Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  10:42 صبح ۱۳۹۰/۶/۲۱
تعداد بازدید  :  623
Print
   
قبر خالی

علی‌رضا اکبری
قبر خالی
(روایتی از زندگی «علی گندابی»)
 
علی‌رضا اکبری
 
پشت کفشهایش را خوابانده بود، کفش‌ها را نوک پایش انداخته بود ، خرت خرت کنان رو روی زمین میکشاند قدم هایش را آرام و با وقار برمیداشت .چشم های زاغش را زیر کلاه شاپواش پنهان کرده بودو موهای وز وحنائی اش از زیر کلاهش پیداه بود   داشت زیر نور خورشید می درخشید، کتش را روی شانه اش جابه جا کرد دستمال ابریشمی اش را از پشت گردنش رها کرد و دور دستش بست. سر پیچ قبله را رد کرد واز محله سبد حاجی هم  گذشت هوا کم کم داشت روبه تاریکی میرفت مردم به احترامش سر خم میکردند و  به داخل مغازه تعارفش میکردند .سر کوچه پشت سرای گلشن رسید چراق های قهوه خانه از دورنماین بود. کلاهش را روی سرش جا به جا کردو با دست سبیلهایش را که به دو طرف کشیده شده بودند تاب داد  وداخل قهوه خانه شد مرشد مهدی گوشه قهوه خانه روی تخت مخصوص خودش لم داده بود مشغول قلیان کشیدنش صدای به همن خوردن در که آمد سرش را بلند کرد و سمت در خیره شد وقتی مرشد قلیان میکشید انگار دود توی سینه اش تنوره میکشید ودر پایه شیشه ای قلیان از حباب های بزرگ وکوچک پر وخالی میشد، بالای سر مرشد یک زنگ مسی بزرگ زورخانه بود که به احترام هرکس که صاحب زنگ بود موقع ورودش به آن میزد. علی که از درانه درداخل شد مرشد چشم در چشم علی شد و با لبخند سه بار به زنگ زد علی خم شد دستش را به درانه در زد و یا علی گفت رخست خواست .پهلون رخست . رخست حق بده فرصت .علی داخل شد  همانطور که نیم خیز شده بود با یکدست کلاهش را از سرش برداشت و دست دیگرش را روی سینه گذاشت و با سر جواب مرشد را داد و سمت گودی داخل قهوخانه رفت   علی همانطور که زیر چشمی تخت های بلائی را میپائید پشت یکی از میزهای روبروی حوض فیروزه ای  وسط قهوخانه نشست دور تا دور حوض پر بود از گلدانهای کوچک شمعدانی  وداخل حوض فیروزه ای پر بود از ماهی های قرمز کوچک و  آبی که از فواره وسط حوض به بالا میپرید با نسم ملایمی که از نور گیر سقف می آمد هوا را خنک کرده بود و هوای خنک را روی سینه  علی می نشاند.  یک آن صدای قل قل قلیانها بلند میشد و عروسک های چوبی داخل تنگ قلیانها بالا و پائین میپیردند و چند ثانیه تا نفس تازه کنند چند ثانیه همه جا ساکت میشد . رحمان قهوه چی مشغول آماده کردن زغال قلیانها بود ،توری ذغالدان را توی هوا  چنان با سرعت و مهارت می چرخاند که توری زغال مثل گلوله آتش شده بود  و داخل گردی چشم های ذاغ علی مشغول خرخش بود و چشمان باز علی رد مسیر آن را گرفته بود داشت دنبالش میکرد.   جرغه های ریزی که از زغال دان بیرون میپید نگاه  علی را به سمت عکس های روی دیوار قهوانه کشاند .از بچگی دوست داشت عکس  خودش با  لباس محصوص زورخانه که هر دو  دستش را روی زانویش گذاشته  باشد وسرش را به سمت دوربین  بچرخاند تا عضلاتش بیرون بزنده ، مثل عکس پدرش که بزرگترین عکس روی دیوار بود خود نمائی کند.بزرگترین عکس تصویر حاج مهدی علم کش بود که داخل گودی زور خانه  زیر تابلوی لافتا الی علی لا سیف الی ذولفقار زانو زده بود یک دستانش را روی زانویش گذاشته بود پیر هم که شده بود باز همان یال و کوپال را داشت توی عکس معلوم بود پشتش یکزره هم خم نشده بود ولی به خاطر اینها نبود که عکسش بزگتر از همه روی دیوار قهوه خانه بود جوانمردی و مردم داری و ارادتش به اهل بیت بود که حاج مهدی را امین همه کرده بود و به سرش قسم میخوردند .علی از اینکه نتوانسته بود نام نیک پدرش راحفظ کند از خودش شاکی بود تز حال خودش بدش می آمد . علی توی همین فکر ها بود که صدای مهربانی  اورا به خودش آورد. بفرما داش علی چای تازه دم کهنه جوش مش رحمان بود علی چای را بانعلبکی یکجا بالا برد و لا جرعه سر کشید واستکان و نعلبکی را روی میز گذاشت و با پشت دستش دهانش را پاک کرد  سمت مش رحت برکشت مشتی دستت درست . علی که مشغول تشکر از مشتی بود  صدای از پشت سرش حواسش رابه خودش جلب کرد . به به علی گندابی خودمون چه تر گل ور گل شدی داشی .
 علی دستش را روی لبه کلاهش کشید و زیر لب توری که او بشنود گفت تا کور شود هرانکه نتواند دید. برگشت قیافه قادر و نوچه هایش در قاب چشمان زیبای علی نقش بست چی داش علی ترش نکن با اصلا" قربون هرچی مرده بزن به افتخارش و بطری زهرماری را با نوچه هایش به هم زدند و سر کشیدند علی چوب رفاقت با قادر را بارها خورده بود و لی باز خام حرفهای قادر میشد . مشتی چنتا چائی لبسوز لب دوز بیار نوش کنیم .مش رحمان ازاینکه باید باز استکانهایش را آب میکشید و یا جدا میگذاشت با اصبانیت استکان چای را جلوی قادر کوبید وکمی از چای روی نعلبکی قادر ریخت قادر هم که تازه داشت بدمستی هایش به خماری تبدیل میشد حیا را خورد وآبرو را قی کرد حتی احترام مرشد را هم نگه نداشت . چاقوی دسته گوزنیش را که به قول خودش ده نفری را نفله کرده بود از جیبش درآورد وروی میز قهوه خانه کوبید قلیان واستکانهای چای ونعلبکی شاه عباسی وقندان گل سرخی همه را روی سر رحمان بیچاره خالی کرد مش رحمان هم شروع کرد به داد فریاد  و نفرین قادر و دارو دستش
.آخه یکی نیست جلو این نره خر دربیاد یا باید از این وطن فروشای جیره بگیر اون قلدر بخوریم یا از دست این نامرد دلش فقط از دست قادر پر نبود از دست آجانای مفت خور کلاه شیپوری با آن لبسهای آبی حوضی رنگشان که هروز خدا چادر چاقسوی زن وبچه مردم را برمیداشتن و چای قلیان مفتی شان را توی قهوه خانه رحمان بیچاره میخورن آسی شده بود. چند باری شده بود برا ی کارش پیش پیش نماز مسجد جامعه رفته بود وتعین تکلیف کرده بود که توی کاسبیش با این پدر سوخته ها چیکار کند و حکمشان  چیست آخر چه فرق کافره بود با این وطن فروشها پیش خودش فکر میکرد که باید ظرف آن ها را هم مثل ظرفهای قادر  که عرق خور بود آب میکشید یا نه چون جواب درست درمان نشنیده بود احطیاطی ظرف آنهاراهم آب میکشید به قاعده سه بار مثل ظرفی که سگ توی آن لیس زده  باشد.
 کار بالا گرفت انگار خماری بد جور به قادر فشار آورده بود بطری زهرماری را از نوچه اش گرفت و دوتا استکان از لب سماور بزرگ مش رحمان که همیشه خدا ازصبح خروس خان روشن بود تا بوق سگ تنورش گوره میکرد برداشت توی کاسه مسی جلوی سماور تو آب چرخاند ولب به لب پرش کرد از زهر ماری وبه علی تعارف کرد،
 علی یاد قولش به مریم افتاد چند ماهی میشد سر حکم کشف حجاب رضا خان قزاق باشی که به زور انگلیسی ها   رضا خان شده بود به بهانه تجدد لچک از سر زن و بچه خلق الله برمیداشت و مریم بیپاره را هم خانه نشین کرده بود  از دست علی کلافه شده بود و علی بار اخر تار سبیل گرو گذاشته بود که این بار آخره وگرنه فلان میکنم وبهمان میکنم ولی انگار رفاقت این قسم قول وقرارا ها را برنمی داشت.مرشد  استخفرالله بالا انداخت برای اینکه حرمت خودش بیشتر نشکند یا علی مددی گفت و از قهوخانه بیرون رفت وچند نفری هم دنبال پهلواهن بیرون رفتند ومش رجب هم که خون خونش را میخورد دستمال ابریشمش را از دور گردنش باز کرد و همان طور که عرق روی پیشانیش را پاک میکرد و استقفرواللهی زیر لب گفت و سر خودش را با ترق تروق صدای استکانها گرم کرد. قادر استکانهای زهر ماری را جلوی خودش وعلی گذاشت وبقیه زهر ماری را تعارف نوچه هایش  کرد ،بزن به افتخار داش علی و استکانها را به هم زدند علی نگاهش به کاشی کاری بلای سرش  افتاد، نقش عصر عاشورا بود حضرت علی اکبر که روی پای امام جان داده بود نمیدانم چه دخلی با داستان شاهنامه داشت که کاشی کار ی جفتش عکس رستم و سهراب را داشت ولی به قول پهلوان این کجا و آن کجا علی لبه کلاه شابکیش را جلوتر کشید تا چشم تو چشم عکس امام روی نقش کاشی قهوه خانه نشود . هنوز زهر ماری پائین نرفته بود که تمام تنش گرم شد به قادر نگاه کرد حالش از علی بدتر بود کلمات را کش دار میگفت س س..اقی امش...ب مث...ل هرش..ب بقیه خواندن قادر را علی نفهمید حتی نفهمید کی با آن لندهور از قهوخانه بیرون زده بودنمد و بساط طیب کور لبو فروش را تخت خیابان کرده بودند فقط طیب بیچاره بودکه از گوشه لبش خون قطره قطره را گرفته بود انگار لبو زیاده از حد خورده باشد یا شاید هم جای مشت سنگین قادر روی لبش را شکاف داده بود ، دستش را به درخت سنوبر کنار جوب گرفته بود یک ریز زیر لب نفرین میکرد خدادستتو قلم کنه ننت به عزات بشینه خدا به زمین گرمت بزنه علی را نفرین نمی کرد نمک گیر ش بود ولی نفرین بود که نثار قادر میکرد حکما" همین نفرینها بود که به شش ماه نکشاندش که دم حمام پشت مسجد جامعه مست توی جوی نیم وجب دم حمام افتاده بود از اینکه حال بلند شدن نداشت همان جا خفه شده بود چه روزی بود بعضی ها جشن گرفته بودند وشرینی تقسیم میکردند حکما" به خاطر همین بود شیرینی تقسیم میکردند یا شاید همجشن میلاد بود بالاخره شیرینی هم همان شب تقسیم کردند وقادر را هم زیر خاک. علی داشت کنار جوی آب حق میزد جوری که انگار تمام دل وجیگرش میخواست بیرون بریزد در دلش فحش بود که نثار قادر میکرد قادر هم که احوالش معلوم بود به پشت توی جو افاده بود خرناس میکشید شاید چون جوب آن شب آب نداشت این شش ماهه را هم زنده ماند وگرنه همان شب دخلش آمده بود و فاتحه ای نیم بند نثارش میکردند ومثل همان شب پول سیاه برای کفاره رویش می ریختند وباز شاید شیسرینی تقسیم میکردند ولی آن شب که جشن نبودپس حکما" شیرینی نمی دادند فقط پول سیاه برای کفاره رویش میریختند. شب از نیمه گذشته بود نمدانم چه شبی بود ولی حلال ماه کوچه های تودر توی گنداب را روشن کرده بود مریم داشت قرآن میخواند هم سن ساهایش کمتر سواد داشتند حکما" چون دختر پهلوان قادر بود ودب دبه وکب کببه پهلوان سواد دار شده بود وپهلوان خدا بیامرز دختر یکی یکدانه اش را به جوانمردی و پهلوانی علی داده بود پسر حاج مهدی علم کش وگرنه پسر میزا عبدالله تاجر که یک پایش در عراق بود ویک پایش تهران چند باری پیغام پسغام داده بودند که یکی یکدانه پهلوان را تاج سرشان کنند و خیلی های دیگر هم بودند مثل قادر که حتی جرات نکرده بودند تا دم در خانه پهلوان بروند و با پیغانم پس غام حرفشان را زده بودند و پهلوان که انگار منتظر پا پیش گذاشتن علی باشد جوابشان میکرد طوری که پشت سرشان را هم نگاه نمیکردند حکما" رفاقت قادر با علی که بعد از این قضیه بیشتر پا گرفت نقشه قادر بود برای خراب کردن علی پیش خوب شد عمر پهلوان اینقدر دوام نداشت تا این روز علی را ببیند که تلو تلو خوران توی کوچه های محل از این دیوار به آن دیوار بخورد . مریم را میگفتم کنار حوض فیروزه ای نشسته بود و زیر نور ماه و چراغ فانوس که فیتیله اش را پائین داده بود تا بچه ها بیدار نشوند مودار هم انگار به احترام قرآن خواند مریم سر خم کرده بود مریم به پهنای صورتش اشک میرخت دیگر عادتش شده بود تا این موقع منتظر علی باشد ولی حتی قادر را مثل طیب کور هم نفرین نکرد فقط زیر لب میگفت خدایا عاقبت به خیرشان کن حتما" قادر اوضائش خیلی خراب بود که ختم به خیر نشد نمیدانم شاید نعضو بالله توی کار خدا فضولی کرده باشم شاید قادر اینجوری عاقبت به خیر شد ولی از عاقبت علی میترسید نه اینکه خدائی نکرده بی ناموسی کرده بود نه ولی به قول بی بیٍ مریم هرکس که دهنش به این زهر ماری باز شد نعوضو باالله خدا را بنده نیست وزبانش را گاز میگرفت ولی قادر میگفت اگر به قائده سه بار دهنش را آب بکشد نجاست پاک میشود مریم درین فکر ها بود که صدای مردانه کلون در آمد بچه ها پهلو به پهلو شدند مریم فیتیله فانوس را بالا کشید و چادرش را از روی بند برداشت و صدایش را که میلرزد ضخیم کرد کیه جوابی نشنید میترسشید از بدخواهای علی باشند یا اینکه نعش علی را پشت در انداخته باشند اینقدر علی را با سر وصورت خونینی و مست که مریم را کش دار میگفت م..ر..یم که آخرش را نگفته از حال میرفت و مریم بیچاره باید نعش بی رمق علی را تا دم اتاق میکشید صدای گرم ولی بی رمق گفت منم مریم باز کن . مریم با زحمت کلون چوبی را جابجا کرد وبا قرچ و قوروچ در را باز کرد سایه علی قاب نگاه مریم را پر کرد علی تلو تلوخوران داخل شد حرفی نمی زد بر خلاف چند شب پیش که نعره هایش اهل محل را نصفه شب زا برا کرده بود .علی کنار حوض نشست ولی انگار مو داردیگر به احترام علی سر خم نمی کردند از حوض خیلی دور شده بودند و . ماه در آب حوض که آرام گرفته ئبود زیر نسیم ملایم بالا و پائین میشد و ماهی ها انگا رخوابیده باشند بی حرکت بودند مریم یک سطل برداشت و توی حوض فیروزه ای فرو برد آب لمبر زد کمی هم بیرون ریخت و دیگر روی ماه توی آب نبود روی ماه مریم هم دیگر توی چشمهای علی نبود از وقتی که به خانه علی بییاد شکسته تر شده بود . مریم سطل آب را روی علی خالی کرد ولی باز علی به حال نیامد مرییم زیر بغل علی را گرفته بود بهخ زحمت تن بی رمق علی را تاغ اتاق پائین کشاند خیلی دوستش داشت نه به خاطر چشمهای زاغش که ننه میگفت عین فرنگی اس حتی به خاطر اینکه پسرحاج مهدی علم کش هم باشد نه ولی به خاطر مردانگی اش رفاقت حایش بود و هر بار که به این فکر میکرد از ته دل آهی میکشید وحتی وقتی علی مست بود کتکش میزد وبعداز مستی میپرسید کدام نامرد تاورا اینطوری کرده از سر رفاقت با علی حتی نه از سر اینکه زنش بود میگفت توی بام که رخت پن میکرده پایش گل هم گیر کرده و با صورت به زمین خورده این مردانگی را که از علی میگفتم حالا فرق نمی کند که مریم از تایفه پهلوانئ بود این چیزها خوب سرش میشد ولی همین رفیق بازی ها بود علی را بع این روز انداخته بود شاید اگر مریم حجره دونبش را هم پشت قباله مریم نیانداختهئبود تا حال صد بار به همین رفیق های نا رفیقش شوهر داده بود باید سر کشنه زمین میگذاشتند مریم هم تا صبح کنار علی بیدار ماند علی را نگاه میکرد و اشک تمام پهنای صورتش را پر کرده بود روی صورتش جا انداخته بود چشمهای مریم مثل کاسه خون شده بود هوا گرگ و میش شده بود که کنار دیوار از حال رفت شاید هم خوابید . صدای اذان از گلدسته های مسجد محل بلند شد خروش همسایه هم یک ربغی بود که سرو صدا میکرد علی چشمانش را باز کرد چند لحظه ای گذشت تا بفهمد کجاست خواست بلند شود که سرش گیج رفت کنار حوض نشست آبی به سرو رویش زد بوی بدی میداد تمام لباس هایش بوی گند جوب را گرفته بود نگاهش به مریم افاد که کنار دیوار اتاق زاویه خوابش برده تازه یادش آمد که دیشب چه اتفاقی برایش افتاده روی دیدن مریم را نداشت علی آرام قدم برداشت تا مریم با آن حالت آرام وملیح از خواب نپرد کنار درصندوق خانه رفت و بقچه حماش را برداشت باز آهسته از خانه بیرون رفت هوا هنوز گزگ ومیش بود فانوس های کوچه خاموش سده بود علی لباس های تمیز را توی بقچه زیر بقلش زده بود به قائده تند تر از معمول به طرف حماح حرکت میکرد دوست نداشت مردم محل با این حال ببینندش انگار دیشب یادش رفته بود . سر حمام رسید تاز باز شده بود لونگهای قرمز رنگ که تاز شسته شده بود روی بند جلوی در حماتم توی نسیم ملایم اول صبح تکان میخورد علی سرش را پائین اداخت وداخلذ حمام شد چند نفری که علی را میشناختند زیر پایش بلند شدن صدا ها توی حمام میپیچید علی یاد بچگی هایش افتاده بود با پدرش حاج مهدی که اینجا می آمد همیشه دوست داشت دستهایش را روی گوشش بگذراد و هی بدارد تا صدای مردم که هی در آن تکرار میشد را کم کم به گوشش راهع بدهد صدای افکار علی را به هو زد یکی از پشت صدا زد خشک و عباس حمومی با یک لنگ قرمز طرفش میرفت که یک سطل آب روی سر علی خالی شد . چشمهایش را به هم فشرورد کمی سردش شده بود نمی دانست کی خوابش برده بود از علی هم خبری نبود باز قصه اش گرفت آفتاب از بالا ی دیوار بلند خانه گذشته بود و روی مودار رسیده بود باز انگار مودار پائن تر به نظر میرسی مثل وقتی که مریم کوچکتر بود توی حیاط خانه خوشان آرزو میکرد مودار پائین تر بود تا مریم از آن انگور های یاقوتی بچیند و بخورد مریم مشتش را توی آب حوض فرو کرد آب را به صورتش زد خنکی آب سر حاش آورده بود سرغ اتق بچه ها رفت پتو از رویشان کنار رفته بود   رعنا دخترم مامان جان مگر مدرسه نداری مجتبی اگر امروز ام دیر برسی دیگه منو واسطه نکنی تا فلکت نکنن آماش الله بیدارشید ها این شد ا بچه ها پیچ وتابی به تنشان دادند و با نق ونق از رخته خواب بیرون آمدند مجتبی زیر لب آقای فرحدوست معاونشنرا فحش میداد مریم خودش رابه نشنیدن زد وزیر لب طوری که مجتبی و رعنا بشنوند گفت خدا بچه های بی ادبو دوست نداره .خورشید وسط آسمان رسیده بود وساییه کاج وسط حیاط که دم غروب تا چهار خانه آنطرفطر هم میرفت به زور دایره زیرش را سایه داده بود انگار همه چیرز وسط ظهر تابستان آب میرفت مثل یخهای بستنی فروشی بختیاری که علی وقتی سر کیف بود نیم کیلوئی برای خانه میخرید و یکساعت نشده مجتبی ورعنا دخلش را می آوردند وحتی مزه اش هم زیر زبان مریم هم نمی رفت . دانته های درشتن عرق زیر کلاه شاپو اش نمایان بود و هی داشت با همان دستمال اتبزریشمیش آن ها را پاک میکرد از در مغازه ها که میگذشت مردم مثل همیشه سلام میکردند و بعضی ها هم که گفتم از سر شیتنت ها و ومردم آزاری های نوچه های قادر که پشت علی و قادر هر قلطی که میدانستند انجام میدادند همان به سر تکان دادنی بسنده میکردند وبعضیزها هم مثل زنهای بیکاری که به بهانه سبزی پاک کردن یا در صف نان وائی سفره دل همسایه را پیش همدیگر باز میکنند و آبرو نذری میکنند ویرشان گرفته بود که ناخونکی به زندگی مریم بیچاره بزنند و پچ پچهای زنانه آخر سر از زیر دز ودورزهای در چوبی در خانه علی و مریم گذشت و دانه های اشک را روی گونه های مریم کاشت . با اینکه علی تا خانه فاصله زیادی داشت ولی انگار صدای شکستن دل مریم و دانه های بلور اشک که از چشم مریم روی گونه های لطیف مریم مننشست را حس میکردئ قدم هایش را تند تر کرد دیگر حرفهای خاله زنگ اهل محل مثل وز وز زنبور به گوشش میرید همانزنبور های کگه وقتی علی توی همین کوچه ها علم پنج تیغ کوچکش را پشت دسته میکشید و نیشش زد و فقط مریم که از شالب پهلوان جدا نمیشد و همیشه پشت حاج مهدی علم کش و علی حرمت میکرد دید آن روز هم مثل همین امرروز علی صدای شکستن دل مریم را دید ودید که مریم جای علی روی دستش را که جای نیش نداشت گرفته بود گریه میکرد .درب چوبی حیاط باز شد علی از دالان خانه سریع داخل شد بی اختیار سراغ مریم را گرفت تند تند در اتاق ها را باز میکرد وبا اتق دیگر میرفت انگار علی حو ض فیروزه ای را نمی دیید حتی صدای پرند ها را که لا بلای شاخ و برگ ها جیک جیک میکردند را نتمیشنید علی فقط صدای شکستن قلب مریم را میشنید . صدای حق حق آهسته از اتاق زایه به گوش علی رسیدصدای آشنائی بود و..............
انگار باز مثل قیدمتر ها که مریم برای اینکه صدای گریه کردنش را کسی نشنود به اتاق زاویه میرفت مثل همان بچگی ها که مادرش رفت و مریم و پهلوان را تنها گذاشت رفته بود گوشه اتی از اتاق کنار تاقچه بزرگی که عکس حاج مهدی و پهلوان کنار هم توی گود زور خانه گرفته بودند نشسته بود های های گریه میکرد .علی کفشهایش را در آورد داخل اتاق شد قرور مردانه اش اجاز نمداد تا سر مریم را به سینه اش فشار دهد و مثل مریم زار زار گریه کند از پچ پچ خاله زنکهای محله متوجه شده بود باز بالمبولی برایش پسا کرده بودند ولی از اصل این حرف و حدیث ها آگاه نبود . سرش را پائین انداخت آهسته گفت میمی خانمی . صدای گریه مریم بلند تر شد و در همان حال زاری و گریه روبه علی برگشت علی تو نامردی تو نامردی علی صورتش قرمز شده بود هیچ کس نبود که تا بهخ حال توی روی علی بزند که تو نامردی . آخه مریم تو چرا اینطوری شدی بگو ببینم این سگ مثبا باز در گوشت چی وز وز کردن که شدی اینهو آتیش جهنم مریم سرش را پائی می اندازد با هق هق میگوید ده نارفیق نالوتی کم جورتو کشیدم شبا تا کی چشمم به این در لا مثب خشک شد دل هزار تا را میرفت تا این در بی صاحب صداش در بیآد یا تن آشو لاشتو میانداختن جلو در یا مست و از سر تا پا تو لجن افتاده بودی که میاوردمت خونه باز گریه اش بیشتر میشود کمی آرامتر که میشود ادامه میدهد با رفیق بازیت ساختم با نداریت ساختم ولی با این یکی نمی سازم .علی روی گردنش باد کرده بود تا به حال کسی اینقدر لیچار بارش نکرده بود نیم خیز به طرف مریم رفت دستش را بلند کرد با زرب تا نزدیک صورت مریم پائین آورد ولی شیطان را لعنت کرد د زن بگو چی شنیدی ده نصف عمرم کردی با با به خدا من نه نا موسی کردذم نه حق کسی رو خوردم ـ حق الله رو نگه نداشتم که حسابش با اوس کریمه که صد بار توبه مریم زیر لب گفت حتما" مثل بار قبل مثل اینکه یادت ذفته دیشب نعشتو دم در بار هزار زحمت کشاندم تو ده میگی یا بزنم تو گوشت مریم اشک صورتش از عصبانیت خشک شده ولی با بغض میگوید آره علی آقا پسر حاج مهدی بیا بزین بیا یه ضعیفرو بزن ولی به خدا حلات نمی کنم اگر نگی دیشب کجا بودی علی هنوز متوجه حرف مریم نمی شود با با دیشب یه غلتی کردم تو قهوه خونه هم پیاله قادر کثافت شدم به خدا مجبور شدم وگر نه امروز باید فقاتحه مش رجب میرفتیم مریم با همان حال پوز خند تلخی میزند و آره با قادر بودی ولی یه جای دیگه علی تاقتشس تاب میشود بلند شده توی اتاق دور خودش میگردد خون خونش را دارد میخورد مریم ادمه میدهد پیش سمیرا که نبودی علی عصبانی تر میشود سمیرا کدوم خریه با با میگم دیشب قهوه خونه بودم صضدتام شاهد دارم بار نداری از رجب قهوه چی بپرس سمیرا کیه حالا دیکگه نمیشناسی زن سلیته مملی قصاب همن که خاتر خوات بود همون که برای تو خودکشی کرد دزن حرف لغ نزن این حرافرو کدوم پدر نامری سر هم کرده خودم از زن قادر شنیدم گفته علی دیشب و گریه اانشس را میبرد علی زیر لب میگوید پی پدر نامرد از همون اولشم با نقشه اومد پیش منت حال که نتونسته من رو پیش پهلون خدا بیامرز خراب کنه میخواد الن آـبرومو ببره به ولای علی میکشمش از پشت قاب عکس پدرش و پهلوان کارد قصابیش را برداشت پشت کمرش پنهانش کرد مریم دیگر گریه نمی کرد نفرین هم نمی کرد داشت با چشم های خیره به علی نگاه میکرد علی به طرف در حرکت کرد وزیر لب باز تکرار کرد میکشمت قادر مریم مثل گیج ها شده بود چند ثانیه ای گذشت تا به خودش آمد علی روی ایوان رسیده بود علی ترو خدا علی   نرو .برگشت صورتش از شدت قیرت و مثل لبو قرمز شده بود دیگر چشم های زاغش به سبزی نمی زذد کبود کبود شده بود رگ گردنش باد کرده بود بعد یه عمر وقتی تو بهم شک کنی از خاله زنکای در وهمسایه هیچ حرجی نیست مریم انگار دوبار چمه های اشک از چمش راه گرفته ع بود علی اصلا" من غلت کردم اصلا" هرکی هرچی گفته به گور باباش خندیه پشت سر علی من حرف زده علی در چوبی را بهم کوبید پرنده ها از روی شاخ وبرگ درختهای توی حیات پر کشیدند مریم لبه ست.ن سنگی کنار پله ها تکیه زد و تمام بلندش شل شد ه بود نای بلند شدن نداشت اشک تمام صورتش را پر کرده بود رعنا و مجتبی که توی صندوق خانه توی بغل هم رفته بودند زار زار گریه میکردند وقتی از سرو صدای علی و مریم خبری نشد آرام به حیات آمدند و رعنا خودش را روی پای مریم اداخت دانه های درشت اشکش دامن مریم را خیث کرد مجتبی هم کنار ستون نشست و سرش را به پشت مریم تکیه داد و های های گریه میکردند انگار در ودیوار همداشتند گریه میکردند فقط آنهای که دل خوش نداشتند که زندگی مریم را ببینند داشتند میخدیدند همان های که وقتی چهره علی را دیدند خنده شان را خوردند و جولو پلاسشان را جمع کردند وخدافظی نکمرده از هم توی خانه هاشان چپیدن . علی قدم هایش را تند بر میداشت یه زره هم در تصمیمش شک نداشت . هم انتقام اشکهای مریمو میگریم هم یه محلرو از شرش کم میکنم با خوش میگوید رسم پهلوانی نیست دستت به خون رفیقت یاز بشه ولی برای اینکه خودش را رازی کند گفت رفیق که آبروی رفیق رو ببره اونم به ناحق رفیق نیست که هیچ از نا رفیقم بهتر بی شرف نمک به حروم اینقدر توی خودش بود که نوچه هایش را هم نهدید حتی نفهمید این دونفر با آن بطری زهر ماری از کی دنبالش راه گرفته اند . علی در قهوه خانه ا باز کرد این بار رخست نخواست حتی لبخند پهلوان راهم که جایش خالی بود را ندید فقط با چشمانش دانبال قادر میگشت . رحمان که تا به حال اینقدر علی را عصبانی ندیده بود حتی وقتی داشت آجانه را زیر بال کتک میگرفت اینقدر عصبانی نبود داش علی اصلا" اروز اینجا پیداش نشده علی عصبی تر شد پس این حرومزاده کدوم گوری رفته طرف در برگشت تازه قیافه نوچه هایش را توی قاب چشمهای پر از خشمش دید ده رابیفتید لامثبا و در قهوه خانه را بهم کوبید ولی کنار قهوه خانه درخت نداشت تا پرنده هایش پر بکشند فقط یک سایبان داشت که سمیرا داشت تز کنار آنت میگذشت چشمش به علی افتاد قند توی دلش آب میشد وقتی علی را میدید علی که از قهوه خانه بیرون زد و چشم های مات و مبهوت سمیرا را دیید از اینکه ناموس مردم به زیبائی علی چشم تمع داشت میخواست قالب تی کند کلاه شاپو را از سرش برداشت محکم به زمین کوبید از خشم داشت قالب تهی میکرد رنگ از صورت سرخ وسفید سمیرا رفته بود به تته پته افتاده بود داشت از ترس قالب تهی میکرد انگار دیگر علی را دوست نداشت اصلا" حالا مثل سگ از علی میترسید شاید اگر اوهم جریان را میدانست حالش مثل علی میشد البته شاید هم خوشحال میشد .از دم حمام هم گذشتند عباس حمومی داشت لنگ ها را روی بند کنار در حمام پهن میکرد چهره درهم علی و کلاهی که روی سر علی نبود تمام حس فضولیش را به خودش جلب کرد .چی داش علی خدای نکرده چیزی شده علی طرف حمام برگشت انگار چیزی به زهنش رسیده باشد با خودش گفت نکنه حموم باشه. با قیض توی چهره عباس حمومی خیره شد ترس را میشد در نگاه عباس حمومی دید انگار حس فضولیش هم از یادش رفت عباس قادر امروز ایجا نیومده قادر که انگار از نزدیکتر خشم را در چشم های علی دیده باشد با تته پته افتاده بود چه چه...چرا داشی پیش پای شما اول صبحی اود حموم انگاری حول برش داشته بود خیلی حول ولا داش وانگاری که شال کلاه سفر کرده باشه بار و بندیلش هم باهاش بود نگفت کجا میره . ن..ن /نه علی یقه عباس را محکم گرفت با تمام قدرت به دیوار چسباندش و با میکشیدش ترس رامیشد در قاب چشم های گشاد شده او دید میگم کجا رفت . نمیدنم .تو ندونی لامثب تو محل آب تو دل یکی تکون بخوره تو آمارشو تا شب نشده تو کل محل جار میزنی حالا میگی نمیدونم چهره علی سرخ سرخ شده بود داش علی من که کاری نکردم میدنم هیچ غلطی نکرده ولی به ولای علی راستشو نگی همیجا قیمه قیمت میکنم شیر فهم شدی عباس حومی به تته پته افتده بود آخه والله اگر بفهمه پوست از سرم میکنه ده .جون بکن آخه مطمئن نیستم ولی آقای قادر تو آبشینه یه گله جا داشت که کرده بود باغ قادر هم هر وقت گند کارش در میومد چند وقتی اونجا میرفت بعد که آبا از اسیاب بیفته بعد باز سرو کلش پیدا میشد امروزم مثل همون روزی بود که آژانا پیش بودن اون روزم هرچی ازش پرسیدم هیچی نمی گفت هی میلرزید مثل امروز اول فکر کردم آب سرد شده که میلزه ولی آب هیچیش نبود پیشو که گرفقتم گفت چند وقتی نمیاد اینجا . علی انگار کمی ارامتر شده باشد یغه عباس را رها کرد عباس نفس عمیقی کشید زبر لب غرید علی طرفش برگشت عباس با ترس جواب داد به خدا با شما بنودم با اون قادر نامردم علی اخم را توی صورتش جمع کرد از آن چهره زیبا حالا بیشتر چین چروکهای که از اخم توی چهرش نقش بسته بود صورتش را پر کرده بود. علی روبه نوچه هایش برگشت این یه تصویه حساب شخصیه شما برگردید نمی خواد دیگه پی من راهی شین هر دونفرشان سرشان را پائین انداخته بودند و هیچ حرفی نمی زدند   آخه داشی این آخر لوتی گریه نباس پیش نامرد تنها بری و باز دنبال علی را ه افتادند . تا روستا ده دوازه کیلوتری راه بود از دروازه شهر گذشتند هوا داشت گرگ ومیش میشد دلشوره شدیده در دل مریم را فتاده بود آرام وقرار نداشت ولی به خاطر بچه ها دندان روی جگر گذاشته بود و بچه ها روی زانوهای مریم خوابشان یرده بود مریم هنوز گونه هایش خیس بود دلدل میکرد خدایا یعنی و چشم هایش را میبست حنی دوست نداشت فکرش را هم بکند حتی فکر کردنش هم آزارش میداد یاد چند سال قبل افتاد قبل از ازدواجشان هنوز محرم علی نبود فقط اسم علی روی مریم بود خواستگارهای از هم جا بی خبر فکر نمی کردند دم این خانه   بد جور سر میشکند دیوارش   حتی پشت سران را هم نگاه نکردند حلا پشت سر علی صفحه گذاشته باشند اون هم این طور مریم هی به خودش تشر میزد ده آخه زن نا حسابی اونا یه حرفی زدن تو چرا باور کردی شاید حس حسادت زنانه کورش کرده بود دوست نداشت علی او مال کس دیگری بشود باز رازی نشد کثافت دختره هم بر روی خوبی داره شاید اینقدر سر را علی نشسته ولی باز زبانش را گاز میگرفت یکبار ه انگار باز یاد رفتن صبح علی افتاده باز دلهر تمام تنش را برداشت تنام تنش خیس عرق شد نکنه قادر نامرد با نوچه هاش به نا مردی بریزن سرش یاد چاقوی قصابی علی افتاد ترس به جانش افتاد سر بچه ها را آرام از روی دامنش پائین گذاشت مثل دیئانه ها به این طرف و آنطرف حیات میرفت یا حرف پهلوان افتاد حروقت دستت از همه جا بریید با خدا حرف بزن سریع داخل اتاق شاه نشین شد قرا بزگ پهلوان را از روی تاقچه برداشت بازش کرد ( وجعلنا لسان صدقن فل آخرین)معنیش را خواند از من زمانهای که بد یاد میکنند خوب یاد کنید قلبش کمی آرام تر شد چشم هایش رابست . چشمش را که باز کرد از خستگی نا نداشت سر پا بایستد تمام روستا را زیر پا گذاشتند ولی مثل یک قطره آب شده بود معلوم نبو کدام سواراخ پنهان شده بود از ترس علی خودش را گم وگور کرده بئد علی کنار دیوار ورودی روستا روی زمین نشست بطری زهره ماری که از صبح دست نوچه هایش بود گرفت و سر کشید تما تنش داغ شده بودذ فقط زیر لب قادر را فحش میداد چشم هایش قاطی میشد نئچه هایش را هم خو.ب نمی دید تلو تلو میخورد و زیر لب کش دار میگفت م..ی کششم..ت ن..امر..د از دور سایه فانوس هوا را روشن کرد علی که منتظر این لحظه بود چاقو را از قلافش بیرون کشید و قاب ش را به طرفی پرت کرد تمام زورش را در بازو هاشی جمع کرد چشم هایش را چند بار باز بسته کرد انگار که چشم هایش مثل اول بح قی کرده باشد را نگاهش را گرفتهع بود تلو تلو میخورد از دور شباهت چندانی به قادر نداشت از نزدیک که اصلا": نمدانست چرا فکر کرده بود قادر است سید محمد واعظ بود مسجد جامعه منبرذ میرفت آن شب مهمان روستا بود چون فردا صبح منبر داشت مجبور بود توی دل شب به شهر بییاید حال و ضع علی و رفایش را که دید ترس در دلش افتاد زیر لب گفت یا فارس الجاز دل را به دریا زد به به علی آقا علی دستهایش را روی شانه های سید گذاشت چاقو هم در دستش بود ترس را میشد در چشم های سید دید علی را می شنخات از بچگی ولی مست خیلیزفرق میمرذد با علی حاج مهدی سید اینجا چه غلطی میکنی توی حال عادی هیچ وقت بی حرمتی نمی کرد انگار نمی دانست چی میگوید نوچه های علی هر کدام یک گوشه بی حال به دیوار تکیه زده بودند سید سرش را پائین اندانخت علی جان برا روئضه اومدم اینجا علی رو ترش کرد با با چخبره هر روز خدا اشک خلق الله رو در میارین اشک توی چشم های سید جمع شد دلش شکست علی جان امشب شب اول محرمه . انگار تما عالم را روی سرد علی خراب کردند یاد ده محرم های بچگی اش افتاد چند روز قبلش موقع سیاه پوشان حسینیه لباس سیاه میپوشید تا آ؛خر محرم یکریز تنش بود از خودش خجالت کشید سید را رها کرد روی دوزانو روی خاک افتاد قادر را فراموش کرده بود دانه های درشت عرق و اشک چشم هایش بهم آمیخته شده بود بات پشت دست بین انبوه اشک راهی برای دیده سید باز کرد سید به ارواح خاک آقام اگر امشب برام روضه نخونی همینجا میکشمت سید روبه علی کرد آخه علی روضه بساط داره مستمع میخواد منبر میخواد علی روی خاک چهار زانو نشست سید اینم از منبر خودمم میشم منبرت سید با همان حال شکسته استغا ثه ای کرد و پشت علی نشست روضه را شروع کرد علی با نگاه غضبناک طرف سید برگش جون مادرت منو معتل نکن   روضه قمر منیر بنی هاشمو بخون سید دستی به محاسن سفید و بلندش کشید دانه های کوچک اشک گوشه چشم های سید راه گرفته بود انگار سید هم بدش نمی آـمد شب اول محرم یاد اربا ب کند سید با آن صدای گیرا دم گرفته بود ای اهل حرم میر و علمدار نیامد - سقای حیسن سید وسالار نیامد - علمدار نیامد علمدار نیامد .
سید همانطور که روی کمر علی بالا و پائین میشد    از روی کمر علی پائین آمد خم شد و صورت علی را روبرویش گرفت . علی جان تو ذات پاکه بیا به حق صاحب امشب توبه کن . علی سمت سید برگشت . آ سید یک کار دیگه ام تو حق من میکنی سید هم که حالا به پهنای صورتش اشک میرخت رو به علی گفت پهلون جون بخواه . سید من با این زبون روی حرف زده با آقا رو ندارم سید رو به نجف برگردد به آقا بگو علی روش نمیشه با شما حرف بزنه ولی به آقا بگو علی دیگه توبه کرد .
تصویر گلدسته های مسجدجامع روی حوض فیروزه ای بالا و پائین میشد سید دستش را بالا برد و مسح سرش راکشید چند نفری که برای نماز حاظر شده بودند پشت سر سید را ه افتادند و داخل مسجد شدند . سلام نماز که تمام شد سید برای سخنرانی بلای منبر رفت کتا مقطل را باز کرد تاغ روضه را شروع کند ولی بی اختیار یادش افتاد و اشک از صورتش جاری شد و به رسم دیشب بدون مقدمه خواند ای اهل حرم میر و علم دار نیامد . سقای حسین سید و سالار... اشک های سید به حق حق گریه تبدیل شد و جمعیت همه منقلب شدند و سید داستان شب گذشته را برای همه تعریف کرد و گفت که علی گندابی توبه کرده است حاج محمود بزار زیر لب لبخند زد و گفت عاقلان داند مشدی محرم چش غره ای رفت چند نفری هم کم کم پچ پچ های خاله زنکی بعضی هادبلند شد سید هم یکباره از بلالذی منبر پاین آمد علی ذاتش درسته خیلی هاتون مدیون جون مردی علی هستین کدوماتنون جرأت کردین جلو این آجانای از خدا بی خبر وایسید من پیش علی میرم تا بیارمش مسجد هرکی که خودشو مدیون علی میدونه یا علی .
سید که از در مسجد بیرون آمد اکثر مردم پشتش راه افتادن.
صدای در چوبی خانه علی به صدا در آمد مریم همانطور که از صبح اشک راه نفسش را گرفته بود به شوق دیدین علی سراسیمه خودش را به در رساند . کولون در را که انداخت یکباره به عقب برگشت و رویش را قرص گرفت از چیزی که دیده بود تعجب کرد . زبانش بند آمده بود بریده بریده پرسید آقا سید چی شده سید سرش را پاین انداخت دختر پهلون علی رو صدا کن کارسش دارم . م سرش را پاین انداخت آ قا سید علی صبح اومد خونه تا به حالا علی رو اینطوری ندیده بودم ساکش رو برداش گفت من میرم حرم آقا تا آدم بشم میرم تا شاید آقا توبه منو قبول نه گفت میرم حرم آقام امام حسین .
یک سالی میشد که از علی خبری نبود و مریم هر روز خدا چادر چاقسو میکرد و دنبال علی پی این خانه به آن خانه می گشت تا از کسای که تازه از عراق آمده بودن خبری بگیرد از زائر گرفته تا بازاری های دم بازارچه که از عراق توتون وچای می آوردن .
پائیز بود و برگهای خشک شده درخت مو تمام حیاط خانه را پر کرده بود وحوض فیروزه ای پر شده بود ازبرگها یخشک . مریم چادرش را دور کمرش گره انداخته بود داشت جارو میزد که صدای در بلندشد. کی از پشت در صدای همایون پسر حاج محمد بزاز بلند شد مرم خانم همایونم پسر حاج محمود. مریم چادر را از دور کمرش باز کرد روی سرش کشید و در را باز کرد خبرش را داشت که همایون رفته بود زیارت . سلام آقا همایون خوش خبر باشی ، همایون سرش را پائین انداخت بود سلام. زیات قبول ، میگم آقا همایون شما از علی آقا خبر دارید همایون همانطور که سرش را پایین انداخته بود گفنت: علی آقا از اینجا که رفته بود دوماهی رو کنار حرم آقا مونده بود آنجا که حسابی زنگار از دلش باز شده بود رفته بود نجف میگن اون طی چندماهی که تو نجف بوده از نزدیکای میرزا شده بود اینقدر که میرزا احوال پرسش می شده، میگن یک روز به میرزا خبر میدن یکی ازعلما فوت کرده میرزا دستورداده بود تاربراش زیر پای زوار یک قبر آماده کنناینها را که همایون میگفت مریم تمام تنش سست شد تکیه اش را به دیوار زد دانه های درشت اشک راه نگاه هش را بست اشک از گوشه چشمهایش قل میخورد و روی صورتش پهن میشد همایون همانطور که سرش پائین بود مدام لبهایش می جنبید و ته دل مریم را بیشتر خالی میکرد. والا مریم خانم میگفتن بعداز نماز ظهرخبر دادن به  میرزا که آون عالم دوباره به زندگی برگشته  میرزا گفته بود روقبر را نپوشونید حتماً حکمتی داره ، حرف میرزای شیرازی که بی حکمت نیس بعداز نماز عصر به میرزا خبر داد ه بودند  که علی آقا رو سجده از دنیا رفت ، میرزا همنطور که اشک تو چشاش جمع شده بود سمت مردم برگشته بودو گفته بود علی توی آخرین سجدش از خداخواست که صاحب همان قبر خالی باشه و شد.

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال