Skip Navigation Links
صفحه اصلی
فعاليت‌هاExpand فعاليت‌ها
بانك اطلاعاتي هنرمندانExpand بانك اطلاعاتي هنرمندان
منابع محتواييExpand منابع محتوايي
پيوندهاExpand پيوندها
درباره ماExpand درباره ما
درباره همدان
    ثبت نام | ورود    

تاریخ انتشار  :  13:09 عصر ۱۳۹۱/۱۱/۵
تعداد بازدید  :  503
Print
   
انسانهاي بي سهميه

مصطفي ميرزايي پيهاني
 
مي نشيند لبه قبر و لبانش را مي چسباند روي نوشته سرخ رنگش ...
-         مي بيني دنيا را؟ وقتي فقط خدا براي آدم ميماند و بس ، هر چيز كوچكي هم ميتواند حالت را عوض كند چه برسد به اين مژده اي كه برايت آورده ام . يادت هست وقتي خياطي ام را باز كردم؟ يادت هست وقتي اين آپارتماني كه تويش مي نشينيم را خريدم؟ يادت هست وقتي كه گفتم حالا ديگر دستمان به دهنمان ميرسد؟ شايد فقط من و تو ميدانستيم معني خنده هاي آدمهاي دور و برمان را كه ميگفتند اگر جاي من بودند دنيا را قواله كرده مي كردند. انگار كه تو و من براي قواله اين دنيا تنها شديم و... اما امروز سرخوشم. ميداني تا برسم اينجا چقدر بي صبري كردم ؟ خواستم قبل از دخترمان تو خبردار شوي.
روزنامه هاي لوله شده ميان دستش را باز مي كند. ميان حجوم اسمها و شماره هاي سياه رنگ انگشت مي چرخاند و مي گرداند و نگه ميدارد. انگشتش را به روزنامه مي چسباند روبروي قاب عكس مي گيرد.
-          اينجا را نگاه كن ... دخترمان قبول شده، آنهم بدون هيچ سهميه اي .
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال