Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  15:21 عصر ۱۳۹۱/۱/۲۳
تعداد بازدید  :  514
Print
   
يك فنجان قهوه

داستان کوتاه
يك فنجان قهوه
صدیقه مشکانی
چادرش را روي صورتش كشيد تا سوز سرما كمتر اذيتش كند .لامپ هاي بزرگ مهتابي نور سفيدي را در هوا مي پراكندند ومانع ديدن ستاره ها مي شدند .سرش را از آسمان كه گرفت يادش آمد آمده تا خانه ي منير خانم را پيدا كند.كوچه خلوت بود وصدايي به گوش نمي رسيد دنبال يك پرچم سبز يا سياه بود كه بايد بر سردر يكي از خانه ها خود نمايي مي كرد ولي هيچ خبري نبود نه صدايي...نه پرچمي..
- شايد كوچه را اشتباهي امده ام..
به طرف در سفيد رنگ بزرگي رفت دكمه زنگ را فشار داد ازآن طرف يك زن گفت:بله    - ببخشيد منزل آقاي ....مكث كرد اسم شوهر منير خانم يادش نمي آمد يك دفعه گفت :ببخشيد دنبال خونه منير خانم مي گردم امشب هيئت دارن زن در حالي كه براي گذاشتن آيفون عجله داشت گفت : نمي شناسم حتما كوچه بغل دستيه...دوباره سكوت فضاي كوچه را پر كرد. راه افتاد كتاب مفاتيح توكيف بزرگش لق مي خورد وسنگيني مي كرد تسبيح را كه دور انگشتانش پيچيده بود باز كرد وگذاشت توي كيفش انگشتانش را جمع كرد وگرفت جلوي دهانش   هاااااا..... بخار دهانش توي هوا پيچ وتابي خوردوبعد محو شد. جلوي يك زنگ  ايستاد و آن را فشار داد اين بار وقتي از پشت آيفون يك خانم گفت بله؟ بلافاصله جواب داد خونه منير ....حرفش تمام نشده بود كه در صداي بلندي داد و باز شد. در را با پا به آرامي هل داد جلو ؛حياط بزرگي در نور كمرنگ پنجره ها نمايان شد. شاخه هاي در هم شمشاد دور تا دور حياط سياهي مي زدند. حياط به نظرش غريبه آمد. منتظر ماند تا كسي بيايد ودر ورودي سالن را باز كند يك چراغ روشن شد واز پشت شيشه هاي شطرنجي وخاكستري سايه يك زن نمايان شد. به نظر نمي آمد منير خانم باشد. بلند تر ولاغرتر بود. دستگيره ي در صداي خشكي كرد وباز شد ..- بفرمايين تو چرا اونجا وايسادين...
 با كمي ترديد سلام داد و رفت جلو بعد گفت: ببخشيد امسال هيئت اومده اينجا؟ زن من و مني كرد و خنديد و گفت حالا بفرمايين تو.. سعي مي كرد تاپ مشكي اش را بكشد پايين تا كمر لختش را بپوشاند. چند قدم رفت عقب تا مهمان بيايد تو. سرماي هوا موهاي تن و بدنش را سيخ سيخ كرده بود. برگشت و در را پشت سرش بست بعد بايك دستش چادرش را جمع كرد و با دست ديگرش كيسه نايلوني سياه رنگ را از كيفش در آورد تا كفش هايش را داخل آن بگذارد و موقع برگشتن در ازدحام كفش ها و جمعيت گير نكند ولي چشمش كه به پايين پله ها افتاد منصرف شد. جز چند كفش پاشنه بلند زنانه و دو جفت چكمه بلند ورني هيچ خبري نبود. كيسه نايلوني را در گوشه كيفش مچاله كرد به زن نگاه كرد وگفت مراسم ندارين؟
 زن دو دستش را روي بازو هاي لختش كشيد وگفت:  نه امسال مراسم نداريم . برگشت ودستگيره ي در را چرخاند وگفت: پس مزاحم نمي شم. خواست برگردد كه زن با عجله دستش را گرفت و گفت: «بخدا اگه بذارم برين. منير خانوم تو اتاقه. من خواهرش هستم. بفرمايين تو...» اسم منيرخانوم راكه شنيد مكث كرد و بعددنبال زن راه افتاد. چندتا پله را رفتند بالا. زن پشت در چوبي كه رسيد موهاي بلند و طلاييش را جمع كرد پشت سرش وبا يك كليپس بست بعد چند بار سرفه كرد و دو بار زد به در.
 دركه باز شد منير خانم را ديد كه درست نشسته بود آن روبرو و به پشتي بزرگي تكيه زده بود و دود غليظي را از دهانش مي داد بيرون. منير خانم با ديدن او خواست از جايش بلند شود اما وقتي شنيد كه «تورو خدا بلند نشين» دوباره لم داد به پشتي .
- سلام خانم مرادي به به خوش آمدي .
- سلام عليكم قبول ...حرفش را خورد حالتون خوبه ؟ نمي خواستم مزاحم شم خواهرتون اصرار كردن...
اتاق را از نظر گذراند ودنبال يك جاي دنج گشت. آن طرف تر چهار پنج تا دختر ميخ تلوزيون شده بودند او را كه ديدند نيم خيز شدند با اشاره دست گفت بفرمايين دخترها دوباره ميخ تلوزيون شدند. رفت و نزديك منير خانم نشست. منير خانم «يا الله» بلندي گفت و قليان را كشيد جلوي او:« بفرما يه پك بزن برا سلامتيت خوبه» خودش را جمع وجور كرد وگفت:«نه ممنون اهلش نيستم.»
- زياد گشتي اينجا رو پيدا كردي؟
- نه زياد
منير خانم دوباره پك محكمي زد: «امسال فقط مردانه داريم. راستش حال خوبي نداشتم گفتم با دخترا بيايم اينجا خونه خواهرم. اين دخترا رو هم كه مي بيني دختراي دوتا خواهرامن» بعد ادامه داد: «بخدا منم اهل دود نبودم. دكتر بهم گفته. گفت  يا بايد سيگار بكشي يا ترياك يا قرص هاي آرامبخش بخوري. نُه ساله قرص خوردم. خسته شدم. گفتم اين از قرصاي شيميايي دكتر بهتره» سعي كرد حرفهاي منير خانم را بفهمد. مي خواست چيزي بگويد كه يك نفر داد زد: شايلي ببين داره ميره سراغ اين يكي...
ناخود اگاه به طرف صدا برگشت. به دختري كه اسمش شايلي بود نگاه كرد. شايلي داد زد: خدا كنه حساب اينم برسه تا ديگه هوس خيانت ... منير خانم دادزد :بچه ها چه خبره يواشتر ... خاله نگاه كن جاي حساسشه... منير خانم چشمانش را ريز كرد وبه تلوزيون چشم دوخت بعد از چند لحظه گفت :ول كنين شمارم دلتون خوشه  خب خانم مرادي تعريف كن ...جيغ دخترها كه رفت بالا اين دفعه نگاهش را چرخاند به طرف تلوزيون. زن نيمه عرياني خونين ومالين روي تخت ولو شده بود ويك مرد تند تند داشت بايك ملحفه جاي اثر انگشت را از روي كارد بزرگي پاك مي كرد بعد كارد را توي انگشتان بي حركت زن گذاشت...
-خانم مرادي كجايي؟ اينا رو ول كن. 24 ساعت پاي ماهواره ن. داشتم مي گفتم ..
به خودش آمد چادرش را كشيد جلو و دو زانو نشست مفاتيح را از توي كيفش درآورد ودنبال صفحه ي 903 گشت...دختري كه از همه جوانتر بود از جايش بلند شد ودر حالي كه دو تا دستهايش را بالاي سرش نگهداشته بود يكدم و بازدم طولاني و با صدا كشيد وگفت: خاله چاي بيارم يا قهوه ؟ منير خانم نگاهي به تلوزيون كرد وگفت فيلم تمام شد؟  خانم مرادي كدومش؟...
كتاب را بست ونيم خيز شد گفت: مزاحم نمي شم ببخشيد من بايد برم.
- كجا؟ تازه مي خوان پذيرايي كنن... مرسده زود باش الان فيلم بعدي تون شروع مي شه.. راستي اون رنگ مويي كه ازم پرسيدي اسمش اليو بود
گفت:من پرسيدم؟
به بخاري نگاه كرد شعله هايش تند و فرز بود و بدون صدا مي سوخت. مثل دهان منير خانم كه باز و بسته مي شد ولي صدايي به گوشش نمي رسيد. الان دسته كجا رسيده بود؟
- خانم مرادي كجايي؟ صورتت چرا قرمز شده؟گرمته؟ قهوه تو بردار...
منير خانم پك عميقي به قليان زد و قندان را نزديكش گذاشت. صداي غلغل قليان ناله عجيبي داشت. وقتي نفسش را مي خورد تكه هاي ذغال مثل ياقوت هاي سرخي مي درخشيدند و حباب هاي هوا توي آب به رقص درمي آمدند.. آب ..آب ...آب ..منير خانم سعي كرد بفهمد خانم مرادي چي گفت ولي چيزي دستگيرش نشد.
- تينا ببين مدل موهاش مثل منه. تو عروسي تانيا اينجور درست كرده بودم ... بدبخت اين مدل مو مال پارساله ..
منير خانم غرولندي كردوگفت :واااااي حالا فيلم بعدي شروع شد....
- موهاتو ول كن ببين داره اين پسره رو هم خر مي كنه.
 فرنوش كه تا آن موقع ساكت بود پريد وسط حرف و داد زد: پسرا همينجوريشم خرن. تانيا معطل نكرد. چپ چپ نگاهش كرد وگفت: آره معلومه فعلا كي داره سواري ميده ؟!! فرنوش موهاي فشنش رو از روي چشمانش زد كنار و بالحن تمسخر آميزي گفت : بدبخت من اونوگذاشتم سر كار فكر كردي من اشكان رو آدم حساب مي كنم؟ منير خانم دادزد : ديگه دارين حوصله ام رو سر مي برين بسه اون ويلون مونده رم خاموش كنين ...
سكوت داشت طولاني مي شد حالا صداي عقربه هاي ساعت داشت توي فضاي اتاق پخش مي شد به كتابش نگاه كرد به صفحه 903 فكر مي كرد. آرام نجوا كرد: السلام عليك يا ابا عبدالله ...بعد نفس عميقي كشيد و براي بار دهم به ساعت نگاه كرد. بايد رودروايسي را مي گذاشت كنار و بلند مي شد و مي زدبيرون. كيفش را برداشت و نيم خيز شد. داد منير خانم دراومد : بخدا اگه بذارم بري فقط نيم ساعت مونده غذاي نذريتو بايد بگيري و بري مال هياته ثواب داره ...
يكي از دخترها روي كاناپه خوابش برده بود تلوزيون خاموش بود تكه هاي زغال روي قليان هم سرد و خاموش بودند. فنجان قهوه اش سرد شده بود وروي آن چربي بسته بود. صداي زنگ در همه را از جا پراند
 - خاله خاله بيا غذاها رو ببر ...اين مال مهمونته اينا هم مال خودتونه. كاري نداري ...
جوان همانطور كه تند آمده بود همان طور هم رفت. خانم مرادي كيسه مچاله نايلوني را از ته كيفش بيرون كشيد و ظرف غذا را گذاشت توي آن. نسيمي سرما را در عمق جانش مي ريخت. در حالي كه كتاب توي كيفش لق مي خورد آرام آرام در زير نور سفيد مهتابي ها در انتهاي كوچه محو شد.

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال