Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  19:33 عصر ۱۳۹۰/۱۲/۱۴
تعداد بازدید  :  581
Print
   
افق از سمت ما

طیبه حمیدی نور
 
افق از سمت ما
 
طیبه حمیدی نور
وارد اتاق شدم. مادر، بی‌رمق افتاده بود توی رختخواب. اتاق بوی دم‌کرده‌ی عرق بیماری مادر و بوی چرک می‌داد. کیسه‌ی داروها را ول کردم گوشه‌ی لحاف مادر و خودم بالای سرش بی‌حال افتادم. مادر از صدای خش‌خش کیسه‌ی داروها چشم باز کرد. خواب نبود، گفت: «پس کجا ماندی؟ سردرد امانم را برید!»
با حرص گفتم: «من باید از این داروخانه به آن داروخانه ویلان می‌شدم؟ پس این گردن‌کلفتت چیکاره‌اس؟ کجاس؟»
مادر نشست توی رختخوابش و کیسه‌ی داروها را زیرورو کرد.
-              بدبخت از سر کار آمده، خوابیده.
بلند شدم، مانتو و مقنعه‌ام را کندم و پرت کردم گوشه‌ی اتاق، پرسیدم: «بابا هنوز نیامده؟ مظفری گفت شب میاد در خانه ها!»
مادر دو تا کدئین انداخت توی دهانش و گفت: «بذار بیاد ببینم می‌خواد چه غلطی بکنه!»
و اشاره کرد به دهانش.
- آب.
از اتاق رفتم  بیرون. در اتاق رضا را به کوب باز کردم. تا کله رفته بود زیر لحاف. ایستادم دست به کمر. رضا فقط در رختخواب پهلو به پهلو شد. دوباره در را به ضرب بستم و رفتم آشپزخانه. لیوان را تا نصفه از آب شیر پر کردم. نور چراغِ ماشینی افتاد توی آشپزخانه. پنجره را باز کردم و کوچه را نگاه کردم. پراید سفیدی جلوی در خانه‌مان نگه‌داشت. گفتم: «حتماً مظفری است.»
چند نفر زن و مرد و بچه پیاده شدند و زنگ خانه‌ی بغلی را زدند. نفس راحتی کشیدم. دلم ضعف رفت. به ساعت نگاه کردم. از نه گذشته بود. قابلمه‌ی ناهار ظهر هنوز روی اجاق بود، ته‌دیگ زخمی‌شده‌ی برنج. کار امیرحسین بود. حتماً عصر گرسنه‌اش شده و با قاشق افتاده به جان ته‌دیگ. ‌یادم افتاد امیرحسین خانه نیست. دلم شور زد. لیوان آب را برداشتم و رفتم سراغ مادر. مادر خوابش برده بود و ‌یکی از کدئین‌ها از گوشه‌ی دهانِ بازمانده‌اش به همراه آب سفیدی بیرون آمده بود. رفتم طرفش. چشمانش را باز کرد، گفت: «رفتی آب بسازی؟»
لیوان را از دستم گرفت، قرص بیرون آمده را با انگشت داد تو و آب را سر کشید. گفتم: «امیرحسین کجاست؟»
گفت: «مسجد.»
گفتم: «مسجد تا حالا؟!»
کلید توی قفل در خانه چرخید. بابا و امیرحسین آمدند. امیرحسین بی‌سلام رفت سراغ کنترل تلویزیون. سر به زیر انداخته بود و احساس کردم که صورتش ورم کرده است. پرسیدم: «کجا بودی؟»
گفت: «مسجد.»
گفتم: «مسجد تا حالا طول می‌کشه؟»
گفت: «بعد از نماز، زیارت عاشورا خواندند.»
و دراز کشید پای تلویزیون و کانال‌ها را بی‌هدف چرخاند. صدا‌ی شرپ و شورپ بابا از توالت شنیده می‌شد. فین‌کردن دماغش و بعد هم اخ و تف. قبل‌ترها بابا که می‌رفت توالت ‌یا در اتاق را می‌بستم‌ یا گوش‌هایم را می‌گرفتم. حالا منتظر بودم ببینم کارش کی تمام می‌شود. بابا که آمد بیرون گفتم: «مظفری الان میاد.»
پرسید: «مگه امروز چندمه؟»
گفتم: «دوازدهم.»
گفت: «تا آخر برج که وقت داریم.»
گفتم: «مثل اینکه می‌خواد نصف پول پیش را بیاورد.»
و اولین گوجه را قاچ کردم و انداختم توی ماهی‌تابه. مادر از آن اتاق با صدای ضعیفی داد زد، انگار سرش زیر لحاف بود: «گفتم بذار زنگ بزنم به زنش. او دردش کرایه‌خانه‌اس. بلکه التماس می‌کردم می‌ذاشت امسال هم می‌نشستیم. فوقش سی- چهل تومن می‌رفت روی کرایه‌اش.»
بابا رفت و ایستاد در آستانه‌ی در اتاق.
-         این خانه‌ای که امروز رفتی ببینی چی شد؟
مادر تک‌ سرفه‌ای زد.
- کدام خانه؟ حال و روزم را نمی‌بینی؟ از صبح افتادم. پدرم درآمد توی این بنگاه‌ها!
گوجه‌های خرد شده را با تابه گذاشتم روی اجاق گاز و فندک زدم تا با شعله‌ی ملایم بپزد. رضا از اتاق آمد بیرون. پای چشم‌هایش گود رفته بود. انگار به جای سه- چهار ساعت خوابیدن، سه- چهار ساعت فیلم ترسناک دیده باشد. سلام داده و نداده رفت به سمت بابا و تکه‌کاغذی که از بنگاه گرفته بود نشانش داد، گفت: «حالا باز بگید خانه پیدا نمی‌شه، بیا! امروز سه- چهار تا بیشتر بنگاه نرفتم ها، سه- چهار تا خانه‌ی خوب پیدا کردم.»
کاغذ را گرفت جلوی صورتش، انگار که بخواهد انشا بخواند: «اولیش خیابان میرزاده‌ی عشقی، صد و پنجاه متر، طبقه‌ی دوم. دومیش هنرستان، دربست،‌ یعنی بدون صاحب‌خانه، اصلاً کاری هم به تعداد نفرات نداره.»
گفتم: «قیمت‌هاشم بگو!»
بابا پوزخندی زد و رفت در بالکن را باز کرد. رضا کاغذ را پایین آورد، گفت: «بلد نیستید چطوری بگردید.»
مادر صدایش را صاف کرد: «برو گمشو تو ‌یکی؛ بیچاره! بنگاه‌دارها می‌فهمند پنج نفریم رم می‌کنند. تو را دیدند فکر کردند جوانی تازه ازدواج کردی. هیچ گفتی چند نفریم؟»
رضا رفت توی اتاقش و در را بست. چراغ اتاقش خاموش ماند. امیرحسین هنوز کانال‌های تلویزیون را می‌چرخاند. گفتم: «بزن اخبار.»
گفت: «برنج گران شده، مرغ‌ها آنفولانزای مرغی گرفتند. رئیس‌جمهور هم به ‌یکی از استان‌ها سفر کرده.»
و دوباره کانال‌هال را پی‌درپی عوض کرد. مادر از توی رختخواب با صدای ضعیفی حرف می‌زد: «هیچ‌کدام از مستأجرهایی که همزمان با ما آمدند توی این کوچه صاحب‌خانه جوابشان نکرده. نمی‌دانم این مرتیکه چرا این‌قدر پدرسوخته‌اس؟ دو ساله نشستیم خانه‌اش هر روز به ‌یک بهانه خون به جگرمان کرده!»
بعد صدایش را بالاتر برد: «به حاج فرج می‌گفتی، پارسال هم او وساطت کرد گذاشت ‌یک‌سال دیگه نشستیم.»
بابا که رفته بود توی حیاط از همان‌جا داد زد: «گفتم، امروز رفتم بازار. میگه او دردش کرایه‌خانه نیست، فکر می‌کنه دو ساله نشستین بیشتر بمانید ادعای صاحب‌خانگی می‌کنید.»
در ماهی‌تابه را برداشتم. گوجه‌ها آب انداخته بودند و نرم شده بودند. با گوش‌کوب بیشتر له‌شان کردم. صدای زنگ در خانه که پیچید در ماهی‌تابه بی‌اختیار از دستم افتاد. پریدم پشت پنجره و کوچه را نگاه کردم. دو تا پراید سفید جلوی در خانه‌مان پارک شده بود. مظفری دستش را گذاشته بود روی زنگ و فشار می‌داد. پنجره را بستم و داد زدم: «بابا! آمد.»
بابا کتش را انداخت روی شانه‌هایش و رفت در را باز کرد. همه جمع شدیم توی راه‌پله. صدایشان ضعیف بود. مظفری آرام حرف می‌زد. پانصدهزار تومان داد به بابا و گفت: «مش ابراهیم! ان‌شاالله تا آخر برج تخلیه کنید، قول خانه را داده‌ام به اخوی.»
مادر چادرش را از دور کمرش باز کرد و انداخت روی سرش، گفت: «بذار ببینم این حرف حسابش چیه!»
و رفت. امیرحسین کنترل تلویزیون به‌دست از نرده‌ها آویزان شده بود و سعی می‌کرد بابا و مظفری را ببیند. مادر در راه نیشگونی از بازوی امیرحسین گرفت. امیرحسین با دلخوری برگشت توی اتاق. صدای برنامه‌های مختلف کانال‌های تلویزیونی دویدند توی هم. مادر گفت: «آقای مظفری! پس مشکل چیه برادر من؟ چرا نگذاشتید ما امسال هم بشینیم؟»
بابا با لحن محکمی‌ گفت: «شما بفرمایید داخل، ما خودمان صحبت می‌کنیم.»
مادر دمپایی‌هایش را لخ‌لخ کوبید روی زمین و آمد با سرعت از کنار ما رد شد. من و رضا هم پشت سرش رفتیم توی اتاق. مادر دور اتاق چرخ می‌زد و می‌غرید: «نه می‌گذارد حرف بزنم، نه خودش زبان دارد حرف بزند!»
آب گوجه‌ها کشیده شده بود و گوجه‌ها چسبیده بودند کف ماهی‌تابه. ‌یک قاشق روغن اضافه‌اش کردم و شعله را پایین‌تر کشیدم. از پنجره، کوچه را نگاه کردم. سایه‌ی مظفری و بابا دراز شده بود روی دیوار خانه‌ی همسایه. رضا کنترل تلویزیون را از دست امیرحسین کشید و تلویزیون را خاموش کرد. به دنبال سکوت تلویزیون، صدای کوبیده‌شدن در خانه بلند شد. بابا آمد. پنج بسته اسکناس هزار تومانی دستش بود. باید می‌رفتم سراغ گوجه‌ها، نرفتم. مادر هنوز توی اتاق رژه می‌رفت. بابا نشست به شمردن پول‌ها. از حیاط خانه‌ی بغلی، صدای صحبت و خنده می‌آمد. مادر گفت: «من از این‌جا تکان نمی‌خورم.»
امیرحسین رفت به سمت کنترل تلویزیون. مادر خودش را رساند به کنترل و به امیرحسین تشر زد: «آرام بگیر!»
و کنترل را برداشت و رفت به سمت بابا: «شنیدی چی گفتم؟»
بابا چیزی نگفت. صدای جلز و ولز گوجه‌ها را از توی آشپزخانه می‌شنیدم. مادر کنترل را چند بار کوباند به شانه‌ی بابا: «شنیدی چی گفتم‌ یا نه؟ من از این‌جا تکان نمی‌خورم. می‌شنوی ‌یا کر شدی الحمدلله؟»
بابا کنترل و دست مادر را به تندی پس زد و بلند شد روبه‌روی او ایستاد. رضا رفت و تمام در و پنجره‌ها را بست. صدا‌ی صحبت و خنده ماند پشت درها. بابا گفت: «خیلی زبان دراز شده‌ای!»
و کنترل را به ضرب از دست مادر کشید. مادر با کف دو دستش کوبید به سینه‌ی بابا و حمله برد تا کنترل تلویزیون را از دست او بگیرد. بابا حتی ‌یک سانتی‌متر هم جا به جا نشد و با ‌یک تکان مادر را چسباند به سینه‌ی دیوار و دست گذاشت روی گلوی او.
- حیا کن زنیکه! خجالت بکش! هار شدی مگه؟
مادر به سرفه افتاد. رضا خودش را به آن‌ها رساند تا جداشان کند. اسکناس‌های هزاری روی زمین پخش شده بودند و زیر پاهایشان لگدمال می‌شدند.  بوی گوجه‌فرنگی ته گرفته با هر نفس تند و کوتاه‌مان مخلوط می‌شد. بابا، مادر را رها کرد و نشست به جمع‌کردن اسکناس‌ها. مادر، دست کشید به گلویش و بی‌جان سرفه کرد. اشاره کرد برایش آب ببرم.
 آب را که سر کشید، بابا پول‌ها را دسته کرد و گذاشت جلوی او: «این‌ها پیش تو بماند فعلاً.»
مادر روی‌اش را برگرداند و دست مالید به گلویش. بابا سیگاری گیراند و در بالکن را باز کرد. صدای صحبت و به‌هم‌خوردن قاشق و چنگال ریخت توی اتاق. امیرحسین کنترل را از روی زمین قاپید و دوباره تلویزیون را روشن کرد. رضا کاغذی را که از بنگاه گرفته بود برداشت و رفت تو‌ی اتاقش. به مادر گفتم: «گوجه‌ها سوخت.»
گفت: «به درک!»
و رو کرد به بابا که تکیه داده بود به در بالکن و دود سیگارش را می‌فرستاد توی حیاط.
- اگه تا آخر برج تخلیه نکنیم می‌خواد چیکار کنه؟ ها؟ کاری از دستش برنمیاد. به زور می‌خواد بلندمان کنه؟»
بابا گفت: «مگه شهر هرته؟ قانون بلندمان می‌کنه.»
مادر گفت: «خانه پیدا نمی‌شه، حداقل باید دو سه ماه بگردیم. زنگ بزن  بهش بگو تا خانه پیدا نکنیم خالی نمی‌کنیم هر غلطی می‌خوای بکنی بکن!»
بابا  عمیق به سیگارش پک زد و از گوشه‌ی چشم به مادر نگاه کرد.
-         این آدمی ‌که من شناختم نانجیب‌تر از این حرفاس. قبل از اینکه بیاد و آبروریزی راه بندازه باید جمع کنیم و بریم.
مادر با درماندگی دست کوبید به زانویش و نالید که: «پس چه خاکی به سرم بریزم؟ ای خانه‌ات خراب مظفری! علیل شدم بس که مثل سگ از این بنگاه به اون بنگاه دوندگی کردم.»
و شروع کرد به ناله‌کردن. بابا بی‌اعتنا به او از لابه‌لای دودهای سرگردان عبور کرد و رفت توی حیاط. ناله‌های مادر تبدیل شدند به هق‌هق و ‌یک‌دفعه شروع کرد به گریه‌کردن. رضا چراغ اتاقش را خاموش کرد، اما بیرون نیامد. خواستم کنترل را از امیرحسین بگیرم و تلویزیون را خاموش کنم، نداد. کنترل را محکم گرفته بود توی دستش و اخبار گوش می‌کرد. گریه‌ی مادر که اوج گرفت امیرحسین صدای تلویزیون را بلندتر کرد. مادر خیز برداشت به سمتش. امیرحسین کنترل را پرت کرد روی زمین و فرار کرد به سمت خرپشته. مادر پشت سرش فریاد کشید: «پدرسگ حرام‌زاده!»
لب‌هایش کبود شده بود و آشکارا می‌لرزید. کنترل را برداشتم و تلویزیون را خاموش کردم. مادر را بردم و خواباندم توی رختخوابش. اتاق دم کرده بود. پنجره را باز کردم. بوی خاک و دود اسپند خورد زیر دماغم. هوا گرم بود و نم‌نم باران می‌بارید. بچه‌های همسایه توی حیاطشان بالا و پایین می‌پریدند و شلوغ می‌کردند. میان تاریکی آن طرف حیاط، دایره‌ی سرخ و کوچک سیگار بابا پیدا بود. مادر سرش را برد زیر لحاف و با صدا‌ی ضعیفی نالید که: «پنجره را ببند، صداشان می‌پیچد توی سرم.»
پنجره را بستم و چراغ را خاموش کردم. ساعت از ‌11 گذشته بود. سرم درد می‌کرد و چشمانم از کاسه می‌خواست بریزد بیرون. گوجه‌های سوخته را ریختم توی سطل زباله و تابه‌ی سیاه‌شده را انداختم میان ظرفشویی و آب بستم روی‌اش تا خیس بخورد. امیرحسین روی پشت‌بام راه می‌رفت. چراغ آشپزخانه را خاموش کردم و رفتم پشت‌بام. هوا خنک‌تر شده بود. نسیم ملایمی‌ می‌وزید و گاه با خودش بوی سیگار بابا را می‌آورد بالا. پشت‌بام خانه‌ی آقای مظفری خیلی باصفا بود. از هر طرف که نگاه می‌کردی شهر زیر پایت بود. دورترها الوند را هم می‌شد دید و ردیف چراغ‌های روشن راهی که به عباس‌آباد می‌رسید. مهمان‌های همسایه رفته بودند و همه جا ساکت شده بود. شبح امیرحسین لابه‌لای شاخ و برگ درخت توت این طرف و آن طرف می‌رفت. درخت همسایه بود و سنگینی‌اش را انداخته بود روی دیوار خانه‌ی ما.  به امیرحسین گفتم: «صبر کن ظرف بیارم با هم بچینیم، زیاد که شد آن‌وقت بخوریم.»
سرش را از بین شاخه‌ها بیرون آورد و خندید. حلقه‌ی سیاهی، دهانش را دور زده بود، مثل دلقک‌ها. توتی از درخت چید و گرفت به طرفم. مزه‌ی ترش و شیرین توت، دهانم را جمع کرد و تازه ‌یادم افتاد که چقدر گرسنه‌ام. دیگر نای پایین رفتن نداشتم. همان‌جا تکیه بر پرچین پشت‌بام نشستم. امیرحسین مشتش را پر کرد از توت و ریخت روی پرچین. با هم نشستیم به توت‌خوردن. هوا عجیب دلپذیر شده بود. نسیم می‌افتاد لای موهایم و با وزشش سردرد و گرسنگی را از خاطرم می‌برد. هر دو در سکوت به آسمان نگاه می‌کردیم و توت می‌خوردیم. افق از پشت حجم تیره‌ی کوه‌های دوردست به رنگ آبی درآمده بود. آبی تیره‌ی براق. ‌یک آبی دست‌نیافتنی.
 
 
هرگونه نقل و استفاده از مطالب این سایت، تنها با ذکر منبع مجاز می‌باشد.
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال