Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  09:52 صبح ۱۳۹۰/۱۱/۲۷
تعداد بازدید  :  496
Print
   
پشت بام

فرحناز قاسمي فتح
 
پشت بام
فرحناز قاسمي فتح
جرئت نمي كرد توي حياط برود. نگرانِ تو راهيش و ناصر بود. از همه جا صدای تق و توق گلوله ها هوا بود. ناصر رفته بود دنبال عباس و هنوز هم نيامده بود.
لب­گزان و قدم زنان تا لب پنجره ميرود و بر ميگردد. صدای زمزمه می آيد. به سرعت توی بالكن می رود و بالا را نگاه می كند. عباس است می گويد: «عباس آقا اونجا چكار می كنيد؟ ناصر اومد دنبالتون».
عباس می گويد: «‌نيايد بالا زهرا خانم. با رفيقم از ديوار پشتی اومديم. ناصر هم مياد، چند تيكه پارچه بفرستيد بالا...». زهرا می رود و تند بر ميگردد. دائم نگاهش به پشت بامهای اطراف است. آهسته می گويد: «‌عباس آقا يه چيزی بندازيد تا ببندمشان، شما بكشيد بالا». عباس پيراهن سفيدی را آويزان می كند. زهرا آستين پيراهن را كه از آن طرف به دو تا كمربند بسته شده بود دور پارچه ها می پيچد. پارچه ها سنگين می شود و از دست عباس در می رود و می افتد توی صورت زهرا. وقتی پيراهن نمناك و نيمه سرخ را توی دستش می گيرد، چشمش به دكمه ای كه دو ساعت پيش دوخته بود می افتد. به زمين می خورد و بيهوش می شود.
 
 
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال