Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  10:24 صبح ۱۳۹۰/۹/۳۰
تعداد بازدید  :  490
Print
   
عاقل شدی یا نه؟

.
عاقل شدی یا نه؟
مرتضی حاج رفیعی
 
گلویم می‌سوزد. سرم را از زیر پتو بیرون می‌آورم و باصدای گرفته می‌گویم:
‘‘ فکر کردم دیگه آدم شدی! خفه شدم. بابا خاموشش کن’’
پک سنگینی به سیگار می‌زند و فشارش می‌دهد داخل قندانی که تازه جا سیگاریش کرده. پنجره ی بالای سرش را باز می‌کند و زل می‌زند به من:
‘‘ جون محمد از وقتی برگشتم اولیشه، می‌دونی که؟ ’’
چند لحظه نگاهش می‌کنم، سرتکان می‌دهم و دراز می‌کشم روی تخت. کل ایران را هم جمع کنید از پسش بر نمی­آیند. تاچند هفته‌ی قبل دود سیگارش بود و زنگهای وقت و بی وقت گوشیش و بوی سوختگی موهای اتوخورده اش، حالا هم که .....
‘‘ الله اکبر! ’’
سرم را از روی بالش بلند می‌کنم و یک چشمی نگاهش می‌کنم. به ساعت بالای سرش خیره می‌شوم ومی‌گویم:
‘‘یکی دو ساعتی مونده تا اذان، آخه نماز چی می‌خونی’’
اهمیت نمی‌دهد، الله اکبر بلندی می‌گوید و میرود رکوع. دستم را می‌گذارم روی پیشانی و چند لحظه نگاهش می‌کنم. خودم را رها می‌کنم روی تخت و پتو را روی سرم می‌کشم.
‘‘محمد... محمد... پاشو نمازت داره قضا می‌شه’’
پتو را می کشم روی صورتم و پلکهایم را روی هم فشار می دهم. دست می‌گذارد روی پاهایم و تکانم می‌دهد:
‘‘محمد.! خجالت بکش، بلند... ’’
پتو را از روی سرم می‌کشد و چراغ را روشن می‌کند. می‌نشینم روی تخت و چند باری خمیازه می‌کشم و می‌گویم:
‘‘میگم سعید! احیانا اونجا که بودی آیه‌ی "لا‌اکراه ‌فی‌الدین" رو واستون نخوندن؟’’
جا نما‌زش را پهن می‌کند کنار تخت و نگاهم می‌کند. ابروهایش در هم می‌رود و دندانهایش را روی هم می‌سابد. از روی تخت بلند می‌شوم و می‌روم آشپزخانه. می‌ترسم مثل چند شب قبل قاطی کند. تازگی ها تحمل جروبحث کردن را ندارد. عصبانی که می‌شود، چشمهایش را گشاد می‌کند، دندانهایش را روی هم می‌سابد و می‌رود کنار پوسترهای گوشه‌ی هال و با دست روشان می‌کوبد و می‌گوید:
‘‘نگاشون کن،خجالت نمی‌کشی؟ نمی‌دونم چطوری... ’’
من چیزی نمی‌گویم و صبر می‌کنم تا خودش آرام شود، بیاید کنارم بنشید و عذر خواهی کند. از آنجا که برگشت، پوسترها دستش بود و به محض اینکه وارد خانه شد افتاد به جان پوسترهای قبلی و ریز ریز شان کرد. طوری فحش بارشان می‌کرد که تعریف و تمجید های چند ماه قبلش را باور نمی‌کردم. وقتی آنطور جلوشان ژست می‌گرفت ویکی‌یکی تاریخچه‌ی هفت پشتشان را تعریف می‌کرد. که مثلا این فلان خواننده‌ی فلان سبک آمریکاست و از فلان سن و در فلان تاریخ در فلان کاواره­ی شهر فلان کارش را شروع کرده و بعدها....
و حالا چی! هر از گاهی جلوی پوسترهای جدیدش می‌ایستد، سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید:
   ‘‘این عکس  شهید فلانیه که در فلان تاریخ و در فلان منطقه‌ی عملیاتی، به دست دشمن فلان فلان شده­ی کفر به شهادت رسیده و.... ’’
کم هم نمی‌آورد. کافیست لب تر کنی تا عکس‌ و دست‌نوشته و وصیت نامه­ی شهید را از کنار سی‌دی‌های  فیلم‌هایش بردارد و چند بار برایت تفسیرشان کند.
مهر را می‌بوسم و می‌گذارمش روی میز. سرش را به مهر چسبانده و خیال رها کردنش را ندارد. کنارش می روم و دست می‌گذارم روی پشتش:
‘‘حاج سعید، با ما کاردیگه‌ای نداری؟ اگر نمازی، روزه‌ای، چیز دیگه‌ای هست بگوتا.... ’’
دستش را کمی بالامی‌آورد و آرام می کوبد به ساق پایم که یعنی مزاحمش نشوم. برمی‌گردم و درازمی‌کشم روی تخت. هرچه به این طرف وآن طرف می‌چرخم و بالش زیر سرم را بامشت صاف می‌کنم خوابم نمی‌برد. آن از دیشب که آنقدر از چاله و مرده و استخوان های زیر خاک وشبهای بی مهتاب  مرداب برایم حرف زد  که تا خود صبح از ترس نخوابیدم و این هم از  امشب  که...
می‌گوید خودش ندیده، ولی شبها که خاطره ها را برایشان تعریف می‌کردند، حال و هواشان را حس می‌کرده و از وقتی هم که برگشته قصد دارد همه شان رابه من منتقل کند. دستم را می‌کوبم روی تخت. سرم را روی بالش فشار می‌دهم و خیره می‌شوم به سقف.
پتو را کنار می‌دهم و نگاهش می‌کنم. گوشی­های موبایلش را با دست فشار داده داخل گوشهایش، چشم‌هایش را بسته و سرش را بالا و پایین می‌کند. دستم را به این طرف و آنطرف  حرکت می‌دهم و می‌گویم:
‘‘سعید! سعید! هوی با توام... ’’
سرش را بالا می‌آورد و زیر چشمی نگاهم می‌کند. یکی از گوشی‌ها را از گوشش بیرون می‌آورد و می‌گوید:
‘‘چیه بابا؟ چرا نمی‌خوابی؟ فردا باز یقه‌ی منو می‌گیری و... ’’
زیرپوشم را بیرون می‌آورم و پرتش می‌کنم کنار تخت:
‘‘تو آدم بشو نیستی! بی‌خود خودت و اذیت می‌کنی’’
گوشی را از موبایلش جدا می‌کند و می اندازدش گوشه هال:
‘‘داشتم افتخاری گوش می‌دادم! چرا فکر می‌کنی... ’’
سر تکان می‌دهم، خنده‌ام می‌گیرد و می‌گویم:
‘‘می‌دونم! صدای گوبس گوبسش تا اینجا می‌اومد’’
چشمهایش را درشت می‌کند و دندانهایش را روی هم می‌سابد:
‘‘چی میگی واسه خودت؟ بلند حرف بزن ببینم چی میگی’’
می‌ترسم دوباره بزند به سرش. لبخند می‌زنم و می‌گویم:
‘‘هیچی..می‌گم خدا قبول کنه انشاءلله! بگیر لالا کن’’
سرش را برمی‌گرداند و دراز می‌کشد روی تخت و می‌گوید:
‘‘خودتو مسخره کن،من خودم یه امتی رو می ذاشتم سرکار حالا تو اومدی... ’’
می‌خندم و دراز می‌کشم روی تخت. پتو را می‌کشم روی صورتم. معلوم نیست توی اردو که بوده چه بلایی سرش آمده. تنها هم که نبود. یک مشت اراذل و اوباش هم­تیپ و قیافه‌ی خودش را جمع کرد و برد. به من هم پیشنهاد داد و گفت که توی اردو آدم برای سوژه کردن و خندیدن زیاد است. من هم بهانه آوردم که ممنون، کلی درس عقب افتاده دارم و باید یک سری هم به شهرستان بزنم و.... می‌گفت قرار گذاشتند آنقدر دلقک بازی در بیاورند که برشان گردانند دانشگاه. اسمش را با هم نوشتیم. هنوز یادم نرفته مسئول اردو چطور با قیافه‌ی در هم به موهای سیخ کرده‌اش نگاه می‌کرد و مهره های تسبیح توی دستش را بالا و پایین  هل می‌داد. چشمهایم را بازمی‌کنم و نورچراغ چشمم را می‌زند. سرم را بلند می کنم و نگاهش می‌کنم. کنار تختش دراز کشیده‌ وکتاب ودفترش را ورق می‌زند و یادداشت بر می‌دارد.
‘‘ آخه الان وقت درس خوندنه پورفسور؟ ’’
نگاهم نمی‌کند و تنها سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید:
‘‘چرا نمی‌خوابی؟من باید وظیفم رو انجام بدم’’
پاهایم را از تخت آویزان می‌کنم و دستهایم را فشار می‌دهم روی زانوهایم:
‘‘آخه عقل کل، الان وقت انجام وظیفست؟ ’’
کتابش را محکم می‌بندد و بدون آنکه نگاهم کند، بلند می‌شود، چراغ هال راخاموش می‌کند ومی‌رود آشپزخانه. قصدکرده عقب افتادگی چند ترمه اش رابا یک ترم تابستان جبران کند. چشمهایم را باز می‌کنم. دست و پایم را خوب می کشم و پتو را جمع می‌کنم ته تخت. ساعت را نگاه می‌کنم و می‌نشینم. کنار آینه­ی گوشه‌ی هال ایستاده و موهای بلندش را با ریشهای کوتاهش هماهنگ می‌کند.
چشمهایم رامی‌مالم ، خمیازه ای می‌کشم و می‌گویم:
‘‘هولی برادر سعید؟ کلاس داری انشاءلله؟’’
لباس بلندش را می‌فرستد داخل شلوار لی تنگش و می گوید:
‘‘ نه. حاجی ثبت نام اردوی بعدی رو سپرده به من. دیر برسم بچه ها مثل تو کنف میشن ’’

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال