Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  08:33 صبح ۱۳۹۰/۷/۲۸
تعداد بازدید  :  533
Print
   
اذان به افق جبهه

علیرضا اکبری
اذان به افق جبهه
علیرضا اکبری
 
حاج مسلم چایش را هورت کشید:
بچه ها شوخ هستند، ، توجیه کردم که شما کی هستی، جوانند.
مکثی کرد و بعد ادامه داد. شوخی هاشان بیخطره. اینجا، یه شوخی باب شده. نمیدانم کی، وقت اذان قایم میشه و اذان میده.
-          یعنی نمیدونید کیه؟
استکان چایی را سرجایش گذاشت. سرش را تکان داد:
- چند نفر را همین جوری فراری دادن. بگیرم ادبش میکنم.
به اندام لاغرش نگاه کردم: چرا؟ کار جالبیه که.
تا آمد شناختم.
 حاج مسلم؟
 مسئول اعزام نیرومان بود. تعارفشان کردم توی اتاق.
پرسیدم:
-        کار قضائی که نداری.
لحن تندم، خودم را هم اذیت میکند.
-        نه، یه رفیق مشترک ما رو سراغ شما فرستاده.
-        کی؟
-        ما رو  علی مشهدی فرستاد، میگفت همسایه حجره شما بوده. 
...................................
نعلین های قهوای و زوار دررفته­ام را نوک پایم انداخته بودم توی حیاط قدیمی مدرسه روبروی ایوان حجره کوچکمان  داشتم رژه میرفتم ودرس از بر میکردم . از ماه فقط یک حلال نازک مانده بود. بیشتر حجره­های این طرف هم یا چراغ بالای سرشان خاموش بود یا ریخته بود.  فقط چراغ صد وات وکم نوری مانده بود که فقط ده دوازده قدم را روشن میکرد و من جرئت نمیکردم بیشتر از آن از هجره فاصله بگیرم.
هر بار که سمت حجره برمی­گشتم  نگاهش را حس میکردم، نگاه سنگینش نمی­گذاشت تا روی خط ها متمرکز باشم. عرق کرده بودم، برگهای درخت توت جلوی حجره که هر بار،  با یک نسیم فس فسو تکان میخوردند، مثل چوب خشک راق مانده بودند.
ذهب  ذهبا  ذهبو   ذهبت  ذهبتما  ذهبتم نشد دوباره تکرار کردم.
نگاهش نمی­گذاشت. سرم را باز توی دفترم کردم، یک نگاه سر سری به ردیف مرتب نوشته هایم انداختم و باز دفتر را بستم وشروع کردم به راه رفتن: ذهب ، ذهب  ذهبا  ذهبو  ذهبت ذهبتما ذهبتم
 حرارت بدنم بالاتر رفته بود، پیراهن سفید م گله گله خیس به نظر میرسید از دستش شاکی بودم. طرفش برگشتم، به ابروهایم گره انداختم و جلو یش در آمدم . آرام توی هجره لم داده بوه به دوتا بالش گرد که از داهات آورده بودیم و با آن چشم های مشیش به چشم های من زل زده بود وداشت دانه های تسبیح را زیر انگشتان کشیده اش جابجا میکرد.
از همان بچگی هم  هر وقتی میخواست به چیزی وادارم کند، همینطور زل میزد انگار مار مسخٌر کرده باشد. میخواستم  تا برای یک بار هم که شده بهش نه بگویم. با لبخندی که به زور زیر پوست سفید صورتش  نگه اش داشته بود رو به من کرد.
-        خوب؟ بقیش؟
-        مگه میذاری؟
-        من هم میخونم، اما من فعل جهد را میخوام صرف کنم. صرف عملی، نه برای شیخ رضا، برای بعثیا
باز دانه های تسبیح را زیر انگشتانش جا بجا کرد. من هم زل زدم توی صورتش تا جواب درست و درمانی بهش بدهم اما وقتی توی چشم هایش خیره می­شوم تمام حرفهایم یادم میرود . لیوان خالی را از کنارش برداشتم و از کولمن جلوی در لبالب پرش کرم سر کشیدم .
- فکر کردی از من بیشتر امام را دوست داری؟ گفتم فقط این ده روز، بعد هرجا بگی میام . بذار ملبس شم.
سرش را رو به بالا تکان داد.
راه افتادم به سمت حوض سنگی وسط حیاط مدرسه، آستین هایم را تا کردم و پاچه شلوارم را هم دوتا تا زدم وکنار سکوی سنگی کنار حوض نشستم. یاد مسجد دهاتمان افتادم، حوض و گلدسته­هایش را بابای مجتبی ساخته بود، اوستا محمد باقر خدا بیامرز، از آن گلسته های سر به فلک کشیده، تا قبل از اینکه که بلندگو شیپوری بیاید به داهات، اذان سر گلدسته، ارثیه­ی مجتبی بود.
مجتبی میخواست ملا بشود. قرار نبود من ملا بشوم. من را وادار کرد. درست مثل همین امشب. برگشتم داخل هجره. خوابیده بود.
همانطور که با خودم کلنجار میرفتم چشم هایم سنگین شدن و پلکهایم سر خور و انگار صد سال نخوابیده باشم خوابم برد.
................................
استکان چایی را تعارفش کردم:
-        خیره؟
-        زیارت همیشه خیره.
برنامه هایم پر بود، دادگاه داشتم.
چاییش را لب نزده بود، گفتم:
-        برای روحانی کاروان چند تا از رفقا از قبل تماس گرفتن به همه گفتم نه، دادگاه دارم.
-        فرق داره، اینا از بچه های تفحص هستند، یه مشکلی برای علی مشهدی درست شده، نمیاد، امیدمان کرد به شما. ما فردا عازمیم با قطار ساعت پنج صبح قطار اندیمشک. برای شما بلیط گرفتیم.
اولش مصر بودم، اما انقدر اصرار کرد که دودلم کرد، شب خوابم نبرد، برعکس آن شب هجره. ساعت چهار صبح بود، رفتم سراغ آلبوم عکس ها. عکس مجتبی را درآوردم و گذاشتم تو جیبم. مفقود بود، اوایل زیاد یادش میکردم، مدتها بود، سرم شلوغ شده بود.
 هوای گرم جنوب به سرو صورتم خورد، توی چادر نشستم تا خستگی بگیرم، نیروها بیل بدست پیدایشان شد. سهم آب که میشد میرابها از سر شب بیرون میزدند، من از تاریکی میترسیدم این بود که آویزان مجتبی بودم.
 یکی شان که از همه لاغر تر بود داد می­زند: همه برا سالامتیش بگین صلوات، همه با هم دادازدند میگیم صلوات .الله اکبر الله اکبر خامنه ای رهبر.
خیلی رو ندادم، نه لبخندی نه شوخی ای. پراکنده شدند، با یک بیل و یک کوله.
حاج مسلم میگوید:
عرض کردم شوخ هستند.
میگویم: چطور نتونستید تاحالا تشخیص بدید اذان رو کی میده؟ همین اذان صبح، همه رو جمع کنید هر کسی که غایب بود همونه.
میگوید:
راستش حاجی، اذان صبح نمیشه. یک ساعت مونده به اذان بعضی از بچه ها میزنند به بیابان، خلوت دارند، بعضی ها هم که دیر تر از خواب پا میشن، تازه ناکس اذان رو مطابق با اذان رادیو نمیده، یک چند دقیقه دیر و زودتر. اینه که سر اذان جمعشون کنی ممکنه بعدش که پخش بشن....
- اذان ظهر چی؟ انقدر نگهشون دار تا از ظهر خوب بگذره
- من سرظهرا نیستم
- لابد مغرب ها هم یه چیزی هست؟
چفیه ی دور گردنش را روی پیشانیش مالاند.
- بله مغرب ها خیلی ها میرن عقب، نمیشه آماری جمعشون کرد.
- پیداش میکنم.
بعدازظهر همه را به خط کردم، راس ساعت چهار. حاجی مسلم متعجب نگاه می­کرد.
پرسیدم: حاجی الان همه جمعن؟
-        عباس و مصطفی عقبن، بقیه هستن.
به همه شان نگاه کردم: تو.
-        جانم؟
-        اذان بده
-        بلد نیستم حاجی
-        بلدی هرجوری بلدی.
شروع میکند. دیگران سر تکان میدهند، حاج مسلم با اشاره میگوید این نیست.
میگویم، عزیزان من، همه برای خدا اینجا هستیم، همه برای امر مقدسی، اما این جنگولک بازی­ها درست نیست، خدا شاهده شهدا ناراحت میشن، من امروز معلوم میکنم چه کسی این شوخی زشت رو انجام میده و بعد تنبیهش میکنیم.
شما بخوان. شروع کرد.
سر ظهر شد، نفر اخر که اذان داد، گفتم معلوم شد یا عباسه یا مصطفاست.
حاج مسلم میگوید: عجب.
رادیو اذان داد. وضو گرفتم و ایستادم جلو.
وسط نماز بودم که صدای اذان بلند شد. چشمم را بستم و به نماز تمرکز کردم، عجب صدایی داشت، بهم ریختم. انگار از رادیو یا جای دیگری شنیده بودم. اذان آشنا بود. خیلی آشنا. نمازم که تمام شد، عصبانی گفتم بر مردم آزار لعنت. با نماز هم شوخی؟
تا مغرب نه مصطفی برگشت و نه عباس.
عصر بود که مصطفی برگشت، ریختند سرش و آوردندش توی چادر.
هاج و واج نگاهم می­کرد.
-         اذان بده ببینم.
باز هم با دهانی باز من را نگاه کرد.
گفتم: اذان بده برا چی اینجوری نگاه میکنی.
شروع کرد، حاج مسلم میگوید: یه کمی شبیه است. میگویم نه.
عباسه.
اما برا اینکه مطمئن بشیم، اقا مصطفی از الان تا دو ساعت بعد مغرب پیش خودمی.
سرتکان میدهد.
میگویم، ولی این نیست، عباسه
حاج مسلم میگوید ای ناجنس.
وقت نماز مصطفی کنارم بود، زودتر از اذان رادیو اذان شروع شد. دلم آشوب شد، حال بدی پیدا کردم. نمیدانم چم شده بود. از ظهر بدتر بودم.
عباس شب نیامد. حاج مسلم کلمن آب را پر کرده بود:
- نمیدانم ناقلا کجا قایم شده.
چند دقیقه قبل از اذان صبح بیدار شدم، فقط برای اینکه اذان را بشنوم. یک ربع بعد از اذان رادیو، شروع شد. به طرف صدا دویدم، صدا بلندتر می­شد، دلشوره ام بیشتر شد.
صبح عباس هم آمد و همه ریختند سرش. گفتم اول امتحان بعدا جریمه.
عباس هم نبود، موذن عباس هم نبود.
میگویم، تا چند کیلومتری، آبادی هست؟
-        ده کیلومتر.
-        ممکنه ازونجاها آب بخوره؟
-        شانه اش را بالا می­اندازد.
-        باهاشان درگیری نداشتید بخوان فراریتون بدن؟
-        نه حاجی
اذان ظهر جماعت نخواندم، رفتم به سمت صدا، بدون اینکه به کسی چیزی بگویم.
وقتی که اذان ظهرش تمام شد، داد کشیدم، لعنتی فهمیدم.
با عصبانیت برگشتم، وسائلم را جمع کردم و راه افتادم.
حاج مسلم دوید دنبالم
-        چی شده حاجی؟
-        خودت را گرفتی مسخره یا من را مسلم؟
-        چی میگی حاجی
-        چی میگم؟ چرا میخوای من رو بهم بریزی؟ نمیفهمی من با مجتبی چه رابطه ای داشتم؟ تازه داغش سرد شده باید اینجوری کنید؟
مسلم عرق پیشانی اش را با چفیه ی مشکی اش گرفت.
-        چیکار کردم حاجی؟ مجتبی کیه؟
-        مجتبی رفیقم، همون که شهید شد، رفیق این علی مشهدی که فرستاده شما رو دنبال من
-        اها، اقا مجتبی
-        بله اقا مجتبی یادت اومد خوبه. صداش رو ضبط کردی و گذاشتی من رو بهم بریزی
حاج مسلم دستم را گرفت و کشید.
-        به روح مجتبی اینجور نیست. اشتباه میکنی.
گفتم ولم کن دیگه.
تا نزدیکی ماشین رفتم، داد زد به فاطمه ی زهرا راست میگم.
ایستادم.
-        علی مشهدیه؟
-        بابا علی طفلک، دفعه­ی قبل پاش رفت روی مین، بیمارستانه. اشتباه میکنی لابد
-         خدا شاهده، صدای مجتباست، همون صدایی که توی داهات می­پیچید، سینش میزد، خدا گواهه.
برگشتم، بیل برداشتم و  زدم به بیابان. به سمت صدا.
 لیست شهدا را حاج مسلم آورد، لیست شهدای تعاون را.
نفر چهاردهمی بود، مجتبی محبی. خیلی طول نکشید که از صدا، استخوان هایش را پیدا کردیم، او بود و چهار پلاک دیگه. روی پلاک نوشته بود، مجتبی محبی معروف به موذن.

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال