Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  10:37 صبح ۱۳۹۰/۵/۲۷
تعداد بازدید  :  693
Print
   
قلم

در شهر زمزمه‌هایی به راه افتاده بود و مردم در باره‌ی چیز جالب توجه و عجیب و غریبی گفتگو می کردند و آن پدیده‌ی مرموز
قلم
 
محمود پی‌سوده
 
   در شهر زمزمه‌هایی به راه افتاده بود و مردم در باره‌ی چیز جالب توجه و عجیب و غریبی گفتگو می کردند و آن پدیده‌ی مرموز، تابلویی بود که حروف الفبا روی صفحه‌ی سفیدش، به طرز درهم ریخته و پراکنده ای نوشته شده بود.
   دو جمله توضیحی، در تابلوی مذکور وجود داشت: (نگاه کردن آزاد، دست زدن ممنوع) که در بالا و پائین  آن به چشم می خورد، هر کس تابلو را در جائی دیده بود و معلوم نبود کسی، به ابتکار شخصی خودش این برنامه را ریخته بود یا به نوعی خیالی و به احتمالی ماورائی بود.  از همه جالب تر این که هیچ کس، میل و یا جرات دست زدن به تابلو را در خودش نمی دید...
    یکی می گفت: آن را وسط کوچه دیده و دیگری می گفت : ته کوچه و شخص دیگری می گفت: توی میدان شهر. و خلاصه اینکه جلو مسجد و سینما و مطب دکتر و...
    اولین کسی که در کلاس درس ما، این حروف را خوانده و معنی دار دیده بود، شخصی بود که عینک ذره‌بینی به چشم می‌زد و هیچ‌وقت عاشق نشده، کمی هم کج خلق بود و چهره چندان دلنشینی هم نداشت، او گفت: در حالی که برق محله رفته بود و کور مال کورمال بطرف خانه می رفتم، با تابلو روبرو شدم، با آن حروف بهم ریخته و اعصاب خردکن و دستور نگاه کردن آزاد و دست زدن ممنوع اش.
در آن لحظه، دچار ابهام شدم ولی سعی کردم چیزی از توش در بیاورم و برای خودم به نحوی علت وجودی تابلو را توجیه کنم، حاصل دقتم این شد که چند حرف را کنار هم ببینم و آن دو سه حرف جفت و جور شده کلمه ی عجیب (عشق) بود که منقلبم کرد و دلم را لرزانید، کلمه ای که پیش از این ها، خیلی دنبالش نبودم و زیاد به آن بها نمی دادم، و به چیز هایی که شاعران در باره اش گفته و می گویند، بی اعنتا بودم.
    همه با دقت به صحبت همکلاسی گوش فراداده بودیم و کلاس در سکوت فرو رفته بود و تدریجا نگاه های ما نسبت به او عوض شد و آن چهره تلخ و ترش قبلی تغییر کرده، شاد و خوش حال به نظر می رسید.
       این قضیه به همین جا خاتمه پیدا  نکرد وآن روز و روزهای دیگر هر کس از تابلو سخن می گفت، و می گفت  : در جائی آن را مشاهده کرده و کلمه ای را عنوان می کرد که در تابلو دیده است، مثل : مرگ، درد، پدر، دریا، بهشت و... اما  معلم ما چیزی در باره اش نمی گفت و از دیدن آن پدیده ی ابهام انگیز، طفره می رفت ولی برای وجود چنین چیزی دلایل مختلفی می آورد و می گفت: به این سادگی نمی شود  وجود چنین تابلو را اثبات یا انکار کرد، شاید اگر من هم آن را دیده بودم به نوعی با شما همراه می شدم و نظری  می دادم و وارد بحث شما می شدم  ولی....
روزها گذشت و اوضاع به همین منوال سپری شد تا این که یک روز  که همه سر کلاس حاضر بودیم، معلم با همان تابلو، وارد کلاس شد و آن را روی میز خودش قرار داد.
    همه، کلماتی را که مخصوص به خودشان بود، دیدند : آتش، زندگی،  درمان، مادر... اما همه ی حروف و نوشته ها، رفته رفته از روی صفحه ی سفید محو و پاک شد.
آنگاه معلم در حالی که به دقت به چهره های متعجب ما که پر از علامت سوال بود نگاه می کرد، آرام آرام، با خطی که مثل آینه روشن بود، روی تابلو نوشت: (قسم به قلم و آنچه می نویسد)
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال