Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  17:38 عصر ۱۳۹۱/۱/۲۳
تعداد بازدید  :  476
Print
   
گربه

عباس منتظری شاد
گربه
عباس منتظری شاد
حتماً شکایت می‌کنم. لب‌اش غنچه مانده. انگار هنوز بی‌صدا «واوِ» "بی‌شعور" را می‌کشد. بین "متقلب" و همین "بی­شعور" بود که کتاب را پرت کرد. شاید شکسته باشد. آخر کتاب با عطف‌اش به دماغ‌ام خورد. بچه‌ها ساکت شده‌اند. همه من و گربه را نگاه می‌کنند. نمی‌خواهم به هیچ‌کدام‌شان، حتا سعید، نگاه کنم. خجالت می‌کشم. کم مانده اشک‌ام درآید. سرم را می‌گیرم روی میز. کتاب­کار سعید افتاده است روی میز. سرم را بالا می‌گیرم که فکر نکند خجالت کشیدم. اخم کرده به من. واقعاً چشمان‌اش گربه‌ای‌ست. بچه‌ها خوب می‌گویند: گربه. اگر گربه نبود به او می‌گفتند: چشم‌گربه‌ای یا چه بدانم کله‌گربه. ولی نه او یک گربه‌ی واقعی است مثل همین گربه‌ی خودمان. دیروز که داشتم نازش می‌کردم هوس کردم یکی بزنم پس کله‌اش، زدم، جیغی زد که فیل را هم می‌ترساند چه برسد به من، چنگ‌هایش را هم تا جایی که جا داشت باز کرد. خوب شد ول‌اش کردم، وگرنه چنگ هم می‌گرفت. باز هم می‌گویم این یک گربه است. دم‌اش؟ از آن دم‌بریده‌هاست. وگرنه از کجا می‌دانست کتاب مال من نیست. سعید نقش‌اش را خوب بازی کرد. هیچ اشاره‌ای نکردم، تا دید دارم دنبال کتاب می‌گردم بلند شد و از ته کلاس آمد جلو و خیلی عادی گفت: بیا کتاب‌ات دست منه. می‌دانست این گربه چقدر حساس است به کتاب کار.
حالا چرا همه خفه شده‌اند؟ یکی چرا این گربه را صدا نمی‌زند؟ تا کی می‌خواهد همین‌طور بنشیند روبه‌روی من؟!
حمید صدا می‌کند: آقا... یه لحظه...
گربه میز را هل می‌دهد. صندلی‌اش عقب می‌رود، هنوز نگاه‌اش روی من است. خدا را شکر برمی‌گردد. سرم را می‌برم توی کتاب، اولین قطره می‌افتد روی جلد نارنجی کتاب. دومی... سومی...
علی می‌زند به دست‌ام: داری گریه می‌کنی؟
می‌گویم: نه بابا خاک رفته توی چشم‌ام. علی می‌خندد. سرم را می‌گردانم رو به دیوار.
من زن‌اش را هم که خوشحال کردم پس چرا امروز برایم قاطی کرد. روزهایی که می‌آید و کت‌اش را می‌اندازد روی میز و بی هیچ حرفی می‌رود سر درس، بچه‌ها می‌گویند: با زن‌اش دعوا کرده. روزهایی هم که نیامده تکلیف می‌خواهد می‌گویند: زن‌اش رفته قهر. پارسال روز معلم به مامان گفتم: برای آقا یک چیز بخر که زن‌اش کیف کند. مامان هم چینی خرید. نمی‌دانم نعلبکی بود یا پارچ، ولی هر چه بود زن‌اش را خوشحال می‌کرد. لابد توی دعوا، زن‌اش با پارچی که من بردم آب ریخته جان‌اش. اگر هم مامان نعلبکی خریده باشد، حتماً وقتی داشته چای می‌خورده زن‌اش زده زیر نعلبکی و تمام موهای گربه کز خورده.
گربه سؤال حمید را جواب می‌دهد. وای الان باز می‌خواهد بیاید و زل بزند به من. سرم را لای دو دست‌ام می‌گذارم روی میز. حتماً الان نشسته روی میز و به من نگاه می‌کند و زیر لب فحش می‌دهد که: حقه‌باز... اینا فردا می‌خوان چی بشن... . یا این‌که پشیمان شده و الان است که بیاید سرم را بلند کند و بگویید: ببخشید... تو آخه منو عصبانی کردی و بعد من می‌گویم: اشکال نداره چوب معلم گله.
صدای سعید را می‌شنوم که دارد التماس می‌کند. صدایش که نزدیک می‌شود یکی می‌زند به دست‌ام، سرم را می‌گیرم طرف‌اش. گربه‌ست. می‌گوید: پاشو گم شو. سعید جلوی در ایستاده و با آستین اشک‌اش را پاک می‌کند و فحش‌ام می‌دهد. اگر بروم دفتر، حسین آقا چیزی نمی‌گوید، حتماً پیش خودش می‌گوید توی فامیلی خوب نیست. ولی سعید بیچاره چی؟ تازه آبرویم می‌رود آبروی مامان هم می‌رود. دیگر توی همه‌ی مهمانی‌ها زن‌ها به او می‌گویند: ننه‌ی متقلب، برو ظرفا رو بشور یا ننه متقلب، برو کفشا رو جفت کن. دیگر مامان را بالای مجلس راه نمی‌دهند. التماس می‌کنم: آقا ما رو تو رو خدا نفرستین آبرومون می‌ره.
سری قبل که ورقه‌ها را صحیح می‌کردم، نمره‌ی هشت مسعود را دوازده وارد کردم. گربه هم فهمید، فهمید و همین‌طور بی‌جنبه‌بازی درآورد. ولی تا فهمید حسین آقا با ما فامیل است نفرستادم دفتر، اون که فکر آبروی من نبود، به خاطر کادو هم نبوده. گربه‌ها قدرشناس نیستند که این یکی باشد و بخواهد توی ذهن‌اش بگوید: این پسر روز معلم برای من زحمت کشیده و کادو آورده و خوب نیست بیرون‌اش کنم. همان‌طور که آن یکی نگفت: این پسر به من و بچه‌هایم غذا داده و همین چند دقیقه پیش داشته نازم می‌کرده. حتماً ترسید توی دفتر ازش جواب بکشند که چرا تو بچه‌ها را اذیت می‌کنی و می‌فرستی دفتر؟!
«آبرومون می‌ره» را که می‌گویم، به میزش نگاهی می‌کند و عوض می‌شود. شک ندارم که یاد دوهزار تومنی افتاده، انصافاً گربه به این تمیزی ندیدم. از در که می‌آید با دستمال کاغذی میزش را تمیز می‌کند. یک روز تا از در رسید یک دوهزار تومنی در آوردم و میزش را تمیز کردم، خیلی خوش‌اش آمد.
می‌زند به شانه‌ی سعید و می‌گوید: برو بتمرگ. سعید شروع می‌کند به تشکر. گربه می‌رود توی قاب در و پشت به کلاس می‌ایستد. دست می‌کند جیب‌اش و پول‌هایش را می‌شمرد. بچه‌ها دارند کتاب کار حل می‌کنند. گربه خیلی به فکر جیب‌اش است. شک ندارم با نویسنده، نویسنده که نه، مترجم این کتاب دست‌اش توی یک کاسه‌ست. به همه‌ی بچه‌ها گفته بخرند. تازه گفته که از فلان کتاب‌فروشی بخرید. گفته: من حرف زدم که چهارتومن رو از شما سه هزار و پونصد بگیره. فکر کرده ما خریم و نمی‌فهمیم با کتاب‌فروشی ساخت و پاخت کرده. ولی خب من سر کتاب ضرر نکردم. همان سه و پونصد را دادم ولی از بابا چهار تومن گرفتم. معلم سومِ چهار اسمی از این کتاب نبرده، ولی از پرسش‌های آخرش تست می‌گیرد. من هم از امین صد تومن می‌گیرم و کتاب را یک روز می‌دهم. نامرد پنج هفته است که کتاب را برده. هفته‌ی اول و دوم گربه چیزی نگفت، اما از آن به بعد تشر زد تا این‌که امروز دماغ‌ام را شکست. دردش ساکت شده. اما نه من شکایت خودم را می‌کنم...
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال