Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  08:45 صبح ۱۳۹۰/۸/۲۸
تعداد بازدید  :  579
Print
   
ما اين‌جا غريبيم

سید حسین موسوی
ما اين‌جا غريبيم
سید حسین موسوی
 
به سرم زده بروم آن طرف و خانواده اش راپیدا کنم. بگویم چه بلایی سرپسرشان آورده ام . آخرش مي شود آنکه مراهم تکه تکه کنند وجلوی سگ ها بياندازند. هر چه باشد ازاین عذاب بهتر است .یک روز نگذشته دارم دیوانه می شوم .جنازه پسر یادم می افتد مو راست می شود به تنم . دلم حالی به حالی می شود ومی خواهم بالا بیاورم .دنبال تشت مسی می گردم تا کنارم بگذارم که اگر یک وقت بالا آوردم ...پیدایش نمی کنم و زنم هم از آن خبری ندارد .زندگی ام همیشه این طور بی سر وسامان بوده .هیچ چیزش سر جایش نیست .لا اقل چیزی نداریم که سر جایش باشد. جنگ ودنبالش قحطی آمده ونداشته هامان را هم غارت کرده . توی این جنگ ما نه سر پیازیم نه ته پیاز .من که کاری به کار کسی نداشته ام، چرا دختر بچه ام باید گرسنگی بکشد؟!این پسر هم گرسنگی مجبورش کرده تا از آن طرف بیاید ویک قرص نان­مان را بدزدد. گرسنگی باعث شده قید نان را نزنم ودنبالش بروم وآن بلا را سرش بیاورم . جای شکرش باقی است آن یکی فرار کرد وگرنه اورا هم بدبخت کرده بودم.
مانده­ام که اگر آن طرف رفتم وخانواده اش را پیدا کردم ،چه بگویم . چطور بگویم به خاطر یک قرص نان پسرتان را به نخل بستم وشب اورا به حال خودش رها کردم .مگر مي شود بگویم گرگ ها پاره پاره اش کرده اند. با چه رويي یک مشت استخوان تحویلشان بدهم.
جنازه را که دیدم چیزیش نمانده بود جز صورت وپاهاش. چشمان پسر باز بود ونگاه خیره اش افتاده بود به چشم هام . صورتش همان طور نحیف ونزار بود . دو سه متر طنابی که با آن بسته بودمش هنوز به نخل نگهش داشته بود.
 نتوانستم بمانم وکاری کنم .اورا دوباره به حال خودش رها کردم وبرگشتم .ازنخلستان تا خانه مثل مادر مرده ها آمدم. آرزوم بود گرگها بیایند واستخوان هاش را هم بخورد وچیز دیگری ازش باقی نماند ... کاش کسی بیاید وجنازه اش را ببرد وخاک کند ... کاش طناب ها پاره شوند وجنازه بیفتد وآن طور نایستد وبه چشم های آدم خیره نماند...
وقتی که به خانه برگشتم ،زنم که حال و روزم را دید زیاد پاپی نشد .نپرسید که مرد چه خاکی به سرت شده ،چرا بی­تابی ! نشسته وبچه را روی زانو هایش خوابانده وروی صورتش خال می کوبد.بچه جیغش رفته هوا .نمی دانم چه کاری است که می خواهد اورا هم مثل خودش نقطه به نقطه سیاه کند.
زنم دست بر دار نیست سوزن فرو می کند توی صورت بچه . همین سلیته از من خواست که پسرها را دنبال کنم وپدرشان را در بیاورم، من که کاری به کارشان نداشتم. دختر آنقدر بی تابی می کند وجیغ می کشد که بدبختی هایم می شود قدر یک کوه . سرم دارد می پکد.
شب نشده بوی غذا می پیچد توی خانه .غذای گرمی که مدت هاست نخورده ایم . بشقابی جلویم می گذارد. زیاد به این فکر نمی کنم که توی این بد بختی ها ونداری ها ،این از کجا آمده وحوصله لب زدن بهش را ندارم.
بازهم جیغ بچه در می آید .زن بی همه چیز غذا را داغ داغ می ریزد توی حلق بچه وخودش هم هورت می­کشد .از روی ضعف هنوز اولین قاشق را قورت نداده ام که حالم به هم می خورد وبالا می آورم . زنم دادش در می­آید شروع می کند بدو بیراه گفتن .بچه ترسیده . گریه می کند . من هم فریاد می زنم :«تشت مسی را بیاور ...»
*******
بابام خدا بیامرز همیشه می گفت با این زینال حرامزاده رفاقت نکن ،روزی توی چاهت می اندازد.توی از چاه بد تر افتاده ام .هی توی گوشم خواند برویم دزدی .گفتم نه، عاقبقت ندارد.حالا بیاید وببیند كجايم .از دیروز که در رفته،نیامده ببیند زنده ام یا مرده .حتماً حالا به حوریه گفته مرا گرفته اند.
وقتی بمب افتاد ودو سه خشت پاره، جان خانواده ام را گرفت ،کاش حوریه هم با آنها رفته بود وحالا مجبور نبودم برای سیر کردنش این طرف مرز بیایم و دست به دزدی بزنم .نمی دانستم که اینجا از ما گرسنه ترهم هست وبرای یک تکه نان آدم را به نخل می بندند .
آنقدر داد زده ام وکمک خواسته ام که گلویم کیپ شده وته حلقم می خارد .از ضعف وکرختی پلک هام روی هم می افتد .زور می زنم نخوابم . مبادا عقرب نیشم بزند ، یا گرگ وشغالی بیاید وپاره پاره ام کند. هرچند با دست وپای بسته هم کاری از دستم ساخته نیست .
نیمه های شب است . توی تاریکی سیاهی ای را می بینم که پشت نخل ها می لغزد .از ترس دارم خودم را خیس کنم . شاید زینال باشد وآمده دنبالم . چندباری آرام صداش می کنم . جوابی نمی دهد .شاید هم همان مردی باشد که مرا اینجا بسته و آمده آزادم کند. وقتی سیاهی قوز کرده جلو می آید، مي بينم مرد نیست .گرگ وشغال هم نیست .
توی سیاهی زني را می بینم که با چادر بچه اش را به کمر بسته . گل از گلم شکفته . بالا خره یکی پیدا شده آزادم کند . چاقو را که توی دستهاش مي­بینم هیچ نمي­ترسم .حتما می خواهد طناب ها را پاره کند . وقتی چاقو را توي هوا مي­چرخاند ،رگ های گردنم مي­سوزد . اولین قطره های خونم مي­پاشد روی صورت بچه .صورتش نقطه به نقطه سرخ مي­شود .
دوسه تا ضجه بیشتر نمي­زنم که صدام توی گلو خفه مي­شود وبه خرخر مي­افتم . طناب ها نمي­گذارند ذره ای دست وپا بزنم .بدنم تکه تکه می شود و گوشت های تنم ریخته می شود توی یک تشت مسی .
بچه زار مي­زند وشروع مي­کند به گریه کردن. زن تکه گوشتي مي­گذارد توی دهانش.بچه سَق مي­زند وصداش آرام مي شود .
زن چنگال هاش را فرو کرده توی شکمم .دل و روده ام را دارد بيرون مي كشد . وقتی کارش تمام مي­شود راست مي­ايستد وبراندازم مي­کند تا ببیند چیزی ازم باقی مانده یا نه .از خوشحالی ماه خالکوبی شده روی پیشانی اش می درخشد.
 تشت مسی را روی سرش مي­گذارد و مي­رود . توی تاریکی تنهام مي­گذارد با یک مشت استخوان . صورت وپاهام دست نخورده باقی مانده. همین ها برام کافیست تا بر گردم به شهر ودیارم ،اما اگر کسی پیدا شود واز اینجا آزادم کند .اگر زینال پیدا شود فقط ازش می خواهم نگذارد حوریه دنبالم راه بیفتد وبیاید اين طرف .باید به او بگوید که اینجا خطر ناک است وجای او نیست .اینجا آدم ها را پاره پاره می کنند.اینجا کسانی پيدا مي شوند که بچه ها را می خورند

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال