Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  19:36 عصر ۱۳۹۰/۱۲/۱۴
تعداد بازدید  :  733
Print
   
لطفاً پیغام خود را بگذارید

مصطفی میرزایی‌پیهانی
مصطفی میرزایی‌پیهانی
متولد 1361 ملایر
لیسانس مهندسی عمران
مسئول انجمن نویسندگان جوان ملایر
 
برخی از جوایز کسب‌شده:
-         مقام سوم از سومین جشنواره‌ی داستان انقلاب (بخش داستان‌کوتاه بزرگسال).
-         مقام اول نهمین جشنواره‌ی ادبی استان همدان (بخش داستان بلند).
-         برگزیده‌ی سومین جشنواره‌ی داستان‌کوتاه اندیمشک.
-         تقدیری از نهمین جشنواره‌ی داستان‌کوتاه بانه.
-         برگزیده‌ی اولین جشنواره‌ی دانشجویی نویسندگی خلاق دانشگاه شهید بهشتی.
-         عنوان برتر نهمین جشنواره‌ی داستان‌کوتاه بانه (بخش کودک و نوجوان).
-         برگزیده‌ی نخستین جشنواره‌ی داستان‌کوتاه مهر همدان.
-         برگزیده‌ی دوازدهمین جشنواره‌ی ادبی استان همدان.
-         برگزیده و تقدیری چهاردهمین جشنواره‌ی ادبی استان همدان.
-         مقام اول جشنواره‌ی داستان‌کوتاه مازندران.
-         رتبه‌ی دوم چهارمین جشنواره‌ی ادبی یار و یادگار.
-         مقام اول سومین جشنواره‌ی دانشگاه‌های آزاد کشور.
-         رتبه‌ی اول مسابقه‌ی سال دانشجویی کشور، 1388.
-         مقام اول هفتمین جشنواره‌ی داستان کوتاه دورود.
-         رتبه‌ی اول نخستین جشنواره‌ی ادبی ملایر.
-         داستان اول سومین جشنواره‌ی ادبی ملایر.
-         مقام دوم چهارمین جشنواره‌ی ادبی ملایر.
و... .

 
 
رتبه‌ی سوم در سومین جشنواره‌ی داستان انقلاب در بخش داستان کوتاه بزرگسال
 
لطفاً پیغام خود را بگذارید
 
 
مصطفی میرزایی‌پیهانی
- ساعت چند اومدی؟
- طبق معمول قربان... .
- خوبه. حداقل یه جایی توی این سیستم هست که هنوز نمی‌لنگه. فکر کردم عمارت خالیه.
-این عمارت بی شما خالیه... جسارته قربان اجازه بدید تا کمکتون کنم. امثال ما نوکر و کارگر به خودش زیاد دیده. یک مشت بی‌مصرف که بودنمون با نبودنمون توفیر زیادی نداره. جسارته قربان، این دکمه‌های سر آستین‌ها دارند می‌افتند، بایست... .
- خبری، اتفاقی، چیزی؟
- از دولتی سر حضرت‌عالی، بر عکس همه جا که پر از هیاهوست اینجا آرامِ آرام بوده! جسارتاً، فقط چند ساعتی پیش یک مادرمرده‌ی بخت‌برگشته‌ای رو آژان‌ها موقع نوشتن شعار به دیوار عمارت جلب کردند و با خودشون بردند.
- جدی...؟ چه احمق دل و جرأت داری... حالا دودمان کی رو فحش داده؟ من، یا...؟
- دور از شما و شاهنشاه همایونی... جسارتأ، گویا بخت‌برگشته دور از شما و خانواده، تا «مرگ بر...»ش را رفته و ماباقی رو ناکام مانده. شهربانی قول داده این چند کلام رو هم تا تاریک‌نشدن هوا از دیوار عمارت محو کنه... .
- روز غریبی داشتم. قهوه‌ی تلخی بده بیارن، کنارشم کیک یا کلوچه‌ای چیزی بذارن، گرسنگی زانوهامو شل کرده. سعی کن فقط برای آوردن قهوه بیای توی اتاق. تماس‌ها رو ضبط کردی یا باز...؟
- جسارتاً طبق دستور حضرت والا بله... تمام تماس‌ها رو مجبور شدم ضبط کنم. چون فرموده بودید کنجکاوی نشود اطاعت امر کردیم و گوش نکردیم. حتی چندباری هم درِ عمارت زده شد. چهار- پنج باری شد، جسارتاً به گمان ناقص این‌جانب گویا از سفارت بودند که باز به گفته و امر شما باز نکردیم.
- خوبه... می‌تونی بری. راستی... یه چیزی هست، بایست بهت بگم. خواستی می‌تونی نشسته بشنویش... اوضاع مملکت رو به راه نیست. این روبه‌راه نبودن هم زیاد باب میل حزب نیست. دروغ یا راست قراره حزب فعالیت‌هاش رو محدود بکنه... برای همین شاید... بازم می‌گم، احتمال داره. دنبالش هستند تا  این عمارت و دفتر اصلی رو برای مدت کوتاهی حداقل تا بهبودی اوضاع تعطیل کنن. من برخلاف نظر حزب یعنی بدون هماهنگی اون‌ها یک ناچیز پولی رو برات کنار گذاشتم. اگه تعطیلی قطعی شد می‌دم ببری و باهاش کاری دست و پا کنی، اگه هم نه اوضاع درست شد، تو باز سر همین میز و دستک می‌مونی... می‌فهمی‌که...؟
- جسارته قربان، ما کار رو فقط خدمت به شما می‌دونیم و بس. قربان ما یادمون نرفته و نمی‌ره، شما بودید حقیر رو از اون روانی‌خانه بیرون کشیدید. پدر و مادرمون شدید... جسارتاً ما نوکری شما رو به این دم و تشکیلات سر می‌دونیم... .
- خوبه، زبون‌بازی بسه... بهتره بری قهوه رو آماده کنی. بعداً در موردش با هم حرف می‌زنیم.
-    الو سلام... خوبی مشتی؟ شرط می‌بندم انتظار هر حرومزاده‌ای رو داشتی الا من... جون من، این تَنو کفن کردی، این‌جور نبود؟ خیلی بهم امیدوار نباش. اون‌قدرهام سحرخیز نیستم... وقتی ماها داریم بیدار می‌شیم، مردم این‌ور دارن کپه‌ی مرگشون رو میذارن. به قول ننه‌ام «می‌بینی کار خدا رو...؟» زنگ زدم بگم جای نگرانی نیست. یکی به نفع ما. حالا آقایون بشینن تفکر کنن. توی یه بانک ایتالیایی ریختمشون. این چه روزیه اگه بانک‌های سوئیس نمالوندن درِ این درباری‌های نفهم، من جای این سبیل‌های نداشته رو از اون چیزا می‌مالم. سوئیسی‌ها بزرگ‌شده‌ی دست این آمریکایی‌هایند و بس. تمام دارایی و خزانه‌ی شاه بی‌بخار رو بالاکشیدن، حالا دارند یه دلار یه دلار پولِ توجیبی پرت میدن جلوش... واسه اونایی‌ام که داری می‌فرستی یک فکر بکر کردم. محض احتیاط بقیه رو توی یک شرکت بزرگ سرمایه‌گذاری می‌کنم. بذار درست بشه می‌گم کجاست؟ کلی حرف باهات دارم. بایست خودت باشی و بشنویشون. دوباره تماس می‌گیرم. کی؟ معلوم نیست ولی می‌گیرم... .
-    سلام آقا... خبر جدید رو شنیدید دیگه؟ شاپورشون، اون مرغ توفانشون گند زد آقا، بد هم گند زد. هی پیرمرد پیرمرد می‌کرد؟ حاجی‌آقا سر آسمون فرانسه نوک طیاره رو با یک کلمه چرخوند طرف تهرون... شنیده بودید دیگه؟ چندباری گفته بودند مذاکره می‌کنیم اما بعدش گفته بودند به شرطها و شروطها. گفته بودند چه شرطی دیگه؟ که ما مذاکره می‌کنیم اما با نماینده مردم نه با نماینده‌ی اون فلان‌فلان‌شده‌ها... شاپور کیه دیگه؟ بگو برگرده ما کارهای خیلی مهمتر از دیدار با ایشون داریم. اینم نه گذاشته و نه برداشته مثلاً جواب داده دیگه. گفته چی؟ برو... این ما هستیم که با جناب‌عالی مذاکره نخواهیم کرد. چکار کرده؟ نرسیده داده فرودگاه‌ها رو بستند. خلاصه این‌که وضعیت بسیار خنده‌دار شده... نمی‌دونم کار چی داشتم باهاتون آقا... آهان... سرِ جریان اون تیتر روزنامه بود آقا؟ گفته بودید بیاریم واسه چاپ. آقا بایست ببخشید دیگه، این سردبیر کیهان زد زیر کاغذتون و گفت ببرید بدید زن امروز یا مجله‌ی جوانان براتون چاپش کنه. آقا یه چیز دیگه هم خواستیم بگیم. اونم این‌که ما یه چند وقتی با این عیال جدیدمون قصد داریم بریم یه جای گم‌وگوری یک آب و هوایی عوض کنیم حالا گفتیم زنگ بزنیم جلوجلو بگیم دیگه. خلاصه آره، همین... آقا باید خبر داشته باشید دیگه؟ مثل این‌که امروز نهار مهمون دارید. به قول خانم از اون پارتی‌بازی‌هاست. من برم تا خانوم نیومده سر وقتم دیگه، فعلاً... .
*     
-         از سفارتخانه‌ی اسرائیل. منتظر باشید... .
-    بله جناب. این صدمی ‌هست دارم تلفن می‌زنم و میره روی پیگام گیر. واسه محموله‌ی دو جفت گوزن سرخی که گولش رو داده بودید تماس زدیم. مجوزی صادر کردی. اوکی شد. گرار بر این شد دوتا از کارشناس ما به  اون سه نفری که تو گفتی و به سفارت معرف کردی و باشون هماهنگ شدی آگَرِ هفته، عصر پنشنبه برند و در موگعیت گرار بگیرن. محموله گبل رد شد ولی کیلی اذیت شده بودن. بهتره ایندف تکرار اون اشتباهات نشد، هرچه که اونا پرنده بودن و هم که زیاد بودن. پس با افرادت هماهنگ بکن. کامیون چادر نارنجی. مواظب باشن حتماً جفت باشن. دو جفت گوزن گرمز. فاصله زیاد با ساری نداره برا همین محل اگامت، هتل ساری هست. اگه موفگ بشد گوزن رو میثل بگیه حیوانا سالم برسونی، ناز شصت خوب از سفارت گرفتی. ما کارشناس و نیروی خودمون کوب توجیح کردیم. شما هم بهتره همه را کوب متوجه مهمی‌ کار بکنی. این گوزن با احتمال، آکرین دو جفت مانده‌ی نسل منگرض شده‌ی این حیوانا در دنیا باشه. پس سالم‌بودن و سالم رسیدن  تا تلاویب شرط مهم این عملیات است. تا تماس بعدی کدا نگهداره... .
-         ارتباط شما با سفارتخانه‌ی کشور اسرائیل در تهران اتمام یافت. با تشکر.
-    خسته نباشید. از سازمان امنیت و اطلاعات، مزاحمت ایجاد کردیم. عارضم که جریان دیروز به خوبی مسأله‌اش حل شد. فردا هر 10 نفرشون از زندان مثلاً آزاد میشن و عرضم خدمتتون بقیه‌ی ماجرا. کمیته هم موافقت کرد باز از همین‌ها استفاده کنیم. باید عرض کنم این‌بار قصد داریم بفرستیمشون شهرهای اطراف، تو دل مردم. راپرت چند نفری رو داده بودند. گرفتیمشون، اعتراف هم کردند. اعتراف که نمی‌کردند، حقیقتش اعتراف رو ازشون کشیدیم. یکیشون که مهره‌ی مهمی ‌هم به نظر می‌رسید زیر بی‌احتیاتی مأمورهامون مُرد. عرضم به حضورتون، خواستم تشکر کنم بابت نامه‌های قبلی و تقاضا کنم در اولین فرصت، نامه‌ی اعدام پنج نفر دیگر که عرض کنم جزء مبلّغین و در رأس کار بودن رو امضا کنید. صبح زود نیاز فوری به امضای شما برای تیربار یکی از محکومین داشتیم. هرجا سراغتون رو گرفتیم نتونستیم پیداتون کنیم. عارضم که مجبور شدیم از طرف امضا کنیم. رئیس شخصاً در جریان امور هستند. حتماً به زودی بابت جبران این همکاری و انجام وظیفه، قدردانی درست درمونی از طرف فرماندهی سازمان صورت خواهیم داد. من نامه‌ای رو که جریانش عرض شد خدمتتون، می‌دم بیارن دفترتون... .
-    کجایی مرد؟ بابا این مسخره‌بازی‌ها چیه درآوردی؟ «پیغام خودتان را بگذارید...» من بایست هر جوری شده حتماً از نزدیک ببینمت... از دربار چند بار باهات تماس گرفتند. بابا، این یارو کیه اسمش؟ عباس پهلوان، یعنی بالای بیست بار شده زنگ زده. مسعود چند بار برداشته، هی هر دفعه هم یه چیز جوابش رو داده. اَه... این‌قدر گیر داد تا مجبور شدیم تلفن اونجا رو بهش بدیم... ببین تا رسیدی زنگ بزن. بابا تو این گرفتاری آخه الان موقعِ... خودمم کار واجب باهات دارم... خداحافظ. زنگ بزنی ها... خداحافظ.
-         الو بابی...؟ نیستی؟ باشه، دوباره بهت تِل میزنم. بای.
-    عرض ادب قربان... بنده نوکر شما و شخص اعلی‌حضرت، ادیب‌نیا هستم. البته گمان نکنم با این معرفی کوتاه این غلام خانه‌زاد رو به خاطر مبارک بیاورید... حتماً شب تاجگذاری ملکه را به یاد دارید؟ آخرِ شب... برای دست‌بوسی شرفیاب شدیم... ناقابل انگشتری پیشکش آقازاده کردم و پیشانی بلند و خوش‌طالعشان را بوسیدم؟ این‌ها رو اجباراً و از روی شرمندگی بازگو کردیم تا بلکم این حقیر رو به یاد بیاورید... اینجور که آدم پیغام براتون بذاره خیلی خوب و راحت است. چند روزی هست قصد چنین کاری داشته‌ام. هی هر بار از بابت این‌که وقت ارزشمند شما رو می‌گیرم تصمیم رو عملی نکردم ولی خوب اصرار خانواده باعث گشت، خوشبختانه به این‌صورت شد که مشاهده می‌کنید. علت این کوتاهی و زنگ، خواهشی بزرگ و عاجزانه از شخص شماست. وضعیت مملکت خدارو شکر برخلاف تمام شایعات، بسیار خوب و امیدوارکننده است با وجود اشخاصی چون شما و دوستان عزیزتون چه جای نگرانی برای این مردم است. والّا از خدا پنهان نیست از شما هم نباشه، دختری دم‌بخت داریم حکم کنیزتون رو داره و آقازاده‌ای که حضورش در انگلستان برای اخذ مدرک پزشکی وارد دومین سال می‌شه، اون‌هم افتخار غلامی ‌شما و خاندان پهلوی رو به پیشانی داره مانند پدرش. با افتخار بایست اقرار بکنم بهترین سال‌های خدمتم به این خاندان بزرگ و میهن رو مقارن با سال‌های جوانی‌ام می دانم که دور از زادگاه پدری در چابهار و چند وقتی رو در بندر شاپور انجام وظیفه کرده‌ام این چند سال آخر رو به پاس خدمتگزاری انتقال دادند به تهران؛ اما گویا باز مسائلی به وجود آمده و تصمیم گرفته‌اند بنده رو به کرمانشاه بفرستند. نمی‌دانم در جریان بیماری بنده هستید یا نه؟ تمرد نمی‌کنم همه جای این مرز، سرای منه و خدمت به شما این‌جا و آن‌جا ندارد؛ ولی گفتیم با شما مشورتی داشته باشیم شاید صلاح بدانید و دستور به ماندن در پست و جایگاه کنونی‌مان بدهید. این فکر هم جسارتاً از جانب سرکار خانم سرشار پیشنهاد شد و صد البته گفتند که همسر محترمه چقدر به عتیقه‌جات و زیر خاکی علاقه‌مندند و از جایی که تمامی‌ اقوام بنده در رأس خرید و فروش این‌جور اقلام هستند گفتم به روی چشم، چه فرصتی از این بهتر که زحماتتان را بتوانیم جبران کنیم. یک تکه عتیقه با قدمتی بیش از میلاد مسیح هست دقیقاً برازنده‌ی منزل -به‌خصوص اتاق خواب حضرت والا و بانوی بزرگوارتان-. اگر به لطف جناب عالی ماندگار شدیم و فرصت حاصل شد حتماً برای تقدیمش مزاحمت کوچک دیگری ایجاد خواهیم نمود. گویا زیاد حرف زدم. خلاصه امید ما فقط به شما هست و بس... عزتتان زیاد.
-    درود بر یگانه‌مرد موجود در این وادی و آن وادی و غیره. چگونه‌ای؟ اگر از احوالات این‌جانب خواسته باشید. هه هه هه هه. نامرد خوب کلکی زدی‌ها. برم سفر کپیش رو می‌خرم میارم. برا جواب ندادن تلفن بعضی‌ها خوبه. هه هه هه... اخبار رو پی‌گیری می‌کنی یا نه؟ پسر کو برد نشان از پدر جزء یک استثنا آن‌هم پهلوی محمدرضا. استثناً با محمدرضا آره جور درمیان... که گویا یک رگ هم از آن خدا بیامرز به بدن ندارد. آقا تقصیری هم نداره. عاقبت نشست و برخاست با خاله‌زنک‌ها همینه... پس‌فردا شاه از تلوزیون با مردم حرف می‌زنه. اینو من می‌دونم و سفارت و به احتمال بسیار کم تو. هه هه هه...  گویا کار به غلط‌کردن کشیده و بچه‌خرکُنی... هه هه... آمریکایی‌ها براش چند خط دیکته کردند و هه هه هه... ولی بی‌فایده است. اون‌روزی که می‌بایست این کار رو می‌کرد... ولش کن گور باباش. امشب کجایی؟ جواد علامی پیشم بود. گویا باز توی ویلاهای طرف خودتون با بچه‌های کلوپ‌های روتاری برنامه چیدن. نترس، عصر شعر نیست. می‌گفت دوتا دانشجوی فابریک اروپایی تور زده که خیلی بدشون نمیاد با دو تا پیرمرد شصت- هفتاد ساله‌ی بی‌حال مثل من و شما رفیق باشند هه هه هه هه... میای؟ چون آدرس رمزیه یا به قول فرنگی‌ها سیکریته، وقتی رسیدی و اگر تمایل داشتی بهم زنگ بزن تا آدرس دقیق بدم. بدرود... .
-    های... چطوری؟ از خواهر و خواهرزاده‌های ما چه خبر... تو پیش خودت نمی‌گی خوب شاید یکی نخواد این نوکر موکرهای داخل عمارت، حرف‌های خصوصی‌شون رو باهات بشنوند؟ یه چیزی که خیلی باحاله اینه که دلهره همه چیز... .
-    الو... الو... اَه... مرتیکه‌ی قرمساق یک‌بار هم محض خدا خودش گوشیش رو برنمی‌داره... ببینم شماره رو درست می‌گیری یا نه؟ شماره رو بلند بخون ببینم... آخرش چهاره... بسیار خوب. می‌دونم چکار کنم. می‌دم بابای بابات رو دربیارن. تلفن جواب نمی‌دی؟ مگه دربار شده مضحکه‌ی تو و اون رفقای پدرسوخته‌ات؟ مرتیکه یادتون رفته تا دیروز عضو سپاه دانش بودید یا یادتون رفته آمپول می‌زدید واسه خر و گاوهای یه مشت دهاتی. این‌قدر زود فراموش کردید حقی رو که دربار به گردنتون داره... واسه من هنرمند شدید؟ یه کم هرج‌ومرج دیدید هول ورتون داشته... دادم پدر اون کارگردان بی‌سوادتون رو ساواک دربیاره... فیلم رو هم توقیف کردم خودتون رو هم می‌دونم چکار کنم... قطعش کن سر خورده رو... .
-    الو شلام علیکم قربون... دشت بوشم... کلاهی‌ام از شهربونی... قربون زنگ زدم عرژخواهی کنم بابت این یارو... نمی‌دونیم مامورها چه گوری بودن. به هر حال دادیم کاری شرش آوردن که بشه واشه بقیه عبرتی که دیگه نه روی دیوار حَجرَتِ والا و نه روی هیچ دیوار دیگه‌ای اراجیف ننویشن... ناخوناش رو دادیم کشیدند بعدش جوجه کبابش کردیم و آخر شر هم فرشتادیمش بره مهمونی شاواکی‌ها. خلاشه ما از این بیشتر از دشتمون نمی‌اومد جونِ شما... گفتیم تماش بگیریم مبادا فکر کنید فراموشتون کردیم. نه قربون به جان ناقابل خودمون همیشه دشت‌بوش بودیم و در خدمتتون. به هر حال باژم شرمنده. باژم عرذخواهی این نوکرتون رو پژیرا باشید... فدایی‌ام... .
-    الو بابی جون... هنو نیومدی...؟ نهار می‌خوایم بخوریم... رسیدی یه تل بزن یه کار مهم بات دارم در ارتباط ِامشبه... حتماً بزنی ها. آفرین... .
-    الو قربان؟ الو... بردارید تو رو به خدا. الو قربان، چیزه... حاجی‌زاده‌ام... خیلی مهمه، تو رو به خدا قسم بردارید. قربان یه اتفاق بد افتاده. چیزه... .
- ببخشید قربان... .
- مرض و ببخشید قربان... گوساله... تو هنوز یاد نگرفتی که موقع واردشدن توی اتاق در باید بزنی؟
- ببخشید، جسارته قربان. در باز بود بعد هم قهوه‌ای رو که... .
- بذارش این‌جا برو... من این‌جا کار دارم. لباس‌هاتو بپوش و برو...
- عذر می‌خوام قربان. جسارتاً یک کم فاصله افتاد تا قهوه رو بیارم این‌جا... بخورید که اگه سرده عوضش کنم... .
- نه خوبه... گرمه... برو زودتر. فردا هم نمی‌خواد بیای. به باغبون‌ها هم بگو که تعطیله... بعد هم یک چیزی. چرا خانومت زنگ زده جوابش رو ندادی؟ مگه نگفتی تمام روز رو توی دفتر بودی؟
- اِ... چی بگم. میونمون یه ذره شکرآبه... جسارته قربان، عمداً برنداشتم. شرمنده، با اجازه من برم.
- آره می‌تونی بری. برو... .
- ... .
- آه... چقدر این بد مزه است... یه قهوه هم نمی‌تونه دم بندازه بی‌شعور... ول کرده رفته بیرون. فکر کرده خرم، سگ پدر... .
-    الو قربان؟ الو... بردارید تو رو به خدا. الو قربان، چیزه... حاجی‌زادهام... خیلی مهمه، تو رو به خدا قسم بردارید. قربان یه اتفاق بد افتاده. چیزه... اینه، باید هرجور شده خودتون رو از دفتر حزب دور کنید... یه آدرس بهتون می‌دم، چیز کنید، بیاید اون‌جا... من این‌جا نمی‌تونم راحت صحبت کنم. چند دقیقه‌ی دیگه دوباره تماس می‌گیرم تا هم آدرس بدم هم یه چیز مهمه. شاید تا اون موقع اومده باشید... .
-         الو سلام... از دانشگاه تهران باهاتون تماس می‌گیرن... .
-         الو... مرد کجایی؟ این بچه یک‌ریز داره از صبح... .
-         سلام از بانک مرکزی تماس می‌گیرم راجع‌به پولی که درخواست کرده بودید. باید بگم که... .
-         اِ... شلام قربون... اَی عرذ می‌خوام... به گمونم اشتباه گرفته‌ام... شما خوبید؟ خونواده‌ی محترم... .
-         شفیعی‌ام آقا. از مجله‌ی جوانان یه متنی رسیده از طرف شما می‌خواستم... .
-    سلام. بنده کارآگاه مجید کارخانه هستم... متأسفانه جسدی پیدا شده که به احتمال خیلی قوی باید رابطه‌ی دوستانه‌ای با شما داشته باشه. چون شماره‌ی شما اولین شماره توی دفترچه همراهشه و حتی اسمتون رو هم کامل ننوشته. یعنی تنها اسم کوچیکتون رو نوشته... از اون‌جا که توی دفترچه اسامی ‌نام آشنایی رو هم اضافه کردند احتمال می‌دم فرد مهمی‌ باشه یه چیزی مثل وزیر. که نه اگه وزیر بود می‌شناختم ولی باید در همون حدود باشه... با اسلحه کشته شده باید صدا خفه‌کنی روش نصب کرده باشن چون این‌جا جای خلوتی برای شلیک نبوده. البته من احتمال می دم اول می‌خواستن خفه بشه. گویا تقلا کرده و مقتول رو شناسایی کرده که همین دلیلی شده تا مقتول از اسلحه استفاده کنه. چون آثار کبودی به نوعی داره نمایان می‌شه. من اولین نفری هستم که بالای سرِ جنازه رسیدم. اگه مقدوره قبل از رسیدن خبرنگارها و مأمورین و آمبولانس خودتون رو این‌جا برسونید... .
-         ببخشید آقا... از دفتر دکتر سنجابی زنگ می‌زنم خواستم بگم قرار امشب آقای یزدی و دکتر سنجابی با شما بنا به دلایلی... .
-    الو... دوباره سلام قربان... خدا کنه به محض رسیدن، پیام چیز شده باشه. اینه، به دستتون برسه... یه اتفاق بد افتاده. امروز توی سفارت جلسه‌ی سرّی بود. چه جور بگم؟ همه بودند.طبری، فروهر، مهندس، خودِ چیز. این کیه؟ کاردار سفارت، جلالی بی‌غیرت هم بود آقا. همه‌ی کارگرها و پرسنل رو تعطیل کردن. منم خداخواه بود، کیف پولم چیز بشه، جا بمونه. برگشتم دیدم آره خبرهایی هست. یه چیزی شنیدم که چه‌جور بگم؟ راستش من خیلی اتفاقی یه چیزی. اینه یه خبری به گوشم خورد که مجبورم کرد تا جایی که می‌دونم بقیه‌اش رو هم بشنوم... اولش یه زنه چیز کرد. اَه... یعنی حرف زد و بعدش هم کاردار سفارت و بعدش هم یه چند نفری دیگه. این‌که می گم چند نفر دیگه چون نمی‌دونم کی بودند. بعد از جلسه متوجه شدم کی به کی و چی به چی بوده... قربان یه حرف‌های چیزی. اینه، حرف‌های مشکوکی زدند. کاردار سفارت می‌گفت، سازمان اطلاعاتی و دولت چند روزه مدام دارند تلگراف و نماینده و از این جور چیزا می‌فرستن که وقتش شده برای مدتی سفارت تعطیل بشه، برای همین مجبورن برای از بین‌رفتن هر سر نخی که چیز باشه، یعنی چیز کنه، نشون بده اینا هم توی اداره و چه می‌دونم قرطی‌بازی‌های دربار و شاه دخالت داشتند و از این‌جور برنامه‌ها باید سر چند نفری رو زیر آب کنند و به قول خودشون مهره‌های سوخته رو جمع‌آوری کنند. چندتایی اسم گفتند هم توشون خارجی بود هم ایرانی. آقا با همین دوتا گوشای کَرشده‌ی خودمون شنیدیم اسم شما و چند نفر دیگه از بچه‌های حزب رو هم به زبونِ بریدشون آوردند. اولش چیز نکردم. چیه؟ جدی نگرفتم، ولی بعدش یه چیزی دیدم... داشتم دیوونه می‌شدم. مطمئنم برای خودتونم بگم باورتون نمی‌شه... توی جلسه این پسره هم بود. اسم سرخورده‌اش چیه؟ این‌که توی دفترتون چیزه، کار می‌کنه. به قول خودتون منشی خصوصی‌تونه. اون حرومزاده هم بود. آقا به خدا قسم راست می‌گیم... خودِ بی‌ناموسش قول داد کلک شما رو توی اولین فرصت بکنه. خیلی چیز کنید اسمش چیه؟ وای دارم سکته می‌کنم زبونم خشک شده... منظورمون احتیاط بود، مواظب باشید. خواست بیاد سرِ کار نذارید. تا اومد به نظرم چیز کنید، پیش‌دستی... پیش‌دستی کنید و کارشو بسازید خلاصه یه کاری کنید.  اصلاً این کنید آقا چیه؟ فرار کنید آقا... اینا خیلی بی‌پدر و مادرن. آدرس رو یادداشت کنید من اون‌جام بیاید تا کل قضیه رو تعریف کنم... .
- این آخرین تماس بوده سرهنگ. منشی رو هم دقیقاً بایستی چند ساعتی پس از ترک این‌جا کشته باشند.
- مسمومیت با قهوه‌ی آلوده؟ یعنی قتل عمد... خوبه... .
- البته گویا کارشون به آخرین تماس نکشیده... .
- تماس دیگه‌ای هم بوده؟ بخصوص از این آخریه، حاجی چی چی بود؟
- من. بعد از شما چندبار نوار رو شنیدم. تلفن توی یک ساعاتی قطع بوده و چند تا تماس هم بوده که پیغام نذاشتند. نه! تماس بخصوصی نبوده. اون بابا هم بعد از دادن آدرس، دیگه تماس نگرفته... حاجی‌زاده قربان.
- من نوار و ضبط‌صوتش رو برمی‌دارم با خودم می‌برم. البته فقط به‌عنوان یادگاری یا شاید هم سندی برای روکردن خیلی اتفاقات وحشتناک در آینده‌ای خیلی خیلی دور... به تو هم توصیه می‌کنم فراموشش کنی. بهتره کسی نفهمه ما از این نوار، چه چیزهایی رو فهمیدیم و الّا سرمون پیخ... .
 
هرگونه نقل و استفاده از مطالب این سایت، تنها با ذکر منبع مجاز می‌باشد.
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال