Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  10:14 صبح ۱۳۹۰/۹/۳۰
تعداد بازدید  :  718
Print
   
امـــروز را بـــا من بـــاش

.
امـــروز را بـــا من بـــاش
سیده­زهرا حسینی
 
زن همسایه را می‌بینی؟ سعیـده خانم را می گویم. بازهم صبح علی­الطلوع بچه ی بیچاره راکشان کشان باخود به کلاس تابستانه می برد. دیروز به مادرم گفته بود: "این بچه باشیطنتای سرسام کنندش من وشوهرمو بیچاره کرده گفتیم ازصبح تاشب چندتا کلاس بنویسیمش شاید این انرژی فروکش کنه. صبح ساعت هشت تاده کلاس ورزش داره نیم ساعتی که گذشت کلاس نقاشی داره. ساعت 12 ناهارشو میدم شوهرم ببره بده که همونجا بخوره. بعدِ یه استراحت مختصرکلاس روخوانی داره. مربی اش میگفت سرش مدام روی میزه وهی چرت میزنه."
انگار مادرش هم دست کمی از خود او ندارد. آنقدر ریز ریز و سریع حرف زده که آخرسر مادرم ندانسته چه بگوید، یکدفعه از دهانش پریده که "ای وای پشت تلفن خونه کسی کارم داره ." حالا وسط کوچه تلفن کجا بود به کنار، سعیــده خانم انقدر آشفته بوده که گفته "ای وای حتما مربی ورزش پسرم است که میخواهد ببیند چرادیرکرده!!!" می گفته هرچقدر سعی میکند بچه سروقت به کلاس برسد نمیشود. امروز خواستم به او بگویم که اگر کمی جلوی دهان مبارک راگرفته، با هرکه ازکوچه می گذرد نقل قول نکنی، بچه سروقت کلاس میرسد. ولی ترسیدم نکند دوباره دهان باز کند. امروز فقط سلامی دادم و فرار کردم!!
وارد کوچه ی نانوایی می شوم. ماشاالله چشم بددور آنقدر خوب نان می پزد که گاهی اوقات آدم فکر می کند، اگر خمیر کنده شده را همینطوری داخل تنور بیندازد، هیچ فرقی با نان هایش ندارد و فقط دارد زحمت اضافی به خودش می دهد. از دور که نانوا را می بینم، باز هم مثل همیشه اول فکر می کند میخواهم از او نان بخرم. اما بعد که از کنارش می گذرم، دستهای قلاب شده اش را ازهم باز می کند و به امید خریداری دیگر منتظر می ماند. انتظارش بیهوده است. آخر یکی نیست بگوید به جای این نگاه های ملتمسانه که فریاد می زند بیا نان بخر، برو کمی زحمت بده به خودت و شاگردانت که یک نان درست و حسابی بپزند.
به ایستگاه اتوبوس میرسم و سوار اتوبوس می شوم. صبح ها اتوبوس خلوت است. صندلی خالی زیاد دارد. دختر بچه ای هم همراه مادرش سوار اتوبوس می شود، که وضع موهایش تعریف چندانی ندارد. موهای ژولیده و مجعد که نسبت به سن ِ حدود 6سالش کمی بلند به نظر می رسد. کنار پنجره نشسته و اصرار دارد سرپا بایستد و سرش را از پنجره بیرون کند. ولی مادر مانع می شود. آخرسر بچه پیروز می شود و سرپا می ایستد. مادر دستها را دور کمر بچه قلاب می کند که نیفتد. عجب صحنه ای!!! موهایش در حالت عادی که چنان وضعی داشت! حالا ببین وقتی سرش راکنار پنجره گرفته چه خبر است! باد آن ها را پخش می کند این طرف و آن طرف. دهانش هم که تا ته باز است و از اعماق حنجره فریاد می زند. همه دارند به او نگاه می کنند. بیچاره مادرش از خجالت آب شد. دخترک در حال پیاده شدن ، یک نگاه فخرفروشانه به بچه ی صندلی کناری می اندازد. شاید در تصورات کودکانه اش خیال می کند که خیلی کار شاقی انجام داده! اتوبوس که رد می شود به همه زبان درازی می کند.من هم ایستگاه بعدی پیاده می شوم.
از ایستگاه تا آموزشگاه 5 دقیقه راه است. از دور که نزدیک می شوم زنی را که پاشنه کفشش گیر کرده لای آهن های پل روی جوی آب می بینم. با نوک کفش دارد می کوبد تا بلکه از آن طرف بیرون بیفتد. مردی هم جلوی در مغازه اش ایستاده، به حالت تمسخر به او می خندد. او هم وانمود کرد چیزی نشده، خم شد پاشنه را داخل کیفش گذاشت و در کمال خونسردی زیپ کیف را بست و لنگان لنگان رفت آن طرف خیابان. به آموزشگاه می رسم. کارم تا ساعت 12 طول می کشد. امروز چقدر اینجا شلوغ پلوغ است. همه چیزها را جابه جا کرده اند. مثل این که دیروز شیفت عصر، اینجا مراسم بوده که این قدر همه جا کثیف شده. حالا ساعت 12شده، می روم تا به ایستگاه اتوبوس برسم. چقدر شلوغ است! همه با فشا زیاد از در اتوبوس وارد می شوند. زنی که به نظر از سیاست بویی برده، داد می زند که "ای وای ...ای وای... بچمو له کردین برین کنار" و همه از ترس این که مبادا بچه له شود کنار میروند. لبخند پیروز مندانه ای روی لب های زن می نشیند و باافتخاردست بچه را می کشد وبالا میرود.
داخل اتوبوس دختری که کنارم نشسته از جایش بلند می شود و گیر می دهد به فامیلشان که تازه او را دیده که بیا جای من بنشین. میان سالی که انگار از گفت و گوی بین آن دو خبری ندارد، یک راست می نشیند سر جای او و آنها هم ماغ مانده اند ولی او هیچ اعتنایی نمی کند!!!
در طرف آقایان ردیف اولشان را خانم ها پر کرده اند. یکی از مرد ها که به نظر از ادب چیزی نیاموخته، گیر داده که "خانم ها پاشین سرپا جای مردها رو نگیرین. من میخوام بشینم". ولی زن ها سرسخت تر از این حرف ها هستند. مرد ادامه می دهد که "این زن ها همه جا حق مرد ها را گرفته اند. به صندلی اتوبوس هم رحم نمی کنند." خلاصه حرف هایش دارد به جایی می رسد که ذهن من توانایی ایجاد ارتباط بین صندلی اتوبوس و حرف هایی که می زند را ندارد!
یکی از مرد ها جایش را به او می دهد و دیگر کسی به حرف هایش اعتنا نمی کند. اتوبوس ترمز شدیدی می کند و دست یکی از مرد ها با میله ی اتوبوس کشیده می شود. بله یک سوژه ی جدید برای مردی عصبانی!" این چه وضع رانندگیه؟ این چه وضع خیابانه؟ چرا اینقدر سرظهر ترافیک می شه؟ مردم فرهنگ ندارن بااتوبوس این­ور و اون­ور برن. دیگه شورش رو در آوردن " و همین طور ادامه می داد که من پیاده شدم. البته به من که خیلی خوش گذشت همه اش خندیدم.
وارد کوچه می شوم. بچه ها دارند بازی می کنند. واقعا گاهی اوقات آدم وا می ماند که این بچه ها یک لحظه هم فکر نمی کنند که ممکن است از شدت گرمای ظهر پوست سرشان تبخیر شود؟! زنگ هفتم را می زنم. وارد ساختمان می شوم. بوی غذا ی سوخته می آید. آسانسور را می زنم که پایین بیاید. به محض باز شدن در، چند تا بچه که خبر ندارند من پشت درهستم، با شدت به من می خورند و جیغ زنان فرار می کنند. من هم با لبخندی تلخ مثلاً می خواهم نشان دهم اصلاً مهم نیست.
وارد آسانسور که می شوم دوست دارم سرم را به دیوار بکوبم. چون بچه ها تمام دکمه ها راقبل از پیاده شدن فشار داده اند و حالا باید آسانسور در ظبقات 2تا6 هرکدام یک بار بایستد. در هر طبقه که باز می شود، آسانسور 7ثانیه می ایستد و من در هر 7ثانیه 7درجه شدت عصبانیتم بیشتر می شود. کف آسانسور هم پرشده از خرده های پفکی که خورده بودند. در طبقه ی دوم ، شکاف در آرام آرام باز می شود. مردی دستش را داخل کفشی فرو برده و کلیدی را که آنجا قایم کرده بود بیرون می آورد. همین که دید من به او زل زده ام کلید راپشتش قایم می کند و سرش را بالا می گیرد و لبخندی مصنوعی می زند من هم قیافه ام را طوری می کنم، مثلا که چیزی ندیده ام. در حالیکه هردو مشغول نقش آفرینی تصنعی خودمان هستیم، در ِ آسانسور به لین تئاتر مصنوعی پایان می دهد.
آسانسور که به طبقه ی سوم می رسد، صدای زن و گریه ی بچه ای می آید. همین که در می خواهد بسته شود، کودکی هراسان داخل آسانسور می پرد و پشتم قایم می شود. نفس نفس می زند. طبقه ی چهارم و اینک زنی که چهره ی ملتهبش نشانه ی شدت عصبانیت اوست، ایستاده به من زل می زند. گره ی روسری اش کج شده، تا نزدیک گوش چپش رسیده و یک دسته از موهای ژولیده لابه لای آن گیر کرده. طوری دست هایش راروی کمرش گذاشته که اگر می توانستی جزئیات صورت وطرح لباس هایش رادر نظرنگیری، شبیه سماور برقی خودمان شده. واقعاً قیافه اش مضحک شده!
خنده ام راقورت می دهم. می ترسم اگر بخندم، بگیرد یک دست کتکم بزند. دست های بچه را که از پشتم می کشد، انقدر اهتمام می کند که نزدیک است لباسم را پاره کند. حالا یک پس گردنی، و گریه ی کودک به اوج خود می رسد. اگر می شد به او می گفتم، بزرگ که شدی هرشغلی خواستی داشته باش فقط قربانت قید خوانندگی را از همین لحظه بزن که چشم بد دور عجب صدای خوشی داری!!!
در آسانسور که بسته می شود ، آثار دست های کثیف پسر روی آینه ی آسانسور باقی می ماند. باز پرده ی پنجمین نمایش هم کنار می رود. تعداد زیاد کفش های روی هم تل انبار شده نشان می دهد خانمی که در این طبقه است، باز هم مهمانی گرفته. هربار که می آیم مهمانی دارد. از آن مهمانی هایی که بچه هایشان زمین و زمان را به هم می دوزند و بالا تا پایین ساختمان را به هم می ریزند. در آسانسور دوباره بسته می شود. چند ثانیه ی مانده به طبقه ی ششم را صرف تمیز کردن آخرین لکه های آسانسور می کنم. دستمالم را داخل کیفم می گذارم . در آینه کمی خودم را مرتب می کنم .
طبقه ی ششم و حالا با باز شدن در، چهره ی مدیر ساختمان را می بینم. مثل همیشه به من باحقارت نگاه می کند." چرا انقدر دیر اومدی بالا؟ می دونی از کی منتظرتم ؟". " خانوم عوضش توی آسانسورو تا برسم بالا تمیز کردم". "خب. وسایلت اونجاس. حالا شروع کن پله هارو تا طبقه ی اول تمیز کن."
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال