی است که به آن‌ها می‌کنند. بحث تفاوت در این آثار وجود ندارد، چون متون خوبی نیستند که حالا راجع­به تفاوتشان حرف بزنیم. اگر فکر کردن به آدم‌ها یاد داده شود، خواه‌ناخواه متن متفاوت تولید خواهد شد.
 
نظرتان درباره‌ی «پرنیان» نه و ده چیست؟
در این مدت کم، فقط ورق زدم و شناسنامه و روی جلد آن‌را نگاه کردم و وقت نداشتم که بخوانم. این کارکردن­ها در همه ­جای کشور، جز با عشق اتفاق نمی‌افتد. علاقه‌ی مفرط به ادبیات و فرهنگ که باعث به­وجودآمدن چنین کاری می­شود که خیلی جاها بودجه‌‌های آن‌چنانی می­خواهند چنین کاری تولید کنند ولی نتوانسته‌ اند. شما مجله­ای دارید که از نیروهای شهرستان و صاحب‌نامان کشور استفاده می­شود، چرا باید بد باشد؟! محصول تلاش و زحمات تیمی و فردی آدم‌ها قابل تقدیر و احترام است.
 
توصیه‌ای هم برای بهتر شدن نشریه دارید؟
یک تجربه‌ی شخصی می­توانم بگویم: هیچ‌وقت هیچ­کاری را نباید دست‌کم گرفت سطربه‌سطر ماجرا جدی است.     
 
 
 
 
 
 
هرگونه نقل و استفاده از مطالب این سایت، تنها با ذکر منبع مجاز می‌باشد.
 
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال