Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  19:38 عصر ۱۳۹۰/۱۲/۱۴
تعداد بازدید  :  588
Print
   
نخودهای زرد و کشمش­های سبز تیزآبی

سید مهرداد موسویان
سید مهرداد موسویان
متولد 1362 همدان
کارشناسی ارشد روان‌شناسی عمومی از دانشگاه پیام‌نور تهران
مدرس دانشگاه‌های پیام‌نور و جامع‌ علمی کاربردی همدان
مشاور
 
برخی از جوایز کسب‌شده:
-         رتبه‌ی اول سومین جشنواره‌ی داستان انقلاب (بخش رمان بزرگسال).
-         نفر دوم سومین جشنواره‌ی داستان انقلاب (بخش داستان‌کوتاه کودک و نوجوان).
-         برگزیده‌ی دومین و چهارمین جایزه‌ی ادبی یوسف (داستان‌کوتاه دفاع‌مقدس).
-         نفر سوم جشنواره‌ی الکترونیکی پیامبر اعظم(ص).
-         برگزیده‌ی جشنواره‌ی تصویر آزادی.
-         تقدیری در جشنواره‌ی لبخند خاکی.
-         برگزیده‌ی جشنواره‌ی ادبیات حماسی گیلان.
-         برنده‌ی جایزه‌ی ویژه‌ی جشنواره‌ی ملی کبوتر حرم.
-         نفر اول جشنواره‌ی ادبیات داستانی همدان.
-         برگزیده‌ی جشنواره‌ی سلام بر نصرالله.
-         تقدیری از پانزدهمین جشنواره‌ی ادبی همدان (بخش ویژه).
-         برگزیده‌ی جشنواره­ی ملی انقلاب اسلامی (بخش کودک و نوجوان).
-         نفر اول جشنواره‌ی به‌سوی ظهور.
-         و... .
 
 
 
 
رتبه‌ی دوم در سومین جشنواره‌ی داستان انقلاب در بخش داستان‌کوتاه کودک و نوجوان
 
 
نخودهای زرد و کشمش­های سبز تیزآبی
 
سید مهرداد موسویان
 
جیب­هام پر است از نخودچی کشمش. نخودهای زرد و کشمش‌های تیزآبی سبزرنگ. تق تق تق، صدای عجیب و آشنایی توی گوش‌هام می­پیچد. صدایی مثل ترقه یا تیر.
این‌بار واقعاً نمی­خواستم قبول کنم، قول داده بودم که دیگر قبول نکنم. گفتم نمی‌خوام و ازشان دور شدم، غلام‌رضا‌ دوید پشت سرم. گفتم: «حرامه. آن بار هم بدجوری چوبش را خوردم، چوب خدا صدا نداره».
غلام‌رضا‌ لب‌های پایینش را رو به بالا جمع کرد و گفت:
-            این‌که یه مشت نخودچی از این بگیریم حرامه؟
-            اون دفعه رو یادت نیس؟
-            پس چرا من چیزیم نشد؟
نگاهم را از صورت چرخاندم رو به زمین.
گفت: «اون‌بار به زور ازش گرفتیم این‌بار که به زور نگرفتیم».
لبخند زد و کیفم را گرفت و کشید.
-         پولشان حرامه.
کیفم را ول کرد. صدایش را بلند کرد و گفت: «می‌گه پول بابات حراااا... .»
-         هیسسس نگو زشته. هیس غلام‌رضا‌!
غلام‌رضا‌ پشتش را کرد و رفت طرف پسر آقافرخ. راه افتادم پشت سرش.
صداي تق تق تق تق نزدیکتر، شلیک مسلسل است. قبلاً شبیهش را در درگیری­های خیابانی شنیده­ام. مثل سه هفته­ی پیش. همان که بعدش من از اشتها افتادم و تا چند وقت لب به غذا نزدم. اگر هم به زور می­کردند توی دهانم، بالا می­آوردم.
 هیچ‌چيز غيرعادي دور و برم دیده نمی­شود، جهت صدا را هم خوب نمی­شود تشخیص داد. یک چیزی توی جانم می­گوید: «نباید قبول می­کردی، نباید! بدبخت شدی».
درست از سر پيچ جلویی که رد شوم، دكه‌ي روزنامه‌فروشي آقاجان پیداست. تازه چند روز است که اشتهایم باز شده. ظرف بخشِ گوشت ناهار آقاجان را که مامان اکرم توی یک روسری گره­ زده، محکم توی دستم فشار می­دهم. هنوز داغ است.
 مامان اکرم همه­ی گوشت آبگوشت را قایم کرد و بعد همه را زد توی بخشِ ­گوشت آقاجان.
-         منم گوشت می‌خوام.
دید دستش رو شده اخم کرد و گفت: «نه به اون نخوردن نخوردنت، نه به این حرص‌زدنت».
زیر لب گفتم: «همینه که ما شدیم کوتوله و هیکل اون شده مثل رستم دستان».
-            چی گفتی؟
-            هیچی.
-            چشمات رو درمیارم بخوای پچ‌پچ‌کنی‌ها. اگه به بابات نگفتم شب.
می‌خواستم بگویم «من که دیگه از آقاجان نمی­ترسم با او رفیقم»، اما نگفتم. بعد از آن‌روز درگیری، تا قبل از این‌که به آقاجان همه‌چیز را بگویم، از همه‌چیز، از خودم هم بدم می­آمد.
قدم­هايم را تندتر برمي­دارم. دلم شور افتاده.
-         بدبخت شدی، بدبخت شدی! نباید قبول می­کردی.
آن‌روز از صبح كنار دكه ايستاده بودم. خسته شده بودم و داشتم با گوشه‌ي آستينم آب بيني‌ام را پاك مي­كردم كه از توي دكه، آقاجان بهم چشم غره رفت. زودي دستم را كشيدم و انگار نه انگار كه چشم‌هاي آقاجان به من بوده. چشم‌های آقاجان وقتی که این مدلی شود، ترسناک است.
نخودچی­ای که به زور صبح توی مدرسه از پسر فرخ گرفته بودیم تا لوش ندهیم، هنوز توی جیبم بود. دو دل بودم بخورم یا نه.
غلام‌رضا‌ می­گفت: «بخور بره بابا». من دو دل بودم که بگیرم یا نه. غلام‌رضا‌ گفت: «بگیر بره بابا». من دو دل بودم که کیفش را نگاه کنم و غلام‌رضا‌ گفت... این فکرها حالم را بد می­کرد.
 با نيمچه‌سوادي كه داشتم، شروع کردم به خواندن تيتر روزنامه­هايي كه آقاجان مي­فروخت. آقاجان خوشش می­آید که من روزنامه بخوانم. يكي در ميان مي­خواندم. آقاجان مي­گوید: «اگر بتواني اين‌ها را بخواني املايت هميشه 20 مي‌شه».
سخنراني دكتر بهشتي در....
كيهان
اعتراضات حزب توده به
امروز پنج‌شنبه 30 مهرماه سال 1360
فرمايشات امام خميني در رابطه با...
 
نگران صدایی که شنیده­ام هستم، قدم‌هایم را تند کرده­ام. یک‌چیزی توی دلم هی می­گوید: «بدبخت شدی، بدبخت شدی». این طرف پیچ، دكه‌ي روزنامه‌فروشي آقافرخ است. دکه­اش 500 قدم با دكه‌ي آقاجان فاصله دارد. خودم یک‌بار قدم گرفتم و شمردم. 500 قدم من یعنی 100 قدم آقاجان.
دکه­اش سرِ راه خانه تا دکه­ی آقاجان است، از كنارش رد می­شوم و اين‌بار به داخلش نگاه نمی­کنم. بايد زودتر خودم را به دكه‌ي خودمان برسانم. گرمای ظرف بخشِ گوشت، هنوز دستم را گرم می­کند.
 صاحب این دکه، آقا فرخ، می­شود بابای همکلاسی من. آقاجان با آقافرخ ميانه­ي خوبي ندارند. يك‌بار كه ازش پرسيدم: «چرا؟» گفت: «طرفْ روزنامه‌فروش توده­اي‌ها و منافق­هاست». توده‌اي؛ چه اسم­ قشنگي! «تو» «ده»، «توده» خيلي وقت‌ها باخودم تكرارش كرده‌ام.
هربار هم ياد شعر كتابمان مي‌افتم:
خوشا به‌حالت اي روستايي              چه شاد و خرم چه باصفايي
در شهر ما نيست جز دود ماشين       دلم گرفته... .
لابد روزنامه­شان را توی ده و روستا می­نویسند.
از آقاجان پرسيده بودم که توی روزنامه­ي توده‌اي­ها چی هست؟ گفته بود: «اين حرفا برات زوده حالا». اما زود نيست خودم هر روز مي‌روم و تيتر روزنامه‌هاي دكه‌ي آقافرخ را مي­خوانم، او هم چقدر تحویلم می‌گیرد، خیلی مهربان است، هر روز یک شکلات مجّانی هم تعارفم می­کند از همان قرمزها که آقاجان هیچ‌وقت نمی­فروشد.
روزنامه­ی توده­ای­ها اصلاً فرقي هم با روزنامه­هاي دكه‌ي خودمان ندارد. آقاجان بي‌خودي شلوغش مي‌كند. هيچ عكس زشتي هم روزنامه­هاشان ندارد. من تقریبا هر روز که برای آقاجان بخش گوشت میبرم، روزنامه­هاشان را نگاه می‌کنم، یک عکس زشت هم ندارد. عکس زشت یعنی ‌ از همان عكس‌هاي توي مجلّه كه پسر آقافرخ سرِ كلاس نشان­ رفیق­هاش می­دهد.
غلام‌رضا‌ به پهلویم زد و با ابرو نشانم داد، پسرفرخ داشت به بهزاد، عکس نشان می‌داد. دید ما حواسمان به عکس‌هاست، گذاشت توی کیفش.
زنگ تفریح هرچقدر من و غلام‌رضا‌ اصرار کردیم، او انکار کرد. حتی غلام‌رضا‌ یک مشت تخمه بهش داد اما او انکار کرد. ما هم بی‌خیالش شدیم.
فردا غلام‌رضا‌ سر پسر آقافرخ را گرم کرد و به من که پشتشان بودم، چشمک زد. هماهنگ کرده بودیم. رفتم سر میزش. دودل شدم، برگشتم. غلام‌رضا‌ هنوز هم داشت با او حرف می­زد. غلام‌رضا‌ می­گفت کیفش چرمِ شوروی اصل است. بوی چرم، توی مشامم بود.
 دوباره رفتم بالای سرش. درِ کیف را باز کردم. به غلام‌رضا‌ گفتم: «این کار درست نیست»؛ اما غلام‌رضا‌ گفت: «باید سر از کارش دربیاریم». دلم تاپ‌تاپ می­کرد، درِ کیف را باز کردم. اوه! چه عکس­هایی! حالم را بهم زد، درِ کیف را بستم.
روزنامه­های آقا فرخ از آن عکس­ها ندارد. فقط نوشته دارد مثل روزنامه‌هاي دكه‌ي آقاجان. گفتم که لابد توی روستا روزنامه را می­نویسند، توی ده و روستا که دوربین پیدا نمی­شود که عکس بگیرند.
هیچ‌کس نیست به آقاجان بگوید چهار خط نوشته که آن‌قدر جار و جنجال ندارد، یکی توی شهر می‌نویسد یکی توی ده. آن عکس‌ها جاروجنجال دارد که بعید می‌دانم آقاجان به عمرش شبیهش را دیده باشد.
من هم جنجال کردم، اما پسر آقافرخ یک مشت نخودچی داد و غائله را خواباند. نمی‌خواستم قبول کنم، اما غلام‌رضا‌ گفت: «بگیر بره بابا».
-         بدبخت شدی، بدبخت شدی!
هنوز هم نخودچی پسر فرخ که به زور ازش گرفتیم و غائله را خواباندیم، توی جیبم بود.
 داشتم تیتر روزنامه­ها را می­خواندم، یکی در میان. بخش­ِ گوشت آن‌روزِ آقاجان کنار روزنامه‌ها مانده بود. یک لقمه برداشتم و چپاندم توی دهانم. لقمه بزرگ بود و مجبور بودم دولپی بخورم، سرم را پایین انداختم که آقاجان نبیند. سر و صدا باعث شد سرم را به طرف دكه­ي فرخ بلند كنم. سر و صدا از آن‌طرف بلند بود.
باز هم يك گلّه آدم داشتند شعار مي­دادند و مي­آمدند طرفمان.
-            مرگ بر مرتجع.
-            مرگ بر تحجر.
-            درود بر رجوي.
-            مرگ بر... .
دستِ چندتاشان هم چوب و چماق بود. يواش‌يواش به دكّه­ي آقاجان نزديك ­شدند. آقاجان دستي به ريش‌هاي بلندش كشيد و روزنامه‌ي کیهان را با جايش برداشت كه جابه‌جا كند. ياد حرف­هاي ديروز صبح مامان اكرم افتادم كه مي­گفت: «مرد، اين ريشت را اگر از ته نمي­تراشي نتراش، كوتاهش كن. وضعيت خيلي ناجوره. چند روز پيش پسر بتول‌خانوم را ترور كردند. حالا چي مي‌شه مگه يه ذره كوتاه و مرتب بشن؟!» آقاجان هم قاه‌قاه خندید و گفت: «مرگی که با قیچی به دین، عقب بیفته بهتره که نیفته».
صورت بی‌ریش آقاجان را تصور می­کنم، صورت شش تیغه‌ی آقا فرخ را هم. صورت عکسی که داخل کیف چرمی، رو به بالا کمی تاب برداشته بود را هم.
صداي جماعت فكرم را بهم ريخت و دوباره به جماعت خيره شدم. لقمه­ی بزرگ هنوز هم توی دهانم بود و به سختی می‌جویدم، لامصب جابه‌جا نمی­شد، توی دهنم هنوز خیس هم نخورده بود. پنج- شش نفر از جمعشان جدا شدند و آمدند به سمت دكه­ي ما.
خواستم به آقاجان بگویم: «...» اما این لقمه‌ی لعنتی مگر پایین می­رفت، درست نتوانستم حرف بزنم. آن‌ها داشتند نزدیکتر می­شدند. از هيبتشان ترسم گرفت. آقاجان داشت روزنامه‌هایش را جابه‌جا می‌کرد، حواسش نبود.
لقمه گیر کرده بود توی گلوم و داشتم خفه می­شدم. آقاجان پشتش به آن‌ها بود. پنج- شش نفري دوره‌اش كردند و چوب و چماق بود كه بالا رفت و پايين آمد.
من احساس كردم شلوارم خيس شده و به آبي كه از پاچه­ي شلوارم روي كفشم و زمين مي­ريخت نگاه كردم. چند ثانيه كه گذشت آن‌ها رفته بودند و من قدم را روي پنجه‌ي پايم بلند كردم كه ببينم آقاجان حالش چطور است؟ انگار آقاجان را كرده بودند توي يك تشت خون. سرش باد كرده بود، اندازه‌ي يك قزقان. گريه‌ام گرفت و داد زدم: «آقاجااان!».
آقاجان به زحمت از در دكه گرفت و بلند شد و داد كشيد: «الله‌اكبر الله‌اكبر، خميني رهبر، مرگ بر منافق!» و دوباره افتاد كف خيابان.
دويدم به سمت مغازه‌ي حاج رضا. از آن‌روز هم لب به غذا نزدم، غذا حالم را بهم می­زد.
 
مامان اکرم هنوز هم داشت جیغ و ویغ می‌کرد و آقاجان جوابش را می­داد. بلند شدم و از لای در، یواشکی نگاهشان کردم، تا حالا ندیده بودم کسی سر آقاجان داد بکشد.
 مامان اکرم به زور دور سر آقاجان دستمال می‌پیچید و من دیدم که با قیچی یواشکی از ریش‌هاش هم کوتاه می‌کند. از پنجره به شلوارم نگاه کردم که به بند آویزان شده بود.
مامان اکرم بالاخره آقاجان را ساکت کرد و آمد سمت اتاق. زود سر جایم خوابیدم و پتو را تا سینه‌ام کشیدم.
-         چرا نگفتی توی جیبت نخودچی ریختی؟
سرم را کردم زیر پتو.
-         حالا باید دوباره آبش بکشم.
جوابش را ندادم.
-         ترسیدی؟ دستشان بشکنه الهی، الهی ذلیل بشن.
رو به شانه­ی راست غلت زدم و چشمم را بستم و گریه­ام گرفت. مامان اکرم پتو را کنار کشید و به زور یک لقمه گذاشت توی دهانم. میل نداشتم؛ اما حوصله‌ی جر و بحث هم نداشتم. لقمه پایین نرفته بود که حالم بهم خورد. آوردم بالا.
صبح، مامان اکرم به زور بردم دکتر. می‌دانستم به‌خاطر نخودچی کشمش پسر فرخ، مجله‌ها و این‌چیزها این اتفاق برای آقاجان افتاده، برای همین نمی­توانستم به چشم‌های آقاجان نگاه کنم. از خودم بدم می­آمد.
چندبار هم خواستم به آقاجان بگویم، اما نتوانستم. اگر آقاجان می­فهمید از پسر فرخ نخودچی کشمش گرفته‌ام آن هم بابت آن­که عکس‌هایش را لو ندهم.
چیزی نمی­خوردم تا چند روز پیش که آقاجان آمد کنار رختخوابم. نازم کرد. جواب ندادم، باز هم نازم کرد. دلم می‌خواست، زمین دهنش را باز کند و من را ببلعد. زدم زیر گریه.
-         بلند شو، بلند شو ببینم آقا پسرم. ترسیدی؟ آن‌روز ترسیدی؟
سرم را تکان دادم.
-         پس چرا نمی‌خوری؟
سرم را انداختم پایین.
-         تقصیر من بود آقاجان.
دماغم نزدیک سینه­اش بود.
-         نه عزیزم تقصیر تو نبود، آن‌ها با اسلام مشکل دارند، تو کاری از دستت ساخته نبود.
سرم را گرفت و به سینه‌اش فشار داد، بلندبلند گریه می­کردم و لابه‌لای هق‌هق گریه، همه چیز را برایش تعریف کردم.
-         خوب اینکه غصه نداره اگه فکر می­کنی اشتباه کردی و اون اتفاق هم جریمه­ات بوده، توبه کن.
آب بینی‌ام مالید به پیراهنش. سرم را بالا گرفتم و به صورتش نگاه کردم.
-    یعنی به خدا بگو من اشتباه کردم و دیگه این کار را نمی‌کنم، به این میگن «توبه»، همه‌ی گناهات پاک می‌شه. مال فرخ حرامه، دیگه با پسرش هم کاری نداشته باش.
لبخند زدم.
-            شما هم من را می‌بخشی.
-            من کی باشم؟! اگه گناهی داری باید از خدا معذرت بخوای نه از بنده‌ی خدا.
 توبه کردم، پیش خدا توبه کردم، قول دادم که دیگر از این کارها نکنم. به خدا قول دادم دیگر به حرف غلام‌رضا‌ گوش نکنم، با پسر آقافرخ هم نگردم. بعد از آن اشتهایم باز شد، دیگر هر چیزی خوردم را بالا نیاوردم.
-         گول خوردی، بازم گول خوردی، دوباره نخودچی گرفتی.
 صداي تق تق تق مسلسل، باز هم بلند شد و من یکهو بدجوری تکان خورم، صدا خیلی نزدیک بود، گرمای ظرف بخشِ گوشت کاملاً از بین‌رفته. باز حواسم می‌رود به توبه‌ای که امروز شکسته، و می­ترسم، نکند یک‌بار دیگر آن اتفاق بیفتد.
صدای غلام‌رضا‌ توی گوشم پیچید: «آن اتفاق، هیچ ربطی به تو ندارد. خرافاته». اما خرافات نیست. اگر خرافات نیست پس چرا به غلام‌رضا‌ چیزی نشده؟
صدا این‌بار انگار از طرف دکّه­ی خودمان بود. به طرف دكه‌ي آقاجان مي­دوم. آره صدا از همان‌جاست. در حين دويدن، التماس خدا مي‌كنم كه اين‌بار، بارِ آخر بوده، این‌بار آقاجان كتك نخورد.
-    اگر حواسش باشد و از پشت نزنندش، با آن هيكل گنده­اش 100 نفر را حريف است. آن‌روز هم که کتک خورد تقصیر من بود، به نامردی خورد.
پیچ را رد می­کنم، برخلاف آن­روز شلوغ­ پلوغ نیست، تظاهرات نیست. اطراف دکه­مان خلوت است و فقط یک موتوری پشت دکه ایستاده. خیالم راحت می­شود. حق با غلام‌رضا‌ بود، نخودچی کشمش­ توی جیبم سنگینی می­کند.
  جلوتر می­روم و سرجايم ميخ‌كوب می­شوم. يك مرد با كاپشن خلباني، تفنگش را روي كولش مي‌اندازد و با خونسردي از دکه­ی آقاجان فاصله می­گیرد و ترك موتوري می­نشیند. موتورسوار که گاز مي‌دهد، ظرف بخشِ گوشت از دستم می­افتد و به سمت دكه مي‌دوم.
 
هرگونه نقل و استفاده از مطالب این سایت، تنها با ذکر منبع مجاز می‌باشد.
 

 


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال