Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  15:12 عصر ۱۳۹۱/۱/۲۳
تعداد بازدید  :  571
Print
   
خدا کند مثل قبل نشویم!

مونا اسکندری
خدا کند مثل قبل نشویم!
مونا اسکندری
همه وسایلم را آماده کرده بودم. منتظر زنگ سمیه بودم تا باهم به مسجد برویم. مامان هنوز راضی نبود! بابا هم اخمهایش را کرده بود توی هم. بی توجه به آنها گفتم:« در هر صورت من می روم! پس این قدر اخم و تخم نکنید!»
بابا سر سبیل کلفتش را پیچی داد و گفت: «سه روز می خواهی کجا بروی دختر؟! می روی مثل چی پشیمان می شوی! من دختر خودم را می شناسم!»
مامان پوزخندی زد و نگاهی به ناخنهای مانیکور شده اش انداخت و گفت: «تو حاضر نیستی یک لحظه از ام پی تری و موسیقی هایی که گوش می دهی جدا بشوی، حالا می خواهی بروی مسجد؟!»
چمدانم را جلوی در گذاشتم و گفتم: «امتحانش که ضرر ندارد!»
بابا بلند شد و روزنامه اش را از روی میز برداشت و گفت:« خانم !دیگر راجع به این موضوع حرف نزن! این دختر گندش را درآورده!»
مامان پشت پلک سفید کرد و گفت: «راست می گویی شهرام جان! برود به جهنم! این سه روز را بدون حرص و جوش می گذرانیم!»
شانه هایم را انداختم بالا. نگاهی به اتاقم کردم. روتختی مچاله شده بود و افتاده بود پایین. از همیشه اتاقم به هم ریخته تر به نظر می آمد!نگاهم افتاد به ام پی تری روی میزم.
کمی معتل کردم اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و قایمکی ردش کردم توی کیفم.
-          مامان! به کبری خانم بگو دست به وسایل من نزند! جابه جایشان نکند! فقط مرتب کند! همین!
مامان با روی ترش گفت: «اوامری باشد؟!»
صدای زنگ تلفن بلند شد.
-          سمیه خانم است! دوست جدیدت!
صدای زنگ یک لحظه قطع نمی شد.
-          الو ! سمیه ! سلام! باشد! الان می آیم سر کوچه!
بابا با صدای خشدارش گفت:« از وقتی با سمیه دوست شده این فکرهای عجیب و غریب سرش زده! گوشه نشینی و چی چی بود اکتاف؟افتاک؟
-          اعتکاف باباشهرام!
-          همین! داری می روی دیگر؟! تصمیم خودت را گرفته ای؟!
سرم را تکان دادم و گفتم:« بله! و خداحافظ!»
بابا دستی برایم تکان داد و گفت:« پس سعی کن بهت خوش بگذرد! کارت رستوران چینی ها و پیتزایی سر کوچه و رستوران آقای سرلک را هم ببرتا اگر خواستی زنگ بزن برایت غذا بیاورند!»
بلند خندیدم و جواب دادم:« مگر می خواهم بروم اردو! یا پارتی؟! دارم می روم اعتکاف! می خواهم این سه روز به هم سخت بگذرد!»
مامان دستی به کمرش زد و گفت:« برو بابا! می روی حالت جا می آید! دختر ناز نازی من را چه به این حرفها! برو سمیه منتظر است!»
صدای چرخهای چمدان توی راهرو و بعد توی کوچه  پیچید.
از دور سمیه معلوم بود. سرکوچه مشغول قدم زدن بود. با آن چادر مشکی که توی نور خورشید وش می زد.
-          آهای سمیه ! اومدم!
سمیه سر برگرداند و دور و بر را نگاهی کرد و انگشتش را روی بینی اش گذاشت .
-          سلام! چه خبرت است دختر! چرا توی کوچه داد می زنی؟!
شانه هایم را انداختم بالا و گفتم:« خب! داد بزنم! چه اشکالی دارد؟!»
سمیه لبخندی زد و گفت:« اوه!!! این چمدان برای این سه روز است؟!»
سرم را تکان دادم و بله ی کشداری گفتم.
-          خب پس حسابی جایمان تنگ می شود!
خندیدم و توی دلم گفتم:« جایمان تنگ می شود؟!»
 
گنبد فیروزه ای مسجد را زودتر دیدم. سمیه به راننده تاکسی اشاره کرد:« کمی جلوتر! آنجا که مردم ایستاده اند!»
راننده گفت:« آبجی! می خواین به سلامتی مسجد اتراق کنید؟!»
زیرزیرکی خندیدم.
سمیه جواب داد:« بله! به امید خدا می خواهیم معتکف بشویم!»
راننده توی آینده زل زد به ما دوتا و گفت:« خوبه والا! خوش به حال شوما دونفر! جوون! قبراق! خدا هم راست حسینی می خوادتون! توفیق دارید والا! ما رو هم دعا کنید آدم شیم!»
چشمهایم خیره شده اند به جماعتی که جلوی در مسجد ایستاده اند.
-          نذری می دهند؟!
سمیه در ماشین را باز کرد و چمدان من را کشید کنار . صدای بستن در صندوق عقب ماشین نتوانست نگاهم را از جمعیت بگیرد.
سمیه نفس نفس زنان جواب داد:« نه! این ها هم مثل ما آمده اند برای اعتکاف!»
چشمهایم گرد شد:« این همه؟!»
سمیه جلوتر می رفت و چمدان من را به دنبالش می کشید.
از میان جمعیت عبور کردیم. زنها و مردها با دختر و پسرهایی پانزده ، شانزده ساله که می خورد هم سن و سال ما باشند جلوی در مسجد ایستاده بودند. خانمی پرسید:« شما قبلا ثبت نام کرده بودید؟!»
به سمیه نگاه کردم.
-          سمیه! این خانم می پرسد قبلا ثبت نام کرده بودیم؟!
خانم ادامه داد:« چون الان دیگر جا نیست! می گویند به اندازه ظرفیت مسجد ثبت نام کرده اند و مسجد پر شده است!»
پر از نگرانی شدم. دیگر با آن همه اصرار روی برگشتن به خانه را نداشتم.
به دهان سمیه چشم دوختم.
-          بله! ما خیلی وقت پیش ثبت نام کرده ایم! برای ما جا هست!
نفس راحتی کشیدم. سرم را بالا گرفتم و با افتخار پشت سر سمیه راهم را گرفتم و رفتم. که ناگهان زن بازویم را فشار داد و با مهربانی گفت:« خوش به حالتان! پس برای من هم دعا کنید!قسمت نبود امسال...»
از گوشه ی چشمش دانه اشکی سرازیر شد. توی دلم گفتم اگر برگشتنم خیطی به حساب نمی آمد جایم را می دادم به این زن!
با هزار زحمت، جلوی در مسجد رسیدیم. بوی اسپند همه جا را پر کرده بود. تصویر عروسی ها توی ذهنم چرخ خورد.
در را باز کردند. سمیه دوتا کاغذ نشان مرد جلوی در داد و او هم ما را راه داد تو. کمک کرد و چمدان را تا دم دری که بالایش نوشته بودند"ورودی خواهران " برد.
سمیه پرسید:« آقا! همه آمده اند؟!»
مرد نگاهی به ساعت مچی اش کرد و گفت:« بیشتری ها آخر شب می آیند! شما ها خوشبختانه زود آمده اید و پیدا کردن جا راحت است! کم کم شلوغ می شود.»
سمیه تشکر کرد. کفشهایمان را در آوردیم و وارد مسجد شدیم.
سی چهل نفرخانم داخل مسجد بودند. پتو زیرشان تخت کرده وبودند و بعضی هایشان مشغول خواندن قرآن یا دعا بودند.
سمیه کنار دیواری ایستاد.
-          همین جا خوب است! می توانیم تکیه هم بدهیم!
چمدانم را کنار دیوار گذاشتم و نشستم.
-          بد نیست!
سمیه دستی به شانه ام زد و گفت:« فکرش را بکن! دیر می آمدیم و جا گیرمان نمی آمد! یا آن وسطها با هزار التماس به اندازه نشستن مان جا پیدا می شد! دیگر نمی توانستیم راحت نماز بخوانیم یا استراحت کنیم!»
پتوی مسافرتی ام را باز کردم و دراز شدم.
-          من که خیلی خسته ام! اگر بشود کمی بخوابم! از صبح یک ریز با این بابا و مامان وراجی کردم و کل انداختم!
با صدای اذان بلند شدم. همه به ردیف رو به قبله نشسته بودند. رفتم طرف وضوخانه.
***
دیگر جا برای هیچکس نبود. صدای همهمه بلند شده بود.
دختری چادر مشکی بر سر، وسط ایستاده بود و چشمهای جستجوگرش دنبال جا بود. سمیه بلند شد:« بیا دختر! این جا جا هست!»
سقلمه ای به پایش زدم و گفتم:« چه می گویی؟! کجا جا داریم؟!»
سمیه لبخند زد و گفت:« من کمی جمع و جور تر می نشینم! خدا را خوش نمی آید !»
دختر خنده کنان آمد . رویم را برگرداندم .
دلم به قار و قور افتاده بود که ساندویچ هایمان را در آوردیم. شام اول با خودمان بود. سمیه قبل از گاز زدن به ساندویچش کلی تعارف با آن دختر تکه پاره کرد.
اما من بدون اعتنا ساندویچم را تا آخر خوردم! چون خیلی گرسنه بودم.
سمیه گفت:« کمی استراحت کن! موقع اذان صبح باید داخل مسجد باشی و نیت سه روز اعتکاف بکنی! یادت مانده ساراجان؟! بهتر است توی آینه نگاه نکنی! مویت را شانه نزنی! عطر و ادکلن هم ممنوع! غیبت و بقیه چیزها را هم می دانی!توی این سه روز هم روزه باید بگیریم!!»
سرم را تکان دادم و گفتم:« قبلا یکی دوبار روزه گرفته ام! »
سمیه لبخند زد. متوجه نگاه دختر شدم. صورتم سرخ شد.
سرم را پایین انداختم و خودم را با وسایل داخل کیفم مشغول کردم که چشمم خورد به ام پی تری ام!
می دانستم داخلش جز آهنگهای خارجی و آن طرف مرزی چیزبه درد بخوری نیست. به جمعیت نگاه کردم و به سقف بلند مسجد. کمی خجالت کشیدم و زیپ کیفم را بستم.
سمیه چادر نماز گل گلی اش را پوشیده بود و می خواست نماز بخواند.
-          اِ مگر نماز نخواندی؟!
سمیه روی دو پا نشست و نگاهم کرد: « چرا خواندم! اما نمی شود بیشتر با خدا حرف زد؟!»
توی فکر رفتم. تا حالا به این فکر نکرده بودم که نماز یک جور حرف زدن با خداست!
***
صدای اشک و ناله بلند شده بود و پیچیده بود لابلای صدای اذان مغرب.
من هم دور و برم را نگاه می کردم و باورم نمی شد سه روز این جا، روزه داری کردم و نماز خواندم. سه روز با سمیه و عطیه زندگی کردم. باهم قرآن خواندیم و در مورد خدا حرف زدیم.
چادر سفیدم را روی سرم کشیدم و اشکهایم جاری شدند.
باید برمی گشتم خانه. می شدم همان پریای مامان و بابا. دلم هوری پایین ریخت. صدای بغض آلود سمیه می آمد که با عطیه حرف می زد:« خدا کند اینطور بمانیم! الان خدا یک طور دیگر به ما نگاه می کند!»
عطیه جواب داد:« دلم برای خدا تنگ می شود! برای این جا!»
سمیه باتعجب گفت:« خدا همه جا هست! خدا کند توی دلمان بماند!»
عطیه گفت:« دست خودمان است! بشویم آدمهای قبلی یا اینکه...»
 
بابا و مامان جلوی در ایستاده بودند. دست مامان دوتا دسته گل بزرگ بود.
تا ما را دیدند جلو آمدند. مامان با لبهای قرمزش، دوتا بوسه آبدار از لپهای من کرد.
بابا هم که سعی داشت احساساتش را پنهان کند گفت:« چه خوب شد این سه روز تمام شد!»
مامان یکی از دسته گلها را توی بغل من گذاشت و یکی را به سمت سمیه دراز کرد.
بعد نگاهی بهم کرد و گفت:« وای چقدر عوض شدی! »
دستی به مقنعه ام کشیدم و گفتم:« نخیر! قیافه ام عوض نشده! »
بابا لبخندزنان گفت:« چرا! موهایت را که زیر مقنعه گذاشتی، قیافه ات را عوض کرده!»
صورتم قرمز شد. گفتم:« برویم؟! اینجا خیلی شلوغ است!»
به خانه که برگشتیم به اتاقم رفتم. لباسهایم را درآوردم و تا زدم. در کشوی میزم را باز کردم. پر بود از سی دی و فلش!
همه شان را بیرون کشیدم و ریختم توی سطل زباله!
در چمدانم را باز کردم. جانماز سمیه  و تسبیح سبز عطیه را بیرون کشیدم و گذاشتم توی کشو. سمیه می گفت مهر داخل جانماز ، از تربت کربلا است!
مامان داد زد:« پریا! شام چی دوست داری؟!»
جواب دادم:« فرقی نمی کند! هرچه خودتان می خورید، من هم می خورم!»
بابا گفت:« چه عجب! حق انتخاب را به ما دادی!»
توی دلم گفتم:« باباجان! پریا می خواهد خیلی با قبل فرق داشته باشد!»

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال