Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  17:24 عصر ۱۳۹۰/۱۲/۲۳
تعداد بازدید  :  619
Print
   
يک نفر با فرزندش به ديدن چيزی می‌رود

برگردان: علي‌رضا امرايي
يک نفر با فرزندش به ديدن چيزی می‌رود
 
کورت توخولسکی
برگردان: علي‌رضا امرايي
 
-         « کشاورزه گفت: اول سمت راست، بعد چپ، تا اين ساختمان که نه خيلی بلنده و نه کوتاه، بعدش تا آخر مستقيم... صبر کن... اين‌جا شهرداريه... اين‌جا... نه، قبلاً اين نبود... اصلاً اينجا نبوده... آها، اين جاده‌ي روستاييه... از اينجا به بعد رو ديگه بلدم.
خوب گوش کن پسرم، ماها اون‌طرف بوديم: از پيش اون تپه‌ي کوچيک تا تقريباً همين‌جا. نه، همه‌جا کلاً زير و رو شده - اين چيزها اين‌جا نبود. نه، هيچ‌چي نبود -هيچ‌چی. ما اينجا مستقر بوديم؛ تا مدتی هيچ جنبنده‌ای اين‌جا نيومد؛ آخه اين زمين منطقه‌ي بی‌طرف بود - هيچ صاحبی نداشت... بعدش، سر و کله‌ي آلمانی‌ها پيدا شد؛ اون سمت مستقر شدند- برجک ديدبانی اين‌جا بود، نه، بذار ببينم... اون‌جا -آره، درست همون‌جا، جای اون آبگير. کانال‌هاشون از اونجا شروع می‌شد. حالا همه چيز رو دارم دوباره به ياد می‌آرم. هميشه چهار روز اين جلو بوديم، بعد سه روز پشت خط توي آرامش. درسته، آرامش... و بعد همون مرخصی، که تو به دنيا اومدی - بعدش دوباره بايد برمی‌گشتيم. نه، همه‌ي کشاورزها رفته بودند - فقط سربازها اين‌جا بودند. به اندازه‌ي کافی سرباز داشتيم. چند قدم جلوتر بيا، شايد بتونم يه چيزی بهت نشون بدم. خسته شدی؟ ما هم گاه‌گاهی خسته می‌شديم. آره عزيزم، شب‌ها هم! فکر می‌کنی شب‌ها همه چيز تموم می‌شد؟ نه - شليک موشک‌هاشون رو می‌تونستيم ببينيم. آره- خيلی‌ها؛ اين گلوله‌ها خيلي‌ها رو کشت. صليب‌های سياه رو اون بالا می‌بيني؟ قبرستون سربازهاست؛ اون‌جا خوابيده‌ند، همه‌شون اون‌جا خوابيده‌ند... نگاه کن، روی اين زمين تا اين‌جا کانال‌ها ادامه داشت، دقيقاً تا اين‌جا. و اون طرف! کنار اون درخت، اون‌ها مستقر بودند. اين وسط؟ اين وسط زمينِ خالی بود. ما پنج‌بار پياده ازش عبور کرديم، پنج تا حمله انجام داديم... اون‌ها هم از توش رد شدند، آلمانی‌ها رو مي‌گم... اوضاع هميشه مثل قبل بود و تغييری نمی‌کرد. البته اون طرف - دقيقاً همون قسمت- سنگر فرماندهی بود که شب‌ها افرادی از اون‌جا برای حمل مجروح‌ها می‌اومدند؛ دشمن اين‌جا رو بيشتر از همه می‌کوبيد. ببين اين سنگی رو که پرت می‌کنم کجا می‌افته! درست همون نقطه، جايي بود که اون اتفاق برای بلانشار[1] افتاد.
عکسش رو يادت می‌آد؟ روی ميز تحريرِ باباست. درسته، همون مرد با ريش‌هاي پُر و يه چوبدستی خنده‌دار. اسمش بلانشار بود. پسرم، اگه می‌شناختيش! - ديگه هرگز کسی مثلش پيدا نشد. زرنگ، بااخلاق، خلاصه يه دوست درست و حسابی! يه دوست خوب، درست مثل دوستِ خودت، رنه[2]. اين بلانشار - روزتون بخير، خانم؛ خدا رو شکر هنوزم توی اين سن سر حال به نظر می‌رسين!... بله، هوا خيلی گرمه!- داشتم می‌گفتم؛ بلانشار روی برجک ديده‌بانی بود. برجک، کارش اينه که نزديک شدن دشمن رو خبر می‌ده. ساعت 12 شب بود که يک‌دفعه يه خمپاره از آسمون اومد، بعدش ظاهراً يه تيکه آهن توی شکم بلانشار فرورفت. اين‌قدر دستم رو محکم نگير پسرم، کسی اين‌جا با تو کاری نداره! بعدش فرياد کشيد. دو روز و سه شب ديگه زنده موند. مدام من رو صدا می‌زد، من رو و مادرش رو. صداش هي آروم‌تر می‌شد. دستِ آخر فقط خيلی آهسته، پاره‌پاره‌های بانداژی رو که از قبل روی بدنش بود، تکون می‌داد - خيلی کم. نتونستيم بريم و بياريمش. کسی اجازه‌ي بيرون رفتن نداشت- اگه می‌رفت مرگش حتمی بود. اون چند روزه، آلمانی‌ها به‌طور وحشتناکی عصبانی شده بودند؛ فکر کنم شايد توی يکی از نبردها شکست خورده بودند. ما هم مجبور شديم اونو، بلانشار رو می‌گم، تمام مدت رها کنيم. می‌خواستم با چند تا گلوله راحتش کنم، تا ديگه بيشتر از اين زجر نکشه، اما نمی‌شد؛ چون افتاده بود توي يه شيار، و در ضمن، چنين کاری هم از من بر نمی‌اومد. چنان بلند داد می‌زد که بقيه از کانال‌های مجاور پيش ما می‌اومدند تا ببينند چه اتفاقی افتاده. اين جا رو می‌بينی. اين عقب، گروهبان ما کشته شد؛ حمله‌ی سنگينی بود، دو تا از فرمانده‌ها مردند. فکر کنم من هم بايد حتماً همين دور و برها بوده باشم... نه پسرم، نه! چيزهايي که تو خوندی فقط توی کتاب‌های درسی شماست. چيزی رو که کتاب‌های تاريخ نوشته باور نکن – هيچ‌کدوم از اون‌ها واقعيت نيست. اين‌ها! اين‌ها واقعيته پسر!»
-         «چی شد بابا؟ چرا ديگه چيزی نمی‌گی؟ دست‌هات رو از روی صورتت بردار...! بابا...!»



[1]. Blanchard
[2]. René

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال