Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  08:40 صبح ۱۳۹۰/۸/۲۸
تعداد بازدید  :  574
Print
   
زنم می‌خواهد کمی بمیرد

تيمور آقامحمدي
زنم می‌خواهد کمی بمیرد
تيمور آقامحمدي
 
حشره‌ي قهوه‌اي رنگ و درشتي راه افتاده‌است برود سمت آن تپه كه مثل سد يأجوج و مأجوج، زير آفتاب تمرگيده. حشره، چاله‌‌ي گنده‌‌‌ي پر از روغن ترمز  يا هر كوفت ديگري را دور مي‌زند تا برود سمت آن تپه.
 
تا فرخنده ‌برود دو تا پياز بزرگ از سبد بردارد و با كارد آويزان از آب‌چكان، پوست‌شان را بكند و برش بزند و بريزد داخل دستگاه پیازخردکن و تقاتقِ آن را دربياورد، خم‌ مي‌شوم و لب‌هايم را روي پوستِ بي‌رمقِ دستِ مرضيه مي‌گذارم، كه خوابش برده است، تازه. بخار تند كتري مي‌رود بالا.
 
در این مدتی که آمده است به این (به قول خودش) «گورستان»، نتوانسته دلش را با پیرمرد، صاف کند. بدجوری از او کینه دارد. همین که افتاد بازداشتگاه، شریفی از پشت در گفت: «خیالت راحت شد؟ چند ماه که رفتی پیش شمس‌علی حالت جا می‌آید!». بازداشتگاه مساوي بود با چند هفته بدون امکانات در خدمت شمس‌علی، و این یعنی تبعید. کاملی می‌گفت که شمس‌علی خودش بارها آمده لشکر و به سرهنگ باقری گفته هرکه افتاد بازداشتگاه، هرکه از دستش عاجز شدید بفرستید پیش من.
سرباز، نه دوست نداشت مثل سروان رحیمی به او بگوید «بابا حاجی»، نه دلش می‌خواست اسمش را صدا بزند: «شمس‌علی». عشقش می‌کشید به او بگوید: «پیرمرد... هی پیرمرد!» و او انگار که نشنیده باشد به راه خود برود؛ تا سرباز بدو برود جلویش را بگیرد و چشم بدوزد به چشم‌های چروکیده‌ی او و حرفش را بزند.
 
حشره مي‌خواهد برود بالا. همه جا سنگ ريخته‌اند روي هم. چشم مي‌گرداند، كوچک‌ترين آن‌ها برايش بزرگ است. زورش را جمع مي‌كند و مي‌پرد كه برود بالا. تلپي مي‌افتد، غلت مي‌خورد و آن‌‌ورتر كنار چاله آرام مي‌گيرد، پاهايش رو به آسمان، بال‌ها و كمرش روي خاك.
 
همين‌ كه آمديم، مرضيه نشست توي رختخوابي كه فرخنده برايش پهن كرده بود و چند بالش هم اين‌طرف و آن‌طرفش؛ خانومي تكيه داد به چندبالشي كه چيده‌شده بود تا بالا، فرخنده هم نشست كنارش، و دستش را گرفت بين دست‌ها، و گريه‌مان گرفت، دوتايي؛ انگار كه اشكي براي مرضيه نمانده باشد، لبخند مي‌زد فقط، تلخ، ديگر حوصله‌اي براي ناراحت‌شدن هم برايش نمانده حتا. سرِ كيسه‌هاي فريزر را مي‌تابانم و يكي‌يكي مي‌چينم كنارش.
 
دست‌ها‌ و پاهايش را جمع مي‌كند، زور مي‌زند و به رو برمي‌گردد. بال مي‌زند. اگر توي چاله افتاده بود كارش تمام بود، بايد همان‌جا جان مي‌داد، در كثافت روغن‌ها. نگاهي به آسمان مي‌كند. خورشيدِ کم‌رنگ مي‌چرخد توي چشم‌هايش. بايست برود. تقلا مي‌كند. مي‌رود طرف تخته سنگ. اين‌ور و آن‌ور را نگاه مي‌كند که سنگ‌ كوچك‌تري براي بالا رفتن پيدا كند، تا چشم‌ كار مي‌كند سنگ‌هاي گنده گنده روي هم افتاده‌اند. تُف.
 
وقتی آمد، راست ایستاد روبه‌روی شمس‌علی، که ریش‌ همه‌جای صورتش را گرفته بود تا زیر چشم‌ها، تا جایی‌ که جاداشته، پیشروی کرده بود توی صورتش. موهایش ولی کم بود، و کلاهی که هیچ‌وقت از سرش نمی‌افتاد، همین. زودتر از آن‌که فکر می‌کرد، ترسش ریخت و سینه صاف کرد مقابلش. هرچه شمس‌علی گفت به خرجش نرفت. گفت باید جایمان جدا باشد، من تو کانتینر می‌خوابم تو همان‌جا تو تانک خشایار(1). دست آخر داد زد: «می‌دونی اصلاً چیه پیرمرد؟ من به تو اعتماد ندارم.» ولی داشت، فقط نمی‌خواست با او قاطی شود، نمی‌خواست رابطه‌شان صمیمی یا نمی‌داند «پدر، پسری» شود یا شمس‌علی حساب کار دستش بیاید و نتواند به او سخت بگيرد. چند هفته بیش‌تر که نیست. تمام می‌شود و او برمی‌گردد لشکر. حرصش می‌گرفت از این‌که هر روز شمس‌علی قرآن قديمي‌ را دست به دست می‌برد و می‌نشست روی تانک‌ها و می‌خواند.
 
-«امير می‌خواست منتظرتان بماند، نگذاشتم... .»
از توی آشپزخانه می‌گوید، فرخنده. به آشپزخانه مي‌روم. فرخنده تكيه داده است به كابينت، مرا كه مي‌بيند بلند می‌شود چاي خشك مي‌ريزد توي قوري پیرکس و بعد هم آب جوش:
- «گفتم سر مرضیه خلوت باشد، بهتر است.»
درِ كتري را برمي‌دارد و قوري را مي‌گذارد روي آن. قطرات چای، می‌چسبد به دیواره‌ی قوری، شتک به شتک. سفره را پهن مي‌كند برايم، پنير محلي، كره و چاي شيرين و ناني كه تازه است هميشه، اين‌طرف‌ها. قابلمه‌اي از كابينت زير ظرفشويي بيرون مي‌آورد و مي‌گذارد روي اجاق.
 روغن مايع را از توي يخچال بيرون مي‌آورد و مي‌ريزد توي قابلمه، بعد پيازهاي ريز را مي‌ريزد توي روغن و با قاشق هم‌مي‌زند. نگاهش مي‌كنم.
- «گرسنه‌ام نيست، تو بخور!»
انگار كه بخواهد نمازظهر بخواند، آهسته مي‌گويد، و با احتياط كاسه‌اي از آب‌چكان برمي‌دارد و مي‌رود سراغ كابينت. هُرم ادويه مي‌پيچيد توي فضا. درِ ظرفي را باز مي‌كند و كمي لپه مي‌ريزد توي كاسه. ظرف لپه‌ را مي‌گذارد سر جايش. كمي آب مي‌ريزد روي آن و مي‌رود سراغ پيازها و همشان مي‌زند. مرضيه مي‌گفت بايد كمي طلايي شده باشد. نگاهم مي‌كند كه نگاهش مي‌كنم.
 
حشره مي‌لغزد و تلپي مي‌افتد و قل مي‌خورد تا لب چاله، دست‌ها و پاها رو به آسمان. چه كاري است؟ كاش همان‌جا توي لانه‌اش مي‌ماند، راحت! تن‌دادن به اين زحمت و ذلت، به چه قيمتي؟ كه برسد آن‌ور؟ خب كه چي؟ مگر حلوا خيرات مي‌كنند؟ مگر آن‌طرف فردوس برين است و اين طرف دوزخ لعين؟ اگر هست مي‌ارزد به خدا... . حشره، کاري به اين‌ حرف‌ها ندارد، فقط مي‌داند که بايد برود آن‌ور تپه.
 
شمس‌علی نشسته‌است لب نفربر و سوزن می‌زند به زیربغل پیراهن و درمی‌آورد. سرباز از پشت شیشه‌ي کانتینر نگاهش می‌کند. حرصش می‌گیرد از این‌همه آهن‌قراضه که جمع شده در این انبار. تانک‌های چیفتن کج و کوله، آیفاهای بدون لاستیک، نفربرهای درب و داغان شده، جيپ‌هايي که لوله‌هاي قبضه 106 را از روي‌شان بازکرده‌اند، خدا مي‌داند چند تا تانک زده‌اند. از این‌همه، چند تا به‌درد می‌خورند که شمس‌علی یکی‌شان را کرده است غار تنهایی خود. در این دو هفته‌ای که این‌جا بوده‌، هیچ خبری نشده است، هیچ. تنها تنابنده‌ای که به این انبار می‌آید، ماشین غذاست، که نزدیک‌های ظهر سر و کله‌اش پيدا مي‌شود. خم‌می‌شود زیر تخت را می‌جوید؛ چیزی پیدا نیست. می‌نشیند کف کانتینر و سر می‌برد زیر تخت. پیراهن‌زیر قبلاً سفید و حالا کرمی‌اش، بیرون می‌زند از شلوار و کمر پر از مو و سیاهش هویدا می‌شود. جعبه‌های کارتن را می‌گردد، چیزی نمی‌یابد براي خوردن، پاکت‌ عکس‌ها را نگاه می‌کند که با بچه‌ها توی پادگان گرفته‌اند، اسلحه‌به دوش، پشت ماشین، روی برج نگهبانی، در سنگري که سرنيزه‌هاي فرورفته در کيسه‌هاي شن چوب‌لباسي‌شان شده، سفره‌اي که وسطش چند کنسرو و نان خشک و ليوان‌هاي قرمز پلاستيکي و مرداني‌که مي‌خندند توي دوربين و... . بلند می‌شود. شمس‌علی هنوز سوزن می‌زند. در را باز می‌کند و با دمپایی، شلوار گتر کرده و پیراهن‌زیر می‌افتد روی آسفالت محوطه. ردیف مورچه‌ روی شنی نفربر بالا می‌آید و از آن سمت پایین می‌رود. شمس‌علي سر مي‌برد نگاه‌شان مي‌کند. سرباز می‌ایستد و با گردن کج‌ و دستی سایبان چشم می‌گوید:
ـ «پس این ماشین غذا چی شد؟»
شمس‌علی دست از کار می‌کشد. می‌رود و از انتهای نفربر، پلاستیک نان و پنیر را می‌آورد و می‌دهد دست سرباز. سرباز سر از کارهاي شمس‌علی درنمي‌آورد، غذا دادن هر روزه به مورچه‌هاي انبار. مي‌گردد توي محوطه و نان خشک، برنج اضافي و هرچه دم دستش مي‌آيد را خرد مي‌کند براي‌شان. گاهي برشان مي‌دارد و مي‌برد توي نفربر، پيش خودش.
از صبح منتظر بود که شمس‌علی، قرآن بزرگش را بردارد و برود روی تانک‌ها. کارش بود تا ظهر. انگار که سر قبرشان باشد، انگشت می‌گذاشت روی سطح فلزی و می‌خواند. چند روز اول بود که از او پرسید:
ـ «فکر کنم هفته‌ای یه‌بار تمومش می‌کنی‌ها؟»
شمس‌علی ‌خندیده بود:
- «تمام نه، ختم!... نخیر. دو هفته‌ای می‌کشد.»
 
بسته‌ي گوشتي كه حتماً تا تلفن‌کرده‌ايم كه خانومي دلش گرفته براي‌تان و هوس قيمه كرده و مي‌خواهيم بياييم آن‌جا تا بعدازظهرش راه بیفتیم سمت اسلام‌آباد، از فريزر درآورده و گذاشته توي آن سيني فلزي روي ظرفشويي تا يخش باز شود را برمي‌دارد و همه‌اش را خالي مي‌كند توي قابلمه.
درِ يخچال را با پا بازمي‌كند و قوطي رب را مي‌گذارد كنار اجاق. مرضيه دو- سه قاشق رب مي‌ريخت توي قابلمه و تفتش مي‌داد تا حسابي خوش‌رنگ شود و بعد ادويه كاري بهش اضافه مي‌كرد و مي‌گفت هرچه ادويه‌اش بيش‌تر باشد، مزه‌ي‌ غذا هم بهتر مي‌شود و دست‌ آخر هم لپه را با آب مي‌ريخت توي قابلمه و نگاهم مي‌كرد كه نگاهش مي‌كردم.
ناله‌ي خانومي بلند مي‌شود كه مي‌دوم سمتش. سربرده است در پلاستيك فريزر. سرش را ميان دست‌هايم مي‌گيرم و فشار مي‌دهم. با تمام تنش عُق مي‌زند. فرخنده با دستمال، عرق سر و صورتش را پاك مي‌كند. نگاهش مي‌كنم، اشك، پهناي صورتش را پركرده. دستمال مي‌كشد و قربان صدقه‌ي مرضيه مي‌رود هي، كه آرام مي‌شود. پلاستيك سبزآب را گره مي‌زنم و مي‌برم حياط. بر كه مي‌گردم، فرخنده، سر مرضيه را روي پايش گرفته و انگشت‌‌هايش، موهاي خيسش را مي‌كاود كه دست‌هايش را روي معده‌اش گذاشته و مقابل فرخنده مچاله شده. مي‌نشينم جاي فرخنده و سر خانومي را بغل مي‌كنم. پتو را مي‌كشد روي دوش مرضيه، فرخنده. در اين چندماه، به قدر چند سال پير شديم. هرروز جلوي چشم‌مان آب مي‌رفت و ما كاري نمي‌توانستيم بكنيم. بالاآوردن‌هايش را اوايل جدي نگرفتيم، گذاشتيم پاي حاملگي. در اين مدت، درد معده اماني برايش نگذاشته است.
 
حشره اين‌بار از اين‌ور چاله مي‌رود. از كنار لباس پاره پوره‌‌ي مچاله‌ي سبز رنگي رد مي‌شود. آستين‌هايش تكه تكه شده‌ است و كل سينه و دست‌هايش قرمز؛ انگار كه صاحبش را به زور از توي آن درآورده‌اند، آخر جادكمه‌هايش جر خورده است.
 
سرباز حرف و حدیث‌های متناقضی دربارة شمس‌علی شنیده است. یکبار سروان رحیمی که آمده بود خوابگاه، سربسته چیزهایی درباره‌ی او گفت. گفت که شمس‌علی همان ابتدای جنگ، زمین کشاورزی‌اش را در سرپل‌ذهاب رها می‌کند و می‌رود خط مقدم. بر که می‌گردد، روستاشان بمباران شده و زن و دخترش شهید شده‌اند. همه‌چیزش را می‌فروشد و می‌رود خط و دیگر به روستا برنمی‌گردد. بعد از جنگ هم می‌ماند توی سپاه و مي‌شود نگهبان بي‌مزد و منت انبارها.
همین‌که سروان رفت. کاملی کنار گوش سرباز گفت: «خر نشی ها!... خودم از نزدیک دیدمش، همه‌اش دنبال اذیت کردن سربازهاست. از این‌کار لذت می‌بره.»
 
فرخنده توي سيني براي مرضيه صبحانه مي‌آورد. در اين مريضي، خانومي فقط پنير محلي با چاي شيرين مي‌توانسته بخورد، آن هم خانه‌ي فرخنده اين‌ها.
مرده‌شور هرچه دكتر است را ببرند، فقط بلدند پشت هم ويزيت‌هاي بدون دفترچه بگيرند. دكتر كارگر با آن سر تا نيمه طاس مي‌گفت: حال‌به‌هم خوردن را تا هفته‌ي شانزدهم قبول دارم، بعد از آن، مشكل از جاي ديگري است برويد سراغ متخصص داخلي. غالباً آمپول‌هاي مزخرف B6 تجويز مي‌كرد كه ذره‌اي هم از استفراغ را كم نمي‌كرد. دكتر نقي‌لو مي‌گفت: به‌خاطر بارداري، من نمي‌توانم دارو بدهم، بايد درد معده را تحمل كند، به‌خاطر بچه‌اش. با آن قدي كه كمي از ميزي كه پشت آن نشسته بود بالا مي‌آمد هي نگاهِ كتاب‌هايش مي‌كرد و «دوزِ بالا» ، «دوزِ پايين» مي‌كرد براي‌مان. مانديم معلقِ معلق. دكتر مرتضايي هم چند آمپول راني‌تيدين مي‌نوشت كه هيچ‌كجا گير نمي‌آمد و مشابهش سايمي‌تيدين مي‌دادند، كه آن‌هم افاقه نمي‌كرد. بسته بسته آمپول مي‌گرفتم، تزريقاتي‌ها هم كه دور برشان داشته بود كه با يك روپوش سفيد شده‌اند دكتر، بدون نسخه آمپول نمي‌زدند. خودم دست به‌كار شدم، مرضيه كه خودش بلد بود، نشانم داد و من تزريق كردم. همسايه‌ي مادرم مي‌آمد سِرُم خوراكي وصل مي‌كرد، آن‌قدر آمد كه ديگر رگي برايش نماند. رفتيم کرمانشاه سراغ فوق تخصص داخلي، آندوسكوپي كرديم. دهانش را سِر كردند و شلنگ فرستادند توي معده‌اش، كه گشت و گشت. دست آخر دكتر گفت كه چيزي نيست، هيچ، هيچ. خودم شدم دكتر و نسخه‌ها را تجديد كردم، گور باباي همه.
پدر و مادر مرضيه هم چند روزي آمدند دلداري‌مان دادند و رفتند. ما مانديم و بيمارستان و خانه‌ي مادرم و فرخنده. مرضیه خانوم من، پا توي خانه‌مان نمي‌گذاشت، مي‌گفت از بوي خانه، حالش به‌هم مي‌خورد، تحملِ يك لحظه‌اش را ندارد. مادرم توي خانه‌ي خودشان، جا برايش پهن كرد و شد پرستارش. تنها جايي هم كه به او آرامش مي‌داد، خانه‌ي فرخنده اين‌ها بود، همين كه پا مي‌گذاشت آن‌جا، دلش آرام مي‌شد و خواب به سراغش مي‌آمد.
چند هفته‌پیش، رضا شوهر آزاده زنگ زد که یک کسی در اسلام‌آباد پیدا شده که شفا می‌دهد. می‌گفت خودش می‌گوید انرژی درمانی. دست‌هایش را باز می‌کند و درد و امراض را از بین می‌برد. گروه گروه می‌روند پیشش. بنده خدا بلند شد آمد و سی‌دی‌ها و عکس‌هایش را نشان‌مان داد. آزاده، مرضیه را بغل کرده بود و من و رضا نشسته‌بودیم کف اتاق و نگاه می‌کردیم که چطور از طبقه‌ی بالا دست‌هایش را باز می‌کرد و مردم را شفا می‌داد. مصاحبه بود و از این‌جور چیزها. شماره‌اش را گير آورد و زنگ زد و وقت‌گرفت برای‌مان. هرچه مرضیه می‌گفت نمی‌خواهد، کلاهبرداری است، من اصرار داشتم که برای امتحان هم شده می‌رویم. شاید گرفت.
 
آفتاب، بالاي سر حشره رسيده. تخته سنگ‌ها شروع کرده‌اند به گرم شدن؛ اگر اين‌جا تخم كند، تا برگردد تخم‌هايش دود شده‌اند رفته‌اند هوا.
 
کنار كانتينرها روی تخته سنگي نشسته‌است و سيگار مي‌كشد. سيگارِ تا نیمه‌اش را پرت مي‌كند به‌سمتی و بلند مي‌شود مي‌رود سمت تانكر آب و دست و صورتش را مي‌شوید و سرش را زير آب مي‌گيرد، بلند كه مي‌شود آب شُرّه مي‌كند روی پيراهنش. قطره‌چکان می‌رود سمت نفربر.
-         «پیرمرد آهای پیرمرد!»
شمس‌علی سرش را از نفربر بیرون می‌آورد، قرآن به دست.
-         «چی شده است باز؟ نمی‌توانی دندان روی جگر بگذاری.»
-         «بابا امروز پنج‌شنبه‌است... اگه ماشین غذا نیاد تا شنبه از گرسنگی تلف می‌شیم.»
پیرمرد می‌خواهد سرش را توی نفربر فروببرد که سرباز می‌گوید:
-         «هوی! اگه تو گرسنه‌ نیستی من دارم می‌میرم، یه کاری بکن.»
می‌رود داخل نفربر و بیرون می‌آید. غذای پنج‌شنبه هم چنگی به دل نمی‌زد، بچه‌ها می‌گفتند «گزارش هفتگی»، هرچه غذا اضافه می‌ماند در طول هفته، قاطی می‌کردند، می‌شد «قاطی‌پلو»؛ ولی هرچه بود جلوی شکم‌شان را می‌گرفت. سرباز بدو رفت توی کانتینر. پیرمرد راه افتاد برود سمت جاده. نیم‌ساعتی تا لب جاده راه بود. سرباز نفس‌زنان آمد:
- «این عکس‌ها رو بده کاملی برام پست کنه... آدرسش پشتشه.»
شمس‌علی پاکت عکس‌ها را گذاشت توی جیب و به راهش ادامه داد. سرباز چند قدم رفت به سمتش:
- «براي مادرمه... حتماً بده بهش.»
 
ناله‌ي مرضيه بلند مي‌شود. سراسيمه مي‌شوم. فرخنده سرِ مرضيه را ميان دست‌ها گرفته است. كيسه را مي‌گيرم و او مشت مي‌زند روي پايم و بازويم را چنگ مي‌زند و به‌خودش فشار مي‌آورد، آن‌قدر مشت مي‌كوبد تا آرام مي‌شود. حاصلش چيزي نيست جز كمي كف و آب.
- «داداش تو را به خدا زودتر بروید، دارد از دست می‌رود.»
-         دوباره نگاهم مي‌كند.
خسته دراز مي‌كشد مرضيه، پتو را مي‌كشم رويش. بالشش خيس است. مي‌روم از اتاق كناري بالش می‌آورم. بالش مرضيه را عوض مي‌كنم. يك‌دستش را مي‌گيرم و با ديگري، انگشت مي‌برم لاي موها، آن‌قدر، تا خوابش ببرد. می‌روم سراغ فرخنده که نشسته‌است گوشه‌ای، زانو به دست.
-         «دارد دیر می‌شود.»
فرخنده بلند می‌شود و پتو و بالشی از رختخواب‌ها جدا می‌کند.
مرضیه را دراز می‌کنم صندلی عقب. فرخنده بالشش را درست می‌کند و من پتو می‌کشم رویش.
- «هوا داره سرد می‌شه، مراقبش باش.»
 برمی‌گردم که خداحافظی کنم، چشمم می‌افتد به یاکریم مرده‌ای که کنار درخت پیاده‌رو روی خاک خیس افتاده. بال‌هایش گلی شده. و نوکش فرو رفته است در خاک.
 
حشره پا و پا مي‌زند و خودش را بالاي تخته سنگ مي‌كشد. مي‌نشيند همان‌جا و پشت‌سرش را نگاه مي‌كنه: كوير لم‌يزرع، آن دورها هيچي پيدا نيست، خاک و خاک. بال بال مي‌زند و گرد و خاك مي‌كند. لعنت به هرچه سنگ و سنگلاخ و سنگ‌انداز است! بايد زودتر از اين‌ها مي‌رسيد آن‌ور و خيالش آرام مي‌گرفت. اگر خانه‌ي خاله هم مي‌خواست برود، به اين مشقت نمي‌ارزيد، مي‌ارزيد؟
 
سرباز برمی‌گردد و مي‌چپد زير پتو و به سقف کانتينر چشم می‌دوزد. گرسنگی، حوصله‌ای برایش نگذاشته است. می‌خواهد تا شمس‌علی می‌آید کمی بخوابد، بلکه تحمل گرسنگی آسان‌تر باشد. این‌طرف و آن‌طرف می‌شود، خوابش نمی‌برد. بلند می‌شود می‌رود توی محوطه قدم بزند. نگاهی به اطراف می‌کند و پا می‌گذارد روی شنی‌ها و لوله تانکي را می‌گیرد و می‌رود بالا، يکي يکي از روي تانک‌ها مي‌پرد تا مي‌رسد به نفربر شمس‌علی. کمی همان‌جا می‌ماند و بعد در را باز می‌کند و می‌رود داخل. رختخواب شمس‌علی گوشه‌ای جمع شده است. نیمی از نفربر را موکت کرده. چند تا قمقمه خالی، یک سرنیزه و بندحمایل، یکی- دو فانسقه و چندتا ظرف‌خالی کنسرو که درشان باز است. کنسروها را برمی‌دارد، داخلی یکی نخ و سوزن است و دیگری پر از دکمه. دیواره‌های نفربر پر است از عکس شهدا، چمران، همت، باکری، زین‌الدین... و عکسي از امام که لبخند مي‌زند در يک نايلون پرس شده قهوه‌اي رنگ، از آن‌هايي که بچه‌ها به دکمه جيب پيراهن‌شان مي‌زدند، درست روي قلبشان. دراز می‌کشد کف نفربر.
 
می‌روم پشت سیلو، بنزین می‌زنم و دور می‌زنم سمت کمربندی. مرضیه خواب است. پیچ رادیو را می‌چرخانم. خش دارد. کانال‌یابی می‌کنم. نمی‌گیرد، یکریز پارازیت دارد و خش‌خش می‌کند. از همدان تا کرمانشاه، صاف صاف می‌گرفت. حالا همه‌ شبکه‌ها به‌هم ریخته است. دوباره تلاش می‌کنم، فایده‌ای ندارد. خاموشش می‌کنم. حوصله‌ام سررفته باید ساعت هفت اسلام‌آباد باشیم. پدال گاز را فشار می‌دهم و سبقت می‌گیرم.
 
حشره روي تپه مي‌ايستد؛ بعد بلند مي‌شود برود نوك تپه.
 
نیم‌ساعتی است که شمس‌علی کنار جاده ایستاده است و کسی سوارش نمی‌کند. می‌رود جلوتر، کنار کارگاه سنگبری. کارگرها داخل حلبی آتش روشن کرده‌اند. سلامش می‌کنند و شمس‌علی می‌گوید که عجله دارد باید برود.
-         «یه ساعت دیگه، یه ماشین میاد بار ببره، میگم سوارت کنه... حالا بیا گرم شو.»
نمی‌رود و می‌ایستد کنار جاده.
حوصله سرباز سر می‌رود، چراغ توی نفربر را روشن می‌کند. قرآن را برمی‌دارد و بازش می‌کند. چيزي خوانا نيست، هيچ‌ چيز، جوهر سطرها پخش شده است روي هم، مثل يك نسخه خطي‌ كاملاً مخدوش، انگار كسي به‌عمد آن را توی آب حل کرده است. تند تند صفحات زرد و كاهي را ورق مي‌زند، انگار كه سال‌ها افتاده باشد توي آب، كلماتش به‌هم ريخته است. سر خم مي‌كند مقابلش، تا چيزي دست‌گيرش شود، كه واژه‌هايي از آن را بخواند. هيچ سطري را نمي‌شود خواند، به جز كلمات پراكنده‌اي از بعضي از صفحات مياني. قرآن است، ولي نمي‌شود خواندش. می‌ماند معطل که شمس‌علی چطور قرآني را كه نيست مي‌خواند، چطور با صوت، واژه‌هايي را كه وجود ندارند مي‌خواند، هر روز؟ شمس‌علی می‌گفت ده بیست‌سالی است که کارش شده است این، برای هر چیزی که می‌آورند، قرآن می‌خواند و فاتحه می‌فرستد. می‌گفت: «برای شادی روح کسانی که یک روزی سوار این‌ها بوده‌اند می‌خوانم.» اما روي تانک‌هاي عراقي فقط چند آيه مي‌خواند و رد مي‌شد. سرباز مبهوت بود که اگر سواد قدیم هم داشته باشد، اين متن اصلاً خوانا نيست كه بخواهد از روي آن بخواند. هول مي‌افتد توي دلش، يكهو. بلند می‌شود، که سرش می‌خورد به سقف.
 
جاده خلوت است. چیزی به گردنه نمانده است. پیرمردی از دور دست تکان می‌دهد. آرام می‌کنم و جلوی پایش ترمز می‌کنم.
خم می‌شود سمت پنجره:
ـ «جوان اگر زحمتی نیست... »
نگاهش می‌کنم، پیرمردی است با ریش سفید و کلاه کوچکي روي سر. اورکتش کنار می‌رود و چفیه‌اش را باد تکان می‌دهد، سفید با رج‌های سیاه. حالم بد می‌شود، تا می‌خواهد بگوید «پسرجان...» گازش را می‌گیرم، به من چه مربوط، پیرمردِ... .
 
حشره سرازير مي‌شود از روي تپه به سمت تانک‌ها و تلپي مي‌افتد پايين چندتا جيپ داغان شده.
 
پيکان سفيد دور مي‌شود و شمس‌علی برمی‌گردد سمت کارگرهای دور آتش. کارگرها جا برایش باز می‌کنند. پاکت عکس را بیرون می‌آورد و می‌ماند معطل، که باد می‌زند و پاکت می‌افتد توی حلبی آتش. شمس‌علی دستپاچه دست می‌برد توی سطل. کارگرها هول می‌شوند و می‌خواهند دست‌های او را بگیرند. آتش از ميان دست‌هايش عبور مي‌كند. با دست زغال‌هاي شعله‌ور را كنار مي‌زند و پاکت را از ميان سطل برمي‌دارد و بیرون می‌آورد، جرقه‌هاي زغال به اين‌سو و آن سو مي‌جهد. کارگرها به هم نگاه می‌کنند.
 
خيلي وقت است که حشره دارد زور مي‌زند از نفربر شمس‌علی برود بالا. روي شني‌ها ايستاده و زور مي‌زند برود توي نفربر.
 
پي‌نوشت
1. نفربر پي.ام.پي
 
پاییز 1387
همدان

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال