Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  08:43 صبح ۱۳۹۰/۸/۲۸
تعداد بازدید  :  566
Print
   
آرزوهای پـشـت سـرم

مرتضی حاج‌رفیعی
آرزوهای پـشـت سـرم
مرتضی حاج‌رفیعی
جز دست و پاهایم که توان حرکت دادنشان را ندارم هیچ چیز برایم عوض نشده.حتی چشمهایم بهتر از قبل چهار دیواری تکراری اتاق را می بینند و گوشهایم تیز تر از گذشته صدای قار قار کلاغهای حیاط پشتی و سوز تند باد را می شنوند.از چند دقیقه یا چند ساعت ،نمی دانم شاید هم چند روز قبل تا به حال ،هزاران بار خواسته ام فریاد بزنم ((آهای ،کسی پیدا نمی شود کمی بچرخاندم)).
ولی دهان کج شده ام چنان قفل شده که توان حرکت دادنش را ندارم.تمام لحظه هایی که حال و روزم اینگونه بوده فکرم حوالی ورقی که انداخته ام روی پله های راهرو چرخیده و نمی دانم کسی پیدایش کرده یا نه. تمام این مدت از کتاب و دفتر روی میز تحریرم چشم بر نداشتم و بیشتر از قبل تشنه ی دست گرفتنشان هستم .قبل از این خسته بودم از نوشتن وپاره کردن پیاپی برگهای دفتر و جویدن یکسره ی قلم.فکر می کردم دیگر به دردم نمی خورند که دفترم را آنطور باز گذاشتم روی میز و خودکارم را انداختم داخل سطل.
میخی که کوبیده ام به سقف محکم تر از آن است که با گذشت زمان سست شود و احیانا قبل از افتادن کمی بچرخاندم .شده ام مثل ادمک ها یی که به آینه ی جلوی ماشین ها وصلشان می کنند و هرازگاهی به جلو و عقب تاب می خورند-.برای چندمین بار سعی می کنم تاهمه ی زوری که در وجودم مانده روی زبانم جمع  کنم و صداتان بزنم: ((یکی پیدا نمی شود، پیدا نمی شود تا ساقهایم را بگیرد وکمی بچر خاندم))
فایده ای ندارد .تنها باد شدیدی که از پنجره ی باز اتاق داخل می اید کناره های پرده را  به من میزند و آرام آرام  تکانم می دهد .تنها آرزویی که برایم مانده دیدن درختهای گیلاسی است که خودم در حیات پشت اتاق  کاشته ام.اگر می دانستم اینقدر دلم برای دیدنشان تنگ می شود روبه پــــــنجره صـندلی را  می چرخاندم و رو به حیاط روی آن می ایستادم. از چهره ام تنها تصویری سیاه و محو مانند سایه ی کمرنگ روزهای ابری بهار یادم می اید و قاب عکس بر گردانده ی روی میز هم نمی تواند کمکم کند.
صدای ضعیف زنی بلند می شود:کسی خونه نیست.زن همسایه ی طبقه ی بالایی ست. مدتی بعد در هال محکم زده می شود و اینبار بلند تراز  قبل صدای نا آشنایی فریاد می زند:کسی خونه نیست.صدای ضربه های محکمی که به در کوبیده می شوند صدای قار قار کلاغها را محو می کند و بعد از چند لحظه صدای حرف زدن زن همسایه را از داخل هال می شنوم.چند نفر پشت در اتاق می ایند .
سایه هاشان از زیر در  اتاق داخل می شوند و روی دیوارها ی اتاق پیوسته می چرخند  . آرام در را باز می کنند و داخل می آیند.چهره هاشان را درست نمی بینم، سایه ها روی صورتشان حرکت می کنند و چهره شان را دائم  تاریک و روشن  می کنند .زن همسایه آرام آرام نزدیک در می آید ،مراکه می بیند جیغ می زند ، چادرش را جلوی صورتش می گیرد و طوری که انگار سنگر گرفته باشد پشت دیوار مخفی می شود.
مسمم تر از قبل تمام تلاشم را می کنم و به فکهای سفت شده ام فشار می آورم تا حرکتی کنند، صدایم در بیاید و بگویم:((فقط کمی،کمتر از یک دور بچرخانیدم،می شنوید))یکیشان نزدیک تر می آید و با دست گرمش پاهایم را می گیرد وانگار قصد بالا دادنم را داشته باشد داخل سینه جمعشان می کند. آن یکی بی انکه نگاهم کند و در حالیکه به ورق توی دستش زل زده ،از کنارم رد می شود وکنار پنجرهی پشت سرم می ایستد .چند لحظه انگار  درخت های گیلاس داخل حیاط را نگاه کند ساکت می ماند و پنجره را می بندد.با صدای کشیده شدن پرده ی اتاق کم کم تمام صداها در گوشم خاموش می شوند وچشمهایم  به سایه ی آدمک روی دیوار خیره می مانند.                                                                                                                   

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال