Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  09:51 صبح ۱۳۹۰/۱۱/۲۷
تعداد بازدید  :  433
Print
   
بازی

فرحناز قاسمی‌فتح
بازی
فرحناز قاسمی‌فتح
هيچ صدايی نبود، فقط صدای كلافه كنندۀ قدم های خودش آزارش ميداد. نگهبانیِ چند تا كوچه را هر شب در همان ساعت به پست او داده بودند. يكسر تا سر كوچه ی بعدی رفت. امن و امان بود. فكر ميكرد كه اگر يكی از اين دردسر سازها بچنگش بيفتد ... ؟.
نگاهی به چپ و راست كرد. دوباره برگشت. چند لحظه ای بی حركت ايستاد. فقط صدای نفسهای بلند خودش را می شنيد. نگاهش به روبرو گره خورد. با خط درشتی روی ديوار نوشته بودند: « استقلال، آزادی». با نعره گفت: «اااااه ... مثل سايه ميمانند لامصب ها». دور و برش را نگاه كرد و چند بار به هر طرفی دويد، غير از سايه سربازش چيزی نديد. سر كوچه بعدی رفت و داد زد: « جوادی... جوادی... كدوم گوری رفتی؟» سرباز نفس بريده را، حبس كرد و پا كوفت: «بله قربان». ارشد گفت: «چيزی نديدی؟ بايد جواب پس بدم...». سرباز دستپاچه اطراف را نگاه می كرد. زبانش يك در ميان بند می رفت. گفت: «من يه سر به اونطرف می زنم». به سرعت دور شد. ارشد هم به سمت مخالف.
 
تاريكی همه جا دنبالش بود عقب عقب برگشت و رفت دنبال سرباز. ديد از كنار ديوار سايه ای دراز است. قلبش داشت طبل می زد و شهر را خبر می كرد. دستهايش می لرزيد اسلحه اش را محكم چسبيد، عرق كف دستش اسلحه را ليز ميداد. نصف صورتش را از خط ديوار جلو برد. برق توی چشمانش خاموش شد. تمام هيكلش را از پشت ديوار بيرون كشيد و اسلحه توی دستش آويزان ماند. سايه برگشت و توی نگاه مافوق خشك شده ماند. رنگ افشان از دست جوادی افتاد و تا جلوی پای ارشد قل خورد. 
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال