Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  09:44 صبح ۱۳۹۰/۱۱/۲۷
تعداد بازدید  :  572
Print
   
تندیس

سمیه یوسفی
                            
تندیس
           سمیه یوسفی
بابا اشاره می کند. نزدیک می شوم. شده شبیه عکسی که روی دیوار جا خوش کرده، در کنار زنی که چادری گل بوته درشت تمام قدش را گرفته و من زیر آن چادر و پیراهن و شکم پنهانم. بابا قدش بلندتر اما اینجا.....چقدر موهایت پرپشت است. برعکس من!
_مگه نگفتم، خرما یی،کجاش شبیه اینه؟
بابا دستم را گرفت انگار شاخه ایی ازدرخت در پاییز است ،دستش، رگهای آبستن ،انگار تمام زمستان را ریخت توی بدنم. همه قدیمی ها مثل پروانه دورش بودند دور شمعی که به نخ رسیده بود. تا من را دیدند یکی ابرو کج کرد  و یکی صورت ترش شد و دیگری استغفرالله گفت و سرش را تکان داد.
_خیلی بهت میاد ،وقتی موهای من هم دراومد این مدلی می زنمش
خندید اما سرفه مثل اجل معلق از راه رسید و باز آن لعنتی را زد روی دهانش و نفس عمیقی کشید. هر وقت از میدان کوچک نزدیک خانه رد می شویم، محمد با انگشت نشانت می دهد و می خواهد بیاید پیش بابایی اش. انگار تمام جاذبه ها در چشمهایت ریخته شده بود ،هراس اولین روزی که جای انگشت هایت سرخ شد و سوخت روی صورتم.
_خجالت نمی کشی ،با ناموس مردم رفتی پارک.
وسط میدان هستی، دستهایت در قنوت همیشگی و یک یا کریم روی شانه ات خودش را باد کرده است ،میدان پایینی میدان بابای لیلا است همان دختری که.... اخم نکن، مادر محمد است. دو زانو نشسته و سجاده ایی سنگی سبز جلویش پهن ،جای مهرش ،همیشه دسته ایی گنجشک در طوافند. چهار شانه تر و توپر تر از عکسی است که کنار تو و چند مرد سبیل کلفت که دستهایشان بالای سرشان است خبردار ایستاده اند . تا ده می شمارم. خودت حدس بزن جای میدان شیر سنگی ،را که گرفته ؟
_1،2،3،4 داره وقتت تموم می شه
_مهدی تکاور
ابروهایم را بالا می اندازم
_رضا بی سیم چی ،
_یکم بیشتر فکر کن شد،9
وقتی می گویم علی چیت سازان، چینی که بین ابروهای بابا است باز می شود. راستی بابا! کوچه شش دانگ شده به نام تو.
هر کوچه با نام شهیدش شناخته می شود، سر هر کوچه عکس نقاشی شده بهمراه بیوگرافی شهید به چشم می خورد و تو و امثال تو هیچ وقت بوی کهنگی نمی دهید.
موهای پر کلاغی محمد از لای انگشتهایم می زند بیرون.
_بابا محمد آقا سال دیگه میره اول راهنمایی.
پشت سرم را می خارانم. مثل سا بق نیست که خودم چند بار کم آوردم و تابستان و زمستان نداشتم. الان بچه ها چهار سالگی مدرسه می روند و تا هفت سالگی ابتدایی را تمام می کنند. 
_بخون عزیزم، جزء جدید قران رو که حفظ کردی به انگیلیسی بخون و فارسی اشم برای بابایی بگو.
راستی بابا برایم دعا کن ،هفته آینده جواب دکترا می آید. لیسانس شده مثل دیپلم سابق. داشتنش افتخار نیست. راستی بابا هفته دیگر پارکت افتتاح می شود. هر میدان جدا گانه برای خودش دارد. پر است از وسایل بازی برای بچه ها و یک زمین چمن که روزهای زوج تب فوتبال داغ تر می شود و روزهای فرد دیگر ورزش ها ، و یک کتابخانه که پر است از کتابهایی که یک روز حصرت خواندن شان را داشتم.
سلامِ ننه جان را داشتم یادم می رفت به شما برسانم. تخته ایی نیست که بزنم به آن، از من سرحال تر است ومثل سیب سرخ.
خدا رحمت کند آقا جان را ،البته مثل سیزده - چهارده سال پیش نیست. همه بیمارستان ها ی شهرستانها ، همه نوع امکانات دارند و لازم نیست برای هر عملی بیایند مرکز استان. آقا جان بنده خدا ،آن زمان ها آنژوگرافی فقط شنبه ها انجام می شد آن هم در همدان در بیمارستان اکباتان ،خدا را شکر خیلی پیشرفت شده.
_محمد ،محمد.... بابا محمد رو ندیدی؟

 

 


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال