Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  17:28 عصر ۱۳۹۰/۱۲/۲۳
تعداد بازدید  :  503
Print
   
ستاره ها که اشتباه نمی کنند!

مونا اسکندری
به نام او
ستاره ها که اشتباه نمی کنند!
مونا اسکندری
 
-         رسول.. رسول ..قاسم!...قاسم! به مجلس رسیدم! بگوش باش تا آمار مهمان ها را بدهم!
زن ، با احتیاط ، دستش را طرف کلید برق چراغ اتاق برد. در همان حال چشم ریز کرد توی تاریکی. مرد، وسط اتاق نشسته بود.
زن دستش را نرسیده به کلید برق، نگاه داشت.
به طرف مرد رفت. مرد، یکی از دستهایش را مشت کرده بود و روی گوشش گذاشته بود.
آهسته نزدیکش شد.
-         قاسم جان! گفتم که از اینجا مواضع معلوم نیست! از مالک کسب تکلیف کن منتظرم!
بعد که انگاری متوجه زن شده باشد ، با سرعت سرش را برگرداند طرف او و گفت:« چقدر دیر آمدی! بیا ببین چشمهای تو چیزی می بینند؟!»
زن، کنار مرد نشست.
-         خوب نگاه کن! من که چشمم چیزی نمی بیند! تا دیشب همه شان اینجا بودند! دقیق یادم هست. هفت تا تانک با سه نفر بر! سنگرهایشان هم بود! به حاجی گفتم با این همه نیرو باید فکری توی سرشان باشد!
زن، روبرو را نگاه کرد.
-         چیزی دیدی؟ نگو نمی بینی که گمان برم می دارد گم شده ایم!
زن، پاهایش را زیرش جمع کرد و گفت:« نه! چیزی نمی بینم! فکر کنم راه را اشتباه آمده ایم!»
مرد، به سقف نگاه کرد.
-         اما ستاره ها که دروغ نمی گویند! راه، همان راه دیشبی است! از موقعیت شهید عسگری تا اینجا سه فرسخ است!درست پشت دب اکبر را باید می گرفتی و...
زن ، دستی بر شانه ی مرد کشید و گفت:« شاید هم عراقی ها از اینجا رفته اند رسول جان!»
مرد، توی فکر رفت. نور مهتاب، افتاد توی اتاق. سایه مرد کش آمد. دوباره دستش را مشت کرد و گذاشت روی گوشش.
-         رسول ..رسول.. قاسم! قاسم جان ! مالک پیامی نداد؟! بگو شاید اسباب کشی کرده اند منزل جدید!
بعد ، روی زمین دراز کش شد و با عجله گفت:« بخواب رو ی زمین! شاید می خواهند غافلگیرمان کنند!»
نسیم، پرده ی پنجره را به رقص در آورد.
زن، روی زمین دراز شد و دستهایش را زیر چانه اش گذاشت. مرد، کمی سینه خیز رفت و با صدایی آهسته گفت:« تو همان جا بمان! »
زن، مانند مرد با صدای آهسته جواب داد:« باشد! اما تو را به خدا جلوتر نرو! همین جا بمان شاید خبری بشود!»
مرد، لبخند زد و گفت:« نه! خسته شده ام از بس منتظر ماندم! می روم شاید پشت آن خاکریز استتار کرده باشند! شاید شناسایی لو رفته و می خواهند..بلاخره از این سردرگمی و دوراهی و معتل ماندن بهتر است!»
زن ، بغض کرد و گفت:« اما من بدون تو می ترسم رسول جان!»
مرد، اخمی کرد و محکم جواب داد:« جنگ، جنگ است دیگر! ترس هم دارد! اما الان باید بر ترست غلبه کنی! توکل کن! هیس! صدای عراقی ها می آید! دیدی گفتم اشتباه نیامدیم!»
-         رسول جان!فکر کنم باید برگردیم! تا حاجی جواب نداده که نباید سرخود کاری کرد. بیا برویم پشت آن تپه!
بعد،دست مرد را گرفت و به اتاق خواب برد.کمک کرد تا روی تخت دراز بکشد.
-         باید کمی استراحت کنیم! من پشت بیسیم منتظر می مانم! حاجی جواب درست و درمانی داد بیدارت می کنم! باید شیفتی بخوابیم! تو اول بخواب.
مرد، پاهایش را زیر پتو رد کرد و سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
مرد ،چشمهایش را بست. زن، پتو را تا زیر چانه ی مرد بالا کشید.
با دستش، اشکهایش را پاک کرد . به چشمهای بسته مرد و به جای ترکشی که از یک گوشش راه گرفته بود و تا گوشه لبش ، ادامه داشت، نگاهی کرد. دست مرد را توی دستش گرفت و آهسته گفت:« معصومه بیدار است رسول جان! با خیال راحت! بخواب! نمی گذارم دشمن بیاید! »
نسیم خنکی از پنجره اتاق کناری، داخل می آمد. با شانه های لرزان، بلند شد و به طرف اتاق رفت که با نور مهتاب هنوز روشن بود.
نشست همان جایی که مرد ، یک ربع پیش ،آنجا نشسته بود درست وسط قالی. روبرو را نگاه کرد. روی دیوار ، قاب عکس دو نفره شان بود.
دامنش را چنگ زد، دستهایش را روی صورتش گذاشت . دانه های اشک از روی صورتش قلت خورند و روی دامنش افتادند.
دستش را از روی صورتش برداشت آن را مشت کرد و روی گوشش گذاشت.
-         رسول ..رسول..قاسم..! قاسم جان! من زن رسولم! مهمان ها هنوز اسباب کشی نکرده اند! همین جا هستند! هر شب می آیند اینجا! قاسم جان! به حاجی بگو ! زن رسول خسته شده است.ما هر شب سه فرسخ راه می آییم. فکر کنم چند شب دیگر برویم کانال کمیل.
بعد، پاهایش را جمع کرد و سرش را گذاشت روی پاهایش و با صدای لرزان ادامه داد:« رسول رسول قاسم! قاسم جان دلم گرفته است! مادر هنوز منتظر جنازه ات است. داداش قاسم!برایت قبر خریده ایم و اسمت را روی سنگ قبرت نوشته ایم. رسول ، هیچ وقت بالای سر قبرت نیامد! گفت یک روز پیدایت می کند! قاسم جان! به حاجی بگو...نه با خودت حرف دارم قاسم جان! چند شب دیگر که بیایم کانال کمیل، بازهم تانکها می آیند توی کانال. تو تیر می خوری، درست وسط پیشانیت. بعد رسول می خواهد تا تو را بکشد عقب. اما من نمی گذارم.دفعه پیش ، سرش هشت تا بخیه خورد! قاسم کجایی؟! همانطور که خودت رفتی ، خودت بیا! شاید رسول هم از جبهه برگردد!»
صدای مرد از اتاق خواب بلند شد:« معصومه! معصومه!»
زن، با سرعت بلند شد و چشمهایش را پاک کرد و با صدای گرفته ای جواب داد:« آمدم رسول جان!»
مرد، زیر پتو مچاله شده بود. زن  کشوی میز کنار تخت را باز کرد و چند قرص توی دستش ریخت . با دست دیگرش زیر سر مرد را بلند کرد قرصها را  نزدیک لبهای مرد برد.
مرد، دهانش را کمی باز کرد و قرص ها را از دست زن بلعید .
صدای اذان از بلنگوهای مسجد محل بلند شد. زن، دستی توی موهایش کشید. بلند شد و چادرسفیدش را از روی جالباسی برداشت و روی سرش انداخت. جانمازش را روی زمین انداخت و قامت بست.

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال