Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  10:36 صبح ۱۳۹۰/۴/۸
تعداد بازدید  :  721
Print
   
یکی از قربانی¬ها

«سر کوه بلند ایوان ما بود» بمب، تتتتتتتق تق. «امیرالمؤمنین مهمان ما بود» تمام اتاق لرزید و لامپ بالای سر زن شروع به تکان خوردن کرد و بوی خاک پیچید توی اتاق.
 
یکی از قربانی­ها
سید مهرداد موسویان
-         در حال و هوای آن روزهای خرمشهر...
 
«سر کوه بلند ایوان ما بود»
 بمب، تتتتتتتق تق.
«امیرالمؤمنین مهمان ما بود»
 تمام اتاق لرزید و لامپ بالای سر زن شروع به تکان خوردن کرد و بوی خاک پیچید توی اتاق.
 «برنج قُل می‌زنه قُل می‌زنه قُل»
صدای انفجار با صدای شکستن شیشه­ی اتاق همراه شد، او پتو را محکم توی بغلش فشار داد، اما صدایی از لای پتو بلند نشد او تند سرش را لای پتو کرد و دوباره بلند کرد.
 «امیرالمؤمنین بر زین دُل دُل»
صدای در بلند شد. زن، پتو را روی زمین گذاشت. چاقوی بزرگی را برداشت. پشت پنجره خزید و حسین را دید که اسلحه به‌دست دویده بود داخل حیاط. هیکل حسین، تمام قاب در را پر کرده بود، او از جایش بلند نشد، بچه را از روی زمین بلند کرد و به چهره­ی عرق کرده‌ی حسین خیره شد. او تفنگ توی دستش را جلوی در گذاشت، جلو آمد، دستش را دراز کرد.
چشمان زن از پتو به حسین و از حسین به پتو نگاه می‌کرد.
-            زین‌الدین
-            چی شد؟
حسین سرش را پایین انداخت.
-             هر کاری می‌شه بکن اسیر نشی، اذیتت می‌کنن.
 رگ پیشانی اش بلند شده بود خون دویده بود توی چشم‌هاش.
-            خودم نزدیک صد نفرشان را زدم، و... .
 خندید.
 
 
زن بلند شد و چادر سرش کرد. آن‌طور که حسین گفته بود باید خودش را می‌رساند به شط، حسین می‌گفت هنوز هم لنج سید رحیم کار می‌کند.
او بچه­ را توی سینه‌اش فشار داد، در را قفل کرد و دوید توی کوچه‌ها، اما هر از گاهی یکی از دمپایی‌هایش جا می‌ماند و او مجبور می‌شد بایستد. بچه حرکتی نمی‌کرد و بی­صدا چشم‌هایش را بسته بود. زن، کوچه‌ی عبدل را رد کرد، نرسیده به خیابان اصلی بود که با صدای بلندی ایستاد. پشت دیوار نیمه‌خرابی قایم شد. صدای مسلسل باز هم بلند شد و بعد صدای ماشین­ها، صدای تانک. زن لبش را گاز گرفت، راه به شط بسته شده بود، سربازها مثل مور و ملخ همه‌ی خیابان‌ها را گرفته بودند.
زن کوچه‌ی عبدل را تا نصفه دوید و بعد پیچید توی خیابان دستغیب، خیابان دستغیب را از تا آن‌جا که می‌شد نگاه کرد، پرنده پر نمی‌زد، دوید، عرق روی پیشانی‌اش راه گرفته بود.
او درست جلوی سمبوسه‌فروشی عمورضا، ته خیابان دستغیب را دید که پر بود از سربازهای عراقی، جیغ خفه‌ای زد و ایستاد.
چند قدم به عقب دوید اما باز ایستاد. روی سکوی سمبوسه فروشی نشست و زد زیر گریه. سرش را وقتی بلند کرد که صدای پایی را شنید که قدم برمی‌داشت و به سمتش می­آمد.
-            هی دختر برا چی این‌جا ماندی؟
زن سرش را تند بلند کرد.
-            زود پاشو الان می‌ریزن این‌جا، زود باش.
زن به صورت سیاه‌سوخته و پر از چروک مرد نگاه کرد، تند، از جا بلند شد، و دنبال مرد راه افتاد. چند کوچه پایین‌تر صدای تفنگ‌ها و ماشین‌ها، خیلی دور به نظر می‌رسید، زن ایستاد
- من می‌خوام برم شط عامو، ببرم اون‌جا. کجا داری میری؟
مرد برگشت مکثی کرد و بعد قهقهه زد، دندان‌های کرم‌خورده­ از زیر لب‌های کلفت و کبودش پیدا شد.
-     دختر همه‌جا را گرفته‌اند، راهی نداری، داریم می‌ریم یه جا که چند نفر مثه خودت قایم شدن، حالا تا کی نمی‌دونم، شایدم الان عراقی‌ها اون‌جا را هم گرفته باشن.
مرد راه افتاد و زن بعد از این‌که او کمی دور شد، دنبالش دوید. همچنان از بچه‌ی لای قنداقه، صدایی درنیامده بود. توی خیابان بعدی، مرد جلوی یک در گاراژی بزرگ ایستاد، بعد این طرف و آن طرفش را نگاه کرد و کلید انداخت.
چند قدم پشت در، مرد خم شد و خار و خاشاک روی زمین را کنار زد، یک حلقه را گرفت و کشید، صدای جییییرِ باز شدن در زیرزمین بلند شد. مرد ایستاد و به زن اشاره کرد، زن پتوی توی بغلش را فشار داد و بالاخره پایش را روی پله‌های زیرزمین گذاشت. چند پله‌ی بعد، دورش را چند زن گرفتند.
مرد داد کشید: «ان‌شاالله هر وقت تونستم میام می‌برمتون، نترسین!»
توی زیرزمین، پر بود از زن‌های پیر و جوان. 12-10 دختر بچه‌ی مدرسه‌ای، با زن سن‌داری که به نظر معلمشان می‌رسید، توی زیرزمین کز کرده بودند. بعضی دخترها با هم حرف می‌زدند و ریز می‌خندیدند، بعضی‌شان هم سرشان را کرده بودند لای زانوهاشان و تکان‌تکان می‌خوردند. بقیه هم دو به دو و سه به سه با هم پچ‌پچ می‌کردند، فقط دو- سه تا زن جوان که انگار شوهرهاشان مرده باشد، صدای گریه‌شان می­آمد.
زن گوشه‌ای نشست، سینه‌اش را آزاد کرد و گذاشت توی دهن بچه؛ اما بچه جم نخورد، او دوباره گوشش را به دماغ بچه نزدیک کرد.
چند دقیقه‌ی بعد، او چشم‌هایش را روی هم گذاشت و سرش را به دیوار پشت سرش تکیه داد.
صدای انفجارها کم‌تر شده بود. صدای مسلسل و گلوله‌ها همراه با صدای بمب مانندی نزدیک‌تر می‌شد. زن چشمش را باز کرد.
دختر بچه‌ها خزیدند توی هم، معلمشان صورتش را در هم فشرد و با اخم دستش را به علامت سکوت روی لب‌هایش گذاشت.
از هیچ‌کس نفس در نمی­آمد. صدای رپ‌رپ پاهایی که بالای توی حیاط می‌دویدند، توی فضای زیرزمین پیچید، یکی از بچه‌ها شروع به گریه کرد، معلم دستش را گذاشت روی دهانش و او صدایش را خورد.
زن، نفسش را حبس کرده بود صدای تاپ‌تاپ قلب خودش را می‌شنید. از ته دل آرزو کرد که یک بمب بیاید و همه چیز تمام شود. در همین لحظات بود که بچه دستش را تکان داد و چشم‌هایش را باز کرد. زن لبش را محکم گاز گرفت و شروع کرد به تکان‌دادن بازوهایش، هیییس هییس، بچه چند لحظه سقف زیرزمین و صورت مادرش را نگاه کرد و زد زیر گریه.
همه ریختند دور زن. جلوتر از همه همان معلم پریده بود جلو. زن خودش را پیچ و تاب می‌داد.
-          هیییس لا لا لا لا لا، بخواب!
-          الان می‌فهمند، ساکتش کن.
زن با لبخند سرش را رو به زن‌ها تکان می‌داد و با استرس بچه­اش را می‌چرخاند. صدای رپ‌رپ پوتین‌ها توی حیاط کم‌تر شد.
بچه آرام نمی‌گرفت و لحظه به لحظه بلندتر جیغ می‌زد و تقلا می‌کرد. یکی از زن‌ها جلو آمد و بچه را از دست زن بگیرد، زن دستش را پس کشید، این‌بار معلم مدرسه آمد. معلم، بچه را از دست زن کشید، زن به سمت معلم حمله کرد تا بچه‌اش را پس بگیرد؛ اما زن‌های دیگر جلویش را گرفتند. حالا هم بچه جیغ می‌کشید و هم زن؛ اما هم جلوی دهن بچه را گرفته بودند و هم زن را. حالا هم زن سرخ شده بود و تقلا می‌کرد و هم بچه. چند لحظه بعد، فقط بچه بود که جیغ می‌کشید. چون با صدای جییییرِ باز شدن در زیرزمین، صدای زن قطع شد و صورت زن­ها وحشتزده رو به بالا چرخید.
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال