Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  17:21 عصر ۱۳۹۰/۱۲/۲۳
تعداد بازدید  :  793
Print
   
ايزدِ تالاب‏ها

برگردان و مقدمه: فرزدق اسدی
درآمد
شاید بتوان محمد خضیر را مهم‌ترین «داستان‌کوتاه‌نویس» عراق به‌شمار آورد. ظهور او در نویسندگان نسل دهه‌ی پنجاه و شصت میلادی یک اتفاق تعیین‌کننده بود. او افزون بر آن‌که داستان معاصر عراق را با دیدگاه نو و متقنی که در ساختار و نثر داستان به‌کار گرفت به یک‌باره چند پله بالاتر کشید، توانست این گونه‌ی ادبی را از فضاهای «رؤیا»زده‌ای که تا آن زمان بر آن حاکم بود، رهایی دهد؛ و به‌طور موازی خواننده و نویسنده را از داستان متوقع‌تر سازد‌. هم‌زمانی او در روی‌آوری به فضاهای غریب و ناآشنا که از جمله در آثار بورخس دیده می‌شد، آفاق نوینی را به روی این گونه‌ی ادبی در عراق ـ و دیگر کشورهای عربی ـ گشود. این جز با مطالعات ژرف‌کاو و جامع وی که تا عمق دلالت‌های باستانی و ناخودآگاه متن نفوذ می‌کرد و معانی نهفته در زوایای ناپیدای آن‌را بیرون می‌کشید به دست نیامد.
نثر محمد خضیر نیز نثری مختص اوست. نثری که بر زمینه‌ای آرکائیک ایستاده است و گاه کارکردی حتی بیش از توانایی زبان را از آن استخراج می‌کند. چیرگی وی بر زبان، چشم و دهان را به حیرت باز می‌گذارد. اگرچه نثر او را نمی‌توان شاعرانه خواند، ولی واژگان و ترکیبات فراوانی را به چالش کشیده و با ورزدادنشان چیزهایی به زبان عربی ـ به‌ویژه در حوزه‌ی ادبیات داستانی آن ـ افزوده است. او تنها داستان کوتاه می‌نویسد... اما در ژانری نوین نیز قلم زده است... که بسیاری از منتقدا مشکل‌پسندتر هنوز در اطلاق عنوان«رمان» به اثر سترگ وی بصریاثا در تردیدند. این اثر، سرگذشت یک شهر ـ بصره، زادگاه نویسنده ـ را با استفاده از منابع تاریخ انسانی تدوین می‌کند. البته این منابع را با تخیلی بسیار شیوا، شفاف و گریزپا در هم می‌آمیزد... و اثری به دست می‌دهد که خواندنش نشاط‌آور است.
محمد خضیر به‌رغم همه‌ی عسرت‌هایی که عراق در سالیان گذشته کشید، بصره را ترک نکرد. هنوز که هنوز است می‌نویسد. اگرچه اندک... ولی همواره با حس کنجکاوی مخاطب، بازی می‌کند. اکنون محمد خضیر را ـ گاهی ـ در روزنامه‌ی المدی در ستونی به نام «به دور از پایتخت» می‌توان یافت.
 
ايزدِ تالاب‏ها
محمد خضیر
برگردان و مقدمه: فرزدق اسدی
 
1
آخرين كسى كه ايزد مقيم آنوفلس را (كه تا همين اواخر تصور مى‏شد منقرض شده باشد.) ديده است، خلبان هواپيماى مبارزه با پشه‏هاى مالاريا وابسته به اداره‏ى بهداشت پيشگيرانه است. او از تالاب‏هاى دور شرقى به باند هواپيمايش در مركز استان ميسان برمى‏گشت، كه در ارتفاع سي‌صد پايى ابرى انبوه را مشاهده كرد كه از آبگيرى محصور در پاپيروس و نى در حال بالارفتن بود. يك سورتى پرواز براى آن روز صبح به خلبان اختصاص داده شده بود تا طى يك اقدام موسمى، مناطق علامت‌گذارى‌شده‏ى روى نقشه‏اش را ـ پيش از بالاآمدن خورشيد روى تالاب‏هاـ با مايع د.د.ت سم‌پاشى كند. او وقتى به آبگيرهاى مناطق نزديك مرز رسيد، همراه با سرزدن خورشيد، با هواپيماى خود فرود آمد و دنباله‏اى طويل از مه متراكم را پشت سر خود به جاى گذاشت؛ كه براى لحظاتى پيش از ته‌نشين‌شدن در بيشه‏ها، توى آب‏هاى زلال منعكس شد. دنباله‏ى سفيد در گشت‏هاى وسيع هواپيما پشت سر آن كشيده مى‏شد، و بر فراز كولونى‏هاى كومه‏ها روى جزاير نزديك به هم درهم پيچيده مى‏شد. وقتى مخزن حشره‏كش‏ها را تخليه كرد، هواپيما را در ارتفاع عادى قرار داد و به سمت مركز راند. به همين ترتيب بود كه در بازگشت به سمت شمال غربى به فواره‏ى جوشيده از تالاب تا ارتفاع چندين مترى برخورد؛ و لحظه‏اى، با سايه‏ى بال هواپيما آن‌را قطع كرد.
 خلبان در شرايط عادى آزادانه در ارتفاعى پست پرواز مى‏كرد و از پشت شيشه‏ى كابين، قطعه‏هاى آب محصور در حصارهاى نى را مى‏ديد كه روى سطحى ساكن به رنگ سبز تيره كه با پرواز ممتد هواپيما، جزاير، قايق‏ها، و پرندگان را با خود به عقب مى‏كشيد به هم متصل مى‏شدند. در چنان وقت زودهنگامى گاه رخ مى‏داد كه سرهاى كودكان عريان ِ پشت گلّه‏هاى گاوميش، زنان نشسته در كنار شعله‏ى تنورها و پاروزنان قايق‏ها، به سمت بدنه‏ى فلزى صيقل خورده‌ى هواپيما برمى‌گشت. سايه‏ى هواپيما مثل مدادپاك‏كنى، آن آثار را پاك مى‏كرد؛ و پس از گذر هواپيما، آن اَشكال بار ديگر تكوين مى‏يافتند. تا آن‌كه هواپيما به مناطق پست و كم‌عمق كناره‏هاى تالاب‏ها مى‏رسيد. خلبان هم‌چنان در آن صبحگاه بر منظره‏ى تميز روزهاى گذشته گذر مى‏كرد، اگر آن ستون تيره در مسير هواپيما ظاهر نمى‏شد. وقتى به گودى‏هاى اهوار رسيد يك لحظه به ذهنش خطور كرد كه برگردد و آن نقطه را شناسايى كند.
 تالاب تفاوتى با ساير تالاب‏ها نداشت؛ جز آن‌كه كومه‏هاى محاذى آن خالى از حيات بود. در گردش بعدى بود كه متوجه فروريزش كومه‏ها و سكون آن‏ها درون يك بيشه‏زار انبوه ـ كه از همه طرف آن‏ها را احاطه كرده بود ـ شد. هم‌چنان كه متوجه آبراهى شد كه به نظر مى‏رسيد سال‏هاست كسى از آن گذر نكرده است. در گردش بعدى‌، خلبان به دوردست‏ها رفت؛ و سپس با هواپيمايى كج در ارتفاعى پايين بر فراز تالاب نزديك‏تر آمد. قايقى فرورفته در آب مشاهده كرد كه دو كناره‏ى نوك‌تيز آن زير جِرم ابر زردرنگ مثل دو چنگال سياه بالا زده بود. اگر پايين‏تر مى‏آمد فلز بدنه‏ى هواپيما نوك نى‏ها را لمس مى‏كرد؛ و مى‏توانست از ميان صداى موتور، صداى غلغله‏ى هزاران بال را بشنود كه از اندرونه‏ى ايزد زردرنگرو به چهره‏ى خورشيد كه ديگر كاملاً از سطح تالاب جدا شده بود در حال تصاعد بود.
 
 
 2
 ادريس را به ياد بياوريم!
 ادريس پسر مؤذن مسجد را. به ياد بياوريم تعطيلات روز جمعه را، دوچرخه‏هايى كه گِل‏گيرشان را برداشته بوديم، نى‏هاى ماهى‏گيرى، كِرم‏هاى صورتى كه از گِل رودخانه درمى‏آورديم، ساك‏هاى غذا، ماهى‏هاى پيچيده در برگ موز و سايه‏ى داغ برگ‏هاى نخل را. آن روزها خودمان را آماده‏ى سفرى براى ماهى‏گيرى با يك نوع سمّ درختى مى‏كرديم. آبراهى كشف كرده بوديم، سايه‌دار و آرام و تنگ، و سرسبز از گياه. يك قايق حلبى خريده بوديم كه يكى از صيادان آن‌را پشت بام خانه‏شان گذاشت. به مدت يك هفته غرق در گرفتن سوراخ‏هاى قايق با قير شديم. و در پايان آن هفته ادريس زمين‏گير تب شد. در هفته‏ى بعد هم وقتى معلم رياضى سراغش را گرفت هنوز به مدرسه نيامده بود. هم‌سن بوديم. پدران ما با لباس‏هاى سفيد و تميز به مسجد مى‏رفتند. پنج رفيق بوديم كه نيمكت‏هاى بزرگ انتهاى كلاس ششم را اشغال مى‏كرديم. ادريس گوشه مى‏نشست. آخرين كسى بود كه مسأله‏ها را حل مى‏كرد. در نمايش هم هميشه نقش پسر نيكوكار به او واگذار مى‏شد. صحنه‏ى آخر را اين‌طور به پايان مى‏رساند كه توى صورت بازيگرى كه خاموش مقابل او ايستاده بود فرياد مى‏زد: «و الان ديگر وقتش رسيده كه دست از كارهاى بد خودت بردارى. جلوى پدرت زانو بزن و از او معذرت بخواه. زانو بزن، يالّا!»
بازيگر زانو مى‏زد و ادريس از كنار شانه، رو به اولياى دانش‏آموزان مى‏گرداند؛ و آن‏ها مشتاقانه و با شور و حال كف مى‏زدند. معلم‏ها او را تشويق كرده بودند كه همين نقش‏هاى جدى را بيرون تئاتر هم با همگان بازى كند. براى همين او رئيس ما شده بود. بلندترين فرد كلاس بود، و سبيلش درآمده بود. در آخرين نقشى كه قرار بود ايفا كند بايستى در ميان اسراى گرفته شده از لشكر روم كه پس از اسارت اسلام آورده بودند اذان مى‏گفت. اما وقتى تبْ خش صدايش را از او گرفت بازيگر ديگرى به جاى او گذاشتند.
 تصميم گرفتيم بدون رئيس‏مان به ماهى‏گيرى برويم؛ صبح جمعه‏ى بعد از ماه مارس. نان، خرما، پياز، نمك، يك قوطى كبريت و يك كارد با خودمان برداشتيم؛ به‌علاوه‏ى خمير سمّ و تورى كوچك براى درآوردن ماهى‏ها. قايق را برديم به آبراهه‏مان؛ كه از آب‏هاى سيل پر شده بود و به باغ‏ها سرريز كرده و تنه‏هاى نخل و درختان ميوه را دربرگرفته بود و در جاهاى گود بركه‌هايى تشكيل داده بود. زير فشار سكون و سايه‏ها، رود جريان نداشت. پرندگان در پروازهاى سنگين‏شان از اين طرف به آن طرف رود، خط‌هاى نزديكى روى سرمان در هوا رسم مى‏كردند. و چون قايق كوچك بود لباس‏ها و توشه‌مان خيس شد. در كناره‏ى رود هم قطعه‌زمينى خشك نيافتيم كه روى آن ماهى كباب كنيم. اما ماهى‏هاى زيادى صيد كرديم، كه كف قايق جمع‌شان كرديم. در راه بازگشت در پنج دسته بيخ بينى‏شان را سوراخ كرديم و از آن‏ها طنابى ساخته‌شده از برگ نخل رد كرديم. يكى از دسته‏ها را براى ادريس كنار گذاشتيم. ما و خانواده‏ى ادريس توى دو خانه از خانه‏هاى وقف‌شده‏ى چسبيده به مسجد زندگى مى‏كرديم. همراه با اذان مغرب به خانه رسيديم. مادر ادريس بوى زهم را كه از تن من بلند مى‏شد شنيد با نوايى آهسته گفت: «ماهى؟»
سپس سهم ادريس را گرفت و توى دالان از چشم پنهان شد. از شكاف ميان دو لنگه‏ى در پرسيدم: «ادريس فردا مدرسه مى‏آيد؟»
صداى آهسته از تاريكى دالان خزيد: «با اين تن بى‌رمق چه‌طورى بيايد؟ پدرش او را به يكى از اتاق‏هاى مسجد برده است.»
نمى‏ديدمش ولى آن‌جا بود. سپس گفت: «كسى را از جايش خبر نكن بايد به تنهايى با بيمارى‏اش مبارزه كند.»
 صبح شنبه زودهنگام براى رفتن به مدرسه بيرون رفتم. مسير من به مدرسه از كنار مسجد و غسال‏خانه‏ى تابع به آن مى‏گذشت؛ البته پيش از عبور از پلى روى نهرى كوچك و تنگ، كه به موازات آن دو بنا امتداد داشت و توى باغ‏هاى پشت مسجد پنهان مى‏شد. نمازگزاران رفته و در مسجد را پشت سرشان نبسته بودند. از دو پله‏ى درگاهى پايين آمدم. مسجد از داخل قديمى‏تر بود، اما حياط آجرى آن دل‏گشا و تميز بود، و آرامشى آميخته با بوى كافور بر آن فروافتاده بود. در كناره‏ى آن نخلى سبز شده كه از رطب نارس سنگين شده بود. نمازخانه در سمت راست مدخل قرار دارد. و ادريس در يكى از سه اتاق كنار حياط قرار دارد. اولين اتاق ِ سفيد با قالى فرش شده است. خالى است. ادريس در اتاق دوم خوابيده بود؛ پايين پنجره‏اى ميخ‏كوب شده به تخته‏اى چوبى. دست فروافتاده‏اش روى كپلش بود، و بادبزنى از برگ نخل در مشت داشت. پيراهنى از پارچه‏اى نازك كه معمولا ً پسران ختنه‌كرده از آن مى‏پوشيدند به تن كرده بود. پا شد نشست. پايش را خم كرد، سپس آن‌را از سكو آويزان كرد. پيراهن گشادش از روى زانوى لندوكش بالا رفت؛ و مچ پايش به فنجانى كه توى يك سينى كنار تكه‏هايى نان خشكيده و قطعاتى از پنير خشك‌شده قرار داشت خورد. جايى كه كيف مدرسه‏اش آن‌جا بود.
ادريس گفت: «خوابيده بودم و داشتم بيرون را نگاه مى‏كردم؛ آن‌جا يك چيزى بود!»
 به نور اوايل صبح توى حياط و روى ستون‏هاى نمازخانه و گنبد خاكى پهن و كوتاه روى آن نگاه مى‏كرد. دستش را دراز كرد، و من آن‌را گرفتم.
- «نوبه‏ى اول امروز وقت طلوع سراغم آمد. امروز سه‏تا ديگر مى‏آيد. من از نفس افتاده‏ام.»
اثر مالاريا روى چهره‏ى سبزه و اثر تب روى لب‏هاى كلفت‏اش ديده مى‏شد؛ و سبيل كم‌پشت‏اش عرق كرده بود.
- «نگاه كن، تب خال!»
و به جوش‏هاى كنار لب‏هايش اشاره كرد. موهايش مرطوب بود. پايش را عقب كشيد و به ديوار تكيه داد. من و ادريس يار غاريم؛ اما نمى‏دانستم در آن لحظه درباره‏ى چه چيزى بايد با او صحبت كنم. به كف خاكى اتاق چشم دوختم. به رشته‏اى از مورچگان كه از پناهگاه خود تا قطعه‏هاى نان و پنير توى سينى امتداد يافته بود.
ادريس گفت: «بگو؛ بگو چه‌طورى از جايم باخبر شدى؟»
گفتم: «ديروز با قايق رفتيم ماهى‏گيرى. از بس ماهى بود سرگيجه گرفتيم. رودخانه سرريز كرده بود. اگر يكى از ما خودش را به يك طرف كج مى‏كرد قايق با خودمان توى آب غرق مى‏شد. تمام روز را تنها بوديم. همه چيز خيس شد. كسى را نديديم. چرا... ديديم؛ يك مرد از كنار ما رد شد كه يك قايق را مى‏راند. يك زن هم همراهش بود. زنه زير عباى خودش كف قايق دراز كشيده بود. با ما حرفى نزدند و رفتند. گفتيم حتما ً مريض است و دارد او را پيش دكتر مى‏برد. سهم ماهى‏ات را به مادرت دادم. او گفت كه تو اين جا توى مسجدى. تو لاغر شدى... تب دارى... .»
كمكش كردم تا بخوابد. هنگام نشستن به كناره‏ى سكو نزديك‏تر شدم. ادامه دادم: «توى مدرسه سراغت را گرفتند. نمايش را قبل از امتحانات نهايى اجرا مى‏كنند. از يك كدوى خالى خشک، يك كلاه براى فرمانده روميان درست كردند. ولى براى سرش بزرگ است. دنبال يك كله‏ى بزرگ‏تر مى‏گردند.»
چشم‌هايش را بسته بود. بعد آن‏ها را باز كرد و به سقف نگاه كرد. منتظر بود از او بپرسم: «اتاق گرم است، چرا پنجره را بسته‏اند؟»
بى‌حال جواب داد: «به خاطر پشه‏ها. آب رودخانه پشت مسجد جمع شده و يك آبگير درست كرده.»
- «تو را دكتر برده‏اند؟»
- «يك كارهايى برايم كرده‏اند.»
- «چه كار كرده‏اند؟»
از جايش بلند شد. نخى را كه دور گردنش بود بيرون كشيد. از چاك پيراهنش يك قطعه‏ى كوچك سرب بيرون آمد. نخ را از گردنش درآورد و سرب را توى دست گشوده‏ام گذاشت.
- «مادربزرگم بعدازظهر ديروز آمد. يك تكه سرب را ذوب كرد؛ بعد آن‌را توى يك تاوه‏ى پر آب انداخت و آن‌را بالاى سرم گرفت. يك كمى فش‌فش كرد و از آن بخار بلند شد و بعد تمام اتاق را بوى سرب گرفت... بعد اين شكل درست شد... شبيه چيست؟»
سرب صيقلى توى دستم شبيه يك هواپيما يا يك پشه بود.
يك شب تمام را سرب به گردن گذرانده بود. يك شب را در تنهايى. كه طى آن نوبه‏ى مالاريا سه يا چهار بار به سراغش آمده بود. پس از برطرف‌شدن هر نوبه‏اى ـ درحالى‌كه توى حياط مسجد چندك زده بود ـ آن چيز را كه شبيه يك هواپيما يا يك پشه‏ى عظيم‌الجثه بود ديده بود.
- «بيا از دستش خلاص شويم! از پنجره بيرون مى‏اندازيمش.»
كنار او روى سكو روى زانويم ايستادم. تختهْ‏چوب ميخ‌شده را از دو طرف كشيديم. آن‌را كنديم و دو لته‏ى چوبى پنجره را باز كرديم. نور تو ريخت؛ و نسيمى خنك وزيد. مقابل چشمان‏مان، تالاب از غرب و جنوب ميان درختان نخل محصور شده بود. آب‏هاى زلال آن در طرف شرق در چند جا به آب‏هاى ناصاف و كدر رود پيوسته بود. تخمين زدم كه پرتابم در فاصله‏ى چند ذرع دورتر از سايه‏ى رنگ‏پريده‏ى مسجد فرود مى‏آيد؛ اما پايين‏تر از منطقه‏اى كه قلب خفته‏ى آبگير آن‌را تصرف كرده بود. تكه‏ى سرب نزديك چند شاخه نى روييده بر خواب سطح سبز افتاد. در همان حال فوران و تكانه‏هايى از آن برخاست و در غبارى تيره بالا كشيد. دسته‏هاى پشه به وزيدن، تلاطم و صعود ادامه دادند تا آن‌كه در فاصله‏ى چندين ذرعى پنجره، در ابرى چرخان به گرد خويش آميخته شد. دست داغ ادريس از توى دستم بيرون كشيده شد، و تختهْ‏چوب سر جاى خود محكم شد. ما صداى غول را از پشت پنجره‏ى بسته مى‏شنيديم.
به ادريس گفتم: «بعد از بالاآمدن خورشيد خواهد خوابيد؛ ولى بعد از غروب دوباره بالا خواهد زد.»
روى چهره‏ى يك‏دستْ‏پريده‏رنگ هيچ‌گونه سايه‏اى از ترس ديده نمى‏شد. گفت: «باكى ندارم كه يك شب ديگر را همين‌جا بگذرانم.»
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال