Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  08:34 صبح ۱۳۹۰/۷/۲۸
تعداد بازدید  :  536
Print
   
در کــنــار من

مرتضی حاج‌رفیعی
در کــنــار من
مرتضی حاج‌رفیعی
 
 
((خاله....خاله...اومدن...اومدن))
کنترل توی دستش را تکان می دهد و صدای تلوزیون را کم می کند.
پسر بچه ای که انگار در حال دویدن است واضح تر از قبل  داد می زند:
(( خاله....اومدن...))
صدای بوق بوق ماشینها که بلند می شود   ،تلوزیون را خاموش می کند  و به پنجره ی هال خیره            می شود.صدای  ضبط   را آنقدر زیاد می کنند که صدای دست زدنها و لی لی لی گفتن هاشان محو می شود. صدای بوق ماشینها که بلند تر می شود .کنترل را روی عسلی کنار دستش می گذارد.وزنش را روی دسته های چوبی مبل می اندازد و بریده بریده بلند می شود. دستهایش را به  پشتش فشار می دهد و راست می ایستد.سرش را سمت من می چرخاند و می گوید : 
   ((ببین چه خبر شده ، نمیای از پنجره نگاه کنیم؟))
 لبخند می زنم، ظرفها را آهسته می گذارم داخل ظرفشویی و می گویم:
 ((نه  کار دارم ،شما نگاه کن)).
کنار ظرفشویی می آیم، دستکش ها را می پوشم وشیر آب را باز می کنم و دوباره نگاهش می کنم. چند لحظه کمرش را می مالد و آرام آرام راه می افتد ،دور هال می چرخد و کنار پنجره ی بخار کرده که               می رسد،پشتش را تکیه می دهد به دیوار و می ایستد.  روی بخارهای  پنجره دست می کشد . پیشانی اش را به  شیشه می چسباند.ریسه های آویزان از نرده های حیاط روبرویی شیشه را با نور لامپهای سبز و قرمز و زردشان روشن می کنند.
.بلند بلند می خندد و  می گوید: ((زینب بدو بیا ببین این یارو چه جوری می رقصه،خیلی...))
 می زند زیرخنده. لبخند می زنم، کمی ریکا روی اسکاچ می ریزم و می گویم:
 (( دستم بنده ،بذار ظرفها رو بشورم میام))
یکی از ظرفها را بر می دارم و  زیر شیر آب می گیرم.با بالای دستم عرق پیشانی ام را پاک می کنم که صدای سرفه اش از پشت سرم می آید:(( ترسیدی؟ ببخشید! ))
دستم را روی سینه فشار می دهم: (( نه بابا،نفهمیدم اومدی آشپزخونه))
نزدیکتر می آید،کنارم تکیه می دهد به یکی از کابینتها و می گوید:
((راستی زینب مطمئنی نمی خوای بری؟عروسی قشنگیه ها ))
 ظرف داخل دستم را فشار می دهم :
 (( می دونم ، ولی خیلی خستم اگر سرم درد نمی کرد می رفتم))
سرفه ای دیگر می کند و آهسته تر می گوید:
((نکنه مشکلت کادو عروسیه؟ )).                                      1                                
 ظرف از دستم لیز می خورد ودوباره می افتد داخل ظرفشویی.عرق پیشانی ام را پاک می کنم و می گویم:  (( نه به خدا ، فقط خستم ، همین )).
برای چند لحظه سنگینی نگاهش را حس می کنم.دستش را تکیه می دهد به سکوی آشپزخانه و آرام آرام  بیرون می رود.آخرین ظرف را توی جا ظرفی می گذارم. دستکش ها را بیرون می آورم.صدای آهنگ و کل کشیدن هاشان که بلند تر از قبل شده توی سرم می پیچد .  مشتی آب به صورتم می زنم . شیر آب را می بندم و جلوی ورودی آشپزخانه  می آیم  .لحظه ای روی رختخواب گوشه ی هال دست به کمر می ایستد، لوله ی گاز کنار دیوار را  می گیرد و آرام آرام روی رخت خواب می نشیند.پاهایش را کم کم دراز می کند و چند باری با مشت روی رانهایش  می کوبد.دراز که می خواهد بکشد یک مرتبه به جلو پرت می شود و داد        می زند: (( علی جا.....)).
 با دمپایی داخل هال می دوم و کنار رخت خوابش که می رسم دستم را می گذارم روی شانه هایش :
(( چی شد داداش ؟ حالت خوبه؟می خوای....))
دستش را بالا می آورد و با صدایی که به زحمت از دندانهای به هم چسبیده اش شنیده می شود می گوید: ((چیزی نیست، .یکم رگ به رگ شده ))
.قلبم تند تر از قبل می زند و نفسم بند آمده.از داخل کیسه ی کنار رخت خواب پماد کمرش را بیرون        می آورم و می خواهم درش را باز کنم که با تکان دست اشاره می کند نمی خواهد. در پماد را    می بندم و می اندازمش کناردیوار.آنقدر به صورتش زل می زنم تا چشم می دوزد به فرش،می خندد و سر تکان می دهد.بدنم انگار آتش گرفته باشد داغ می شود ، صدایم بالا می رود و می گویم:
(( چقدر باید اینطوری درد بکشی؟چرانمی ری پیش یه متخصص،حتما باید زبونم لال...)).             
 لبم را گاز می گیرم و دست می گذارم روی پیشانی ام.دستش را دراز می کند ،                                    پماد را کنار دیوار بر می دارد ، روی انگشت  می مالد و می گوید:                                                                       (( چشم ، تا آخر هفته می رم پیش یه متخصص خوب،بذازآدرسش و از...)).
 حرفش را قطع می کنم و می گویم:   
(( هر بار همین حرفها رو می زنی ،اگه دکتر نمی ری حداقل چند روز توی خونه بمون و استراحت کن)) لبخندش محو می شود.پماد را با کف دست روی کمرش می مالد،صورتش درهم می رود و چشمهاش ریز  می شوند.احساس می کنم رگهای سرم کم کم بلند می شوند،روی سرم می آیند و دائم باز و بسته              می شوند.جلوی چشمهام سیاه می شود.بلند می شوم وبدون آنکه نگاهش کنم بر می گردم آشپزخانه.صدای شادی و آهنگ فضا را پر کرده .سرم درد می  کند.تکیه می دهم  به یکی از کابینتها. آب دهانم را چند بار به زحمت پایین می دهم و به حلقومم فشار می آورم تا بغضش نترکد .چشمهام را می مالم تا سوزششان بیافتد و مثل همیشه آب قوره نگیرند.ذهنم پر می شود از حرفهایی که آنطور با صدای بلند به داداش زده ام. از خودم بدم می آید.انگار نه انگار که دردهای کمرش...... بغضم می ترکد و اشکم سرازیر  می شود.دستم را مشت می کنم ،کنار صورتم می آورم و شانه هایم به لرزه می افتند. با کف دست اشکهام را پاک می کنم.نفس عمیقی می کشم و کنار ظرفشویی  می روم.کتری را پر از آب می کنم و روی گاز می گذارم.کبریتی روشن می کنم و  می گیرم زیرش.شیر گاز را بازمی کنم .  
2
همه چیز سوخته بود .ازآن همه فرش و موکت تنها لایه های سیاهی باقی مانده بود مچاله وبه هم چسبیده.دیوارها نم داده و خیس بودند.انگاربه جای فرش و موکتها ی مغازه آنها را خاموش کرده بودند.گچ دیوارها باخورده شیشه های کف مغازه مخلوط شده بود واصلا نمی شد داخل رفت. همان یک بار که مغازه را آنطور سیاه و دود گرفته دیدم برایم کافی بود.
یک روزتمام گوشه ی اتاقم،روبروی عکس پدر نشستم واشک ریختم.بعضی وقتها به این فکر می کردم که اگر ماه رمضان نبود.... اگر پدر مثل همیشه برای ناهار می آمد خانه.می گفت اینطور راحت تر است.کرکره را می کشد پایین و مدتی روی فرشهای مغازه استراحت می کند.چندروز بیشتر از مرگ پدرنگذشته بود که سرو کله ی طلبکارها پیدا شد.اوایل یکی دو بارزنگ می زدند و با عرض تسلیت و پوزش  حرفشان را می زدند.مرگ پدر  را فراموش کرده بودیم . داداش می گفت اگر مدارک داخل مغازه نسوخته بود،می شد مقداری از پولهایی که پدر به بازاری و غیر بازاری غرض داده پس بگیریم و مقداری از بدهی هارا صاف کنیم.می گفت چند ماهی که قبل از دانشگاه رفتنش  کنار پدر کار می کرده بارها  دیده که پدر دست بعضی از همین طلب کارها را گرفته و با روی خوش بهشان پول غرض داده. یک پای داداش خانه بود و پای دیگرش دادگاه و دادسرا.آنقدر مشکلات زیاد شد که  داداش مجبور شد  یک ترم ازدانشگاه مرخصی بگیرد.مادر اوایل مخالفت می کرد و می گفت که این کارها را باید به شوهر خاله بسپرد وخودش فقط فکر درس و دانشگاهش باشد.ولی شوهر خاله بعداز مرگ پدر غیبش زده بود وهر بار هم که سراغش را از خاله می گرفتیم صورتش سرخ می شد و جواب         می داد: (( رفته ماموریت ،تا آخر هفته......)).
انگار یادش رفته بود که همه چیزش را از پدر داشت.خودش می گفت.توی هر مهمانی و مجلسی که         می رفتیم کنار پدر می نشست و جلوی همه این حرفها را می زد.اینکه پدر چطور دستش را گرفته،چطور بدهی هایش را داده و .....پدربارها گفته بود این حرفها را توی جمع نزند و هر بار جدی تراز قبل بین حرفهای شوهر خاله می پرید و می گفت :
(( این حرفها چیه می زنی ، بنده چه کارست ....همش از لطف و کرامت خودشه ))
 مادر روز به روز حالش بدتر می شد ودیگر حتی اسپره ام نفسش را جا نمی آورد.داداش بعد ازظهر ها که می آمدخانه،قبل از اینکه لباسش را عوض کند،چند دقیقه ای کنار مادر می نشست.دستش را بین دستهاش    می گرفت  و می گفت: (( چیه مادر؟ باز که ناراحتی،مگر من مردم که تو اینطور غصه می خوری؟)).
مادر این حرفها را که می شنید صورتش سرخ می شد،سر داداش را توی سینه جمع می کرد،گلویش را        می بوسید وبا صدای گرفته اش می گفت: (( خدا نکنه مادر ، دشمنت...)).
 دست مادر را می بوسید.ار کنارش بلند می شد و پیراهن سیاهش رادر می آورد و کناره  آشپزخانه می آمد:
(( خوبی زینب جان ))
.سلام می کردم و نزدیک می  رفتم.لبخند می زد ومی گفت: ((خیلی خستم،چایی  داریم؟))
. چای خشک را ازکابینت بیرون می آورم و می ریزم توی قوری و با آب جوش پرش می کنم. می گذارمش روی کتری که چند ثانیه ایست جوش آمده و قول قول می کند.دمپایی ها را در می آورم و برمی گردم داخل هال.پیراهنش را تا سینه بالا داده و به پهلو خوابش برده.نزدیک می روم.پتو را از کنار دشک  بر می دارم ومی اندازم رویش. اهنگ عروسی نگاهم را می اندازد به موهای سفید جلوی پیشانیش:
 ((..... دوماد چه شوخ و....)).              3                                         
بغضم می گیرد.پشت می کنم به رخت خواب وداخل هال می چرخم.کناره میز تلوزیون  که می رسم لحظه ای می ایستم،خیره می شوم به عکس پدر که مثل همیشه با آن چشمهای سیاه و ابروهای بالا داده  نگاهم           می کند.به عکس مادر که آنطرف میز چادرش را روی دهانش جمع کرده و انگار  رخت خواب داداش را نگاه کند به پشت سرم خیره شده.نگاهم می افتد به آنتن  گوشی تلفن که دائم روشن و خاموش می شود. ساعت بزرگ بالای میز تلوزیون را نگاه می کنم.را ه می افتم و می نشینم روی میز تلفن.گوشی را بر   می دارم و به صفحه ی خاموشش نگاه می کنم.صدای آهنگ که قطع می شود صدای زنگ تلفن در   می آید.شماره را نگاه می کنم  ،باکف دست جلوی  بلند گوی اش را می گیرم و قبل از انکه سومین زنگ را بزند بر می گردم آشپزخانه. دوباره شماره را نگاه می کنم،نفسی تازه می کنم و جواب می دهم:
 (( بله...سلام...خانم؟ صبحم تماس گرفته بودید، درسته!...دروغم چیه خانم... همسایه ها !حتما اشتباه کردن... صبحم بهتون گفتم ما دختر دم بخت نداریم ...بله که مطمئنم...خواهش می کنم...خدانگهدار))
گوشی را قطع می کنم و دست می گذارم روی سینه .نفسی تازه می کنم و بر می گردم داخل هال .داداش خواب و بیدارنگاهم می کند و می پرسد: ((کی بود؟)).
گوشی را روی شارژرش می گذارم و جواب می دهم: (( هیچکس بابا،اشتباه گرفته بود))
روی میز تلفن می نشینم . گوشی را توی دستم فشار می دهم وبه ساعت کوچک کنار رخت خواب داداش نگاه می کنم.آرام آرام   می چرخد و پشت به من خوابش می برد.صدای دست زدنشان  هم قطع شده وتنها صدای گاز خوردن ماشینها  و صحبت کردنشان  از کوچه می آید.گرمم می شود.بلند می شوم و کناره پنجره  می روم. فندک بخاری کناره دیوار را کمی می چرخانم وکمش می کنم.پنجره را باز می کنم و گوشه ی دیوار         می ایستم. داماد کناره در باز ماشین عروس ایستاده وبه مردی که دوربین فیلمبرداری  دستش است می گوید: ((زودباش، دوربینت وروشن کن)).
دختر همسایه جلوی در باز حیاط و کنار ماشین عروس پدرش را بغل کرده و سر روی شانه هایش گذاشته و گریه می کند.مادرش  پشت سرشان چادرش را جلوی صورتش گرفته وگریه می کند.
مادر گوشه ی اتاق من خوابش برده بود.از صبح بی قراری می کرد و می گفت خواب پدر را دیده که کنارباغ  پر از گلی تنها نشسته بوده و با حسرت نگاهش می کرده. قرار بود عصر خاله بیاید تا باهم ببریمش سر خاک. داشتم برنج پاک می کردم که داداش آمد.سلام کردم.داخل هال را نگاه کرد و گفت:
(( مادرکجاست؟)).
با سر اشاره به اتاق کردم و گفتم: ((هیس... تو اتاق خوابیده)).
آرام آرام نزدیک اتاق رفت،دررا آهسته باز کردو چندلحظه به داخل اتاق خیره شد.در را  بست.پیراهنش را بیرون آورد و می خواست بنشیند که صدای زنگ دربلند شد.اف اف را برداشت .ابروهاش درهم رفت،صورتش سرخ شد و گفت: ((داد نزن الان میام جلوی در))
 گوشی را گذاشت،لباسش را از  گوشه ی هال برداشت پوشید. دویدم داخل هال و گفتم: (( کی بود داداش؟ ))
 کفشهاش را پوشید و گفت:
(( طلبکار، مواظب باش مامان چیزی نفهمه،خودتم توخونه بمون تابر گردم))
4
نفسم بند آمده بود.دستهام راداخل هم فشار می دادم وپشت سر هم  صلوات می فرستادم.صداشان تاهال می آمد و هر چند دقیقه یکبار ضربه ی محکمی به در حیاط می خورد و تکانم می داد.کم کم صداها بیشتر شد .انگار همسایه ها بیرون آمده بودند و جداشان می کردند.                   
صبرم  تمام شد.چادرم را سر کردم و می خواستم بروم بیرون که داداش در حیاط را بازکرد و داخل آمد.سریع پرده را کنار زدم و نگاهش کردم. گوشه حیاط تکیه داد به دیوار ونشست روی پله های جلوی در.پا برهنه دویدم داخل حیاط . صورت و سینه ی قرمز شده اش را که دیدم جلوی صورتم را گرفتم و گریه کردم.بلند شد.کنارم ایستاد. دستی روی سرم کشید وگفت:
((نمی خواد گریه کنی! همه چیز درست می شه،بزار خونه رو بفروشیم))
اشکهام را پاک کردم.لبخندزدم و پشت سرش ازپله های راهروبالا رفتم. در هال را که بازکرد،ایستاد،به طرفم برگشت وگفت:
(( در اتاق و توباز گذاشتی؟)) 
به در نیمه باز اتاق نگاه کردم.زبانم بند رفت .داداش با کفش دوید جلوی در اتاق،از لای در به زحمت داخل رفت و داد زد: (( مادر ...مادر...)).
   تا نزدیک در چند بار خوردم زمین.با زحمت از بین  در داخل رفتم.مادرپشت در به پهلو افتاده بود وبا دهان بازنگاهم می کرد.سرم سبک شد.همه ی خانه دور سرم می چرخید.چشمهام سیاهی رفت و اخرین چیزی که شنیدم فریادهای داداش بود : (( زینب ، زینب، زینب جان)) 
 بر می گردم و نگاهش می کنم.کنار ورودی آشپزخانه ایستاده،چشمهاش را می مالد و می گوید:
 ((حالت خوبه؟ می دونی چند دفعه صدات کردم؟)).
با آستین پیراهنم صورتم را پاک می کنم و می گویم:
 (( ببخشید،حواسم پیش عروسی بود،چیزی پرسیدی؟))
می خندد و نزدیک می آید: ((باز که چشمات قرمزن؟گریه کردی؟))
 پیشانی ام را دوباره می چسبانم به شیشه و می گویم:
((نگاه کن .عروس داره از پدر و مادرش خداحافظی می کنه))
دستش را به گوشه های پنجره تکیه می دهد و سرش را می چسباند به شیشه.خیره می شود به حیاط روبرویی.عقب می کشم و از پشت نگاهش می کنم.سینه ام درد می گیرد.بر می گردم آشپزخانه.دستم را بین موهای عرق کرده ام می برم وسفت می گیرمشان.
 (( کجا رفتی زینب؟))
نزدیک ظرفشویی می روم.شیر را باز می کنم و مشتی آب به صورتم می زنم.صدای بسته شدن پنجره           می آید.از داخل کابینت لیوانی بر می دارم و زیر شیرآب می گیرم.چند لحظه صبر می کنم و بر می گردم داخل هال.روی رخت خواب دراز کشیده و پاهایش را می مالد.  تاچشمش به من می افتد می گوید :
 (( کجا رفتی پس؟))                                            5
 
سرم را می اندازم پایین،لبخند می زنم و می روم کنارش می نشینم.پاهاش را جمع می کند،نگاهم می کند و می گوید: ((انگار رنگت پریده؟ ))
به دستش که کمرش را گرفته نگاه می کنم و می گویم: ((بهتر شدی داداش؟))
قرص ها را از داخل کیسه ی داروهای کنار رخت خواب بیرون می اورم :
(( هر 8 ساعت یکبار ، بازم یادت رفت؟))
لیوان را از دستم می گیرد وقرص ها را کف دستش می گذارم.آب را سر می کشد و می گوید:
(( اینم از قرص ، خوبه؟ ))
سرتکان می دهم وکیسه ی قرصها را کنار دیوار می گذارم. استکان کنار رخت خواب را جلوی صورتش  بر عکس می کند و می گوید:
(( چند وقته این استکان، چایی به خودش ندیده؟)) .
خنده ام می گیرد، استکان را از دستش می گیرم و می گویم:
(( چشم!الان واست یه چایی خوشرنگ می ریزم)) .
 لبخند می زند،سرش را تکیه می دهد به دیوار و می گوید: (( دستت درد نکنه))
استکان را بر می دارم و بر می گردم آشپزخانه. صدای ضبط ماشینها کوچه را برداشته و بوق بوقشان سرم را درد می آورد.استکانهای چایی را بر می دارم و می گذارم داخل سینی.قوری را با دستگیره می گیرم  و استکانها را تا نیمه پر می کنم.
(( زینب جان زود باش ! مهمونا منتظرن)).
قوری را کنار گذاشتم و به خاله که کنار در آشپزخانه ایستاده بود نگاه کردم.شوهر خاله دوباره صدایش را بالا برد و گفت: (( عروس خانم! پس چی شد این چایی،آقا دوماد منتظرن)).
خاله نزدیک آمد و نشست روی صندلی کنار ظرفشویی :
 (( زینب جان،قبل از اینکه چایی هارو ببری می خواستم یه مطلبی  بهت بگم))
 کتری را برداشتم و استکانها را یکی یکی پر کردم.گره ی روسری اش را شل کرد،با دست کمی خودش را باد زد و گفت: (( می دونی!مادر خدا بیامرزت همیشه می گفت تو دنیا فقط یه آرزوداره،اونم اینه که تو رو توی لباس عروسی ببینه و حسین رو توی......)).
کتری توی دستم لرزید و سینی خیس شد.باگوشه ی روسری  اشکهاش را پاک کرد و ادامه داد:
 (( راستش روی حسین حساس تر بود،می گفت خوب نیست پسر تا این سن اذب بمونه...نمی دونم چطوری بهت بگم...))
 گره ی روسریش را باز کرد ،با سینی کنار دستش خودش را باد   زد و گفت :
(( اصلا ولش کن، هوا چقدر گرم شده !))
احساس ضعف کردم.سرم گیج رفت وگلویم سوخت.خواستم چیزی بگویم .حلقومم  بسته شده بود و نتوانستم.         6                                                                            6
خاله بلند شد،دستم را گرفت و گفت :
(( زینب  جان،حواست به برادرت هم باشه، اونم....))             
   صدایش لرزید و قطع شد.سرفه ای کرد ،نزدیک در آشپزخانه رفت و گفت:                                       (( زودباش خاله، بعد از  رفتن من چایی ها رو بیار))
 پاهایم نای حرکت کردن نداشت.چادر سر کردم ،سینی چایی را برداشتم و هر طور بود داخل هال رفتم.شوهر خاله تا چشمش به من افتاد صدایش را برد بالا و گفت:
 (( خوب!   اینم از عروس خانم)) .
 پسر که کنارش نشسته بود طوری می خندید که دندانهایش را می شد دید.داداش روبرویش نشسته بود و زل زده بود به صورتش.سینی چایی را جلوی پدرش که موی سرش سفید بود گرفتم،با دست سینی را   هل داد سمت شوهر خاله.سینی را نزدیک شوهر خاله بردم،بلند بلند خندید و گفت:
 (( فکر کنم واجب تر از همه ی ما آقا داماد باشن))
نگاهش کردم.پاهایم انگار به زمین چسبیده باشند حرکت نمی کردند.مادر و پدرش طوری نگاهم می کردند که توان سر چرخاندن هم نداشتم.جلو رفتم،خم شدم و سینی را جلوی سینه اش گرفتم.با دهان باز چند لحظه نگاهم کرد وخندید. سینی توی دستم لرزید و به زحمت نگهش داشتم.جلوی داداش که خم شدم،نگاهم کرد استکان را برداشت و گفت: (( حالت خوبه ؟))
بغض گلویم را گرفته بود . زورکی لبخندی زدم و سرم را بالا پایین کردم.چایی ها که تمام شد.سینی را زیر بغلم زدم و گفتم: (( ببخشید الان میام خدمتتون))
 برگشتم آشپزخانه .سینی را هل دادم داخل ظرفشویی و تکیه دادم به دیوار کنار یخچال.حرفهای خاله و تصویر پسر توی ذهنم تکرار می شدند.چادرم را روی سرم کشیدم واشکهایم گونه ام را خیس کرد.         نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم .شانه هایم می لرزید واشک می ریختم.صدای داداش را که شنیدم،چادر را کنار زدم.بالای سرم ایستاده بود و زمین را نگاه می کرد.لبخند زدم،صورتم را با عجله پاک کردم و            می خواستم چیزی بگویم که پیش دستی کردو گفت:
 (( نمی خواد دوباره برگردی هال ،این پسره بدرد تو نمی خوره))
 دستم را به سمتش دراز کردم ولی قبل از آنکه چیزی بگویم رفت بیرون .با کف دست چند بار روی پیشانی ام کوبیدم و چادر راجلوی صورتم گرفتم .
با دست چشمهایم را پاک می کنم . سینی چایی را بر می دارم و بر می گردم هال.کنار رخت خوابش        می نشینم و می گویم: ((بیا داداش ...اینم چایی...))
 لبخند می زند، آرام آرام تکیه می دهد به پشتی چسبیده به دیوار.یکی از استکانها را بر می دارد ، چند لحظه جلوی صورتش نگه می دارد و می گوید: (( دستت درد نکنه زینب خانم، عجب چایی خوشرنگی))
 قند  می گذارد توی دهانش،چایی را تا نصفه سر می کشد و می گوید:
((باز که چشمات قرمزن، چرا نمیگی چی اذیتت می کنه)).
سرم را می اندازم پایین و می گویم: (( هیچی نیست داداش،داشتم...))
                                                               7
بین حرفم می پرد و می گوید: ((نمی خواد دروغ بگی....))   
نفس عمیقی می کشد،به صورتم خیره می شود و می گوید: (( عیب نداره.... چاییت و بخور))
استکان را بر می دارم ،به عکس مادر و پدر روی میز تلوزیون نگاه می کنم و می گویم:                                                     (( می دونی داداش،چند روزه بدجوری دلم هوای خونمون رو کرده)).
استکان چایی را تا آخر سر می کشد،داخل سینه می گذارد و می گوید:
(( آره ، .منم همینطور ، کاش مجبور نمی شدیم....)).
دستش را می گذارد روی زانوهای بالا داده اش و به فکر فرو می رود.سینی چایی را کنار می گذارم و می گویم: (( راستی داداش ماشین درست نشد؟))
 سر تکان می دهد و می گوید :
 (( چرا صبح درستش کردم، دعاکن کمر دردم هم خوب بشه)) .
 لبخند می زنم و می گویم : (( خوب میشه انشاءلله)).
سینی چایی را بر می دارم ، بلند می شوم و می خواهم بروم آشپزخانه که صدای زنگ تلفن در می آید.سینی را دوباره کناره رخت خواب می گذارم و سمت میز تلفن می دوم.گوشی را بر می دارم.شماره را نگاه می کنم و جواب می دهم:
 (( بله ...سلام دختر چطوری ؟))
آرام آرام را می افتم و داخل آشپزخانه می روم،پشتم را تکیه می دهم به دیوار آشپزخانه و می گویم:
 ((هیچ می دونی چند ساعته منتظرم ،نه بابا خواهش می کنم.....به خدا اگر مجبور نبودم مزاحمت نمی شدم...لطف داری...تو رو خدا راست می گی...دستش درد نکنه..عیبی نداره ... گفتم که هرکاری باشه انجام می دم....فهمیدم کجاست... چه ساعتی؟......تو رو خدا از شوهرت عذر خواهی کن. اونم انداختم تو زحمــ.......))
 چشمم می افتد به شیشه ی مات کابینت روبرویی .تلفن  از دستم رها می شود وقتی آنطور با سر پایین انداخته می بینمش.
 (الو ...الو....زینب! صدام میاد؟))
 (( خاله...خاله....عروسی تموم شد؟)).
                                                                          
8

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال