Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  12:28 عصر ۱۳۹۰/۱۰/۲۵
تعداد بازدید  :  538
Print
   
آن شب در کاخ

سعيد فتاحي
آن شب در کاخ
سعيد فتاحي
 
برایم مهم نیست. می خواهید باور کنید می خواهید باور نکنید. اصلا چه تاثیری به حال من دارد ... اما با همین گوش های خودم شنیدم ... از زبان همایونی هم شنیدم ... دقیقا همان شبی که همه شعار می دادند «به کوری چشم شاه ، عکس امام توی ماه».
ایشان از تراس طبقه دوم کاخ با عینک مبارکشان به ماه خیره شده بودند که فرمودند: «چقدر دلم می خواهد من هم این را می‌گفتم ...». من هم داشتم پشت ایشان به ماه نگاه می کردم، پیش خودم گفتم حتما مزاح می فرمایند. خنده ریزی کردم و گفتم «این مردم عوام و خرافه‌ای، چند سال طول می‌کشد تا به‌دروازه تمدن همایونی برسند...». خوب باید چیزی می گفتم ... نباید می گفتم ...؟ چرا اینطور ذل زده اید ...؟ خوب آن وقت شب هیچ کس در تالار نبود. شاید سه ساعت به صبح مانده بود که به من گفتند « کازرون قدری نزد ما بمان ...»
همیشه حرف های شخصی اش را بمن می گفت، حتی چند بار از علیاحضرت شهبانو هم گله هایی نزد من کرده بود... کی باور می کرد خدمه تالار که کاری جز نظافت تالار ندارد محرم اسرار همایونی باشد. اساساً کسی به من اهمیت نمی داد. همه در کنار من راحت بودند. در برابر آن مقامات عالی رتبه من وجود نداشتم تا بخواهم به حساب بیایم، همه به چشم یک جارو برقی هوشمند به من نگاه می کردند بدون صدا و با دو پا، دنبال نظافت جلسات و كثافت كاري آنها بودم. زمانی هم که کاری نبود مانند همان جارو برقی کنار مجسمه نیمه عریان درب تالار آئینه می ایستادم، جزئی از دکور بودم.
ببخشید، خوب گوش می دادید کمی حوس تعریفم گل انداخت... راستی حالا که همایونی رفته اند، حتما فکری برای کار و زندگی ما کرده اید... نکرده اید...؟ یعنی می خواهید بکنید...؟ چشب... چشب... وقتی ایشان فرمودند «کازرون، بمان» من هم ماندم... ایشان پس از صرف یک گیلاس «ودکا» فرمودند: «می‌دانی شعار امشب مردم چه بود؟». جواب ندادم. ادامه دادند: «می گویند: به کوری چشم شاه، عکس امام توی ماه... ».  این بود که خنده ریز خود را کردم و گفتم: « این مردم... » . چشب می فهمم، قبلا گفته بودم... به هر حال گفتم: «اعلاحضرتا، از این طوفان ها بسیار گذرانیده اید، توی این مملکت خرافه ای، هر روز یک نفر از یک قوم و قبیله، گروه و حزب، دانشگاه و حوزه، ادعای انقلاب دارند...».  حضرت همایونی از تراس به سمت تالار برگشتند و گفتند: « این یکی فرق دارد... فرق دارد... » و کله مبارک خود را این طور با حسرت تکان می دادند. به دنبالشان رفتم و گفتم: « مردم که همان مردم جاوید شاه است و معتقد به سه اصل خدا، شاه، میهن. فقط مشکل آن آقا است که بزرگ تر از ایشان با یک فرمان همایونی، در تاریخ فراموش می شوند... چقدر از این شخصیت ها در زندان حضور دارند و از الطاف همایونی به زندگی خود ادامه ادامه می دهند...»
می دانید هر وقت به این لحظه تاریخی میرسم و فکرش را می کنم هیجان می گیردم. یک جور هایی مور مور می شود بدنم. ایشان با همان هیبت همایونی فرمودند، یعنی گفتند: «کازرون، چند سال است که در دربار رفت و شد داری؟» گفتم: « اعلاحضرتا... چندین سالی می شود که خانه زاد هستم...». گفت:« مملکت داری ما را چگونه دیده ای...؟» سینه را صاف کردم و گفتم: « قربان... هیچ گاه اسکناس صد تومانی شاه بزرگ برای کندن تونل کندوان از اذهان مردم گم نخواهد شد. این مملکت با آغاز سلطنت شما... »
دست مبارکشان را بالا آوردند، یعنی بس است... ایشان نگاهی به تصویر پدر بزرگوارشان، نه، نه، ببخشید پدر آلاشتی شان انداختند و فرمودند: « کازرون... تو هم که اهل غلو شده ای...» گفتم: «ابدا قربان... در خاور میانه تنها پادشاهی هستید که در سایه شما کشور های آسیایی و اعراب شیخ نشین آرامش دارند. با شما آریا یعنی ایران... » ...یعنی نباید می گفتم؟ الان نباید  می گفتم؟ خوب شما اجازه بدید ادامه می دهم...
ايشان سپس روي صندلي جلوس فرمودند و گفتند: «فكر مي كني چرا كار به اينجا كشيد...؟» مي فهميد، از من... از منِ خدمت كار ناچيز دربار هم، استفاده مي كردند براي مشورت... و من در حضور ايشان هم نظر مي دادم... گيلاس ديگري برايشان آماده كردم و گفتم: «....» نه نمي دانم چه گفتم.... خوب مطمئن نيستم... شما چرا اينگونه به من نگاه مي كنيد؟ قاتل نيستم كه اسيري خدمت شما باشم... خوب گفتم شما قلب رئوفي داريد... چند بار حكم اعدام يا ترور آن آقا را خدمت شما دادند، اما هر بار به زندان يا تبعيد رضايت داديد... خوب در نهايت چنين كاري درست شد.
ايشان با صراحت همايوني خاص خود فرمودند:« كازرون... پادشاه بزرگي چون من هرگز مي تواند احمق باشد. مي تواند؟» عرض كردم: «هرگز قربان» فرمودند: «تمام سياست جهان را در چشم انداز خود بررسي و تحليل مي كنيم، براي ديگرممالك سياست گذاري مي كنيم. لقب سايه خدا را به شايستگي كسب نموده ايم. اما كازرون... كازرون... مگر فرعون توانست مرگ موسي را رقم بزند؟ مگر ابراهيم در هيمه آتش نمروديان سوخت؟ من مي توانم بچه بازي هاي چند جوان دانشجو را با رفتارهاي چنين شخصي تمييز دهم. اگر اين كار را نمي توانستم پس پادشاه و پادشاه زاده نبودم... كازرون... سال 42 بود دانستيم اين شخص كيست؟ با اين مرد نه مي توان معامله كرد و نه مي توان خاموشش كرد...»  نفس عميق همايوني كشيدند و انگار با حسرت فرمودند:«كاش نصيحت هاي او را در آن زمان گوش مي دادم...» ايشان به سمت ميز همايوني رفتند، در حالي كه با انگشت خود خطي را روي ميز ميكشيدند دور ميز گردیدند و ادامه داند: «آن زمان فهميدم كه روزي روح خدا بر سايه خدا چيره خواهد شد. درك ما درك همايوني است، اگر قرار باشد هر كه مثل ما درك كند كه همه پادشاه مي شدند...» گفتم: «قربان؟» باز با دست مبارك من را دعوت كردند كه خفه شوم. ادامه دادند:«اي كاش ايشان رهبر يك مملكت ديگر مي شد. افسوس كه با آمدن روح خدا بايد سايه خدا برود...» ديگر به صندلي مبارك رسيده بودند و دوباره جلوس فرمودند.
باور نمي كنيد... من هم تا آن موقع باور نمي كردم كه اعلاحضرت همايوني هم اشک بريزند... باور كنيد اشک مباركشان را غلطان روي گونه هاي مبارك شان ديدم. جرئه اي از گيلاس را ميل فرمودند چشم بر هم گذاشتند و گفتند: «اين مردم خرافه اي نيستند، بلكه عكسي را در ماه ديدند كه من در سال 42 ديده بودم... ميداني كازرون... يوسف دشمن عشقش زليخا بود اما من عاشق دشمنم هستم... » سپس لبخند مليحي بر لبانشان نشستاندند و فرمودند: «خوشحالم كه روزي جهان مي فهمد من قافله را به كسي باختم كه روزي حاكمان جهان بايد قافله هايشان را به او ببازند... مانده است روزي كه اينان با كارد، انگشت خود را ببرند... » ايشان سپس ساكت شدند. فكر كردم از خستگي است كه زبانم لال هذيان مي فرمايند و خواب هستند. روپوشي را آرام روي دوش ايشان انداختم تا استراحت كنند اما ديدم ليوان دستشان را محكم تر گرفتند. دانستم هنوز بيدارند. گفتم: «چنان صحبت مي فرمائيد كه بيم به دل آدم مي رود. مي دانم داريد با قدرت تلاش مي كنيد تا آرامش را به مملكت باز گردانيد...»
ليوان را به دستم سپردند و گفتند: «راه را بر او سخت مي كنم چون لذت مي برم در برابرچنين شخصيتي مبارزه داشته باشم. هر چند مي دانم بازنده هستم، اما لذت بازي مرا مست كرده. كازرون... خوشحالم كه ايران بزرگ در دست چنين شخص بزرگي سپرده مي شود» چشمان مباركشان را باز نمودند و فرمودند: «كازرون، من پادشاه خوشبختي هستم، زيرا با حضور اين مرد نگران بي لياقتي وليعهد اين مملكت نيستم...» دوباره گفتم: «اما قربان؟ » ايشان رو انداز را روي دوش مبارك كشيدند و فرمودند: «به شاهزادگان امر مي كنم براي سفري طولاني حاضر شوند، بگوئيد تدارك ببيند... من مي خواهم باز هم ماه را ببينم...» سپس با رو انداز به سمت تراس رفتند. ديدم ايشان حال مطلوبي ندارند، گفتم : ‌«اجازه مرخصي مي خواهم .» ايشان باز دست بالا بردند ، يعني هم خفه شو و هم گم شو .
از تالار خارج شدم ... نتوانستم اين پيام را به شاهزادگان برسانم ... خوب ترسيده بودم به من غضب كنند ... اين بود كه با اتومبيل جلوي در قصر خارج شدم. به سر جقه همايوني قسم، از صندوق عقب ماشين هم نه خبر داشتم و نه نگاه كردم. چه ميدانستم آن چيزهايي كه شما گفتيد كه فلان و بهمان و صندوقچه جواهرات و چه و چه ، توي صندوق عقب است ... الان هم باور ندارم ... فقط همين ... زن و بچه را برداشتم و به سمت روستاي پدر زنم كه شمال بود رفتم ... ديده بوديد كه، ماشين هنوز در آنجا بود، بچه هاي پدر سوخته روستا هم هر روز يك تكه از وسايل ماشين را مي دزديدند ... خوب من كه نگهبان ماشين نبودم. آخرش هم همان اتاق برايش مانده بود ... ديگر چه مي خواهيد بدانيد ... من را باش تصور مي كردم از سابقه كاخ داريم مي خواهيد بهره گرفته و مرا به نگهباني كاخ بگماريد ... يعني خوب نبايد همه داشته هاي خود را كه نابود كنيد. فكر بكنيد حتما يك كاري كه بشود از توانايي كسي مثل من ... من كه حرفي ندارم، يك ماهه، خدمت شما هستيم چند روز ديگه رويش ... ولي مطمئن هستم بدرد شما برادران كميته خواهم خورد. آن عكس را هم تا به حال نديده بودم ... وگرنه من كجا و بازرس ويژه سلطنتي دربار كجا ... ؟  

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال