Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  12:21 عصر ۱۳۹۰/۱۰/۲۵
تعداد بازدید  :  531
Print
   
سیزدهم آبان

مریم برزگر
سیزدهم آبان
مریم برزگر
سلام. امروز روز تولدم است. دلم گرفته. دلم خواست برایت نامه بنویسم. یادم نمی آید این چندمین نامه است که برایت می نویسم. اولی اش را وقتی هنوز به مدرسه نمی رفتم برایت نقاشی کشیدم. راستی امروز چهل و یک ساله شد. شاید هم چهل و دو ساله. اصلا یادت می آید متولد چه سالی هستم؟ آخر نبودی تو آن موقع. تو هیچ وقت نبودی من هیچ وقت ندیدمت. من متولد 13/8/1363 هستم.
عکس عروسیم روی میز روبرویم است سال1387 همان موقع که درسم تمام شد.از زندگیم راضیم. عکس تو و پسر سیزده ساله ام را توی یک قاب گذاشته ام. هم نام تو است. وقتی به دنیا آمد، دلم خیلی برایت تنگ شد. مثل همه روزهای شادی ام که دلم می خواست کنارم باشی. دیروز دوباره دلم برایت تنگ شد. من پسرم را بزرگ کرده ام، تربیتش کرده ام دلم میخواهد مثل تو بشود، دلم میخواهد شکل تو بشود. مادر می گوید شبیه تو است. خدا کند که روحش هم مثل تو باشد.
دیروز دیر از مدرسه آمد با لباسهای پاره پوره. مستقیم رفت توی اتاقش و در را کوبید. یک ساعت بعد بیرون آمد بدون اینکه حرفی بزند رفت تلویزیون را روشن کرد و هی کانال عوض کرد. نشستم پیشش محلّم نگذاشت. نزدیکترش شدم بُراق شد و گفت: چیه هی خودتو می چسبونی به من؟ اینم شد زندگی؟ گفتم: خوبه خوبه جایی که من طلبکار باشم تو طلبکاری؟ این چه کارایی میکنی؟
برایم تعریف کرد که چی شده. همیشه همین طوریست. اولش براق می شود ولی بعد همه چیز را برایم تعریف می کند. گفت که موضوع انشایشان قصه زندگی پدر بزرگها و مادر بزرگهایشان بوده و او در انشایش نوشته من پدربزرگم را هرگز ندیده ام اما او به گردن همه ما حق دارد. پدر بزرگ من شهید شده است.
همه انشایش را برایم خواند. گفتم چرا دعوا کردی؟ گفت که انشا 20 گرفته. گفت که بابای معلم انشایشان هم شهید شده. گفت که بچه ها مسخره اش کرده اند و بهش گفته اند خود شیرین، چاپلوس. گفته اند: کی به پدربزرگت گفته بوده بره جنگ. گفت که...
اشک هایم دیگرنمی گذارند چیزی ببینم. پدر_ بزرگ من، حتی من هم ندیده امَت تا به پسرم بگویم چقدر بزرگی تا به پسرم بگویم چقدر آزاده ای اما ندیده می گویم که تو بزرگی که دفاع از خاکت را به دیدن فرزند نو رسیده ات ترجیح دادی. به پسرم همیشه می گویم شهید یعنی چه تا یاد تو هرگز از ذهنش بیرون نرود چرا که حالا می فهمم پسرم تو را بهتر از من درک کرده، غم تنهایی مادرش را فهمیده ولی...
پدر دلم دوباره برایت تنگ میشود مثل همه تولدهایی که فقط دلتنگی اش برایم باقی است دستم را روی کنده کاری های سنگ مزارت می کشم نوشته تاریخ شهادت 13/8/1363 .
پاییز1390

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال