Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  12:26 عصر ۱۳۹۰/۱۰/۲۵
تعداد بازدید  :  556
Print
   
باباحبیب

مرضیه فعله‌گری
باباحبیب
مرضیه فعله‌گری
 
کنار ایستگاه پرستاری‌ نشسته‌ام، به انتظار کسی که قرار است بیاید و هنوز نیامده. از صبح، کار خاصی نداشتم، توی بخش ‌چرخیدم برای خودم. چند نفری از بچه‌های همدان توی اتاق ته راهرو جمعند و انگار نه انگار که مجروحند، گل می‌گویند و گل می‌شنوند؛ سوژه پشت سوژه. زنگ زدم بیاتی بیاید دنبالم، خودم که نه. دستم هنوز آویزان گردنم است. ایستاده بودم روبه‌روی تلفن همگانی و مات‌مات نگاهش می‌کردم. زنی از پشت سرم گفت: «می‌خواهید کمک‌تون کنم برادر؟»
برگشتم. زن جوانی بود. تا خواستم چیزی بگویم، گوشی را برداشت.
- « خب شماره‌تون؟»
وقتی داشت سکه می‌انداخت، چادر را بین دندان‌ها گرفته بود.
یک ساعتی هست که دست از رژه رفتن جلوِ پرستارها برداشته‌ام. نیم ساعت پیش خانم صالحی از کنارم رد شد و گفت: «آن صندلی‌ها را برای شما درست کرده‌اند ها!»
چند نفر نشسته بودند، زن‌ها این‌طرف مردها آن‌طرف، سر برده بودند در کاپشن‌هایشان.
خواستم چیزی بگویم که گفت: «اصلاً تو چرا از اتاقت اومدی بیرون؟ مگه این‌جا شهرِ....»
حالا دارم در و دیوار را نگاه می‌کنم. دیگر به بوی بتادین و الکل عادت کرده‌ام. توی این چند روز آن‌قدر شربت و قرص خورده‌ام و آمپول زده‌ام که فکر نمی‌کنم تا مدت‌ها مریض شوم. هرچه هم بیاتی کمپوت برایم باز کرد، باز هم مزه‌ی شیمیایی دارو از دهانم دور نمی‌شد. فکر می‌کنم اولین گروهی باشیم که شانس نیاوردیم و سریع منتقلمان کردند این‌جا.
همه توی ذوق‌مان خورد. انگار که تمام غم‌های عالم روی دلمان سنگینی می‌کند. اول فکر کردیم می‌خواهند همین دور و اطراف، مداوای سرپایی کنند و بعد برمان گردانند. ولی وقتی سر از این‌جا درآوردیم که هزاران کیلومتر با منطقه فاصله دارد، دیگر کار از کار گذشته بود. فکرش را هم نمی‌کردیم که روز اول عملیات، آن‌هم عملیات کربلای پنج این بلا سرمان بیاید، پکر شدیم همه.
کاش این بنده خدا را هم علّافِ خودم نمی‌کردم، چه کنم که قسمم داده خبرش کنم با هم برگردیم منطقه. بیاتی را همراهمان کردند، هم مراقبمان باشد مثلاً و هم این‌که اهل این شهر است. حالا رفته سری به خانواده بزند.
توی فکر آمدن- نیامدنم که درِ راهرو باز می‌شود و هوای سرد هجوم می‌آورد داخل. چند نفر با برانکاردی در میان می‌آیند تو. بلند می‌شوم،‌ هول. خانمِ... یادم نمی‌آید کی، همان که حساسیت زیادی به گلدان اتاق‌ها دارد و مدام آبشان را عوض می‌کند، دسته‌ی تخت را گرفته است. رزمنده‌ای که همه‌ی صورتش از اشک پر است، سِرُم در دست، بالای سرِ تخت ایستاده است. از کدام گروهانند؟ می‌روم جلو. برانکارد الان کنار ایستگاه پرستاری است. منتظر چه هستند؟ چند تا از پرستارهای مرد می‌دوند به اتاق کناری. نزدیک‌تر می‌شوم. آقای بهرامی جلوم را می‌گیرد: «لطفاً کنار... با شماها هم هستم.»
همه می‌رویم کنار. خون از زیر بانداژ سر مجروح بیرون زده. اصلاً تکان نمی‌خورد. پتویی رویش کشیده‌اند که تا بالای شانه‌ها آمده. می‌آیم گوشه‌ی ایستگاه می‌ایستم و سر بلند می‌کنم سمت مجروح. رزمنده‌ی سِرُم به دست لحظه‌ای کنار می‌رود. می‌بینم که خونِ روی سر و صورت مجروح، خشک شده. ریش‌هایش چه بلند است، یکدست سفید. آشناست؟ با ما بوده یا بعد از ما آمده؟ مردها همراه دکتر از اتاق بیرون می‌آیند. دکتر به جمعیت نگاه می‌کند و رو به پرستارها می‌گوید: «دکتر عزیزی را هم صدا کنید. اتاق عمل آماده است؟»
 انگار همه منتظر این دستور بودند، برانکارد را با عجله هل می‌دهند. خودم را می‌لغزانم تا بین پرستارها واضح‌تر ببینمش. خانم طاهری عصبانی می‌شود:‌‌ «مثلاً مراقبِ دستتی!»
اصلاً فکر خودم نیستم، سرم از بالای شانه‌ی مردها به مجروح نگاه می‌کند. خون‌های دلمه بسته، همه‌جا هستند حتی روی گوش‌، گوشی که شکسته است انگار.
می‌روند سمت این راهرو. کاش هیچ بیمارستانی اتاق عمل نداشت، کاش گذر هیچ‌کسی این‌طرف‌ها نیفتد. همه می‌روند و رزمنده می‌ماند و ما. برمی‌گردد، صورتش خیس خیس است. می‌روم سراغش.
زن‌ها آه می‌کشند و مردها سر تکان می‌دهند. دستش را می‌گیرم و کنار خودم روی صندلی می‌نشانم.
-        خدا خیرت بده رزمنده! کدوم منطقه بودین؟
سرش توی دست‌هایش است. چیزی نمی‌گوید. می‌خواهم دست بگذارم روی شانه‌اش. این دستم که نمی‌شود. با آن یکی آرام سرش را نوازش می‌کنم: «پدرته؟»
آهی می‌کشد و سرش را می‌چسباند به دیوار. عکس امام روی سینه‌اش است. اولین‌بار که برگشتم خانه، زینب سنجاق عکس امام را باز کرد و گفت: «مالِ خودم» و برد چسباند روی کتاب فارسی‌اش، کنار عکس دیگر امام: «می‌خوام دوتا بشه!»
-        پدرِ همه‌مون بود.
گفتم:‌ »یعنی چی؟»
گفت: «می‌گفت مدیونید اگه دست به سیاه و سفید بزنید. قبل از همه بیدار می‌شد و بعد از همه می‌خوابید. ای فدات بشم!»
قیافه‌ی مجروح، خیلی برایم آشنا بود.
گفتم: «کجا مجروح شد؟»
نگاهش به من نبود، هی سر بلند می‌کرد راهروی روبه‌رو را ببیند: «چی؟»
گفتم: «کدوم منطقه بودین؟»
گفت: «اروندکار»
هنوز آن‌جا نرفته‌ام. ولی به هر حال این ریش سفید، این گوش شکسته برایم آشناست. اشک صورتش، شوره بسته است. پف چشم‌هایش می‌گوید چند روزی است که خواب به خود ندیده است.
از این‌جا که نشسته‌ایم هم می‌شود راهروی کناری را دید و هم در ورودی را. ایستگاه پرستاری، نبش هر دوی این‌هاست. صدایی از بیرون می‌آید و دوباره درِ راهرو باز می‌شود و چند تا مجروح دیگر هم می‌آورند. بخش، شلوغ می‌شود.
برمی‌گردیم می‌نشینیم همان جای قبلی. دلم نمی‌‌آید به حرف بکشمش، می‌دانم هوش و حواسش فقط به اتاق عمل است. ولی نمی‌توانم برای خودم دغدغه درست کنم. دل به دریا می‌زنم.
-        اسمش؟ اسم این بسیجی چیه؟
دست می‌کشد و اشک‌ها را از گوشه‌ی چشم‌ها پاک می‌کند: «باباحبیب.»
باباحبیب. باباحبیب. باباحبیب. یادم آمد. من چرا این‌قدر کم حواس شده‌ام؟
وقتی آمد، از دست پسرش عصبانی بود. روزهای اول با کسی حرف نمی‌زد. می‌نشست گوشه‌ای و با رادیوش بازی می‌کرد. پیچ رادیو را می‌چرخاند و بلندگویش را می‌چسباند به گوش. اوایل زیاد پاپی‌اش نمی‌شدم. چند هفته که گذشت، یک‌هو شد همه‌کاره‌ی آسایشگاه. غذا که برایش می‌بردم، دلخوری هنوز در نگاهش بود. می‌خندید، ولی چه خنده‌ای!
مارش نظامی که می‌زدند، دست و پایش را گم می‌کرد. فکر می‌کردم از ترس است. به سرهنگ بازنشسته که گفتم، راست زل زد توی چشم‌هایم: «از بی‌قراری است آقا! بی‌قراری...»
پسرش جمعه‌ها می‌آمد، با بچه‌اش. نیما بود انگار اسمش یا... درست یادم نیست. یک‌بار که توی اتاقش بودم و داشتم ملافه‌ها را جمع می‌کردم. نوه‌اش را بغل کرده بود و با موهایش بازی می‌کرد. بچه، دست‌هایش را سفت دور باباحبیب حلقه کرده بود. پسر زور می‌زد که درِ کمپوتی را باز کند. باباحبیب گفت: «باز هم نیومد؟!»
پسرش چیزی نگفت. بچه گفت: «مامان گف هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت نمیام.»
پسر هم‌چنان داشت با قوطی کلنجار می‌رفت.
هر چیزی که خراب می‌شد می‌رفتند سراغ باباحبیب. قرار به بازی بود، دنبال او می‌گشتند. کسی قهر می‌کرد، باباحبیب بود که واسطه می‌شد. در آن چند ماه، همه‌ی حرف‌ها و حدیث‌ها یک‌جورهایی دورِ او می‌چرخید.
تا عملیاتی می‌شد، فقط زل می‌زد به تلویزیون سیاه‌وسفید و اعصابش به هم می‌ریخت. یک‌شب که داشتم داروهایشان را می‌دادم، شیدایی گفت: «از تو دیگه گذشته بابا!»
باباحبیب آهی کشید: «وقتی امامت کمک بخواد این انصافه تنهاش بذاری؟»
سرهنگ آینه‌ به دست، با شانه سبیل‌هایش را مرتب می‌کرد: «جنگ که جای پیزوری‌هایی مثل تو نیست!»
آقای حشمتی می‌گفت: «وضعیت پرونده‌ی پزشکی‌اش چندان جالب نیست.»
یادم می‌آید همان‌وقت‌ها که برادرم مهدی شهید شد، آمد پیشم، بغلم کرد. وقتی رفت، شانه‌هایم را خیس کرده بود. هی می‌گفت: «خوش به حالش. خوش به حالش.»
دکتر برده بودم بالای سرش. چند روزی بود که حالش، بگیرنگیر داشت. همه را نگران کرده بود. سرهنگ می‌گفت: «این انصافه که آخر عمری بعدِ این همه خدمت، این بیچاره رو بیارن این‌جا؟»
یک روز با آقای حشمتی نشسته بودیم به حساب کتاب کارهای پاییز، سرش را از پرونده‌ی باباحبیب بالا آورد و گفت: «می‌دونی چرا باباحبیب این‌جاست؟»
گفتم: «فکر کنم به‌خاطر عروسش باشه.»
عینکش را برداشت و گذاشت روی میز: «فقط اون نیست.»
چیزی نگفتم. گفت: «پسرش از ترس این‌که مبادا باباحبیب بذاره بره جبهه گذاشته این‌جا که مراقبش باشیم.»
عملیات والفجر هشت شده بود. سرهنگ و شیدایی مدام اخبار جنگ را دنبال می‌کردند. رفتم کنار باباحبیب نشستم. درست یادم است ازم پرسید: «وقتی صدای هل من ناصر ٍ ینصرنی بیاد، تو چکار می‌کنی؟»
خبر فرارش از آسایشگاه را چند ماه بعد که از آن‌جا آمدم بیرون شنیدم، و این‌که پسرش آمده داد و بیداد کرده که مگر شما چکاره بودید، من ازتان شکایت می‌کنم و چه و چه. مانده بودم در این کار، تا این‌که حالا بعدِ یک‌سال، این‌جا کنارم است.
رزمنده رفته پشت درِ اتاق عمل، قدم‌رو می‌رود. مدام نگاهِ ساعت می‌کند و پرستارها را سؤال‌پیچ می‌کند.
پرستار صالحی از یکی از اتاق بیرون می‌آید و رزمنده را صدا می‌کند و سؤالاتی از او می‌کند و چیزهایی را یادداشت می‌کند. من هم که آمدم، آمد سراغم و کلی سؤال ازم کرد. اسم، فامیل، نشانی، شغل، سن، گروه خونی، سابقه‌ی بیماری، از کجا می‌آیی و چه و چه.
نکند بلایی سر بیاتی آمده؟ پس کجا می‌تواند باشد. گفت که خودش را تا قبل از یازده می‌رساند. حالا دوازده شده. چند دقیقه‌ی دیگر وقت اذان است. وضو گرفتنِ ما هم داستانی است برای خودش.
چشمم به در است که بیاتی بیاید و خداخدا می‌کنم برانکارد دیگری نیاورند. رزمنده حالا ساکت کنارم نشسته است. خودم را می‌سرانم کنارش. می‌گویم: «تو چرا اومدی؟»
نگاهش به من نیست. یا آن راهرو را می‌جوید یا رفتار پرستارها را دنبال می‌کند.
می‌گویم: «حتماً باید تو هم می‌اومدی؟»
می‌گوید: «چی؟ هان؟... خود حاج مرتضا، مأمورم کرد که با باباحبیب بیایم. گفت... .»
پرستار مردی می‌آید، با پوشه‌ای در دست: «همراه آقای حبیب مظاهری کیه؟»
رزمنده از جا کنده می‌شود، با هم به اتاق ریاست می‌روند.
 
 
نه از بیاتی خبری هست و نه کسی از اتاق عمل بیرون می‌آید. فکر می‌کنم همه فراموش‌مان کرده‌اند. رزمنده، نمازش را که خواند، نیامد. ماند همان‌جا توی نمازخانه.
درِ راهرویی که اتاق عمل در آن قرار دارد، باز می‌شود. دکتر و چند نفر دیگر بیرون می‌آیند. بلند می‌شوم، از همین‌جا می‌گویم:‌ «آقای دکتر! آقای دکتر!» ‌و می‌دوم سمت‌شان.
می‌ایستند مقابلم. دکتر به پرستارها اشاره می‌کند و بعد نگاهم می‌کند. همه می‌روند. چشم در چشمم می‌شود: «تو همراهشی؟»
می‌گویم: «چی شد آقای دکتر!»
سرش را تکان می‌دهد: «کار زیادی از ما بر نمی‌آمد. می‌دانید... .»
پس شهید شد؟

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال